🟦 خوب عزیزدلم، هنوز من دو روزی با عید فاصله دارم و می توانم بِه تو از صمیمِ قلب تبریک بگویم. امیدوارم تمامِ کاغذهایم رسیده باشد. بِه هر صورت امیدوارم سالی خوش و کامروا و با موفقیت در پیش داشته باشی. امیدوارم دیگر درین سال بِه بلایِ تنهایی دچار نشویم. 🌷
موضوعات مرتبط: زنده یاد جلال آل احمد (نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب ، زنده یاد سیمین دانشور (نویسنده، مترجم معاصر) 🇮🇷
🟦 جنابِ شمس! شما در ملاقاتِ جلال با حضرت امام در سال ۴۰ حضور داشتید. لطفاً برایمان از آن دیدار بفرمایید. قبل از انقلاب، من با احمد آقا آشنا بودم. خدا او را رحمت کند. وقتی در دی ماه سال ۴۰ پدرم فوت کرد، حضرت امام برای ایشان مجلسی در قم گرفته بودند. این بود که برایِ عرضِ تشکر، جلال و من و دامادمان شیخ حسن دانایی بِه خدمتِ ایشان رفتیم.
🟥 اوّل با احمد آقا روبوسی کردیم و بعد احمد آقا پیشِ آقا رفت و چیزی در گوشِ ایشان گفت و آقا اجازه ورود دادند. اتاقِ مستطیل شکلی بود با یک تشکچهٔ کوچکی که بالایِ اتاق افتاده بود و قسمتی از یک کتاب از زیر آن پیدا بود. جلال آهسته کتاب را بیرون کشید؛ غرب زدگی بود. بِه امام گفت: آقا! این پرت و پلاها خدمتِ شما هم رسیده؟ امام گفتند: من برای این کتاب، خیلی هم از شما متشکرم. این مطالب، اباطیل نیست؛ این حرف ها را ما باید می زدیم و حالا که شما زده اید، کارِ خوبی کرده اید.
🟩 بعد دست کردند از زیر همان تشکچه، یک پاکت درآوردند و گفتند: این هم جایزه اش. از خدمتِ ایشان که بیرون آمدیم، توی راه در ماشین، من پاکت را باز کردم. مقداری پول بود. بِه جلال گفتم: این پول را باید نصف کنیم. گفت: چرا نصف؟ همه اش مالِ تو. این را آقا بِه تو داده. من خانه دارم، امّا تو خانه نداری. من آن پول را پیش پرداختِ همین خانه ای دادم که حالا هم در آن زندگی می کنم.
موضوعات مرتبط: زنده یاد جلال آل احمد (نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب ، 📚 بازخوانی آثار اندیشمندان معاصر ایران
🟦 شمس آل احمد از نخستين ديداری كه همراه با جلال آل احمد با حضرت امام خمينی (ره) داشته اند، روايتی دارد. در روايتِ شمس آل احمد چنين آمده است: اوّلين ديدار برايم خيلی تكان دهنده بود. من پانزده، شانزده سال و شايد بيست سال بود كه به روحانيت بها نمی دادم، به روحانيت كه بها نمی دادم هيچ، به پدرم هم بها نمی دادم كه يك روحانی بود. در چنين موقعيتی بود كه برخوردم به اين صحنه؛ آن هم در جوّ اجتماعی كه هنوز مرجع مشخص نيست. در آن يك ساعت يا سه ربع ساعت كه من و جلال آنجا نشستيم، آقا و برادرم داشتند آشنا می شدند و تعارف می كردند و سخن می گفتند كه يك آقايی آمد، به نظرم آقای سيد هاشم رسولی محلاتی از محارم دفتر آقای خمينی بود و اطلاع داد كه چند تا بچه آمدند و عجله دارند شما را ببينند. آقا فرمود، بيايند.
🟥 سه تا جوان حدود بيست ساله آمدند و فصل، فصلِ سردی بود. حتا قم نيز سرد بود؛ يعنی حتما كت و شلوار لازم بود. امّا اين جوانان با شلوار و يك پيراهنِ سفيدِ آستين كوتاه آمده بودند. اين اوّلين نكته بود كه اينها چِه كسانی هستند؟ اين بچه ها يك پاكتِ بزرگِ باد كرده، ورم كرده دستشان بود. آدابِ رسيدن به محضرِ يك مرجع را هم بلد نبودند. نشستند و حاصلِ بيانِ دو نفرشان كه حرف زدند، اين بود كه ما عجله داريم، بليتِ قطار داريم و بايد برويم. ما ديشب ساعتِ فلان راه افتاديم. از خوزستان آمده ايم و عضو كانون و انجمنِ مهندسانِ نفت هستيم. آن نطقِ شما و صحبتِ شما نوارش رسيد، ديروز عصر آنجا بحث می كرديم.
🟧 فی المجلس اين مقدار وجه آماده بود. دوستان ما را موظف كردند كه بياييم و اين را تقديم تان كنيم؛ امّا اين همۀ توانِ ما نيست. آدرسِ ما روی اين پاكت هست. از جهتِ مادی ما هر چِه حقوق داريم، نصفِ آن را تقديم می كنيم. شما با يك آدمی درافتاديد كه ما می خواهيم او را زمين بزنيم، كه اشاره به شاه بود – پاكت را آنجا گذاشتند. آن وقت اسكناسِ هزار تومانی تازه درآمده بود، رنگِ سبز داشت كه من كمتر آن را می ديدم و يك مقدار از لایِ پاكت آمده بود بيرون. بعد يكی از آنها برگشت گفت: آقا اين را هم بايد توضيح بدهيم كه برای ما مسائلِ دينی خيلی اهميّت ندارد، غالبا نماز نمی خوانيم و اين كارِ ما يك تكليفِ دينی نيست؛ بلكه يك تكليفِ اجتماعی و سياسی است.
