رُخش در غیر وُ، چشمِ التفاتش در من است امشب
هزارش مصلحت در هر تغافل کردن است امشب
بُتی کز غمزه هر شَب دیگری را افکند در خون
نگاهی کرد وُ دانستم که چشمش بر من است امشب
تن وُ جانم فدایِ نرگسِ غمّازِ او بادا
که از طرزِ نگاهش فتنه را جان در تن است امشب
شرابِ دهشتم دستِ هوس کوتاه می دارد
زِ نقلِ وصل کاندر بزم خرمن خرمن است امشب
کند بدگوییم با غیر وُ من بازی دَهَم خود را
که دیگر دوست در بندِ فریبِ دشمن است امشب
در اثنایِ حدیثِ دردِ من آن عارض افزودن
بر این کز عِشقم آگه گشته وجهی روشن است امشب
در آغوشِ خیالش جان غمِ فرسوده را با او
حجاب اندر میان، نازکتر از پیراهن است امشب
زِ بزم ای شحنۀ مجلس، خدا را برمخیزانم
که نقلِ وصل دامن دامنم در دامن است امشب
دو چشمِ محتشم آماجگاهِ تیر پی در پی
زِ پاسِ گوشهایِ چشمِ آن صید افکن است امشب 🌷
پ.ن:
خیالش را به نوعی اُنس در جانِ من است امشب
که با این نیم جانیها دو جانم در تن است امشب
به صحبت هر که را خواند نهان آرَد به قتل آخر
مرا هم خوانده گویا نوبتِ قتلِ من است امشب (محتشم کاشانی) 🖤
و شَب؛ اگر نوری از چهره اَت را نداشته باشد، ظلمتی مضاعف است آپامه 🖤
موضوعات مرتبط: کمال الدّین مُحتشم کاشانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
عرق از برگِ گُل انگیختنش را نگرید
آب وُ آتش بهم آمیختنش را نگرید
دامن افشاندن وُ برخاستنش را بینید
ساغر افکندن وُ مِی ریختنش را نگرید
آنکه از غیرتش آئینۀِ دل داشت غُبار
مشک در دامن وُ گُل بیختنش را نگرید
همچو طفلی که دهد بازیِ مرغانِ حریص
دام بنهادن وُ بگریختنش را نگرید
گرچه می گویم وُ غیرت به دهان می زندم
کوهِ سیم از کمر آویختنش را نگرید
جانِ دیوانۀ من می رود اینک بیرون
از بدن، رابطه بُگسیختنش را نگرید
محتشم، اشک زِ چشم، آه زِ دِل، کرده رها
فتنه از بحر وُ بَر انگیختنش را نگرید 🌷
پ.ن:
عاشِق آن است که فکر سر وُ سامانش نیست
اگرش پیرهنی هست، گریبانی نیست (نادم گیلانی) 🖤
موضوعات مرتبط: کمال الدّین مُحتشم کاشانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
شبم زِ روز گرفتارتر به مشغلهٔ تو
که تا سحر به خیالِ تو می کنم گلۀ تو
به دفع کردنِ غیر از دَرَت غریب مهمی
میانِ سعیِ من افتاده وُ مساهلهٔ تو
نظر در آینه داری وُ اضطراب نداری
تو محوِ خویشی وُ من محوِ تاب وُ حوصلهٔ تو
هنوز عهدِ تو نآورده بود دهر به جنبش
که در زمین وُ زمان بود شور وُ ولولۀ تو
به گوش مژدۀ تخفیف ده زِ دردِ سرِ من
که می برم دو سه روز این جنون زِ سلسلهٔ تو
سئوال کردی وُ گفتی بگو که بُرده دلت را
دلم بده که بگویم جوابِ مسئلهٔ تو
فریبِ کیست دگر محتشم محرکِ طبعت
که نیست فاصله در نظمهایِ بی صلهٔ تو 🌷
پ.ن:
در عشقِ توام امیدِ بهروزی نیست
وز عهدِ شبِ وصالِ تو روزی نیست
از آتشِ تو دلم چرا می سوزد؟
چون هیچ تو را عادتِ دلسوزی نیست (امیر معزی) 🖤
پ.ن۲:
و در همان لحظۀ نخست که او را می بینی، چیزی را می فهمی و به خود می گویی: من دوستش دارم؛ چون در دنیا، هیچ چیزی شبیه او نیست. (الکساندر کوپرین) 🖤
جانم سراغِ تو را می گیرد خانه ام، کوچه ها به دنبالِ تو می گردند محبوبِ من! کجایی؟ (محمّد صالح علاء) 🖤
موضوعات مرتبط: کمال الدّین مُحتشم کاشانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
رساند جان به لبم، روزگارِ فُرقَتِ تو
بیا که کُشت مرا آرزویِ صحبتِ تو
تو راست دست بر آتش زِ دور وُ نزدیک است
که من به خشک وُ تر، آتش زنم زِ فُرقَتِ تو
شبی به صفحهٔ دِل می نگارم از وسواس
هزار بار به کِلْکِ خیال، صورتِ تو
از این اَلَم، به نهایت رسید کلفَتِ من
که در چنین سفری با که بوَد الفتِ تو
تو آن ستارهٔ مسعود پرتوی که به است
زِ استقامتِ دیگر، نجومِ رجعتِ تو
مراست بیم وُ امیدی به یکدگر نزدیک
زِ بی مروّتیِ طالع وُ مروّتِ تو
شود مقابلهٔ کوه وُ کاه، اگر سنجد
محبّتِ من مهجور با محبّتِ تو
بلند تا نشود، در غمت، حکایتِ من
نهفته با دلِ خود می کنم شکایتِ تو
به طبعِ خویشت، ازین بیش، چون گذارم باز
که اقتضایِ جفا می کند طبیعتِ تو
به دوستی که سر خامه ای رسان به مداد
زِ دوستان چو رسد، نامه ای به حضرتِ تو
خوش آن که سویِ وطن بی گمان توجه ما
کند عنان کشی توسنِ طبیعتِ تو
زِ نقدِ جان صله اش بخشد، ار اشارتِ من
به محتشم دهد، ار قاصدی بشارتِ تو 🌷
پ.ن:
گفتم که رَسَم به وصل، فُرقَت نگذاشت
گفتم که کَنَم دِل از تو حسرت نگذاشت
گفتم که کنم جانِ خود ای عمرِ عزیز!
