دامن کشان شَبی به کنارم نیامدی
کارم زِ دست رفت وُ به کارم نیامدی
در پیشِ زُلفِ خم به خمت عقده هایِ دِل
گفتم که مو به مو بشمارم، نیامدی
در کارگاهِ دیده، نگارا زِ رویِ تو
گفتم نگارها بنگارم، نیامدی
گفتی چون جان رسد به لبت، خواهم آمدن
بر لب رسید جانِ فگارم، نیامدی
شَب شد زِ تارِ طرهٔ تو روزِ روشنم
روزی به دیدنِ شبِ تارم، نیامدی
با جانِ نازنین به کمین گاهت آمدم
با تیرِ دِل نشین به شکارم، نیامدی
خمرم تمام گشت وُ خمارم زِ حد گذشت
با جامِ مِی به دفعِ خمارم، نیامدی
اشکم نگارخانهٔ چین ساخت خانه را
هرگز به سیرِ نقش وُ نگارم، نیامدی
تنها در انتظار، هلاکم نساختی
بعد از هلاک هم به مزارم، نیامدی
تا در میانه بود وجودم ندیدمت
تا از میان نرفت غبارم، نیامدی
گر گنج دست می دهد از رنج پس چرا
یک بار در یمین وُ یسارم، نیامدی
تا با خبر نکردمت از عدلِ شهریار
بهرِ تسلّیِ دلِ زارم، نیامدی
دوش از فروغِ چشمِ فروغی به راهِ تو
یک دِل شدم از جان بسپارم، نیامدی 🌷
پ.ن:
تا دورم از جمالِ رُخِ روح پرورت
بی خواب وُ بی خورم ز غمِ رویِ چون خورت
زنهار تا گمان نبری کاز تو خالیم
دِل نزدِ تست گر چه به تن دورم از برت
گر پیشِ شمعِ رویِ تو ره باشدم شبی
پروانه وار جان بسپارم برابرت
عمرم سبک عِنان شد وُ هجرم گران رکیب
ز آن دِل سبك شدست چو زُلفِ گران سرت
سوگند می خورم به خدایی که در ازل
با جوهرم به مهر بر آمیخت جوهرت
کاندر جهان به دست نیامده به صد قِران
یک بندۀ مطیع تر از این همگرت (مجد همگر) 🖤
بر تپیدنهایِ دِل هم دیده ای وا کردنیست
رقصِ بِسمِل عالمی دارد، تماشا کردنیست
خاکِ ما خون گشت وُ خونها آب گردید وُ هنوز
عِشق می داند که بی رویت چه با ما کردنیست (بیدل دهلوی) 🖤
دلم می خواهد چشم هایم را رویِ هم بگذارم و وقتی بازشان می کنم پهلویِ تو باشم آپامه 🖤
موضوعات مرتبط: میرزا عبّاس فروغی بسطامی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
مردانِ خدا پردهٔ پندار دَریدَند*
یعنی همه جا غیرِ خدا یار نَدیدَند
هر دست که دادند از آن دست گرفتَند
هر نکته که گفتند همان نکته شَنیدَند
یک طایفه را بَهرِ مکافات سِرشتَند
یک سلسله را بَهرِ ملاقات گُزیدَند
یک فرقه به عِشرت درِ کاشانه گُشادَند
یک زُمره به حسرت سَرِ انگشت گَزیدَند
جمعی به درِ پیرِ خرابات خَرابَند
قومی به بَرِ شیخِ مناجات مُریدَند
یک جمع نکوشیده به مقصود رسیدَند
یک قوم دویدند وُ به مقصد نَرسیدَند
فریاد که در رهگذرِ آدمِ خاکی
بس دانه فِشاندند وُ بسی دام تَنیدَند
همّت طلب از باطنِ پیرانِ سَحَرخیز*
زیرا که یکی را زِ دو عالم طَلبیدَند
زنهار مَزَن دست به دامانِ گروهی
کَز حَق بِبُریدَند وُ به باطل گِرَویدَند
چون خلق دَرآیند به بازارِ حَقیقَت
ترسم نفروشند متاعی که خَریدَند