🟩 من و جلال از آن مجلس بيرون آمديم، همان طور حيران. جلال گفت: اخوی، سيّد را چطور ديدی؟ من تو ذهنِ خودم داشتم فكر می كردم كه از اين چهار، پنج نفری كه معروف اند و اسمِ آنها سرِ زبان ها هست، كدام يك عاقبت مرجع تقليد می شود؟ تویِ اين عوالمِ ذهنیِ خودم برگشتم و گفتم: جلال، سيّد برنده است. اخوی گفت: چِرا؟ گفتم برای اينكه هر مرجع تقليدی يك توانمندی هایِ خاصِ خودش را دارد. اين سيّد محبوبيتی دارد كه حتا جوان هايی كه صورتشان داد می زد كه توده يی هستند و كمونيست و بی اعتنا به مسائلِ عقيدتی، از او طرفداری می كنند. اگر آقایِ ديگر را بازارِ تهران يا بازارِ پاكستان و يا هند و غيره تقويت می كنند؛ ولی اين سيّد علاوه بر آنها، نسلی را كه اين مسائل برایشان مطرح نيست، جذب كرده است. بعد كه آمديم توی ماشين، جلال گفت: اخوی اين سيّد خيلی ناب است. بايد برويم تهران و ببينيم چطور می شود او را تقويت كرد.
🟪 در سال ۱۳۴۳، جلال كتابِ در خدمت و خيانتِ روشنفكران را نوشت كه يك فصلِ اين كتاب، سخنرانی آقای خمينی است؛ آن هم در دوره ای كه خفقان هست و همۀ روشنفكران خفه شده اند.
موضوعات مرتبط: زنده یاد جلال آل احمد (نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب ، 📚 بازخوانی آثار اندیشمندان معاصر ایران
🟦 دیشَب در کنسرتِ آوازهایِ محلی، جلو و عقبِ ما در دو ردیف تاجیک ها نشسته بودند. با دو نفرشان آشنا شدم. یکی رمضان، دیگری گابریل میخائیلوف. معلوم است دیگر، اولی مسلمان زاده و دومی یهودی زاده. و هر دو از فرغانه و با همان شبکلاه هایِ چهار ترکِ بتّه جقه دار. اولی جوان و پرشور و دومی پیر و آرام. بِه یادِ هر دویِ ایشان امروز در سرسرایِ هتل یکی از آن شبکلاه ها خریدم. از یک روبلی اش را داشت تا ۸ روبلی. از نهایتِ ظرافتِ کاردستی بِه نهایتِ یوقوری و سردستی بودن. من دو روبلی اش را انتخاب کردم.
🟥 و چرا؟ بازگشت بِه اصل؟ و بِه وکالت از طرفِ رمضان و گابریل که اصالتشان را فقط در کلاه حفظ کرده اند؟ بگذریم که همین گابریل مثلاً در اسرائیل می شد «گاوریل میشالوم» مثلاً؛ یا در بغداد می شد جبرئیل بن میکائیل. و از این قبیل. و دیگر هیچ؟ و راستی هیچ فرقِ دیگری نمی کرد؟ نه! راضی ام نمی کند. نمی تواند این طور باشد.
🟪 چون همین مهره هایِ شطرنجِ تاریخ و حکومت ها ببین در اسرائیل چِه می کنند! درست است که سرمایۀ آمریکائی و فرانسوی پسِ پشتشان ایستاده، ولی عینِ همین سرمایه ها در استرالیا و کانادا و آفریقای جنوبی هم بِه کار افتاده، ولی در کدامیک از این نواحی، کدام دسته از نژادِ بشری توانسته چنین میخِ محکمی بِه زمین بکوبد که بنی اسرائیل پس از آن همه آوارگی اکنون در آن یک وجب خاکِ فلسطین؟
پ.ن:
🔴 فایل pdf صفحه اول وطن امروز، با کیفیت بالا 🔴
🗞 طرح جلد: هزاران قاب جنایت ضد بشری رژیم صهیونیستی در غزه در سایه بی عملی نهادهای بین المللی
موضوعات مرتبط: زنده یاد جلال آل احمد (نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب ، 📚 بازخوانی آثار اندیشمندان معاصر ایران
🟦 درست است که فرقِ میانِ اسرائیل و اعراب، فرقِ میانِ قرن بیستم و ما قبلِ تاریخ است؛ اسرائیلیِ از اروپا یا آمریکا مهاجرت کرده، مردِ تكنيكِ این قرن است و عربِ خاورمیانه ای همان مردِ اهرام ساز [ایدول] پرست؛ و اسرائیلی با درآمد سرانهٔ هزار دلار در سال و اعراب با ۷۵ دلار؛ و خرجِ روزانهٔ آوارگانِ فلسطینی بین ۷ تا ۱۱ سنت یعنی ۷-۸ قِران [ریال]؛ وحشت آور نیست؟ ناچار اسرائیلی می بَرد.
🟥 امّا چِه کسی مردِ عرب را در دورهٔ اهرام سازی نگه داشته؟ جُز استعمار؟ و جُز کمپانی؟ و جُز اعوان و انصارش؟ و تجربهٔ کوبا و الجزایر و چین نشان داده که دستِ استعمار را فقط با تبر می توان بُرید نه با وعده و وعید و قول و قرار و اصولِ بشری و انسان دوستی! این است واقعهٔ حتمی که اعرابِ خاورمیانه هم فهمیده اند؛ و خطر اینجاست؛ پس سرِ ژاندارم هایِ محافظِ لوله هایِ نفت بِه سلامت باد! و من از این ناصر چنان کلافه ام که نگو؛ تو که با ملک حسين و امیر سعودی می خواهی بِه چنین جنگی بروی آیا نمی دانی که کور خوانده ای؟
🟪 لابد می پرسی خوب بِه نظرِ تو چِه باید کرد؟ خیلی ساده است. راه حلِّ مسائلِ آن، فقط تشكيلِ يِك حكومتِ عرب و یهود است و بِه اسمِ فلسطين. صهیونیسم همان اندازه خطرناک است که حکومت هایِ دست نشانده عربی؛ یهود باید سرنوشتِ خودش را از صهیونیسم جدا كند و مصر و الجزائر و سوریه باید سرنوشتِ خودشان را از حکومت هایِ نفتیِ عرب جدا کنند.