قربانِ تو بختِ بی مروّت نگذاشت (حسینی استرآبادی) 🖤
پ.ن۲:
با هر تپش، نامت در دلم تکرار می شود، دوستت دارم آپامه 🖤
موضوعات مرتبط: کمال الدّین مُحتشم کاشانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
ظلم است که نادیده رُخت، جان رَوَد از تن
دیدار نمودن زِ تو، جان باختن از من
یا جلوه کنان بر لبِ بام آی چو خورشید
یا رُخ بنما همچو مَه از گوشۀ روزن
تا کی بوَد، ای غنچۀ تر، مانعِ دیدار
ما را نظرِ پاک وُ تو را پاکیِ دامن
مفتون شدنِ عقل وُ خرد بر سرِ کویت
موقوفِ نگاهی است از آن نرگسِ پُر فن
ناخورده خدنگی زِ تو بر خاک فتادم
ای تیر نیفکنده سوار از فرس افکن
افسوس که هر چند مرا مهرِ رُخت سوخت
یک ذرّه نشد آتشِ من پیشِ تو روشن
ای سوخته صد خرمنِ هستی به تغافل
غافل مَشو از محتشمِ سوخته خرمن 🌷
پ.ن:
زِ دوریت چو کِشم آه بیشتر سوزم
بلی نسیم بوَد تازیانهٔ آتش
درونِ تربتِ من چیست غیرِ خاکستر
جُز این متاع چِه خواهی زِ خانهٔ آتش (ابوالحسن فراهانی) 🖤
پ.ن۲:
ماییم و سینه ای که دیگر تپشی در آن نیست، همه آه است. 🕯
موضوعات مرتبط: کمال الدّین مُحتشم کاشانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
کشتی شکست خوردهٔ طوفانِ کربلا
در خاک وُ خون تپیدهٔ میدانِ کربلا
گر چشمِ روزگار، بر او زار می گریست
خون می گذشت از سرِ ایوانِ کربلا
نگرفت دستِ دهر، گلابی بِه غیرِ اشک
زان گُل که شد شکفته بِه بُستانِ کربلا
از آب هم مضایقه کردند کوفیان
خوش داشتند حرمتِ مهمانِ کربلا
بودند دیو وُ دَدْ همه سیراب وُ می مکید
خاتم زِ قحطِ آب، سلیمانِ کربلا
زان تشنگان هنوز بِه عَیّوق می رسد
فریادِ العَطَش زِ بیابانِ کربلا
آه از دمی که لشگرِ اعدا نکرد شرم
کردند رو بِه خیمهٔ سلطانِ کربلا
آن دَم فلک بر آتشِ غیرت سپند شد
کز خوفِ خَصم در حرم افغان بلند شد 🕯
پ.ن:
یک چَشم محمّد است وُ یک چَشم علی است
آن نورِ نبوّتست وُ این نورِ ولیست
ما را چو دو چشمِ ما، همین راه نماست
هر چند که این دو نور در اصل یکیست 🌷
🔹 من بندهٔ آن امامی هستم که دوستداریش بر ما فرض است. و دو فرزندش حسن و حسین را مهر می ورزم. آنان خاندانِ کسی هستند که او بر ما مبعوث گردید، کوهی که از آن دوازده چشمه شکافت. ای صاحبِ درجات، اگر در عملم تقصیر ورزیدم و در زمان، بسیاری آرزو مرا مغرور ساخت. وسیلهٔ من بِه پیشگاهِ تو احمد [مُرسل] و دو پسرش و دخترش و امیرالمؤمنین علی است.
