از مرزِ خوابم می گذشتم، سایۀ تاریکِ یک نیلوفر
رویِ همۀ این ویرانه ها فرو افتاده بود
کدامین بادِ بی پروا
دانۀ این نیلوفر را به سرزمینِ خوابِ من آورد؟
در پسِ درهایِ شیشه ای رویاها
در مردابِ بی تهِ آیینه ها
هر جا که من گوشه ای از خودم را مُرده بودم
یک نیلوفر روییده بود
گویی او لحظه لحظه در تهیِ من می ریخت
و من در صدایِ شکفتنِ او، لحظه لحظه خودم را می مُردم
بامِ ایوان فرو می ریزد
و ساقۀ نیلوفر برگِردِ همۀ ستون ها می پیچد
کدامین بادِ بی پروا
دانۀ این نیلوفر را به سرزمینِ خوابِ من آورد؟
نیلوفر رویید
ساقه اش از تهِ خوابِ شفافم سَر کشید
من به رویا بودم
سیلابِ بیداری رسید
چشمانم را در ویرانۀ خوابم گشودم:
نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود
در رگ هایش، من بودم که می دویدم
هستی اش در من ریشه داشت، همۀ من بود
کدامین بادِ بی پروا
دانۀ این نیلوفر را به سرزمینِ خوابِ من آورد؟ 🌷
پ.ن:
🔹 هر آن چه را می خواهی از دست بده، امّا مبادا قلبی را از دست بدهی که تلاش کرد با انجام کارهایِ بسیار تو را خوشحال کند. قلب هایی وجود دارند که هیچ جایگزینی برایشان نیست!
🔹 از همان ابتدا می دانستم که هر عشقِ بزرگی، طرحی برای دوری و جُدایی ست. (غسان كنفانی) ❤️
| آهنگساز: ولکان سونمز؛ قطعۀ گلوم جان |
| 🎼 دانلود آهنگ Gülümcan با کیفیت عالی 🎼 |
| 🎼 دانلود آهنگ Gülümcan (Duduk) با کیفیت عالی 🎼 |
| 🎼 دانلود آهنگ Gülümcan (Gitar) با کیفیت عالی 🎼 |
موضوعات مرتبط: زنده یاد سهراب سپهری (شاعر، نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، 📕 گزیده متن کتاب ، موسیقی دیگر ملّت ها 🇺🇳
دلبرا، قیمتِ وصلِ تو کنون دانستم
که فراوان طلبت کردم وُ نتوانستم
خلق گویند: سخن هایِ پریشان بگذار
چه کنم؟ چون دلِ شوریده پریشانستم
گر چه از خاکِ سرِ کویِ تو دورم کردند
همچنان آتشِ سودایِ تو در جانستم
گفته بودم که: به ترکِ تو بگویم پس ازین
باز می گویم وُ از گفته پشیمانستم
گر به دردِ منِ سرگشته ترا خرسندیست
بکشمِ دردِ تو ناچار، چو درمانستم
آنچه از هجرِ تو بر خاطر من میگذرد
گر به کفار پسندم نه مسلمانستم
اوحدی،عیبِ من خسته مکن در غمِ او
چون کنم؟ کین دلِ مسکین نه به فرمانستم 🌷
پ.ن:
در ابتدایِ خطير گياه ها بوديم
كه چشمِ زن به من افتاد:
صدایِ پایِ تو آمد، خيال كردم باد
عبور می كند از رویِ پرده هایِ قديمی
صدایِ پایِ ترا در حوالیِ اشيا
شنيده بودم. (سهراب سپهری) 🖤
موضوعات مرتبط: زنده یاد سهراب سپهری (شاعر، نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، رکن الدّین اوحدی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب
ماه بالایِ سرِ آبادی است
اهلِ آبادی در خواب
رویِ این مهتابی، خِشتِ غربت را می بویم
باغِ همسایه چراغش روشن
من چراغم خاموش
ماه تابیده به بشقابِ خیار، به لبِ کوزۀ آب
غوک ها می خوانند
مرغِ حقّ هم گاهی
کوه نزدیکِ من است: پشتِ اَفراها، سنجدها
و بیابان پیداست
سنگ ها پیدا نیست، گُلچه ها پیدا نیست
سایه هایی از دور، مثلِ تنهاییِ آب، مثلِ آوازِ خدا پیداست
نیمه شَب باید باشد
دُبّ اَکبر آن است: دو وجب بالاتر از بام
آسمان آبی نیست، روز آبی بود
یادِ من باشد فردا، بروم باغِ حسن، گوجه و قیسی بخرم
یادِ من باشد فردا، لبِ سَلخ، طرحی از بُزها بردارم
طرحی از جاروها، سایه هاشان در آب
یادِ من باشد، هر چه پروانه که می اُفتد در آب، زود از آب در آرم
یادِ من باشد کاری نکنم، که به قانونِ زمین بَر بخورد
یادِ من باشد، فردا لبِ جوی
حوله ام را هم با چوبه بشویم
یادِ من باشد تنها هستم*
ماه بالایِ سرِ تنهایی است* 🌷
پ.ن:
و ماه، رازدارِ همۀ آه هاست. 🖤
موضوعات مرتبط: زنده یاد سهراب سپهری (شاعر، نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب
لب ها می لرزند. شَب می تپد. جنگل نفس می كشد.
پروایِ چه داری، مرا در شبِ بازوانت سفر ده.
انگشتانِ شبانه ات را می فشارم، و باد، شقايقِ دور دست را پرپر می كند.
به سقفِ جنگل می نگری: ستارگان در خيسیِ چشمانت می دوند.
بی اشك، چشمانِ تو نا تمام است، و نمناكیِ جنگل نارساست.
دستانت را می گشايی، گرۀ تاريكی می گشايد.
لبخند می زنی، رشتۀ رمز می لرزد.
می نگری، رسايیِ چهره ات حيران می كند.
بيا با جادّۀ پيوستگی برويم.