پ.ن:
چرا رژیم صهیونیستی ۲۵ سال آینده را نخواهد دید؟!
🔹 اولا اینکه سنتِ الهی اینه که ظلمِ مداوم هیچ گاه از هزار ماه (۸۰ سال) عبور نخواهد کرد (ادلش مفصله) و جناب سید حسن نصرالله در سخنرانیِ سال ۹۹ این رو گفت که رژیم صهیونیستی ۸۰ سالگی خودش رو نخواهد دید!
🔹 نکته مهمش اینه که خود علمایِ یهود و صهیونیست ها به این مطلب اذعان دارن و میترسن به ۸۰ سالگی نرسن! امّا کجا؟!
🔹 سالِ گذشته، نفتالی بنت، نخست وزیر سابق رژیم صهیونیستی نامه ای نوشت خطاب بِه صهیونیست هایِ خاموش و اینطور نوشت: «یهودیان هیچ گاه نتوانسته اند بیش از ۸۰ سال یک کشور یهودی و مستقل را حفظ کنند، کشور اسرائیل اکنون در ۷۵ سالگی خود قرار دارد و این بار باید موفق شویم!»
🔹 دلیلِ این همه جنایت و کودک کُشی و نسل کُشی ها همینه که از این پیچ بتونن عبور کنن، امّا وعده الهی نابودیِ اونهاست!
موضوعات مرتبط: زنده یاد جلال آل احمد (نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب ، 📚 بازخوانی آثار اندیشمندان معاصر ایران
برچسبها: وعده الهی حق است
🟦 خوب عزیزدلم، حیف که از هم دوریم و نمی توانیم بِه این مناسبت جشنی بگیریم، هدیه ای بِه هم بدهیم و یا دستِ کم شبِ خوشی را بِه یادِ آن شَب با هم بگذرانیم. چِه عمری را در دوری از هم هدر کردیم! یِک سالِ جوانی، یِک سال از بهترین سالهایِ عمرِ ما؛ یادت هست آن فیلم بهترین سال هایِ عُمرِ ما، را که همه اش در تَب وُ تاب گذشت. بهترین سالهایِ عمرِ ما نیز همان طور است. همان طور در تب وُ تاب و اضطراب و دوری و فقر دارد می گذرد.
🟥 راستی باید فکری برایِ این مسئله کرد. تا کی زندگیِ موقتی باید کردن، در صورتی که متنِ زندگی همین سالها است. همین روزهایِ تنهایی است که می گذرد. همین حالتِ موقتی داشتن ها است که کم کم صورتِ اساسی دارد بِه خود می گیرد. بس است فلسفه بافی.
موضوعات مرتبط: زنده یاد جلال آل احمد (نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب ، زنده یاد سیمین دانشور (نویسنده، مترجم معاصر) 🇮🇷
🟦 و اکنون در لَوایِ این پرچم، ما شبیه بِه قومی از خود بیگانه ایم؛ در لباس و خانه و خوراک و ادب و مطبوعاتمان و خطرناک تر از همه در فرهنگمان فرنگی مآب می پَروریم و فرنگی مآب راه حلِ هر مشکلی را می جوییم؛ آدمِ غرب زده چیزی است بی اصالت؛ خودش و خانه اش و حرفهایش بویِ هیچ چیزی را نمی دهد.
موضوعات مرتبط: زنده یاد جلال آل احمد (نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب ، 📚 بازخوانی آثار اندیشمندان معاصر ایران
🟦 در طواف بِه دورِ خانۀ [کعبه] دوش بِه دوشِ دیگران بِه یِک سمت می روی و بِه دورِ یِک چیز می گردی و می گردید؛ یعنى هدفی هست و نظمی، و تو ذرّه ای از شعاعی هستی بِه دورِ مرکزی؛ پس متّصلی و نه رها شده، و مهم تر اینکه در آنجا مواجهه ای در کار نیست؛ دوش بِه دوشِ دیگرانی، نه رو بِه رو! 🌷
موضوعات مرتبط: زنده یاد جلال آل احمد (نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب ، 📚 بازخوانی آثار اندیشمندان معاصر ایران
🟦 آدمِ غرب زده، هم از هر چیزی مختصر اطّلاعی دارد، منتها غرب زده اش را، بابِ روزش را، که بِه دردِ تلویزیون هم بخورد. بِه دردِ کمیسیون فرهنگی و سمینار هم بخورد. بِه دردِ روزنامۀ پُر تیراژ هم بخورد. بِه دردِ سخنرانی در کلوپ هم بخورد.
🟥 آدمِ غرب زده شخصیت ندارد، چیزی است بی اصالت، خودش و خانه اش و حرف هایش، بویِ هیچ چیزی را نمی دهد، بیشتر نمایندۀ همه چیز و همه کس است، ملغمه ای است از انفراد بی شخصیت و شخصیتِ خالی از خصیصه، چون تامین ندارد تقیه می کند، و در عینِ حال که خوش تعارف است و خوش برخورد است، بِه مخاطبِ خود اطمینان ندارد، و چون سوء ظن بر روزگارِ ما مسلط است، هیچ وقت دِلش را باز نمی کند!
🟧 تنها مشخصۀ او که شاید دستگیر باشد و بِه چشم بیاید، ترس است؛ و اگر در غرب، شخصیتِ افراد، فدایِ تخصص شده است، این جا آدمِ غرب زده، نه شخصیت دارد نه تخصص؛ فقط ترس دارد. ترس از فردا، ترس از معزولی، ترس از بی نام وُ نشانی، ترس از کشفِ خالی بودنِ انبانی که بِه عنوانِ مغز، رویِ سرش سنگینی می کند.
🟩 آدمِ غرب زده، قرتی است. زن صفت (افمینه = Effemine) است. بِه خودش خیلی می رسد، بِه سر وُ پزش خیلی ور می رود؛ حتی گاهی زیرِ ابرو بر می دارد؛ بِه کفش و لباس و خانه اش خیلی اهمیت می دهد؛ همیشه انگار از لایِ زرورق باز شده است، یا از فلان (مزون) فرنگی آمده؛ ماشینش هر سال بِه سیستمِ جدید در می آید و خانه اش که روزگاری ایوان داشت و زیر زمین داشت و حوضِ خانه و سرپوشیده و هشتی، حالا هر روزی شبیه بِه یِک چیز است.