کوتاه نظر غافل از آن سَروِ بلند است
کاین جامه به اندازهٔ هر کس نَبُریدَند
مرغانِ نظَربازِ سَبُک سِیْر فُروغی
از دامگهِ خاک بر افلاک پَریدَند 🌷
پ.ن:
جایت امّا امروز خالیست که موفقیتِ شلیکِ موشک هایت را توسطِ یارانت نظاره گر باشی و البته سجده هایِ شکرشان... ❤️
🌸 سجده شکر شهید حسن طهرانی مقدم پس از تست موفقیت آمیز موشکی 🌸
| آهنگساز: زنده یاد سیاوش نور پور |
| با صدای: شهرام ناظری؛ تاریخ انتشار: ۱۳۵۸ |
| 🎼 دانلود تصنیف زیبای مردانِ خدا با کیفیت عالی 🎼 |
موضوعات مرتبط: 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، میرزا عبّاس فروغی بسطامی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷 ، استاد شهرام ناظری (خواننده) 🇮🇷
آن که در عِشق سزاوارِ سرِ دار نشد
هرگز از حالتِ منصور خبردار نشد
نقشی از پردۀ ایجاد پدیدار نشد
کز تماشایِ رُخت صورتِ دیوار نشد
آن که بوسید لبِ نوشِ تو شکر نچشید*
وان که خُسبید در آغوشِ تو بیدار نشد
طرب انگیز گُلی در همه گلزار نرُست
که به سودایِ غمت بر سرِ بازار نشد
مو به مو حالِ پراکنده دلان کی داند
آن که در حلقۀ مویِ تو گرفتار نشد
هر چه گفتند مکرر همه در گوش آمد
به جُز از نکتهٔ توحید که تکرار نشد
گر نگفتم غمِ دیرینهٔ دِل معذورم*
که میانِ من وُ او فرصتِ گفتار نشد
آن که نوشید شراب از قدحِ ساقیِ ما
مست گردید بدان گونه که هشیار نشد
آن که در جمعِ خرابات نشینان ننشست
در حرمخانۀ حق محرمِ اسرار نشد
زُلفِ شاهد زِ سرِ طعنه به زاهد می گفت:
حیف از آن رشتۀ تسبیح که زُنّار نشد
هر که را خونِ دِل از دیده فروغی نچکید
قابلِ دیدنِ آن مشرقِ انوار نشد 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا عبّاس فروغی بسطامی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
به زیرِ تیغ نداریم مُدعا جُز تو
شهیدِ عشقِ تو را نیست خون بها جُز تو
به جُز وصالِ تو هیچ از خدا نخواسته ایم
که حاجتی نتوان خواست از خدا جُز تو
خدای می نپذیرد دعایِ قومی را
که مدعا طلبیدند از دعا جُز تو
مریضِ عشقِ تو را حاجتی به عیسی نیست
که کس نمی کند این درد را دوا جُز تو
کجا شکایتِ بی مهریت توانم بُرد
که هیچ کس ننهاده ست این بنا جُز تو
فغان اگر ندهی دادِ ما گدایان را
که پادشاه نباشد به شهرِ ما جُز تو
مرنج اگر بر بیگانه داوری ببریم
که آشنا نخورد خونِ آشنا جُز تو
دلا هزار بلا در ولایِ او دیدی
کسی صبور ندیدم در این بلا جُز تو
فروغی از رُخ آن مه گرت فروغ دهند
به آفتاب نبخشد کسی ضیا جُز تو 🌷
پ.ن:
هزاران ساله راه از خودپرستی دور گردیدم
همان از خود کمندِ زُلفِ یارم می کِشد بیرون
مرا هر کس که بیرون می کِشد از گوشۀ خلوت
ستمکاری است کز آغوشِ یارم می کِشد بیرون (صائب تبریزی) 🖤
پشتِ دِلبازترین پنجره، تَنگ است دلم...