خزندگان در خوابند. دروازۀ ابديّت باز است. آفتابی شويم.
چشمان را بسپاريم، كه مهتابِ آشنايی فرود آمد.
لبان را گُم كنيم، كه صدا نا بهنگام است.
در خوابِ درختان نوشيده شويم، كه شُكوهِ روييدن در ما می گذرد.
باد می شكند، شَب راكد می ماند. جنگل از تپش می اُفتد.
جوششِ اشكِ هم آهنگی را می شنويم،
و شيرۀ گياهان به سویِ ابديّت می رود. 🌷
پ.ن:
تو، دِلم را دو نیم کردی آپامه: نیمی کُشتۀ عِشقت، نیمی به بندش گرفتار.. 🖤
موضوعات مرتبط: زنده یاد سهراب سپهری (شاعر، نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب
دست بر شاخۀ عِشق
روی در پنجره داشت
نگرانِ گُلِ سرخی که در آن سویِ نگاهش می رست
بویِ گُل را می دید
و به تعبیرِ خدا بر می خاست
شانه از بالشِ آرامشِ تن بر می داشت
و به صحرا می رفت
سرِ هر کوچه درختی می کاشت
و به باران می گفت:
تو هوادارِ درختی باش
که سرِ کوچۀ تنهایی
دستِ سبزِ خود را به کبوتر بخشید
دست هایش سبدی بود پُر از میوۀ عِشق
و نگاهِ ترِ او
مثلِ یک چشمه به اعماقِ علف ها می رفت
لحظه هایی بسیار خیره می شد به دو گنجشک
که در باغِ خدا می خواندند
ابر در دهکدۀ چشمانش می بارید
هیچ دریایی از منظرِ او دور نبود
عاقبت مثلِ گریزی به نهایت پیوست 🌷
پ.ن:
برای زنده یاد سهراب سپهری سروده است.
موضوعات مرتبط: زنده یاد سهراب سپهری (شاعر، نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب ، زنده یاد سلمان هراتی (شاعر معاصر) 🇮🇷
این وجودی که در نورِ ادراک
مثل یک خوابِ رعنا نشسته
رویِ پلکِ تماشا
واژه هایِ تر وُ تازه می پاشد
چشم هایش
نفیِ تقویمِ سبزِ حیات است
صورتش مثلِ یک تکّه
تعطیلِ عهدِ دبستان، سپید است
سال ها این سجودِ طراوت
مثلِ خوشبختیِ ثابت
رویِ زانویِ آدینه ها می نشست
صبحها مادرِ من برای گُلِ زرد، یک سبد آب می بُرد
من برای دهانِ تماشا
میوۀ کالِ الهام می بُردم
این تنِ بی شب وُ روز
پشتِ باغِ سراشیبِ ارقام، مثلِ اسطوره می خُفت
فکرِ من از شکافِ تجرّد به او دست می زد
هوشِ من پشتِ چشمانِ او آب می شد*
رویِ پیشانیِ مطلقِ او
وقت از دست می رفت
پشتِ شمشادها کاغذِ جمعه ها را
اُنسِ اندازه ها پاره میکرد
این حراجِ صداقت، مثلِ یک شاخۀ تَمرِ هندی
در میانِ من و تلخیِ شنبه ها سایه می ریخت
یا شبیهِ هجومی لطیف
قلعۀ ترس هایِ مرا می گرفت
دستِ او مثلِ یک امتدادِ فَراغت
در کنارِ «تکالیفِ» من محو می شد
(واقعیت کجا تازه تر بود؟
من که مجذوبِ یک حجمِ بی درد بودم
گاه در سینیِ فقرِ خانه
میوههایِ فروزانِ الهام را دیده بودم
در نزولِ زبان، خوشه هایِ تکلّم صدا دارتر بود
در فسادِ گُل وُ گوشت
«بی روزها عروسک»
نبضِ احساسِ من تند می شد
از پریشانیِ اطلسی ها
رویِ وجدانِ من جذبه می ریخت
شبنمِ ابتکارِ حیات
رویِ خاشاک برق می زد)
یک نفر باید از این حضورِ شکیبا
با سفرهایِ تدریجیِ باغ چیزی بگوید
یک نفر باید این حجمِ کم را بفهمد
دستِ او را برایِ تپش هایِ اطراف معنی کند
قطره ای وقت، رویِ این صورتِ بی مخاطب بپاشد
یک نفر باید این نقطۀ مَحض را
در مدارِ شعورِ عناصر بگرداند
یک نفر باید از پشتِ درهایِ روشن بیاید
گوش کن، یک نفر می رود رویِ پلکِ حوادث:
کودکی رو به این سمت می آید. 🌷
موضوعات مرتبط: زنده یاد سهراب سپهری (شاعر، نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب
با سبد رفتم به میدان، صبح گاهی بود
میوه ها، آواز می خواندند
میوه ها، در آفتاب، آواز می خواندند
در طَبَق ها، زندگی رویِ کمالِ پوست ها، خوابِ سطوحِ جاودان می دید
اضطرابِ باغ ها، در سایۀ هر میوه روشن بود
گاه مجهولی میانِ تابشِ به ها شنا می کرد
هر اناری رنگِ خود را تا زمینِ پارسایان گسترش می داد
بینشِ هم شهریان، افسوس، بر محیطِ رونقِ نارنج ها خطّ مُماسی بود
من به خانه بازگشتم، مادرم پرسید:
میوه از میدان خریدی هیچ؟
میوه هایِ بی نهایت را کجا می شد میانِ این سبد جا داد؟
گفتم از میدان بخر یک مَن انارِ خوب
امتحان کردم اناری را
انبساطش از کنارِ این سبد سَر رفت
به چه شد، آخر خوراکِ ظهر...
ظهر از آیینه ها تصویرِ به تا دور دستِ زندگی می رفت. 🌷
موضوعات مرتبط: زنده یاد سهراب سپهری (شاعر، نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب
كوهسارانِ مرا پُر كن، ای طنينِ فراموشی!