🟪 یِک روز شبیه ویلاهایِ کنارِ دریاست، با پنجره هایِ بزرگ و سرتاسری و پسر از چراغ هایِ فلورسنت. یِک روز شکل کاباره هاست؛ زرق وُ برق دارد و پُر از «تابوره» روزِ دیگر هر دیواری یِک رنگ است و تپه تپّه مثلّث هایِ از همه رنگ همۀ سطوح را پوشانده. یِک گوشه رادیوگرام هایِ فیدلیتی، گوشۀ دیگر تلویزیون، گوشۀ دیگر پیانو برایِ دختر خانم، گوشۀ دیگر بلندگوهایِ استره ئوفونیک و آشپزخانه و دیگر سوراخ سمبه ها هم که پُر است از فرگاز و رختشویِ برقی و از این خرت وُ خورت ها.
🟫 بِه این طریق آدمِ غرب زده، وفادارترین مصرف کنندۀ مصنوعاتِ غربی است. اگر یِک روز صبح برخیزد و بداند که هر چِه سلمانی و خیّاطی و واکسی و تعمیرگاه است بسته شده، دق می کند و رو به قبله دراز می کشد؛ گرچِه نمی داند قبله کدام سمت است. وجودِ این همه مشاغل و آن همه مصنوعاتِ فرنگی که برشمردم، برایِ او از وجودِ هر مدرسه و مسجد و بیمارستان و کارخانه ای ضروری تر است. بِه خاطرِ اوست که چنین معماریِ بی اصل وُ نسبی داریم و چنین شهرسازیِ قلّابی ای، بِه خاطرِ اوست که خیابانهایِ شهرها و چهارراه هایش با نورِ وقیحِ فلورسنت و نئون بِه صورت آرایشگاه ها در آمده است؛ بِه خاطرِ اوست که کتابِ طبّاخی راه شکم بِه اسمِ «راه دِل» از چاپ در می آید، پُر از شرح وُ تفصیلِ همۀ خوراک هایِ پُر خامه و پُر گوشت که در چنین هوایِ خشک و گرمی اصلاً نمی توان لب زد.
🟨 غذاهایی که فقط مجوّزی است برایِ مصرف کردنِ کوره هایِ گازسوز فرنگ ساز، و بِه خاطرِ اوست که طاقِ بازارها را خراب می کنند و بِه خاطرِ اوست که تکیۀ دولت ویران می شود. بِه خاطرِ اوست که مجلسِ سنا بِه آن هیولایی ساخته می شود؛ و هم از این دست است اگر نظامی ها آن قدر زرق وُ برق دارند و رویِ سینه شان و دوششان و بِه واکسیلِ بندهاشان بِه اندازۀ یک دکّانِ خرّازی جنس آویخته است. آدمِ غرب زده چشم بِه دست وُ دهانِ غرب است. کاری ندارد که در دنیایِ کوچکِ خودمانی، در این گوشه از شرق چِه می گذرد.
موضوعات مرتبط: زنده یاد جلال آل احمد (نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب ، 📚 بازخوانی آثار اندیشمندان معاصر ایران
گفت: هر وقت دِلت تنگ شد و کسی را نداشتی دردِ دِل کنی، با خودت بلند بلند حرف بزن، یعنی خودِ آدم بشود عروسکِ سنگِ صبورِ خودش. 🌷
پ.ن:

🌸 فیلم کوتاه از خانۀ سیمین دانشور و جلال آل احمد 🌸
موضوعات مرتبط: زنده یاد جلال آل احمد (نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب ، زنده یاد سیمین دانشور (نویسنده، مترجم معاصر) 🇮🇷 ، 🎥 ویدئو کلیپ و صدای ماندگار
🟦 آدمِ غرب زده، راحت طلب است، دم را غنیمت می داند و نه البتّه بِه تعبیرِ فلاسفه. ماشینش که مرتّب بود و سر وُ پُزش، دیگر هیچ غَمی ندارد. اگر در عهدِ بوق «غمِ فرزند و نان و جامعه و قوت» سعدی را باز می داشت، از سیر در ملوک، او که سرش بِه آخورِ خودش گرم است، جُز بِه خودش بِه کسی نمی رسد. دردِ سر برایِ خودش نمی تراشد و بِه راحتی، شانه هایش را بالا می اندازد و چون کارِ خودش حساب کرده است و چون هر قدمی را که از رویِ حسابی بر می دارد و هر کاری را نتیجۀ معادله ای می داند، کاری بِه کارِ دیگران ندارد چِه رسد که در غمشان باشد.
🟥 آدمِ غرب زده، معمولاً تخصص ندارد، همه کاره و هیچ کاره است؛ امّا چون بِه هر صورت درسی خوانده و کتابی دیده و شاید مکتبی، بلد است که در هر جمعی، حرف هایِ دهن پُرکن بزند و خودش را جا کند؛ شاید هم روزگاری تخصصی داشته؛ امّا بعد که دیده است در این ولایت تنها با یک تخصّص نمی توان خرِ کریم را نعل کرد، ناچار بِه کارهایِ دیگر هم دست زده است؛ عینِ پیر زن هایِ خانواده که بر اثر گذشت عمر و تجربۀ سالیان، از هر چیزی مختصری می دانند و البتّه خاله زنکی اش را.