موضوعات مرتبط: کمال الدّین مُحتشم کاشانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، 📗 با کاروان شعر عاشورایی و آئینی
کسی زِ رویِ چنان، منع چون کند ما را
خدا برای چِه داده است چشمِ بینا را
نشان زِ عالمِ آوارگی نبود هنوز*
که ساخت عشقِ تو آوارۀ جهان ما را
درونِ پرده ازین بیشتر مباش ای گُل
که نیست برگ وُ نوا بلبلانِ شیدا را
هزار سلسله مو در پی ات بِه خاک افتد
چو بر قفا فکنی مویِ عنبر آسا را
هوایِ جلوه چو نخلِ تو را دهد حرکت
حسد بِه رعشه درآرد هزار رعنا را
بِه آن تکلّمِ شیرین گهی که جان بخشی
بِه دم زدن نگذارد کسی مسیحا را
بِه جُز وفایِ تو دردِ مرا دوائی نیست*
خدا دوا کند این دردِ بی مداوا را
زِ غمزه دان گنه چشمِ بی گنه کُشِ خویش
که تیغ می دهد این ترکِ بی محابا را
بِه هرزه لب مگشا پیشِ کس که نگشائی
زبانِ محتشمِ هرزه گویِ رسوا را 🌷
پ.ن:
آن که از نادیدنِ او، دِل بِه صد غَم آشناست
گر مرا سالی نمی بیند، نمی پرسد کجاست
ذرّه را هر صبحدم خورشید پیدا می کند
عاشقِ بی طالعی چون من درين عالم كجاست؟
نیست حرفی، اینکه عمرم در وفاداری گذشت
یار منظور است، اگر گویم که عمرم بی وفاست
از هوس نبود مرا در سَر هوایِ عشقِ او
گر کسی سَر در هوا گوید مرا، پا در هواست (مخلص کاشانی) 🖤
پ.ن۲:
نفس در آتشِ دِل بارها گداخت مرا
که اینچنین بِه مرادِ غمِ تو ساخت مرا
بِه دوریِ تو شبی روز کرده ام که غَمت
چو صبح بر سرم آمد، نمی شناخت مرا
┄┅─═◈═─┅┄┄┅─═◈═─┅┄
پرستاری ندارم بر سرِ بالینِ بیماری
مگر آهم ازین پهلو بِه آن پهلو بگرداند (شفایی اصفهانی) 🖤
موضوعات مرتبط: کمال الدّین مُحتشم کاشانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
چو بر من زد آن ترکِ خون خوار تیغ*
شد از خونِ گرمم، شرر بار تیغ
شدم آن چنان کُشته او بِه میل*
که از میلِ من شد خبردار تیغ
نه چابک تری از تو هست ای اجل*
بِه او سَر فرو آر وُ بسپار تیغ
چِه جائیست کویِ تو که آنجا مدام*
زِ در سنگ بارد، زِ دیوار تیغ
ازین بزم اگر دفعِ من واجب است*
بنه ساغر از دست وُ بردار تیغ
شود بر زبان تا وصیّت تمام*
خدا را زمانی نگهدار تیغ
شده چشمِ مستِ تو خنجر گذار*
تو در دستِ این مست مگذار تیغ
بقا سر بِه جَیبِ فنا در کشد*
اگر بر کشد آن ستمکار تیغ
سگِ آن دلیرم که وقتِ غضب
شود پیشِ او محتشم وار تیغ 🌷
پ.ن:
شمشیر چو در نیام باشد، در دِل نَبُوَد زِ ضربه اش ترس
شمشیرِ دو چشمِ تو ولیکن، بُرّنده بُوَد بِه هر دو حالت (إدريس جمَّاع) 🖤
موضوعات مرتبط: کمال الدّین مُحتشم کاشانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
گوش کردنِ سخنانِ تو، غلط بود غلط
رفتن از ره بِه زبانِ تو، غلط بود غلط
از تو هر جور که شد ظاهر وُ کردم من زار
حمل بر لطفِ نهانِ تو، غلط بود غلط
منِ بی نام وُ نشان را بِه سرِ کویِ وفا
هر که می داد نشانِ تو، غلط بود غلط
با خود از بهرِ تسلّی، شبِ یلدایِ 🍉 فراق*
هر چِه گفتم بِه زبانِ تو، غلط بود غلط
تا زِ چشمِ تو فتادم، بِه نظر بازی من
هر کجا رفت گمانِ تو، غلط بود غلط
در وفایِ خود وُ بد عهدیِ من گر چِه رقیب*
خورد سوگند بِه جانِ تو، غلط بود غلط
محتشم در طلبش آن همه شَب زنده که داشت
چشم سیاره فشانِ تو، غلط بود غلط 🌷
موضوعات مرتبط: کمال الدّین مُحتشم کاشانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
جداییِ تو هلاکم زِ اشتیاقِ تو کرد*
تو با من آنچه نکردی غمِ فراقِ تو کرد
بِه مرگ، تلخ شود کامِ ناصحی که چنین
شرابِ صحبتِ ما تلخ در مذاقِ تو کرد
زِ عمر بر نخورَد آنکه قصدِ خرمنِ ما
بِه تیز ساختنِ آتشِ نفاقِ تو کرد
اجل که بی مددی قتلِ این وُ آن کردی*
چو وقتِ کارِ من آمد بِه اتّفاقِ تو کرد
فَغان که هر که بِه نامحرمی مَثَل گردید
فلک بِه رَغمِ مَنَش محرمِ وِثاقِ تو کرد
شبانه هر که بِه بزمی فتاد وُ رفت فرو
صباحْ سر بِه در از غرفۀ رواقِ تو کرد
زِ خود هلاک تری دید وُ سینه چاک تری*
