تا فراقت دیده ام، خون می چکاند دیده ام
برکَن از سَر دیده ام، گر جُز خیالت دیده ام
رحم کن بر من، که بی رویت زِ پا افتاده ام
سَر مپیچ از من، که چون زُلفت به سَر گردیده ام
بارها پیشت زِ غربت نامه ها بنوشته ام
و اندرین مدّت سلامی از کسی نشنیده ام
یادِ من بر خاطرت نگذشت تا باز آمدم
بر من ار بادی گذر کرد از تو واپرسیده ام
بر تو آسان است، از من پرس کاندر هر شَبی
تا به روز آورده ام صد ره به خون غلتیده ام
چون دلت بر من نبخشاید؟ که من با عجزِ خویش
نیم جانی داشتم از غَم به غَم بخشیده ام
گر قبولم می کنی، ورنه چه گویم؟ حاکمی
کارِ من عِشق است باری من تو را بگزیده ام
پیش ازین بودم نزاری، بعد ازین آن نیستم
تا به تو پیوسته ام از خویشتن ببریده ام
بر لبم کس خنده ای هرگز ندید الّا مگر
در میانِ گریه بر احوالِ خود خندیده ام 🕯
پ.ن:
دعاهایِ سحر گویند می دارد اثر آری
اثر می دارد امّا کی شبِ عاشِق سحر دارد (وحشی بافقی) 🖤
پ.ن۲:
بگذار به تمامِ زبان هایی که می دانی
و نمی دانی بگویم: «تو را دوست دارم»
بگذار لغت نامه را زیر وُ رو کنم
تا واژه ای بیابم، هم اندازۀ اشتیاقم، به تو.. (نزار قبانی) 🖤
| آهنگساز: استاد فریدون شهبازیان |
| با صدای: بی کلام؛ تاریخ انتشار: ؟ |
| 🎼 دانلود آهنگ روزهای خوش جوانی با کیفیت عالی 🎼 |
موضوعات مرتبط: 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، حکیم نِزاری قُهستانی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷 ، زنده یاد استاد فریدون شهبازیان (آهنگساز) 🇮🇷
آخِر ای دوست کجایی که چنانم بی تو*
که سر از پای وُ شَب از روز ندانم بی تو
اشتباهی بنماند که تویی هستیِ من
چون که از هستیِ خود نیست گمانم بی تو
نه همان بلبلِ دیوانۀ عِشقم یارب
که چنین بسته لب وُ گنگ زبانم بی تو
مُهرِ پیمانِ تو بر دیده وُ دِل بنهادم*
خاک در چشمِ دِل وُ دیده فشانم بی تو
تا بِه خدمت نرسم باز نبینم رویت
کافرم گر نفسی خوش گذرانم بی تو
چِه عجب گر تو شبی زنده گذاری بی من*
عجب آن روز که من زنده بمانم بی تو
شفقتی کن که دِلم بر سرِ پا منتظرست
مرحمت کن که روان است روانم بی تو
ناتوانم چِه کنم بی تو نمی یارم بود
چند گویم نتوانم نتوانم بی تو؟
هم بِه امّیدِ تو خواهم که بماند جانم*
که نه از مرگ بتر صحبتِ جانم بی تو
از صبا پُرس شبی حالِ نزاریِ نزار
تا نشانی دهد از نام وُ نشانم بی تو 🕯
موضوعات مرتبط: حکیم نِزاری قُهستانی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
ای نوبهارِ خوبی از چهرۀ تو وَردی
وی خلدِ جاودانی از کوچۀ تو گردی
عشقِ تو را نشایند اشتردلانِ نازک
تسلیم را بباید مردی وُ شیر مردی
هر دلِ شکسته یی را در خاطر از تو شوری
هر درد خواره ای را در سینه از تو دردی
انکارِ ما نکردی صاحب غرض بِه خیره
گر تا بِه روز یِک شَب با ما قدم سپردی
چندان سرشک رانم کز آبِ دیده رویم
هم چون شفق بباشد هر آفتاب زردی
جانِ من ار نبودی بیمارِ چشمِ مستت
چندین غذایِ تن را خونابِ دِل نخوردی