موضوعات مرتبط: زنده یاد جلال آل احمد (نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب ، 📚 بازخوانی آثار اندیشمندان معاصر ایران
🟦 پیش از هر امتحانِ کتبی که تویِ سالن [برگزار] می شد، خودم یِک میتینگ برایِ بچّه ها می دادم که ترس از معلّم و امتحان بی جاست و باید اعتماد بِه نفس داشت و آقایِ معلّم نهایتِ لطف را دارند و از این مزخرفات! ولی مگر حرف بِه گوشِ کسی می رفت؟ از در که وارد می شدند، چنان هجومی بِه گوشه هایِ سالن می بردند که نگو! بِه جاهایِ دور از نظر؛ انگار پناهگاهی می جستند، و ترسان و لرزان، یِک بار چنان بودند که احساس کردم اصلاً مثلِ اینکه از ترس لذّت می برند؛ خودشان را بِه ترسیدن تشجیع می کردند!
🟥 بسیار نادر بودند آن هایی که رویِ اوّلین صندلی می نشستند و کتاب هاشان را بِه دستِ خودشان بِه کناری می گذاشتند؛ اگر معلّم هم نبودی یا مدیر، بِه راحتی می توانستی حدس بزنی که کی ها با هم قرار وُ مداری دارند و کدام یِکی، پهلو دستِ کدام یِک خواهند نشست؛ از هم کمک می گرفتند، بِه هم پناه می بردند، در سایۀ همدیگر مخفی می شدند، یِک دقیقه دیرتر دفتر و کتاب شان را از خودشان جدا می کردند؛ مگر می توان تنها، تک و تنها با امتحان رو بِه رو شد؟!
موضوعات مرتبط: زنده یاد جلال آل احمد (نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب ، 📚 بازخوانی آثار اندیشمندان معاصر ایران
🟦 برایِ من مؤثرترین مقاومت در مقابلِ ظلم، شهادت است؛ این درست که لیاقتش را ندارم، درست است که شهادت دستِ ظلم را از جان وُ مالِ مردم کوتاه نمی کند، امّا سلطهٔ ظلم را از روحِ مردم می گیرد؛
🟥 مسلط بِه روحِ مردم خاطرهٔ شهداست و همین است، بارِ امانتِ میراثِ بشریت همین است؛ آنچِه بیرون از دفترِ گندیدهٔ تاریخ، بِه نسل هایِ بعدی می رسد، همین است. 🌷
موضوعات مرتبط: زنده یاد جلال آل احمد (نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب ، 📚 بازخوانی آثار اندیشمندان معاصر ایران
🟦 و من هیچ شَبی چنان بیدار نبوده ام و چنان هشیار بِه هیچی؛ زیرِ سقفِ آن آسمان و آن ابدیّت، هر چِه شعر که از برداشتم خواندم؛ بِه زمزمه ای برایِ خویش؛ و هر چِه دقیق تر که توانستم در خود نگریستم تا سپیده دمید؛ و دیدم که تنها خسی است و بِه میقات آمده است و نه کسی و بِه میعادی؛ و دیدم که وقتِ ابدیّت است، یعنی اقیانوسِ زمان؛ و میقات در هر لحظه ای و هر جا؛ و تنها با خویش؛ چِرا که میعاد جایِ دیدارِ تست با دیگری، امّا میقات زمانِ همان دیدار است و تنها با خویشتن. 🌷
موضوعات مرتبط: زنده یاد جلال آل احمد (نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب ، 📚 بازخوانی آثار اندیشمندان معاصر ایران
🟦 جلال آل احمد دربارۀ عصرِ رضا خان می گوید: در آن دورۀ بیست ساله، از رشتۀ ادبیات گرفته تا معماری، و از مدرسه گرفته تا دانشگاه، همه مشغولِ زرتشتی بازی و هخامنشی بازی بودند و هدفِ اصلی شان این بود که بگویند حملۀ اعراب؛
🟥 یعنی همان ظهورِ اسلام در ایران؛ نکبت بار بود و ما هر چِه داریم از پیش از اسلام داریم؛ می خواستند برایِ ایجادِ اختلال در شعورِ تاریخیِ یِک ملّت، تاریخِ بلا فصلِ آن دوره را نادیده بگیرند و شبِ کودتایِ رضا خان را یکسره بِه دمبِ کوروش و اردشیر بچسبانند؛ انگار نه انگار که این میانه هزار و سیصد سال فاصله است!
موضوعات مرتبط: زنده یاد جلال آل احمد (نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب ، 📚 بازخوانی آثار اندیشمندان معاصر ایران
🟦 آدمِ غرب زده هُرهُری مذهب است؛ بِه هیچ چیز اعتقاد ندارد؛ امّا بِه هیچ چیز هم بی اعتقاد نیست؛ یِک آدمِ التقاطی است؛ نان بِه نرخِ روز خور است؛ همه چیز برایش علی السویه است؛ خودش باشد و خرش از پُل بگذرد، دیگر بود وُ نبودِ پُل هیچ است؛
🟥 نه ایمانی دارد، نه مسلکی، نه مرامی، نه اعتقادی؛ نه بِه خدا نه بِه بشریت؛ نه در بندِ تحولِ اجتماع است و نه در بندِ مذهب و لامذهبی؛ حتی لامذهب هم نیست؛ هُرهُری است؛ گاهی بِه مسجد هم می رود؛ همان طور که بِه کلوب هم می رود یا بِه سینما؛ امّا همه جا فقط تماشاچی است؛ درست مثلِ اینکه بِه تماشایِ بازیِ فوتبال رفته؛ همیشه کنارِ گود است؛ هیچ وقت از خودش مایه نمی گذارد.
🟪 هیچ وقت از خودش مایه نمی گذارد، حتی بِه اندازۀ نمِ اشکی در مرگِ دوستی، یا توجهی در زیارتگاهی یا تفکری در ساعاتِ تنهایی و اصلاً بِه تنهایی عادت ندارد، از تنها ماندن می گریزد و اصلاً چون از خودش وحشت دارد، همیشه در همه جا هست؛ البته رأی هم می دهد. اگر رأیی باشد، و بِه خصوص اگر رأی دادن مُد باشد، امّا بِه کسی که امّیدِ جلبِ منفعتِ بیشتری بِه او می رود، هیچ وقت از او فریادی یا اعتراضی یا امّایی یا چون و چرایی نمی شنوی؛ سنگین و رنگین و با طمأنینه ای در کلام، همه چیز را توجیه می کند و خودش را خوش بین جا می زند.