نفرين به زيبايی - آبِ تاريكِ خروشان -
كه هستِ مرا
فرو پيچید و برد!
تو ناگهانِ زيبا هستی، اندامت گردابی است
موجِ تو اقليمِ مرا گرفت
تُرا يافتم، آسمان ها را پی بُردم
تُرا يافتم، درها را گشودم، شاخه را خواندم
اُفتاده باد آن برگ، كه به آهنگِ وزش هايت نلرزد!
مژگانِ تو لرزيد: رويا در هم شد
تپيدی: شيرۀ گُل بِه گردش آمد
بيدار شدی: جهان سَر برداشت، جوی از جا جَهيد
به راه اُفتادی: سيمِ جادّه غرقِ نوا شد
در كفِ تُست رشتۀ دگرگونی
از بيمِ زيبايی می گريزم، و چِه بيهوده: فضا را گرفته ای
يادت جهان را پُر غَم می كند، و فراموشی كيمياست
در غَم گداختم، ای بزرگ! ای تابان!
سَر بَرزَن، شبِ زيست را در هم ريز، ستارۀ ديگرِ خاك!
جلوه ای، ای بُرون از ديد!
از بی كرانِ تو می ترسم، ای دوست! موجِ نوازشی 🌷
موضوعات مرتبط: زنده یاد سهراب سپهری (شاعر، نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب
🔹 در ادامۀ بحثِ عشقِ آلتروئیستیک، بِه برخی از شواهد از هشت کتاب اشاره می شود. شعرِ و پیامی در راه متضمّنِ عشقِ آلتروئیستیک و نوع دوستانه است که در آن با نوعی دوست داشتنِ بی علّت و بی رشوت و بدونِ چشم داشت، نسبت بِه همۀ موجودات مواجه می شویم:
روزی خواهم آمد، و پیامی خواهم آورد
در رگ ها، نور خواهم ریخت
و صدا خواهم در داد: ای سبدهاتان پُر خواب!
سیب آوردم، سیبِ سُرخِ خورشید
خواهم آمد، گُلِ یاسی بِه گدا خواهم داد
زنِ زیبایِ جذامی را، گوشواره ای دیگر خواهم بخشید
کور را خواهم گفت: چِه تماشا دارد باغ!
دوره گردی خواهم شد، کوچه ها را خواهم گشت
جار خواهم زد: آی شبنم، شبنم، شبنم
رهگذاری خواهد گفت: راستی را، شبِ تاریکی است
کهکشانی خواهم دادَش
رویِ پُل دخترکی بی پاست، دبّ اکبر را بر گردنِ او خواهم آویخت
هر چِه دشنام، از لب ها خواهم بر چید
هر چِه دیوار، از جا خواهم بَرکند
رهزنان را خواهم گفت: کاروانی آمد بارش لبخند!
ابر را، پاره خواهم کرد
من گره خواهم زد، چشمان را با خورشید، دِل ها را با عِشق
سایه ها را با آب، شاخه ها را با باد
و بهم خواهم پیوست، خوابِ کودک را با زمزمه زنجره ها
بادبادک ها، بِه هوا خواهم بُرد
گلدان ها، آب خواهم داد
خواهم آمد، پیشِ اسبان، گاوان، علفِ سبزِ نوازش خواهم ریخت
مادیانی تشنه، سطلِ شبنم را خواهد آورد
خرِ فرتوتی در راه، من مگس هایش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر دیواری، میخکی خواهم کاشت
پایِ هر پنجره ای، شعری خواهم خواند
هر کلاغی را، کاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت: چِه شکوهی دارد غوک!
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت. 🌷
🔹 چنانکه در اشعارِ فوق آشکار است عشقِ سهراب فراتر از موجودات پوست و گوشت و خون دار است. درست است که سهراب بِه گدا، بِه زنِ زیبایِ جذامی، بِه دوره گردی که شبنم را جار می زند، بِه آویختن دبّ اکبر بر گردنِ دخترکی بی پا بر رویِ پُل و بِه کاروانی از جنسِ لبخند بِه رهزنان بخشیدن، اشاره می کند، امّا از آنها فراتر می رود و کلامی از نوعِ ارتباطش با اسبان و گاوان و مادیانِ تشنه و خرِ فرتوت را هم بِه میان می آورد.
🔹 علاوه بر آن سپهری چند بار در هشت کتاب بِه خواندنِ شعر اشاره کرده است و مرادِ او از خواندنِ شعر وقتی است که روحیه لطیف می شود و شخص از درِ مُرافقت و دوستی با دیگران بر می آید.
پدرم پشتِ دو بار آمدنِ چلچله ها، پشتِ دو برف
پدرم پشتِ دو خوابیدن در مهتابی
پدرم پشتِ زمانها مُرده است
پدرم وقتی مُرد آسمان آبی بود
مادرم بی خبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد
پدرم وقتی مُرد، پاسبانها همه شاعر بودند
🔹 منظورِ سهراب از شاعر بودنِ پاسبانها این است که پیشترها، وقتی پدرش فوت کرد، پاسبانها هم که نمادِ نظم و قانون و سخت گیری هستند، طبعشان ظریفتر از اکنون بود و دلشان رحمی داشت و رقیق القلب بودند. سهراب می گوید: مثلِ روزگاری که پاسبان ها همه شاعر بودند، من هم بِه هر جایی که برسم شعر می خوانم و لطافت می پراکنم و آشتی خواهم داد، آشنا خواهم کرد، نور خواهم خورد و دوست خواهم داشت. آن هم دوست داشتن بدونِ علّت و بی رشوت که از مختصاتِ بارزِ عشقِ نوع دوستانه است و در این شعر بِه زیبایی سَر برآورده است.