زُلفت مگر نزاری در خواب دید زیرا
زنجیر اگر ندیدی دیوانگی نکردی 🌷
موضوعات مرتبط: حکیم نِزاری قُهستانی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
عجب که رغبتِ دیدارِ دوستان کردی
قدم بِه کلبۀ ما رنجه ناگهان کردی
کدام خصم غباری میانِ ما انگیخت
که پای باز گرفتی وُ سَر گران کردی؟
کدام باد ندانم بِه سویِ مات افکند
چِه لطف بود که با جانِ بی دلان کردی
بیا که با تو بِه خلوت عتاب ها دارم*
کس این کند که تو با یارِ مهربان کردی؟
دِلم زِ یادِ تو یک لحظه ای نبد خالی
عجب که یادِ نزاریِ ناتوان کردی 🌷
پ.ن:
یادِ آن وقت که با ما نظری می کردی
بر سرِ کُشتۀ هجران گذری می کردی
بر رگِ جانِ من از ناوکِ مژگان هر دم
می زدی تیر وُ نظر با دگری می کردی (حکیم نزاری) 🖤
موضوعات مرتبط: حکیم نِزاری قُهستانی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
برفتی وُ ما را فراموش کردی
شرابِ مُرَوَّق بسی نوش کردی
چو نامم برآمد زبان در کِشیدی
بِه زنهار انگشت در گوش کردی
چِه کردیم از بی وفایی که ما را
زِ جامِ جفا مست وُ بی هوش کردی
بر اسبِ جفا کوتلی برفزودی
جفا برفزودی ستم غوش کردی
همین بس سزایِ تو چون ناسزا را
کنارش گرفتی وُ آگوش کردی
بِه جانت که نیکو نگارا
که عهدِ نزاری فراموش کردی 🕯
پ.ن:
فغان زِ سنگ دلِ من که خونِ صد مظلوم
بِه ظلم ریزد وُ اندیشه از خدا نکند
چِه غصّه ها که نخوردم زِ آشناییِ تو
خدا تو را بِه کسی یارب آشنا نکند
کدام سنگ دِل از دردِ من خبر دارد
که با وجودِ دلِ سخت گِریه ها نکند؟
کشیده جام وُ سرِ بی گنه کُشی دارد
عجب که برنکشد تیغ وُ قصدِ ما نکند (وحشی بافقی) 🖤
موضوعات مرتبط: حکیم نِزاری قُهستانی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
غمزۀ شوخِ تو شیرین حرکاتی دارد*
کشتۀ هر مُژه فرهاد صفاتی دارد
در خورِ توتیِ جان در چمنِ باغِ جمال
چشمۀ خضرِ لبت تازه نباتی دارد
بوسه یی گر بدهی خیر بُوَد باز مَزَن
این فقیری زِ تو امّیدِ زکاتی دارد
خازنِ وصل بگو تا بدهد دادِ دِلم
که زِ دیوانِ ازل بر تو براتی دارد
بی تو بنشستن وُ خاطر زِ تو باز آوردن
کارِ آن است که صبری وُ ثباتی دارد
خواب در دیدۀ پر خونِ دِلش کی گنجد*
هر که بر چهره زِ هر چشم فراتی دارد
هم بِه صبر از شبِ یلدایِ 🍉 فراقت، روزی*
دلِ محنت کِشم امّیدِ نجاتی دارد
صبرِ بی طاقتم از پای درآمد نی نی
شادیِ غَم که قدومش برکاتی دارد
عقل وُ هوش وُ دِل وُ دین در سرِ زُلفت کردم*
گو بفرمای دگر گر خدماتی دارد
از زبانِ من اگر گوش کنی بادِ صبا
با تو یِک لحظه بِه خلوت کلماتی دارد
از دهانِ تو سخن گفت نزاری چِه عجب
که حدیثش چو دهانِ تو حیاتی دارد 🌷
موضوعات مرتبط: حکیم نِزاری قُهستانی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
زِ صورت کِی بگردیده ست عالَم؟
نگردد نیز تا باشد چنین هم
زمین وُ آسمان بر جایِ خویش اند
یِکی گردان، یکی اِستاده محکم
همان خورشید، هر شَب می کند سِیر