موضوعات مرتبط: زنده یاد جلال آل احمد (نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب ، 📚 بازخوانی آثار اندیشمندان معاصر ایران
🟦 هیچ دیده اید آدم بعضی وقت ها چیزی را که دِلش می خواهد یادش بماند، چِه زود فراموش می کند؟ امّا بعضی وقت ها هم این وقایعِ کوچک چِقدر خوب یادِ آدم می ماند. 🌷
پ.ن:
زندگی از من می خواهد که فراموشت کنم و این چیزیست که دِلم نمی تواند بفهمد! (محمود درویش) 🖤
موضوعات مرتبط: زنده یاد جلال آل احمد (نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب ، 📚 بازخوانی آثار اندیشمندان معاصر ایران
🟦 آدم وقتی مجبور باشد شکلکی را بِه صورت بگذارد که نه دیگران از آن می خندد و نه خودِ آدم از آن لذت می برد، پیداست که رفعِ تکلیف می کند.
موضوعات مرتبط: زنده یاد جلال آل احمد (نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب ، 📚 بازخوانی آثار اندیشمندان معاصر ایران
🟦 مردمِ این دیار، بی هیچ اعتمادی بِه دیگران و با «تقیّه» و دورویی در پسِ دیوارهایِ بلند کاه گِلی یا سیمانی از شرّ آفات زمانه پنهان اند. اگر روزگاری بود که حصارِ بلندِ دور شهرها نیاز بِه دیوارِ بلند دورِ هر خانه را برطرف می کرد، امروز که حصار و دروازۀ شهرها را خراب کرده ایم، همچو جوازی برایِ بریدنِ خیابان ها، معبرِ بولدوزرها و تراکتورها و کامیون ها، ناچار هر خانه ای بِه دورِ خود حصاری دارد؛ و چِه دیوارهایِ بلندی!
🟥 مملکتِ ما مملکتِ کویرهایِ لوت وُ دیوارهایِ بلند است؛ دیوار گِلی در دهات و آجری در شهرها؛ و این تنها در عالمِ خارج نیست؛ در درونِ هر آدمی نیز چنین دیوارها، سر بِه فلک کشیده است؛ هر آدمی، بَست نشسته در حصاری است از بدبینی و کج اندیشی و بی اعتمادی و تک رَوی.
موضوعات مرتبط: زنده یاد جلال آل احمد (نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب ، 📚 بازخوانی آثار اندیشمندان معاصر ایران
🟦 جلالِ عزیزم، دیشَب کاغذت رسید که روغنِ چراغدانِ زندگیِ من است؛ کاغذی بود که بِه علّتِ نداشتنِ سیگار، در یِک قسمتش آنقدر عجله و اشتلم کرده بودی که درست نفهمیدم؛ سرم هم داد زده بودی؛ نوشته بودی مگر من بچّه هستم که اُرد می دهی پالتو و لباس بخر؛ خوب ما غلط کردیم؛ البته تو ننوشته بودی اُرد. باشد، ولی ازت قهر نیستم، زیرا وقتی سیگار بِه دستت رسیده بود دوباره شده بودی آن جلالِ خودم که قلبش پاک است و محبّتش بی پایان.
🟥 قربانت می روم سبیل کلفتِ من، عكست هم لایِ پاکت بود که بوسیدمش، عجب سبیلی پیدا کرده ای و خوب خندیده بودی، امّا لاغر بودی، هر چند نه لاغرتر از تهران و همان لباس اعلان کرک نوماناتا تنت بود، عروسکِ عزیزِ من، امّا بپردازم به جواب کاغذت.
🟪 عزیزِ دلم کاغذ بِه انتها رسید و عرضی ندارم؛ عصر دانشکده دارم و این کاغذ را از پستِ دانشگاه پست می کنم، بعد می روم عقبِ داریوش و با شمس و اسلام و می آورمشان بالا. قربانت: شیرازیِ سیاه سوخته ات. 🌷
موضوعات مرتبط: زنده یاد جلال آل احمد (نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب ، زنده یاد سیمین دانشور (نویسنده، مترجم معاصر) 🇮🇷
🟦 جلالِ عزیزم، قربانت گردم؛ باز بی خبری از تو جانم را بِه لب رسانده است؛ دو نامه از تو عزیزترین کسانم دریافت کردم و اکنون باز از تو بی خبرم؛ یِک هفته است که هیچ گونه خبری از تو ندارم؛ آیا سیمینِ سیاه خود را از یاد برده ای؟ آیا بِه دوریِ من عادت کرده ای؟ من که هنوز عادت نکرده ام و هر روزی که می گُذرد بیشتر شیفتۀ تو می گردم، محبَّتم بِه تو بیشتر و عمیق تر می شود و پشیمان تر می شوم که چِرا آمدم و محبوب ترین داراییِ خود را تنها رها کردم؛
🟥 امّا زندگیِ من؛ بی تو زندگی نمی کُنم، این مُردگی است، وقتی محبوبِ آدم کنارش نباشد؛ جلال یادم است که آخری ها دِلت می خواست هر چِه زودتر بروم و از شرّم راحت بشوی؛ آیا اینک از شرّ من بِه کلی راحت شده ای؟ پس چِرا بِه من نامه نمی نویسی؟ من که بِه تو آدرس داده ام؛ باری، منتظرِ دریافتِ نامهٔ تو هستم؛
🟪 نامه هایت آنقدر مست کننده بود که تا بِه حال چندین بار خوانده ام؛ اولین نامهٔ تو را که دریافت کردم اشکم سرازیر شد؛ تمامِ مامور هایِ پست اینجا مرا می شناسند و تمامِ دختر ها اسمِ تو را میدانند و مسخره ام می کنند؛ تا مرا می بینند می گویند Oh Jalal
موضوعات مرتبط: زنده یاد جلال آل احمد (نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب ، زنده یاد سیمین دانشور (نویسنده، مترجم معاصر) 🇮🇷
🟦 خوب عزیزدلم، هنوز من دو روزی با عید فاصله دارم و می توانم بِه تو از صمیمِ قلب تبریک بگویم. امیدوارم تمامِ کاغذهایم رسیده باشد. بِه هر صورت امیدوارم سالی خوش و کامروا و با موفقیت در پیش داشته باشی. امیدوارم دیگر درین سال بِه بلایِ تنهایی دچار نشویم. امیدوارم درین سال دیگر از بلایِ اجاره نشینی و خانه بِه دوشی و بدبختی خلاص باشیم. امیدوارم از زیرِ بارِ قرض درین سال درآییم. امیدوارم کارِ حسابی و خوبی چِه از نظر ادبی و چِه از نظر علمی و چِه از نظر داخلِ زندگی داشته باشیم. امیدوارم کتابهایِ متعدّد چاپ بزنیم و من رساله ام را بنویسم.