🔹 بِه تعبیرِ گابریل مارسل فیلسوفِ فرانسوی قرن ۲۰، اساساً در روزگارِ معاصر طریقِ خدادانی و خداخوانی از معبرِ عِشق می گذرد. وی معتقد است که عِشق ورزیدن بِه دیگر همنوعان بِه فرد کمک می کند تا بتواند خدا را تجربه کند. او خصوصاً عنایتی ویژه بِه مقولۀ وفا دارد و جالب است که مفهومِ وفا در سنّتِ عرفانیِ ما نیز خصوصاً در عرفانِ خراسانی، خیلی مورد توجّه بوده است، بِه طوری که وقتی آنها بِه آیینِ فتوّت و جوانمردی اشاره می کردند، یکی از نکاتی که در بابِ انسانهایِ معنوی می گفتند، این بود که انسانِ معنوی اهلِ وفاست و پیمان شکنی پیشه نمی کند.
🔹 مولانا نیز بِه وفایِ مردان قسم می خورد. یکی از شاعرانِ معاصر هم در جایی می گوید: تو را چشیدم و شیرین تر از وفا بودی. پس مفهومِ وفا و وفاداری و حرکت کردن معطوف بِه دیگری و تنظیم نمودنِ مناسبات و ارتباطاتِ خود بر این اساس چنین شأنی در سلوک دارد و عشقِ نوع دوستانه یکی از تجلّیاتِ وفا و ایمان ورزی در روزگارِ معاصر است.
| آهنگساز: روح انگیز راهگانی؛ پیانو: آندره آرزومانیان |
| با صدای: بی کلام؛ تاریخ انتشار: ۱۳۶۸ |
| 🎼 دانلود آهنگ زیبای یادگار با کیفیت عالی 🎼 |
موضوعات مرتبط: زنده یاد سهراب سپهری (شاعر، نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، 📕 گزیده متن کتاب ، زنده یاد استاد آندره آرزومانیان (آهنگساز) 🇮🇷 ، استاد روح انگیز راهگانی (آهنگساز، نویسنده) 🇮🇷
در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصلِ ضربِ تردید و کبریت می ترسم
من از سطحِ سیمانیِ قرن می ترسم
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاکِ سیاشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز کن مثلِ یک در بِه روی هبوطِ گلابی در این عصرِ معراجِ پولاد
مرا خواب کن زیرِ یک شاخه دور از شبِ اصطکاکِ فلزات
اگر کاشفِ معدنِ صبح آمد، صدا کن مرا
و من، در طلوعِ گُلِ یاسی از پشتِ انگشت هایِ تو، بیدار خواهم شد
و آن وقت، حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم، و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم، و تر شد
بگو چند مرغابی از رویِ دریا پریدند
در آن گیر وُ داری که چرخِ زره پوش از رویِ رویایِ کودک گُذر داشت*
قناری نخِ زردِ آوازِ خود را بِه پایِ چِه احساسِ آسایشی بست
بگو در بنادر چِه اجناسِ معصومی از راه وارد شد
چِه علمی بِه موسیقیِ مثبتِ بویِ باروت پِیْ بُرد
چِه ادراکی از طعمِ مجهولِ نان در مذاقِ رسالت تراوید
و آن وقت من، مثلِ ایمانی از تابشِ استوا گرم
ترا در سر آغازِ یِک باغ خواهم نشانید 🌷
پ.ن:
💔 ریحانه کوچکترین شهید انفجار تروریستی کرمان، دختر کاپشن صورتی با گوشواره قلبی 💔
موضوعات مرتبط: زنده یاد سهراب سپهری (شاعر، نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب
قایقی خواهم ساخت، خواهم انداخت بِه آب
دور خواهم شد از این خاکِ غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشۀ عِشق
قهرمانان را بیدار کند
پشتِ دریاها شهری است
که در آن وسعتِ خورشید بِه اندازۀ چشمانِ سحرخیزان است
همچنان خواهم خواند، همچنان خواهم راند
قایقی باید ساخت 🌷
| آهنگساز: محمّد سریر؛ پیانو: آندره آرزومانیان |
| با صدای: محمّد نوری؛ تاریخ انتشار: ۱۳۸۳ |
| 🎼 دانلود آهنگ پشت دریاها ۱ با کیفیت عالی 🎼 |
| 🎼 دانلود آهنگ پشت دریاها ۲ با کیفیت عالی 🎼 |
موضوعات مرتبط: زنده یاد سهراب سپهری (شاعر، نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، زنده یاد استاد آندره آرزومانیان (آهنگساز) 🇮🇷 ، استاد محمّد سریر (آهنگساز) 🇮🇷 ، زنده یاد استاد محمّد نوری (خواننده) 🇮🇷
صدایِ هَمْهَمِه می آید
و من مخاطبِ تنهایِ بادهایِ جهانم
و رودهایِ جهانْ رمزِ پاکِ محوْ شدن را بِه من می آموزند
فقط بِه من، و من مُفَسِّرِ گنجشک هایِ درۀ گَنْگَم
و گوشوارهٔ عرفانْ نشانِ تَبَّتْ را
برایِ گوشِ بیآذینِ دخترانِ بُنارِس، کنارِ جادۀ سُرْناتْ شرح داده ام
بِه دوشِ من بگذار ای سرودِ صبحِ وِدا ها
تمامِ وزنِ طراوت را که من دچارِ گَرْمیِ گُفتارم
و اِی تمامِ درختانِ زِیْتِ خاکِ فلسطین*
وُفورِ سایۀ خود را بِه من خطاب کنید
بِه این مسافرِ تنها، که از سیاحتِ اطرافِ طور می آید
و از حرارتِ تَکْلیم در تب و تاب است
ولی مکالمه، یِک روز، مَحْوْ خواهد شد
و شاهراهِ هوا را شکوهِ شاهْپَرَکْ هایِ انتشارِ حَواس سپید خواهد کرد
برای این غمِ موزون چِه شعرها که سرودند! 🌷
موضوعات مرتبط: زنده یاد سهراب سپهری (شاعر، نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب
باغِ باران خورده می نوشید نور
لرزشی در سبزه هایِ تر دوید
او بِه باغ آمد، درونش تابناک
سایه اش در زیر وُ بم ها ناپدید
شاخه خم می شد بِه راهش مست بار
او فراتر از جهانِ برگ وُ بر
باغ، سرشار از تراوش هایِ سبز
او درونش سبزتر، سرشارتر
در سرِ راهش درختی جان گرفت
میوه اش همزادِ همرنگِ هراس
پرتوی افتاد در پنهانِ او
دیده بود آن را بِه خوابی ناشناس
در جنونِ چیدن از خود دور شد
دستِ او لرزید، ترسید از درخت
شورِ چیدن ترس را از ریشه کند
دست آمد، میوه را چید از درخت 🌷
موضوعات مرتبط: زنده یاد سهراب سپهری (شاعر، نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب
کاج هایِ زیادی بلند، زاغ هایِ زیادی سیاه
آسمان بِه اندازه آبی، سنگچین ها، تماشا، تجرد
کوچه باغ، فرارفته تا هیچ، ناودان، مزین بِه گنجشک
آفتاب صریح، خاک خشنود
چشم تا کار می کرد، هوشِ پاییز بود
ای عجیب قشنگ! با نگاهی پُر از لفظِ مرطوب
مثلِ خوابی پُر از لکنتِ سبزِ یِک باغ
چشم هایی شبیه حیایِ مشبک، پلک های مردد
مثلِ انگشت هایِ پریشانِ خوابِ مسافر
زیرِ بیداریِ بیدهایِ لب رود
انس، مثل یک مشت خاکسترِ محرمانه
رویِ گرمایِ ادراک پاشیده می شد
فکر، آهسته بود، آرزو، دور بود
مثلِ مرغی که رویِ درخت حکایت بخواند
در کجاهایِ پاییزهایی که خواهند آمد
یِک دهان مشجر، از سفرهایِ خوب، حرف خواهد زد؟ 🌷
موضوعات مرتبط: زنده یاد سهراب سپهری (شاعر، نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب
ریشۀ روشنی پوسید و فرو ریخت
و صدا در جادۀ بی طرحِ فضا می رفت
از مرزی گذشته بود
در پیِ مرزِ گمشده می گشت
کوهی سنگین نگاهش را برید
صدا از خود تهی شد
و بِه دامنِ کوه آویخت:
پناهم بده، تنها مرزِ آشنا، پناهم بده
و کوه از خوابی سنگین پُر بود
خوابش طرحی رها شده داشت
صدا زمزمۀ بیگانگی را بویید، برگشت
فضا را از خود گذر داد
و در کرانۀ نادیدنی شَب بر زمین افتاد
کوه از خوابِ سنگین پُر بود
دیری گذشت، خوابش بخار شد
طنینِ گمشده ای بِه رگ هایش وزید:
پناهم بده، تنها مرز آشنا، پناهم بده
سوزشِ تلخی بِه تار وُ پودش ریخت
خواب خطا کارش را نفرین فرستاد
و نگاهش را روانه کرد
انتظاری نوسان داشت، نگاهی در راه مانده بود
و صدایی در تنهایی می گِریست. 🌷
پ.ن:
من پناهنده ام بِه مرزهایِ تنت. (شاملو) 🖤 🪴
موضوعات مرتبط: زنده یاد سهراب سپهری (شاعر، نویسندۀ معاصر) 🇮🇷
کنارِ مشتی خاک در دور دستِ خودم، تنها، نشسته ام؛
نوسان ها خاک شد
و خاک ها از میانِ انگشتانم لغزید و فرو ریخت؛
شبیه هیچ شده ای؛ چهره ات را بِه سردیِ خاک بسپار؛
رویِ بامِ گنبدی کاهگلی ایستاده ام، شبیه غَمی؛ *
و نگاهم را در بخارِ غروب ریخته ام؛
رویِ این پله ها غَمی، تنها، نشست؛
در این دهلیز ها انتظاری سرگردان بود؛
خورشید، در پنجره می سوزد؛
پنجره لبریز برگ ها شد؛ با برگی لغزیدم؛
و در دور دستِ خودم، تنها، نشسته ام؛
انگشتم خاک ها را زیر وُ رو می کند
خاک زندگی ام را فراگیر؛
دست هایم پُر از بیهودگیِ جست و جوهاست؛
رویِ غَمی راه افتادم؛
بِه شَبی نزدیکم، سیاهیِ من پیداست:
تاریکم کن، تاریک تاریک، شَب اندامت را در من ریز؛
دستم را ببین: راه زندگی ام در تو خاموش می شود؛
کنارِ مشتی خاک در دور دستِ خودم، تنها، نشسته ام؛
برگ ها رویِ احساسم می لغزند. 🌷
موضوعات مرتبط: زنده یاد سهراب سپهری (شاعر، نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب
🟦 در هیاهویِ اشیاء بود که مرا صدا زدی، در صدایت مهر بود و نوازش بود، هر چِه بِه دور از هم افتاده باشیم، گاه دریچه هامان را می گشاییم، و یکدیگر را صدا می زنیم، و صدا زدن چِه خوش است؛ صدایی نیست که نپیچد؛ و پیامی نیست که نرسد؛ هستی مهربان تر از آن است که پنداشته ایم؛ من گوش بِه زنگِ وزش ها نشسته ام؛ و نگاه می کنم؛ زندگی را جورِ دیگر نمی خواهم؛ چنان سرشار است که دیوانه ام می کند؛ دست بِه پیرایشِ جهان نزنیم.
🟥 من بِه مهمانیِ جهان آمده ام؛ و جهان بِه مهمانیِ من؛ اگر من نبودم، هستی چیزی کم داشت؛ اگر این شاخۀ بیدِ خانۀ ما، هم اکنون نمی جنبید، جهان در چشم براهی می سوخت؛ همه چیز چنان است که می باید؛ آموخته ام که خرده نگیرم؛ شکفتگی را دوست دارم؛ و پژمردگی را هم؛ آن فروغی که ما را در پیِ خویش می کشاند، در سیمایِ سنگ هست؛ در ابرِ آسمان هست؛ شاید از آغاز، خدا را، و حقیقت را در دشت هایِ آفرینش درو کرده اند؛ امّا هرسو خوشه ها بجاست؛ من از همۀ صخره ها بالا نخواهم رفت تا بلندی را دریابم؛ از دوباره دیدن هیچ رنگی خسته نخواهم شد: نگاه را تازه کرده ام.