همان صبح، او سحرگه می زند دَم
شَب است وُ روز وُ سال وُ ماه، گردند
بِه ترتیب این همه در یکدگر ضَم
اگر عدل است وُ گر ظلم، از من وُ توست
که ما هم جنّتیم وُ هم جهنّم
تو دلتنگی، وگرنه هست دنیا
سرایِ روشن وُ زیبا وُ خرّم
غَم وُ شادی ندارد اعتباری
بِه شادی باده می نوش وُ مخور غَم
جهان تاریک باشد، گر نباشد
در او روشن دِلی از نسلِ آدم 🌷
موضوعات مرتبط: حکیم نِزاری قُهستانی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
فروغِ طلعتِ رویِ تو آفتاب ندارد*
نسیمِ ناقۀ زُلفِ تو مشکِ ناب ندارد
عجب که سایۀ زُلفِ تو گر رسد بِه جمادی*
که هم چو ذرّه بِه خاصیّت اضطراب ندارد
تو خود بِه جانبِ ما هیچ التفات نداری*
مرا خیالِ تو یِک لحظه بی عذاب ندارد
چو حلقه هایِ سرِ زُلفِ بی قرارِ تو یِک دم*
دو چشمِ ژاله فشانم قرار وُ خواب ندارد
مگر که لایقِ گوشِ تو نیست ورنه بِه قیمت*
چو گوهرِ صدفِ چشمِ من سحاب ندارد
ندانم اهلِ دلی در بلادِ ملکِ خراسان*
که دِل بر آتشِ این امتحان کباب ندارد
کسی نبینم از ابنایِ خویش کو چو نزاری*
بِه خونِ دل رُخِ چون کهربا خضاب ندارد
دلِ شکستۀ من مشکل این که در همه عالم*
بِه هیچ کویِ دگر مرجع وُ مآب ندارد 🕯
موضوعات مرتبط: حکیم نِزاری قُهستانی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
برفت وُ بر سرِ آتش نشاند یار مرا*
بِه پایِ حادثه افکند روزگار مرا
گر آشکار کند آبِ دیده رازِ دِلم*
میانِ آتشِ سوزان چِه اختیار مرا
چنان نکرد کمندِ بلایِ عِشقم صید
که قیدِ عقل کند بعد از این شکار مرا
می فکن از نظر عزّتم چنین ای دوست
که دوستان همه بگذاشتند خوار مرا
زمانه را چِه حسد بود در میانه زِ من*
که کنارِ تو افکند بر کنار مرا
من از تو هیچ دگر جُز همین نمی خواهم*
مباش بی من وُ بی خویشتن مدار مرا
تویی مرادِ من از کاینات وُ موجودات*
بِه هر چِه غیرِ تو باشد چِه کار مرا
موکّلانِ خیالت نمی هلند دمی*
که بی وجودِ تو جایی بود قرار مرا
دِلی پُر آتش وُ چَشمی پُر آب خواهم رفت*
شهیدم ار بکشد دردِ انتظار مرا
بِه شفقتِ تو نزاری امّیدها دارد*
روا مدار چنین نا امیدوار مرا 🕯
موضوعات مرتبط: حکیم نِزاری قُهستانی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
وه چِه غَم بود که بختم، بِه تو منسوب نکرد
صبر از این بیش که من می کنم، ایوب نکرد
این ملامت که من از هجرِ تو با خود کردم*
در فراقِ پسرِ گم شده، یعقوب نکرد
قلم از جورِ تو، بر حرفِ غَمی ننهادم
کِم خیالِ تو سیه روی چو، مکتوب نکرد
ساغری می که بِه من داد، بِه یادِ لبِ تو
که زِ بس گریه کنارم می، مقلوب نکرد
آخر ای دیده حجاب از منِ مسکین چِه کنی
در مثل خوب نگویند، که نا خوب نکرد
رویِ من آینه از آهنِ چینی پندار
رویِ زیبا کسی از آینه، محجوب نکرد
با که گویم که رقیب آنکه مرا دشمن بود*
کرد بر دردِ دِلم رحمت وُ محبوب نکرد
من بدین واقعه خاصم، نه که کس در رهِ عِشق
پای ننهاد که سر در سرِ مطلوب نکرد
سر زِ بیداد نزاری چِه کشی تن در دِه