| آهنگساز: استاد فریدون شهبازیان |
| با صدای: بی کلام؛ تاریخ اجرا: ۱۳۷۱ |
| 🎼 دانلود سمفونی از سرزمین نور، قطعه ۴ با کیفیت عالی 🎼 |
موضوعات مرتبط: 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، میرزا عبّاس فروغی بسطامی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷 ، زنده یاد استاد فریدون شهبازیان (آهنگساز) 🇮🇷
گر باغبان نظر به گلستان کند، تو را
بر تختِ گُل نشاند وُ سلطان کند تو را
گر صبحدم به دامنِ گلشن گذر کنی
دستِ نسیم، گُل به سَر افشان، کند تو را
مشرق هزار پاره کند جیبِ خویشتن
گر یک نظر به چاکِ گریبان کند تو را
ای کاش چهرهٔ تو سحر بنگرد سپهر
تا قبله گاهِ مهرِ درخشان کند تو را
دورِ فلک به چشمِ تو تعلیمِ سِحر داد
تا چشم بندِ مردمِ دوران کند تو را
چون مارِ زخم خورده، دِل اُفتد به پیچ و تاب
هرگه که یادِ طرهٔ پیچان کند تو را
در هیچ حال خاطرِ ما از تو جمع نیست
قربانِ حالتی که پریشان کند تو را
با هیچ کس به کُشتنِ من مشورت مکن
ترسم خدا نکرده، پشیمان کند تو را
داند هلاکِ جانِ فروغی به دستِ کیست
هر کس که سیرِ نرگسِ فتّان کند تو را 🌷
پ.ن:
آپامه، تو زنی هستی که دوستت دارم؛ ای که همچون خون در رگ هایم جریان داری. 🖤
موضوعات مرتبط: میرزا عبّاس فروغی بسطامی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
تا تو به گلشن آمدی، با همه در کشاکشم*
وه که تو در کنارِ گُل، من به میانِ آتشم
تا نمکم لبِ تو را، مِی به دهان نمی برم*
تا نچشم از این نمک، چیزِ دگر نمی چشم
چرخ شود غلامِ من، دور زند به کامِ من
گر تو به گردش آوری، جامِ شرابِ بیغشم
کاسهٔ خون وُ جامِ مِی، فرق زِ هم نکرده ام
بس که به دورِ نرگست، باده نخورده، سرخوشم
گرچه به هیچ حالتی یاد نکرده ای مرا*
یادِ دهانِ تنگِ تو هیچ نشد فرامشم
تا که عیان زِ پرده شد صورتِ نقش بندِ تو
رشکِ نگارخانه شد، رویِ به خون منقشم
دوش به قد دلکشت قصهٔ سرو گفته ام
گفت که شرمسار شو از حرکاتِ دلکشم
بس که شبِ وصالِ تو ناطقه لال می شود
با همه ذوق ساکنم، با همه شوق خامشم
بلعجبی نگر که من با همه لافِ عاشِقی*
یار ندیده واله ام، مِی نچشیده بیهشم
نی زِ حبیب ایمنم، نی زِ طبیب مطمئن*
چارهٔ دِل کجا کنم کز همه جا مُشَوَشم 🌷
پ.ن:
من عاشقِ هیچکس نبوده ام و هرگز نخواهم بود؛
مگر اینکه عاشقِ تو شوم. (کارمیلا؛ شریدان لی فانو) 💜
پ.ن۲:
تو زنی هستی که از میلیون ها سال قبل، در قلبم سکنی گزیده ای آپامه 💜
| شاعر: نیلوفر لاری پور؛ آهنگساز: شادمهر عقیلی |
| با صدای: شادمهر عقیلی؛ تاریخ انتشار: ۱۳۷۵ |
| 🎼 دانلود آهنگ در بی نهایت شب با کیفیت عالی 🎼 |
موضوعات مرتبط: 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، میرزا عبّاس فروغی بسطامی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷 ، شادمهر عقیلی (آهنگساز، خواننده) 🇮🇷 ، نیلوفر لاری پور (شاعر، ترانه سرا) 🇮🇷