بِه هر که محتشم اظهارِ اشتیاقِ تو کرد 🌷
موضوعات مرتبط: کمال الدّین مُحتشم کاشانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
مفتونِ چشمِ کم نگه پُر فَنت شوم*
مجنونِ آهوانه نگه کردنت شوم
از صد قدم، بِه ناوکی انداختی مرا*
قربانِ دست وُ بازویِ صید افکنت شوم
دامانِ سعی، بَر زده یی در هلاکِ من*
ای من هلاک بر زدنِ دامنت شوم
زان تُند خوتری که توانم زِ بیم گشت*
پیرامُنت، اگر همه پیراهنت شوم
کم می کنی نگاه ولی خوب می کنی*
قربانِ طرح وُ وضعِ نگه کردنت شوم
کردی زِ باده، پیرهن عاِشقانه چاک*
شیدایِ چاک کردنِ پیراهنت شوم
من بلبلِ ندیده بهارم، روا مدار*
کآواره، همچو محتشم از گُلشنت شوم 🌷
موضوعات مرتبط: کمال الدّین مُحتشم کاشانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
زان طرّه، دِل سویِ ذقنت، رفته رفته رفت
در چِه، زِ عنبرین رسنت، رفته رفته رفت
پیشت، چو شمع، اشکِ بتان، قطره قطره ریخت
صد آبرو، در انجمنت، رفته رفته رفت
من بودم وُ دِلی وُ هزاران شکستگی*
آن هم، بِه زُلفِ پُرشکنت، رفته رفته رفت
گفتی که رفته رفته، چو عمر، آیمت بِه سر*
عمرم، زِ دیر آمدنت، رفته رفته رفت
رفتی بِه مصرِ حُسن وُ نرفتی ازین غرور
آن جا که بویِ پیرهنت، رفته رفته رفت
جان را دگر بِه راه عدم ده نشان که دِل
در فکرِ نقطهٔ دهنت، رفته رفته رفت
ای محتشم، فغان که نیاید، بِه گوشِ یار*
آوازه ای که از سخنت، رفته رفته رفت 🌷
پ.ن:
امروز که یار، یارِ ما نیست
جُز مرگ، علاجِ کارِ ما نیست
با لاله رُخان، وفا نبوده است
یا بوده، بِه روزگارِ ما نیست (نیاز شیرازی) 🖤
موضوعات مرتبط: کمال الدّین مُحتشم کاشانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
تو چون رفتی بِه سلطانِ خیالت مُلکِ دِل دادم*
غرض از چَشم اگر رفتی، نخواهی رفت از یادم
تو آن صیّادِ بی قیدی که با قیدم رها کردی*
من آن صیدم که هرجا می روم در دامِ صیّادم
اگر روزی غباری آید وُ گردِ سَرت گردد*
بدان کز صرصرِ هجرِ تو دوران داده بر بادم
وگر بر گردِ سروت مرغِ روحی پَر زند، می دان*
که افکنده است از پا حسرتِ آن سروِ آزادم
چو بازآئی بِه قصدِ پرسشی بر تربتم بگذر*
که آنجا نوحه دارد بر سرِ تن جانِ ناشادم
بِه فریادم منِ بیمار وُ دِل در ناله است امّا*
چنان زارم که هست آهسته تر از ناله فریادم
نهی چند ای فلک بارِ فراقِ آن پری بر من*
زِ آهن نیستم جان دارم آخر آدمی زادم
مکن بر وصلِ این شیرین لبان پُر تکیه، ای همدم*
که من دیروز خسرو بودم وُ امروز فرهادم
نهادم محتشم بنیادِ هجر، امّا چِه دانستم*
که تا او خواهد آمد، صبر خواهد کند بنیادم 🌷
پ.ن:
پاسخی برایم ننویس، بی اعتنایی کن، سخنی نگو ..
من بِه سویِ تو باز می گردم،
همچو یتیمی که بِه تنها پناهگاهش باز می گردد،
و مُدام باز خواهم گشت. (غسان کنفانی به غادة السمان) 🖤
پ.ن۲:
او را بوسیده یی، این می تواند بستری باشد، برایِ مرگِ من 🕯
موضوعات مرتبط: کمال الدّین مُحتشم کاشانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
چو تیرِ غمزه افکندی بِه جانِ ناتوان آمد*
دگر زحمت مکش جانا که تیرت بر نشان آمد
سحرگه تر نشد در باغ، کامِ غنچه از شبنم
که لعلت را تصور کرد وُ آتش در دهان آمد
نمازم کرد تلقین شیخ وُ آخر زان پشیمان شد
که ذکرِ قامتِ آن شوخ اول بر زبان آمد
هلاکم بی وصیّت خواست، تا کس نشنود نامش
زِ رسوائی چو من زان رو بِه قتلم بی کمان آمد
رسید افکنده کاکل بر قفا طوری که پنداری
قیامت در پی سر فتنۀ آخر زمان آمد
مه من طفل وُ من رسوا وُ این رسوائی دیگر
که هر جا مجمعی شد، قصهٔ ما در میان آمد
همان بهتر که باشم، محتشم، در کنجِ تنهائی*
که با هر کس دمی همدم شدم، از من بِه جان آمد 🌷
موضوعات مرتبط: کمال الدّین مُحتشم کاشانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
اگر می بینمت با غیر، غیرت می کُشد زارم*
وگر چَشم از تو می بندم، بِه مُردن می رسد کارم