کو دِلی کز ستمِ عِشق، لگد کوب نکرد 🌷
موضوعات مرتبط: حکیم نِزاری قُهستانی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
عِشق پیدا می کند، تنها مرا
یار بر در می زند، عذرا مرا
عقل کو تا از جنونم واخرد؟
وارهاند زین همه، سودا مرا
عِشق اگر سودا نکردی بر سرم
عقل کی بگذاشتی، تنها مرا
مصلحت اندیشِ من در دستِ عِشق
کاشکی بگذاشتی، حالا مرا
عاقبت روزی ببیند در مراد
چشمِ شَب بیدارِ خون پالا مرا
گو ییا هر دم بِه دم در می کشند
تیره شَب هایِ نهنگ آسا مرا
صبر اگر بگریزد از من عیب نیست
عِشق می آرد بِه سر، غوغا مرا
عقلِ مسکین از جهان شد برکنار
کاش بودی طاقتِ او را مرا
تا کی از جورِ ملامت گر که کرد
در میانِ انجمن، رسوا مرا
قسمتِ من بین وُ روزیِ رقیب*
روزِ عید او را، شبِ یلدا 🍉 مرا
با حبیبم گفته بوده ست آن لئیم*
بیش از این طاقت نماند، اینجا مرا
از درونِ شهر وُ درگاهِ حرم
یا نزاری را برون بر یا مرا
دشمنم را خود غرض این است وُ بس
تا زِ وامق افکند، عذرا مرا 🌷
موضوعات مرتبط: حکیم نِزاری قُهستانی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
روزی که مرا از تو جدایی باشد
از چرخ نشانِ بی وفایی باشد
تاریک شود همه جهان بر چَشمم
بی نور مرا چِه روشنایی باشد 🌷
موضوعات مرتبط: حکیم نِزاری قُهستانی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
آتشِ سودایِ تو جانم بسوخت*
یِک شررش هر دو جهانم بسوخت
سوخته را خوش بِتوان سوختن
سوخته یی بودم از آنم بسوخت
طاقتِ خورشیدِ وصالم نبود
حیرت از آن وسع وُ توانم بسوخت
از من وُ ما گر اثری بود، رفت
عِشق بِه کُلّ نام وُ نشانم بسوخت
قصدِ سخن کردم تا سوزِ دِل
شرح دهم، کام وُ زبانم بسوخت
خواستم از درد که احوالِ جان
وصف کنم، شرح وُ بیانم بسوخت
نامهٔ اندوه نهادم اساس
سوزِ سخن کِلک وُ بَنانم بسوخت
بس که چراغِ نظر افروختم
مردمکِ چشم، عیانم بسوخت
دودِ سخن روزنِ حلقم ببست
تفِّ جِگر شمعِ روانم بسوخت
قصّه دراز است نزاری خموش
گو همه پیدا وُ نهانم بسوخت 🌷
موضوعات مرتبط: حکیم نِزاری قُهستانی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
این تویی که هوسِ باغ وُ سرِ بستان است
بی وجودِ تو جهان بر دلِ من زندان است
هیچ بر جانِ منت رحم نباید زنهار
دلِ سنگینِ تو گویی مگر از سندان است
قادری گر بزنی، حاکمی ار بنوازی
چِه کنم بر سرِ مملوکِ خودت فرمان است
تو که بر مسندِ آسایش وُ نازی نخوری
غمِ درویش که در بادیه سرگردان است
عاقلان گر بِه همین داغ گرفتار آیند
آتشِ عِشق بدانند که چون سوزان است
غیرتم می کند از مردمِ نادان که مرا
متّهم کرد بِه نادانی وُ خود نادان است
صورتی داشته باشد بِه همه حال کسی
که دِل از دست نداده ست ولی بی جان است
بِه مداوایِ طبیب از دلِ ما دردِ حبیب
نتوان بُرد که دردی ست که بی درمان است
هر شَبی را که بِه پایان برسد روزی هست*
جُز شبِ عاشقِ مهجور که بی پایان است
خبرِ روزِ قیامت که شنیدی رمزی ست