🟪 من هر آن تازه خواهم شد و پیرامونِ خویش را تازه خواهم کرد؛ بگذار هر بامداد، آفتاب بر این دیوارِ آجری بتابد، تا ببینی روانِ من هر بار در شورِ تماشا چِه می کند؛ دریغ که پلک ها در این پرتوِ سرمدی گشوده نمی گردد؛ دِل هایی هست که جوانه نمی زند؛ من این را دیر دریافتم؛ و سخت باورم شد؛ چِه هنگام آیا روان ها بادبان خواهد گسترید؛ و قطره ها دریا خواهد شد؛ نپرسیم؛ و با خود بمانیم؛ و درونِ خویش را آب پاشی کنیم؛ و در آسمانِ خود بتابیم؛ و خویشتن را پهنا دهیم؛ و اگر تنهایی از نفس افتاد، در بگشاییم؛ و یکدیگر را صدا بزنیم. 🌷
موضوعات مرتبط: زنده یاد سهراب سپهری (شاعر، نویسندۀ معاصر) 🇮🇷
می سوزم، می سوزم:
فانوسِ تمنّایم؛ گُل کُن تو مرا، و درآ؛
زِ شَبم تا لالۀ بیرنگی پُل بنشان،
زین رویا در چَشمم: گُل بنشان، گُل بنشان. 🌷
موضوعات مرتبط: زنده یاد سهراب سپهری (شاعر، نویسندۀ معاصر) 🇮🇷
می تازی، همزادِ عصیان؛ بِه شکارِ ستاره ها رهسپاری،
دستانت از درخششِ تیر وُ کمان سرشار؛
اینجا که من هستم
آسمان، خوشۀ کهکشان می آویزد، کو چشمی آرزومند؟
در باغستانِ من، شاخۀ بارور خم می شود،
بی نیازیِ دست ها پاسخ می دهد؛
در بیشۀ تو، آهو سر می کشد، بِه صدایی می رمد؛
در جنگل من، از درندگی نام وُ نشان نیست؛
در سایۀ آفتابِ دیارت قصۀ خیر وُ شر می شنوی؛
من شکفتن را می شنوم؛
و جویبار از آن سوی زمان می گذرد؛
تو در راهی؛ من رسیده ام؛
اندوهی در چشمانت نشست، رهروِ نازک دِل!
میانِ ما راه درازی نیست: لرزشِ یِک برگ. 🌷
موضوعات مرتبط: زنده یاد سهراب سپهری (شاعر، نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب
مانده سرگردان، نگاهم، در شبِ آرامِ آیینه
برگِ تصویری، نمی افتد، در این مرداب؛
ای خدایِ دشتِ نیلوفر!
کو کلیدِ نقره درهایِ بیداری؟
باز کُن، درهایِ بی روزن
تا نهفته پرده ها، در رقصِ عطری مست، جان گیرند؛
ای خدایِ دشتِ نیلوفر!
باز گردان رهرو بی تاب را، از جادۀ رویا؛
کیست می ریزد فسون، در چشمه سارِ خواب؟
دست هایِ شَب، مه آلود است؛
ای خدایِ دشتِ نیلوفر!
نیست در من، تابِ زیبایی؛
در بخار درّه هایِ دور، می پیچد صدا آرام:
او طنینِ جامِ تنهایی است؛ تار وُ پودش رنج وُ زیبایی است؛
ای تپش هایت شده، در بسترِ پندارِ من، پرپر*
دور از هم، در کُجا سرگشته، می رفتیم؛
ما، دو شطِ وحشیِ آهنگ؛ ما، دو مرغِ شاخۀ اندوه،
ما، دو موجِ سرکشِ همرنگ؟
زیرِ چرخِ وحشی، گردونۀ خورشید
بشکند گر پیکرِ بی تابِ آیینه؛
او، چو عطری می پرد، از دشتِ نیلوفر،
او، گُلِ بی طرحِ آیینه؛ او، شکوه شبنمِ رویا؛
ای خدایِ دشتِ نیلوفر، جامِ شَب را می کند، لبریزِ آوایش:
زیرِ برگ، آیینه را پنهان کنید، از چَشم؛
باز شد، درهایِ بیداری
پایِ درها، لحظۀ وحشت، فرو لغزید؛
سایۀ تردید، در مرزِ شبِ جادو، گسست از هم
روزنِ رویا، بخارِ نور را نوشید. 🌷
موضوعات مرتبط: زنده یاد سهراب سپهری (شاعر، نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب
بارانِ تندی گرفت و سردم شد
آن وقت در پشتِ یِک سنگ، اجاقِ شقایق مرا گرم کرد
در این کوچه هایی که تاریک هستند
من از حاصلِ ضربِ تردید وُ کبریت می ترسم
من از سطحِ سیمانیِ قرن می ترسم
بیا تا نترسم من، از شهرهایی که خاکِ سیاشان، چراگاه جرثقیل است
مرا خواب کن، زیرِ یِک شاخه، دور از شبِ اصطکاکِ فلزات
اگر کاشفِ معدنِ صبح آمد، صدا کن مرا
و من در طلوعِ گُلِ یاسی، از پشتِ انگشت هایِ تو بیدار خواهم شد
و آن وقت حکایت کن، از بمب هایی که من خواب بودم و افتاد
حکایت کن، از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابی از رویِ دریا پریدند
در آن گیر وُ داری که چرخِ زره پوش، از رویِ رویایِ کودک گذر داشت
قناری نخِ زردِ آوازِ خود را، بِه پایِ چِه احساسِ آسایشی بست. 🌷
موضوعات مرتبط: زنده یاد سهراب سپهری (شاعر، نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب
و حال، شَب شده بود؛ چِراغ روشن بود؛ و چای می خوردند
دچار يعنی عاشِق