تو خود آن نیستی کز بهرِ هم چون من سیه بختی*
نمایی ترکِ اغیار وُ زِ یکرنگی شوی یارم
مرا هم نیست آن بی غیرتی شاید تو هم دانی*
که چون بینم تو را با دیگران نادیده انگارم
نه آسان دیدنِ رویت، نه ممکن دوری از کویت*
ندانم چون کنم، در وادیِ حیرت گرفتارم
بِه هر حال آنچنان بهتر که از دردِ فراقِ تو*
بِه مُردن گر شوم نزدیک، خود را دورتر دارم
تویی آبِ حیات وُ من خراب افتاده بیماری*
که با لب تشنگی هست، احتراز از آب ناچارم
مکن بهرِ علاجم شربتِ وصلِ خود آماده*
که من بر بسترِ هجران زِ سعیِ خویش بیمارم
بِه قهرِ خاص اگر خون ریزی ام خوش تر که هر ساعت*
بِه لطفِ عام سازی سرخ رو در سلکِ اغیارم
از آن مه محتشم! غیرت مرا محروم کرد آخر*
چو سازم؟ آه از طبعِ غیورِ خود گرفتارم 🌷
موضوعات مرتبط: کمال الدّین مُحتشم کاشانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
دِلی دارم که از تنگی درو جُز غَم نمی گنجد*
غَمی دارم زِ دِلتنگی که در عالم نمی گنجد
چو گرد آید جهانی غَم بِه دِل گنجد سرّ است این
که در جایی بِه این تنگی، متاعِ کم نمی گنجد
طبیبا، چون شکافِ سینه پُر گشت از خدنگِ او*
مکش زحمت که در زخمی چنین مرهم نمی گنجد
سپرد امشَب زِ اسرارِ خود آن شاه پریرویان
بِه من حرفی که در ظرفِ بنی آدم نمی گنجد
تو ای غیر، این زمان، چون در میانِ ما وُ یارِ ما*
بِه این نامحرمی گنجی، که محرم هم نمی گنجد
دلِ من خاتمِ عِشق است وُ بالا دستِ خاتمها
نگینی غیرِ داغ امّا، در آن خاتم نمی گنجد
مکن بر محتشم عرضِ متاعی جُز جمالِ خود
که در چشمِ گدایانِ تو ملکِ جم نمی گنجد 🌷
موضوعات مرتبط: کمال الدّین مُحتشم کاشانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
هیچ مى گويى اسيرى داشتم حالش چِه شد!؟*
خستۀ من نيمِ جانى داشت احوالش چِه شد!؟
هیچ مى پرسى كه مرغى كز ديارى گاه گاه*
مى رسيد وُ نامه اى مى بود بر بالش چِه شد!؟
هیچ كِلك¹ فكر مى رانى براين كآن خسته را
جانِ نالانِ خود برآمد، جسمِ چون نالش² چِه شد!؟
در ضميرت هیچ مى گردد كه پار³ افتاده اى*
مرغِ روحش گِرد من مى گشت، امسالش چِه شد!؟
پيشِ چَشمت هیچ مى گردد كه در دشتِ خيال*
آهوىِ من بود مجنونى بِه دنبالش، چِه شد!؟
پيشِ دستت چاكرى استاده بُد آخر ببين
مرگ افكندش زِ پا، غَم كرد پامالش، چِه شد!
مُلكِ عيشِ محتشم يارب! چِرا شد سرنگون؟
گشت بختش واژگون، برگشت اقبالش، چِه شد!؟ 🕯
پ.ن:
۱. کِلک: قلم
۲. نال: نی باریک
۳. پار: سال پیش
پ.ن۲:
الهى عِشق و آرامش رو باهم تجربه كنید؛ موسیقی با چشمانِ بسته 💙 🎼
| آهنگساز: فریبرز لاچینی؛ ترومپت: منوچهر بیگلری |
| با صدای: بی کلام؛ تاریخ انتشار: ۱۳۷۳ |
| 🎼 دانلود آهنگ زیبای کبوتران با کیفیت عالی 🎼 |
موضوعات مرتبط: 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، کمال الدّین مُحتشم کاشانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، استاد منوچهر بیگلری (آهنگساز) 🇮🇷 ، استاد فریبرز لاچینی (آهنگساز) 🇮🇷
ما بِه عهدت خانهٔ دِل از طرب پرداختیم*
در بِه رویِ خوش دِلی بستیم وُ با غَم ساختیم
سایه پرور ساخت صد مجنونِ صحراگرد را
رایتی کاندر بیابانِ جنون افراختیم
عشقِ او ما را گرفت از چنگِ دیگر دِلبران*
تن برون بُردیم ازین میدان ولی جان باختیم
گر توکل را درین دریاست دخل، ای ناخدا
بادبان برکش که ما کشتی در آب انداختیم 🌷
موضوعات مرتبط: کمال الدّین مُحتشم کاشانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
فغان که همسفرِ غیر شد حبیب وُ برفت*
مرا گذاشت درین مملکت غریب وُ برفت
چو گفتمش که نصیبم دگر زِ لعلِ تو نیست؟
گشود لب بِه تبسّم که یا نصیب وُ برفت
چو گفتمش که دگر فکرِ من چِه خواهد بود؟*
بِه خنده گفت که فکرِ رُخِ حبیب وُ برفت
چو گفتمش که مرا کی زِ ذوق خواهد کُشت
نویدِ آمدنت؟، گفت عنقریب وُ برفت
رقیب خواست که از پا درآردم، او نیز