🟥 امیدوارم درین سال دیگر آبِ خوشِ زندگی از گلویمان تلخ پایین نرود و بِه فراق دچار نشویم. امیدوارم دیگر درین سال بِه دردسر و بیماری دچار نشویم. امیدوارم غصۀ نفت و زغال و نان و آبِ روزانه دیگر درین سال خفه مان نکند. امیدوارم در این سال دیگر از دهان بینیِ این وُ آن و از حرف و سخنِ این وُ آن تاثیر نپذیریم. امیدوارم درین سال دیگر بِه هم فخر نفروشیم و گنده گوزی نکنیم و عصبانی نشویم و از هم دلگیر نشویم. امیدهای در عینِ حال اساسی و در عینِ حال احمقانه ای است؛ نیست عزیزِ دلم؟ 🌷
موضوعات مرتبط: زنده یاد جلال آل احمد (نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب ، زنده یاد سیمین دانشور (نویسنده، مترجم معاصر) 🇮🇷
🟦 تمامِ حرف هایِ دنیا سی و دو تا است؛ از الف تا ی؛ از اول بسم الله تا تایِ تمت؛ حالا فهمیدید؟ می خواهم بِگویم از آنچِه خدا گفته و تویِ کتاب هایِ آسمانی پیغمبر ها نوشته اند تا حرف هایی که فیلسوفان گفته اند و شعرا تویِ دیوان هاشان ردیف کرده اند، تا آنچِه شما بچه مکتبی ها می خوانید و من در تمامِ عمرم برایِ مشتری هایم نوشته ام، همۀ حرف وُ سخن هایِ عالم از همین سی و دو تا حرف درست شده؛
🟥 می خواهم بِگویم مبادا یِک وقت این کوره سوادی که داری جلویِ چشمت را بِگیرد و حق را زیرِ پا بُگذاری؛ یادت هم باشد که ابزارِ کارِ شیطان هم همین سی و دو تا حرف است؛ حکمِ قتلِ همۀ بی گناه ها و گناهکار ها را هم با همین حروف می نویسند؛ حالا که اینطور است مبادا قلمت بِه ناحق بِگردد و این حروف در دستِ تو یا رویِ کاغذت بشود ابزارِ کارِ شیطان.
موضوعات مرتبط: زنده یاد جلال آل احمد (نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب ، 📚 بازخوانی آثار اندیشمندان معاصر ایران
🟦 پیش از آفتاب که بر می خیزی انگار پیش از خلقت بر خاسته ای؛ و هر روز شاهدِ مجددِ این تحولِ روزانه بودن٬ از تاریکی بِه روشنایی؛ از خواب بِه بیداری؛ و از سکون بِه حرکت.
موضوعات مرتبط: زنده یاد جلال آل احمد (نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب ، 📚 بازخوانی آثار اندیشمندان معاصر ایران
🟦 جلالِ عزیز! کاغذِ اخیرت پدرم را درآورد؛ عزیزم، چِرا اینقدر بی تابی می کنی؟ مگر من بِه قولِ شیرازیها گُلِ هُم هُم هستم که از دوری ام اینطور عمرِ عزیز و جوانی خودت را تباه می کنی؟ صبر داشته باش؛ یوسفِ گُم گشته بازآید به کنعان، غم مَخُور، کلبهٔ احزان شَوَد روزی گلستان، غم مخور، این دل فسرده حالش به شود دل بد مکن، این سر شوریده بازآید به سامان غم مخور و تو یوسفِ منی، نه منِ سیاه سوختۀ بدبخت؛ مگر من چِه تحفۀ نطنزی هستم و بودم که تو چنین از رفتنِ من نگران شده ای و بی خود خیالت را ناراحت می کنی؛ می دانی از وقتی که کاغذِ سومِ تو رسیده است، کاغذِ 25 سپتامبرِ تو، آرام و قرار ندارم، مثلِ مرغ سرکنده شده ام؛ عزیزِ دلِ من، مگر من بچۀ دو ساله ام که در آمریکا گُم بشوم و یا ندانم کاری بکنم؛
🟥 عزیزم! قربانِ شکلِ ماهت بروم! محبوبِ زیبا و بی همتایِ من! چِرا آنقدر بی طاقت و بی صبر هستی؟ تو بِه من قول داده بودی عصبانیت خود را علاج کنی؛ تو قول داده بودی سلامتیِ خود را حفظ کنی؛ این است نتیجۀ قول و قرار و وعده و وعیدهایِ تو؟ مدت این سفر نُه ماه بوده که یک ماه و دو روزش گذشته است. می ماند هشت ماه دیگر. من قول میدهم سرِ هشت ماه بر گردم، ولی آیا تو می خواهی وقتی برگردم چگونه از من پذیرایی کنی؟ می خواهی دیگر حتی ناهم نداشته باشی.
🟪 جلالِ عزیز، داستانِ جین ایر را خوانده ای که همیشه آرزوها داشت و در تب وُ تابِ این آرزوها می سوخت، وقتی بِه آرزوهایش رسید از بس خود را تباه و رنجور کرده بود دیگر حالی برایِ او نمانده بود، و دیگر حوصلۀ استفاده از آرزو را نداشت. از تو انتظار دارم که مرد باشی، جلالِ عزیز! برایِ چه چیزِ من دِلت تنگ شده؟ برایِ شلختگی ام؟ برایِ کدبانوگری هایم! بی خود زندگی را بِه خودت حرام نکن؛ چشم بِه هم بزنی یک سال سر آمده است؛ یادت باشد که من می خواهم وقتی آمدم تو را سالم و چاق و چلّه ببینم! سیمینِ تو !