و غَم تبسمِ پوشيدۀ نگاه گياه است
و غَم اشارۀ محوی بِه ردِّ وحدتِ اشياست
خوشا بِه حالِ گياهان كه عاشقِ نورند
و دستِ منبسطِ نور رویِ شانۀ آنهاست
نه، وصل ممكن نيست، هميشه فاصله ای هست
دچار بايد بود و گرنه زمزمۀ حيات ميانِ دو حرف حرام خواهد شد
و عِشق سفر بِه روشنیِ اهترازِ خلوتِ اشياست
و عِشق صدایِ فاصله هاست؛
صدایِ فاصله هايی كه غرقِ ابهامند
هميشه عاشِق تنهاست*
و دستِ عاشِق در دستِ تردِ ثانيه هاست
و او و ثانيه ها می روند آن طرفِ روز
و او و ثانيه ها رویِ نور می خوابند
و او و ثانيه ها بهترين كتابِ جهان را بِه آب می بخشند. 🌷
پ.ن:
دچارم و والله چاره فقط تویی آپامه جانم. 🪔
موضوعات مرتبط: زنده یاد سهراب سپهری (شاعر، نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب
شبِ سردی است وُ من افسرده
راهِ دوری است وُ پایی خسته
تیرگی هست وُ چراغی مُرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند زِ من آدمها
سایه ای از سرِ دیوار گذشت
غَمی افزود مرا بر غمها
فکرِ تاریکی وُ این ویرانی
بی خبر آمد تا با دلِ من
قصّه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر آرم از دِل
وای این شَب چقدر تاریک است
خنده ای کو که بِه دِل انگیزم
قطره ای کو که بِه دریا ریزم
صخره ای کو که بدان آویزم
مثلِ اینست که شَب نمناک است
دیگران را هم غَم هست بِه دِل
غمِ من لیک غمی غمناک است
هر دم این بانگ بر آرم از دِل
وای این شَب چقدر تاریک است
اندکی صبر سحر نزدیک است 🌷
پ.ن۱:
تمامِ شهر پیشِ رویِ من بود
متروک تر از آوازی که بِه شَب می سپردم
و خبرِ انتشارِ هیچ دستی
کِشوهایِ فریاد را بیرون نکشیده بود. (بیژن الهی) 🖤
| آهنگساز: علیرضا کهن دیری؛ پیانو: آندره آرزومانیان |
| ویولن: علی رحیمیان؛ با صدای: محمّد اصفهانی |
| تاریخ انتشار: ۱۳۷۸ |
| 🎼 دانلود آهنگ سپید و سیاه با کیفیت عالی 🎼 |
موضوعات مرتبط: زنده یاد سهراب سپهری (شاعر، نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، مرحوم بيژن الهى شیرازی (شاعر، مترجم و نقاش) 🇮🇷 ، زنده یاد استاد آندره آرزومانیان (آهنگساز) 🇮🇷 ، دکتر محمّد اصفهانی (آهنگساز، خواننده) 🇮🇷 ، استاد علیرضا کهن دیری (آهنگساز) 🇮🇷
عبور باید کرد و هم نوردِ افق هایِ دور باید شد و گاه در رگِ یِک حرف خیمه باید زد؛ عبور باید کرد، صدایِ باد می آید، عبور باید کرد؛ و من مسافرم، ای باد هایِ همواره! 🌷
موضوعات مرتبط: زنده یاد سهراب سپهری (شاعر، نویسندۀ معاصر) 🇮🇷
ماه رنگِ تفسیرِ مس بود
مثلِ اندوهِ تفهیم بالا می آمد
سرو شیهۀ بارزِ خاک بود
کاج نزدیک مثلِ انبوه فهم
از زمین هایِ تاریک
بویِ تشکیلِ ادراک می آمد
دوست توریِ هوش را رویِ اشیا لمس می کرد
جملۀ جاریِ جوی را می شنید
با خود انگار می گفت
هیچ حرفی بِه این روشنی نیست
من کنارِ زهاب فکر می کردم
امشَب راه معراجِ اشیا چِه صاف است. 🌷
موضوعات مرتبط: زنده یاد سهراب سپهری (شاعر، نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب
باغِ ما در طرفِ سایۀ دانایی بود
باغِ ما جایِ گره خوردنِ احساس و گیاه
باغِ ما نقطۀ برخوردِ نگاه وُ قفس وُ آیینه بود
باغِ ما شاید قوسی از دایرۀ سبزِ سعادت بود 🌷
موضوعات مرتبط: زنده یاد سهراب سپهری (شاعر، نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب
لبِ ما، شیارِ عطرِ خاموشی باد
نزدیکِ ما شبِ بی دردی است، دوری کنیم
کنارِ ما، ریشۀ بی شوری است برکنیم؛ و نلرزیم
پا در لجن نهیم؛ مرداب را بِه تپش درآییم
آتش را بشویم؛ نی زار همهمه را خاکستر کنیم
قطره را بشویم؛ دریا را نوسان آییم
و این نسیم بوزیم و جاودان بوزیم
بر خود خیمه زنیم؛ سایبانِ آرامشِ ما ماییم
ما وزشِ صخره ایم؛ ما صخره وزنده ایم
ما شَب گامیم؛ ما گامِ شبانه ایم
پروازیم وُ چشم بِه راه پرنده ایم
تراوش آبیم وُ در انتظارِ سبوییم
بیایید از شوره زارِ خوب و بد برویم
چون جویبار، آیینه روان باشیم؛ بِه درخت، درخت را پاسخ دهیم