مرا نشاند بِه کامِ دلِ رقیب وُ برفت
نشست بر تنم از تابِ تب عرق چندان
که دست شُست زِ درمانِ من طبیب وُ برفت
زِ دستِ محتشم آن گُل کشید دامنِ وصل*
گذاشت خواریِ هجران بِه عندلیب وُ برفت 🕯
| آهنگساز: فریدون شهبازیان |
| با صدای: بی کلام؛ تاریخ انتشار: ۱۳۶۵ |
| 🎼 دانلود قطعه بیست و چهارم میعاد ۲ با کیفیت عالی 🎼 |
موضوعات مرتبط: 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، کمال الدّین مُحتشم کاشانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، زنده یاد استاد فریدون شهبازیان (آهنگساز) 🇮🇷
بس که مجنون الفتی با مردمِ دنیا نداشت
از جدائی مُرد وُ دست از دامنِ صحرا نداشت
حُسنِ لیلی جلوه گر در چشمِ مجنون بود وُ بس
ظنّ مردم، این که لیلی، چهرهٔ زیبا نداشت
دوش، چون پنهان زِ مردم، می شدی مهمانِ دِل
دیده گریان شد، که او هم، خانه تنها نداشت
ای معلم، هر جفا کان تندخو کرد، از تو بود
پیش ازین گر داشت خویِ بد ولی اینها نداشت
شد، بِه اظهارِ محبَّت، قتلِ من لازم بر او*
ورنه تیغِ او سرِ خونریزِ من قطعا نداشت
بر دلِ ما صد خدنگ آمد زِ دستش بی دریغ*
آنچِه می آمد، زِ دستِ او، دریغ از ما نداشت
محتشم دیروز در ره یار را تنها چو دید*
خواست، حرفی گوید از یاری، ولی یارا نداشت 🌷
موضوعات مرتبط: کمال الدّین مُحتشم کاشانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
هزار نالۀ جان سوز کرده ام امشَب
عجب شَبی زِ غَمت روز کرده ام امشَب
شبِ مرا تو سیه کردی وُ من تا روز
دعایِ بد بِه بدآموز کرده ام امشَب 🕯
موضوعات مرتبط: کمال الدّین مُحتشم کاشانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
درخشان شیشه ای خواهم، میِ رخشان در او پیدا
چو زیبا پیکری از پای تا سر جان در او پیدا
صبا زان در چو ناید دیده ام گوید چِه بحر است این*
که هر گه باد بنشیند، شود طوفان در او پیدا
سیه ابری است چَشمم در هوایِ هالهٔ خطش*
علامت هایِ پیدا گشتنِ باران در او پیدا
چو گیرم پیشِ رویش باشدم هر دیده دریایی*
زِ عکسِ چینِ زُلفش موجِ بی پایان در او پیدا
تنی از استخوان وُ پوست دارم دِل در او ظاهر*
چو فانوسی که باشد آتشِ پنهان در او پیدا
پر از جدول نماید صفحهٔ آیینهٔ رویش
که دایم هست عکسِ آن صفِ مژگان در او پیدا
کفِ پایش که بوسد محتشم وز خود رود هر دم*
زِ جان آئینه ای دان، صورتِ بی جان در او پیدا 🌷
موضوعات مرتبط: کمال الدّین مُحتشم کاشانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
باز این چِه شورش است که در خلقِ عالم است
باز این چِه نوحه وُ چِه عزا وُ چِه ماتم است
باز این چِه رستخیزِ عظیم است کز زمین
بی نَفخِ صور خاسته تا عرشِ اعظم است
این صبحِ تیره باز دمید از کجا کزو
کارِ جهان وُ خلقِ جهان جمله در هم است
گویا طلوع می کند از مغرب آفتاب
کآشوب در تمامیِ ذرّاتِ عالم است
گر خوانمش قیامتِ دنیا بعید نیست
این رستخیزِ عام که نامش مُحرم است
در بارگاهِ قدس که جایِ ملال نیست
سرهایِ قدسیان همه بر زانویِ غَم است
جن وُ مَلَک بر آدمیان نوحه می کنند
گویا عزایِ اشرفِ اولادِ آدم است
خورشیدِ آسمان وُ زمین، نورِ مشرقین
پروردۀ کنارِ رسول خدا حسین 🌷
🌸 باز این چه شورش است که در خلق عالم است، فایل با کیفیت بالا 🌸
خوشنویس: زنده یاد استاد ابا صلت صادقی
نگارگر: استاد رضا بدر السماء
| نوحه باز این چه شورش است از گروه سرود بچه های آباده |
| باز این چه شورش است (کلیپ) با کیفیت ۷۲۰ |
| باز این چه شورش است (صوت) با کیفیت عالی |
موضوعات مرتبط: 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، کمال الدّین مُحتشم کاشانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، 🎥 ویدئو کلیپ و صدای ماندگار ، 📗 با کاروان شعر عاشورایی و آئینی
یار بی دردیِ غیر وُ غمِ ما می داند
می کند گرچِه تغافل همه را می داند
آفتابیست که دارد زِ دلِ ذره خبر
پادشاهیست که احوالِ گدا می داند