موضوعات مرتبط: زنده یاد جلال آل احمد (نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب ، زنده یاد سیمین دانشور (نویسنده، مترجم معاصر) 🇮🇷
🟦 باری، امروز سومین روزی است که در این شهرِ غول آسا هستم و روزی نیست، یعنی در حقیقت ساعتی نیست که بِه فکرِ تو نباشم. با هر کس حرف می زنم اوّلین کاری که می کنم این است که حلقه ام را طوری بِه رُخش بکشم که او از من بپرسد، که ازدواج کرده ای؟ و من حرفم را بِه تو بکِشانم و بعد عکسِ تو را نشان بِدهم. هر جا که می روم و هر چیز تازه ای که می بینم همه اش بِه فکرِ تو هستم. 🌷
موضوعات مرتبط: زنده یاد جلال آل احمد (نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب ، زنده یاد سیمین دانشور (نویسنده، مترجم معاصر) 🇮🇷
🟦 تویِ بِهشت هم اگر بی رضایتِ خودت بروی، برایت بدل میشود بِه جهنم! چِرا روزگار را بِه خودت سخت می کُنی، آقا معلم؟ اگر دِل ببندی، هر خراباتی یِک بِهشت است.
موضوعات مرتبط: زنده یاد جلال آل احمد (نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب ، 📚 بازخوانی آثار اندیشمندان معاصر ایران
( اردلان سرفراز ) 🖤•برای تو آپامه•🖤
( سعدی شیرازی ) 🖤•بند میاد زبونم جلو چشمات؛ باخت دادم گمونم جلو چشمات•🖤
( طالب آملی ) 🖤•دوستت دارم تا حد حلول در پیراهنت، تا فنا در جانت•🖤
( کریم فکور ) 🖤•برای تو آپامه•🖤
( مولوی جان ) 🖤•راهی سُراغ داری تا بیشتر دوستَت بِدارَم آپامه؟•🖤
📚 از کتاب گزارش به خاک یونان، ص۲۸۴ نوشته ی نیکوس کازانتزاکیس
( بیدل دهلوی ) 🖤•در این پریشانیِ روزگار، مبادا فراموش کنی دوستت دارم•🖤
( عبید زاکانی ) 🕌 🌹 السلام علیک يا مولای یا صاحب الزمان 🌹 🕌
( لیلا کسری ) 🖤•آسیای سپهر، دور از تو هر شبم استخوان همی ساید•🖤
( رعدی آذرخشی ) 🖤•که بیش تر از آنچه باور کنی دوستت دارم آپامه•🖤
( فیض کاشانی ) 🖤•مرا بخوان یکبار با نگاهت، بارِ دوم با صدایت آپامه•🖤
( خواجوی کرمانی ) 🖤•تو مأمنِ مهربانِ زندگیِ من هستی آپامه•🖤
( سعدی شیرازی ) 🕌 🌹 🇮🇷 الله اکبر 🇮🇷 🌹 🕌
( محمود دولت آبادی ) ❤️•به زیرِ پا فِتَد آن دلی، که بَهرِ تو نَلرزد•❤️
( امیر ارجینی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( بیدل دهلوی ) 🖤•هر روزی که می گذرد، محبتت در قلبم بیشتر می شود آپامه•🖤
📚 از کتاب جاذبه و دافعۀ علی، ص۲۹ نوشته ی استاد مرتضی مطهری
( شاعر: در این نسخه نامشخص است ) 🕌 🌹 فقط حیدر امیرالمومنین است 🌹 🕌
( سعدی شیرازی ) 🖤•می خواهم ترا سویِ جانم آیی، سویِ چَشمانم آیی، آپامه•🖤
( بیدل دهلوی ) 🕯 ♡آه از فراقِ يار؛ مرگم از اين واقعه خوش تر هزار بار♡ 🕯
📚 از کتاب آتش بدون دود، ج۱، ص۹، نوشته ی نادر ابراهیمی
( محمود سنجری ) 🖤•بغلم کن، استخوان هایم دلتنگِ دست هایت اند آپامه•🖤
📚 از کتاب رستاخیز جان [ادبیات، فرهنگ و رسانه]، ص۳۲ نوشته ی سید مرتضی آوینی
( ادیب الممالک فراهانی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
📚 از کتاب اجازه هست آقای برشت؟،ص۴۴ نوشته ی نادر ابراهیمی
📚 از کتاب آتش بدون دود، ج۲، ص۲۰۴ نوشته ی نادر ابراهیمی
( عطار نیشابوری ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( اوحدی مراغه ای ) 🖤•چشمانِ تو آهنگیست که من بر همۀ آهنگها ترجیح میدهم آپامه•🖤
( صاحب مازندرانی ) 🖤•دلم بر آتشِ هجران کباب کرد و برفت•🖤
( عطار نیشابوری ) 🖤•من تا وقتِ مرگ عاشقت خواهم ماند آپامه•🖤
صفحه اصلی 💯








































































































































































































































































