و دو کران خود را هر لحظه بیافرینیم؛ هر لحظه رها سازیم
برویم برویم و بی کرانی را زمزمه کنیم. 🌷
موضوعات مرتبط: زنده یاد سهراب سپهری (شاعر، نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب
گاه زخمی که بِه پا داشته ام، زیر وُ بم هایِ زمین را بِه من آموخته است. 🌷
موضوعات مرتبط: زنده یاد سهراب سپهری (شاعر، نویسندۀ معاصر) 🇮🇷
دور باید شد، دور؛ شَب سرودش را خواند، نوبتِ پنجره هاست. 🌷
موضوعات مرتبط: زنده یاد سهراب سپهری (شاعر، نویسندۀ معاصر) 🇮🇷
شَب را نوشیده ام
و بر این شاخه هایِ شکسته می گِریم
مرا تنها گذار
ای چشمِ تب دارِ سرگردان
مرا با رنجِ بودن تنها گذار
مگذار خوابِ وجودم را پر پر کنم
مگذار از بالشِ تاریکِ تنهایی سر بردارم
و بِه دامنِ بی تار وُ پودِ رویاها بیاویزم
سپیدی هایِ فریب
رویِ ستون هایِ بی سایه رجز می خوانند
طلسمِ شکستۀ خوابم را بنگر
بیهوده بِه زنجیرِ مروارید چشم آویخته
او را بِگو: تپشِ جهنمیِ مست
او را بِگو: نسیمِ سیاه چشمانت را نوشیده ام
نوشیده ام که پیوسته بی آرامم
جهنمِ سرگردان، مرا تنها گذار 🌷
موضوعات مرتبط: زنده یاد سهراب سپهری (شاعر، نویسندۀ معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب
( بیدل دهلوی ) 🖤•در این پریشانیِ روزگار، مبادا فراموش کنی دوستت دارم•🖤
( عبید زاکانی ) 🕌 🌹 السلام علیک يا مولای یا صاحب الزمان 🌹 🕌
( لیلا کسری ) 🖤•آسیای سپهر، دور از تو هر شبم استخوان همی ساید•🖤
( رعدی آذرخشی ) 🖤•که بیش تر از آنچه باور کنی دوستت دارم آپامه•🖤
( فیض کاشانی ) 🖤•مرا بخوان یکبار با نگاهت، بارِ دوم با صدایت آپامه•🖤
( خواجوی کرمانی ) 🖤•تو مأمنِ مهربانِ زندگیِ من هستی آپامه•🖤
( سعدی شیرازی ) 🕌 🌹 🇮🇷 الله اکبر 🇮🇷 🌹 🕌
( محمود دولت آبادی ) ❤️•به زیرِ پا فِتَد آن دلی، که بَهرِ تو نَلرزد•❤️
( امیر ارجینی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( بیدل دهلوی ) 🖤•هر روزی که می گذرد، محبتت در قلبم بیشتر می شود آپامه•🖤
📚 از کتاب جاذبه و دافعۀ علی، ص۲۹ نوشته ی استاد مرتضی مطهری
( شاعر: در این نسخه نامشخص است ) 🕌 🌹 فقط حیدر امیرالمومنین است 🌹 🕌
( سعدی شیرازی ) 🖤•می خواهم ترا سویِ جانم آیی، سویِ چَشمانم آیی، آپامه•🖤
( بیدل دهلوی ) 🕯 ♡آه از فراقِ يار؛ مرگم از اين واقعه خوش تر هزار بار♡ 🕯
📚 از کتاب آتش بدون دود، ج۱، ص۹، نوشته ی نادر ابراهیمی
( محمود سنجری ) 🖤•بغلم کن، استخوان هایم دلتنگِ دست هایت اند آپامه•🖤
📚 از کتاب رستاخیز جان [ادبیات، فرهنگ و رسانه]، ص۳۲ نوشته ی سید مرتضی آوینی
( ادیب الممالک فراهانی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
📚 از کتاب اجازه هست آقای برشت؟،ص۴۴ نوشته ی نادر ابراهیمی
📚 از کتاب آتش بدون دود، ج۲، ص۲۰۴ نوشته ی نادر ابراهیمی
( عطار نیشابوری ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( اوحدی مراغه ای ) 🖤•چشمانِ تو آهنگیست که من بر همۀ آهنگها ترجیح میدهم آپامه•🖤
( صاحب مازندرانی ) 🖤•دلم بر آتشِ هجران کباب کرد و برفت•🖤
( عطار نیشابوری ) 🖤•من تا وقتِ مرگ عاشقت خواهم ماند آپامه•🖤
📚 از کتاب ایران روحِ یک جهان بی روح، نشر نی، ص۶۵ نوشته ی کلر برییز
( قدسی مشهدی ) 🖤•آسمان در هوایِ تو دیریست مثلِ چشمانِ من اشکبار است•🖤
( قدسی مشهدی ) 🖤•بغلم کن آپامه، استخوان هایم دلتنگِ دستهایت اند•🖤
( رفیق اصفهانی ) 🖤•و از هرآنچه که تو را از آغوشِ من دور می کند بیزارم•🖤
( معینی کرمانشاهی ) 🖤•نبود نيست و نخواهد بود عزيزتر از تو برای من آپامه•🖤
( مولوی جان ) 🖤•چجوری از لبخند زدنِ قلبم موقعِ شنیدنِ صدات برات بگم؟•🖤
صفحه اصلی 💯









































































































































































































































































