گر بسازم بِه جفا، لیک چِه سازم با این
که جفا می کند آن شوخ وُ وفا می داند
ای طبیب، ار تو دوائی نکنی دردِ مرا
آن که این درد بِه من داد، دوا می داند
همه شَب دست در آغوشِ خیالت دارم*
کوریِ آن که مرا از تو، جدا می داند
روز وُ شَب مهرِ تو می ورزم وُ این رازِ نهان*
کس ندانسته بِه غیر از تو، خدا می داند
محتشم کز ملک وُ حور وُ پری مستغنی است
خویشتن را سگِ آن حورِ لقا می داند 🌷
موضوعات مرتبط: کمال الدّین مُحتشم کاشانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
سالها از پیِ وصلِ تو دویدم بِه عبث
بارها در ره هجرِ تو کشیدم بِه عبث
بس سخن ها که بِه رویِ تو نگفتم زِ حجاب
بس سخط ها که برایِ تو شنیدم بِه عبث
تا دهی جامِ حیاتی، منِ نادان صد بار
شربتِ مرگ زِ دستِ تو چشیدم بِه عبث
تو بِه دستِ دگران دامنِ خود دادی وُ من*
دامن از جمله بتان بهرِ تو چیدم بِه عبث
من که آهن بِه یِک افسانه همی کردم موم
صد فسون بر دلِ سختِ تو دمیدم بِه عبث
گردِ صد خانه بِه بویِ تو دویدم زِ جنون
جیبِ صد جامه زِ دستِ تو دریدم بِه عبث
محتشم بادهٔ محنت زِ کفِ ساقیِ عِشق
تو چشیدی بِه غلط، بنده کشیدم بِه عبث 🌷
موضوعات مرتبط: کمال الدّین مُحتشم کاشانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
همچو شمعم هست، شَبها بی رُخِ آن آفتاب*
دیده گریان، سینه بریان، تن گدازان، دِل کباب
بسته شد از چار حد بر من، درِ وصلش که هست*
دِل غَمین، خاطر حزین، تن در بلا، جان در عذاب
در زمین وُ آسمان دارند، زِ آب وُ تابِ او
آب شرم، آئینه رو مهتاب، خورشید اضطراب
سرو کی گیرد بِه گلشن، جایِ سروی کش بود
پیرهن گُل، سر سمن، رُخ نسترن، خط مشگناب
تیره بختم، آنقدر کز طالعِ من می شود
نور ظلمت، روز شَب، گوهر حجر، دریا سراب
چون گرفتم دامنش، مردم زِ ناکامی که بود
دست لرزان، دِل طپان، من منفعل، او در حجاب
مدعی از رشک بر در چون نمرد امشب که بود
بزم دِلکش، باده بی غش، یار سرخوش، من خراب
سر مبادم کز گمان هایِ کجم، آن سرور است
سر گران، لب پُر گله، گُل در عرق، نرگس بِه خواب
محتشم دارد بتی بی رحم، کاندر کیشِ اوست
رحم ظلم، احسان سیاست، مهر کین، گرمی عتاب 🌷
موضوعات مرتبط: کمال الدّین مُحتشم کاشانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
ای زِ دل رفته، که دی سوختی از ناز مرا
دارم اندیشه، که عاشِق نکنی باز مرا
کرده ام خوی، بِه هجران چِه کنم ناز اگر
عِشق طغیان کند وُ دارد از آن باز مرا
باطلِ سحر، مگر وردِ زبانم گردد
که نگهدارد، از آن چشمِ فسون ساز مرا
چَشم از آن غمزه، اگر دوش نمی بستم زود
کار می ساخت، بِه یِک عشوۀ ممتاز مرا
چِه کمر بسته ای، ای گُل که مگر باز کنی
جیبِ جان پاره، بِه آن غمزهٔ غماز مرا
چون محالست، که ناید زِ تو جُز بد مهری
مبر از راه، بِه لطفِ غلط انداز مرا
وصلِ من با تو همین بس، که در آن کو شبِ تار
کنم افغان وُ شناسی، تو بِه آواز مرا
لنگرِ مهرهٔ طاقت، مگر ایمن دارد
از سبک دستیِ، آن شعبده پرداز مرا
ای ره محتشم از تو زده، لعلِ تو وُ گفت
که بِه یِک حرف چنین خام، طمع ساز تو را 🌷
موضوعات مرتبط: کمال الدّین مُحتشم کاشانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
سخن کز حالِ خود گويم، زِ حرفم بوىِ درد آيد
بلى حالِ دگر دارد، سخن کز روىِ درد آيد
چنان خو کرده با دردش، دلِ اندوهگينِ من*
که روزى صد ره، از راحت گريزد سوىِ درد آيد
نجات از درد جستن، عينِ بى درديست مى دانم
کزو هر ساعتى، دردِ دگر بر روىِ درد آيد
ره غمخانۀ من پرسد، از اهلِ نياز اول
زِ ملکِ عافيت، هر کس بِه جستجوىِ درد آيد
مبادا غيرِ زانوىِ وصالش، عاقبت بالين
سرى کز هجرِ يارى، بر سرِ زانوىِ درد آيد
بِه قدرِ سوز بخشد، سوزِ بى دردانِ دوران را
بِه دِل هر ناوکى، کز قوتِ بازوىِ درد آيد
چنان افسرده است اى دِل، ملال آبادِ بى دردى
که روزى محتشم صد ره، بِه سيرِ کوىِ درد آيد 🌷