پیشِ مشتاق که مُشتق زِ شبِ هجران است
یار می آید وُ تو در قدمش می اُفتی
وز تو بر خواسته فریادِ قیامت آن است
بر سرِ آتشِ تیز است نزاری وُ بِه شرح
نیست محتاج که دودِ سخنش برهان است 🌷
موضوعات مرتبط: حکیم نِزاری قُهستانی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
( خواجوی کرمانی ) ❤️•ای روزگار، سخت گرفتی بر عاشقان! خیلی سخت•❤️
📚 از کتاب قبلۀ عالم، ژئوپلتیک ایران، ص۳۵، نوشته ی گراهام فولر، ترجمه ی عباس مخبر
( نیلوفر لاری پور ) 🖤•برای تو آپامه جانم•🖤
( مشرق تهرانی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( هوشنگ ابتهاج ) 🖤چشمانِ روزه دارم از تو، کی به افطارِ دیدنت میرسد آپامه؟•🖤
( صغیر اصفهانی ) 🖤•هنوز بی قرارِ نبودنت هستم؛ نگذار دلتنگی ام سنگین تر شود•🖤
( صائب جانمان ) 🖤•به تو دل دادم و دلتنگی حرفه ام شد•🖤
( رهی معیری ) 🖤•ببینمت، بغلت می کنم به اندازۀ صد سال آپامه•🖤
( محمد رسولی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( شکیب اصفهانی ) 🖤•لمسِ دستت را تصور می کنم آپامه•🖤
( شکیب اصفهانی ) 🖤•آسمان در هوایِ تو دیریست مثلِ چشمانِ من اشکبار است•🖤
( سعدی شیرازی ) 💙•صبح بخیر آپامه… تویی نخستین فکرِ هر صبحِ من•💙
( وحشی بافقی ) 🖤•اگر برای عشق تنها یک عید بود، آن عید همنامِ تو بود آپامه 💌•🖤
📚 از کتاب بر جاده های آبی سرخ، جلد دوم، ص۱۰۰ نوشته ی نادر ابراهیمی
( ژولیده نیشابوری ) 🪴 💙•خدایا! ما را با شادیِ عشق نیز آشنا کُن!•💙 🪴
( صائب جانم ) 💙•سلام بر کسانی که در ماهِ مهمانیِ خدا، دلهایِ خسته را اِحیا میکنند•💙
( اردلان سرفراز ) 🖤•برای تو آپامه•🖤
( سعدی شیرازی ) 🖤•بند میاد زبونم جلو چشمات؛ باخت دادم گمونم جلو چشمات•🖤
( طالب آملی ) 🖤•دوستت دارم تا حد حلول در پیراهنت، تا فنا در جانت•🖤
( کریم فکور ) 🖤•برای تو آپامه•🖤
( مولوی جان ) 🖤•راهی سُراغ داری تا بیشتر دوستَت بِدارَم آپامه؟•🖤
📚 از کتاب گزارش به خاک یونان، ص۲۸۴ نوشته ی نیکوس کازانتزاکیس
( بیدل دهلوی ) 🖤•در این پریشانیِ روزگار، مبادا فراموش کنی دوستت دارم•🖤
( عبید زاکانی ) 🕌 🌹 السلام علیک يا مولای یا صاحب الزمان 🌹 🕌
( لیلا کسری ) 🖤•آسیای سپهر، دور از تو هر شبم استخوان همی ساید•🖤
( رعدی آذرخشی ) 🖤•که بیش تر از آنچه باور کنی دوستت دارم آپامه•🖤
( فیض کاشانی ) 🖤•مرا بخوان یکبار با نگاهت، بارِ دوم با صدایت آپامه•🖤
( خواجوی کرمانی ) 🖤•تو مأمنِ مهربانِ زندگیِ من هستی آپامه•🖤
( سعدی شیرازی ) 🕌 🌹 🇮🇷 الله اکبر 🇮🇷 🌹 🕌
( محمود دولت آبادی ) ❤️•به زیرِ پا فِتَد آن دلی، که بَهرِ تو نَلرزد•❤️
صفحه اصلی 💯




































































































































































































































































