موضوعات مرتبط: کمال الدّین مُحتشم کاشانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
هر کجا حیرانم، اندر چشمِ گریانم توئی*
روی در هرکس که دارم، قبلهٔ جانم توئی
گرچِه در بزمِ دگر، شَبها چو شمعم در گداز
آن که هر دم می کشد، از سوزِ پنهانم توئی
گرچِه هستم موج خور، در بحرِ شوقِ دیگری
آن که از وی، غرقۀ صد گونه طوفانم توئی
گرچِه خالی نیست، از سوزِ بت دیگر دِلم
آن که آتش می زند، در ملکِ ایمانم توئی
گرچِه نمناکست، زان یِک دانهٔ گوهر دیده ام
قلزم انگیز از دو چشمِ گوهر افشانم توئی
گرچِه جایِ دیگرم، در بندگی چون محتشم
آن که او را پادشاه خویش میدانم توئی 🌷
موضوعات مرتبط: کمال الدّین مُحتشم کاشانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
ما بِه عهدت خانهٔ دِل از طرب پرداختیم
در بِه رویِ خوش دِلی بستیم وُ با غَم ساختیم
سایه پرور ساخت صد مجنونِ صحراگرد را
رایتی کاندر بیابانِ جنون افراختیم
عشقِ او ما را گرفت از چنگِ دیگر دِلبران*
تن برون بردیم ازین میدان ولی جان باختیم
محتشم بهرِ چراغ افروزی در راه وصل
هرزه مغزِ استخوانِ خویش را بگداختیم 🌷
موضوعات مرتبط: کمال الدّین مُحتشم کاشانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
( خواجوی کرمانی ) ❤️•ای روزگار، سخت گرفتی بر عاشقان! خیلی سخت•❤️
📚 از کتاب قبلۀ عالم، ژئوپلتیک ایران، ص۳۵، نوشته ی گراهام فولر، ترجمه ی عباس مخبر
( نیلوفر لاری پور ) 🖤•برای تو آپامه جانم•🖤
( مشرق تهرانی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( هوشنگ ابتهاج ) 🖤چشمانِ روزه دارم از تو، کی به افطارِ دیدنت میرسد آپامه؟•🖤
( صغیر اصفهانی ) 🖤•هنوز بی قرارِ نبودنت هستم؛ نگذار دلتنگی ام سنگین تر شود•🖤
( صائب جانمان ) 🖤•به تو دل دادم و دلتنگی حرفه ام شد•🖤
( رهی معیری ) 🖤•ببینمت، بغلت می کنم به اندازۀ صد سال آپامه•🖤
( محمد رسولی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( شکیب اصفهانی ) 🖤•لمسِ دستت را تصور می کنم آپامه•🖤
( شکیب اصفهانی ) 🖤•آسمان در هوایِ تو دیریست مثلِ چشمانِ من اشکبار است•🖤
( سعدی شیرازی ) 💙•صبح بخیر آپامه… تویی نخستین فکرِ هر صبحِ من•💙
( وحشی بافقی ) 🖤•اگر برای عشق تنها یک عید بود، آن عید همنامِ تو بود آپامه 💌•🖤
📚 از کتاب بر جاده های آبی سرخ، جلد دوم، ص۱۰۰ نوشته ی نادر ابراهیمی
( ژولیده نیشابوری ) 🪴 💙•خدایا! ما را با شادیِ عشق نیز آشنا کُن!•💙 🪴
( صائب جانم ) 💙•سلام بر کسانی که در ماهِ مهمانیِ خدا، دلهایِ خسته را اِحیا میکنند•💙
( اردلان سرفراز ) 🖤•برای تو آپامه•🖤
( سعدی شیرازی ) 🖤•بند میاد زبونم جلو چشمات؛ باخت دادم گمونم جلو چشمات•🖤
( طالب آملی ) 🖤•دوستت دارم تا حد حلول در پیراهنت، تا فنا در جانت•🖤
( کریم فکور ) 🖤•برای تو آپامه•🖤
( مولوی جان ) 🖤•راهی سُراغ داری تا بیشتر دوستَت بِدارَم آپامه؟•🖤
📚 از کتاب گزارش به خاک یونان، ص۲۸۴ نوشته ی نیکوس کازانتزاکیس
( بیدل دهلوی ) 🖤•در این پریشانیِ روزگار، مبادا فراموش کنی دوستت دارم•🖤
( عبید زاکانی ) 🕌 🌹 السلام علیک يا مولای یا صاحب الزمان 🌹 🕌
( لیلا کسری ) 🖤•آسیای سپهر، دور از تو هر شبم استخوان همی ساید•🖤
( رعدی آذرخشی ) 🖤•که بیش تر از آنچه باور کنی دوستت دارم آپامه•🖤
( فیض کاشانی ) 🖤•مرا بخوان یکبار با نگاهت، بارِ دوم با صدایت آپامه•🖤
( خواجوی کرمانی ) 🖤•تو مأمنِ مهربانِ زندگیِ من هستی آپامه•🖤
( سعدی شیرازی ) 🕌 🌹 🇮🇷 الله اکبر 🇮🇷 🌹 🕌
( محمود دولت آبادی ) ❤️•به زیرِ پا فِتَد آن دلی، که بَهرِ تو نَلرزد•❤️
صفحه اصلی 💯





































































































































































































































































