همه شَب راهِ دِلم بر خَمِ گیسویِ تو بود*
آه از این راه که باریک تر از مویِ تو بود
رهرو عِشق از این مرحله آگاهی داشت
که رهِ قافلهٔ دیر وُ حرمِ سویِ تو بود
گر نهادیم قدم بر سرِ شاهان شاید
که سرِ همّتِ ما بر سرِ زانویِ تو بود
پیش از آن دم که شود آدمِ خاکی ایجاد
بر سرِ ما هوسِ خاکِ سرِ کویِ تو بود
پنجهٔ چرخ زِ سر پنجهٔ من عاجز شد
که توانایی ام از قوّتِ بازویِ تو بود
زان شکستم به هم آیینهٔ خودبینی را
که نگاهم همه در آینهٔ رویِ تو بود
پیرِ پیمانه کشان شاهدِ من بود مُدام
که همه مستیم از نرگسِ جادویِ تو بود
تا مرا عشقِ تو انداخت زِ پا دانستم
که قیامت مَثَل از قامتِ دلجویِ تو بود
ماهِ نو کاسته از گوشهٔ گردون سَر زد
که خجالت زدهٔ گوشهٔ ابرویِ تو بود
نفسِ خرّمِ جبریل وُ دمِ بادِ مسیح
همه از معجزهٔ لعلِ سخنگویِ تو بود
مهربانی کسی از دورِ فلک هیچ ندید
زان که هم صورت وُ هم سیرت وُ هم خویِ تو بود
هیچ کس آب زِ سرچشمهٔ مقصود نخورد
مگر آن تشنه که جایش به لبِ جویِ تو بود
دوش با ماهِ فروزنده فروغی می گفت
کافتاب آیتی از طلعتِ نیکویِ تو بود 🌷
پ.ن:
تو يك زنی
شبيه تمامِ زنهايی كه می شناسم
قدم می زنی
آواز می خوانی
تنها تفاوتِ تو با زنهایِ ديگر در تو نيست
در من است
تو زنی هستی كه در شعرهایِ من هستی
آغوشِ مرا دوست داری
بوسه هایِ مرا دوست داری
تو خواب نيستی
رويايی دست نيافتنی
یک حسّ داغِ تب آلود
تو زنی هستی كه من دوستت دارم
تو را من خلق كرده ام (نزار قبانی) 🖤
پ.ن۲:
به دامنت، نرسد دستِ کس، که جلوۀ ناز
تو را به بامِ فلک برد وُ نردبان برداشت (شاپور طهرانی) 🖤
پ.ن۳:
از همه چیز به سویِ عشقِ تو گریزانم آپامه، دوستت دارم
و خواب می بینم تنهائی ام با آغوشِ تو تلاقی کرده است. 🖤
موضوعات مرتبط: نِزار قباني (شاعر سوریه) 🇸🇾 ، میرزا عبّاس فروغی بسطامی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
شبِ چارده غلامی زِ مَهِ تمام داری
تو چه خواجهٔ تمامی که چنین غلام داری
مگر از سیاه روزی تو مرا نجات بخشی
که طلوعِ صبحِ روشن زِ سوادِ شام داری
حشمِ کرشمه از پیش وُ سپاهِ غمزه از پس
پس وُ پیشِ خویش بنگر که چه احتشام داری
اگر آن قیامتی را که شنیده ام بیاید
نرسد بدین قیامت که تو در قیام داری
زِ تو صاحبِ جراحت نرسد به هیچ راحت
که علاوه بر ملاحت خطّ مشک فام داری
صنمت چرا نگویم، صمدت چرا نخوانم
که تو منحصر به فردی وُ هزار نام داری
به درستی از مقامت کسی آگهی ندارد
مگر آن شکسته قلبی که در آن مقام داری
سخنی به مُرده بر گو که دوباره زنده گردد
تو که معجزاتِ عیسی همه در کلام داری
نظری به حالِ من کن چو قدح به دست گیری
گذری به خاکِ جم کن چو به دست جام داری
چه عقوبت از جُدایی بتر است عاشِقان را
به کدام قدرت از ما سرِ انتقام داری
سزد ار کبوترِ دِل پیِ خال وُ زُلفت افتاد
که چه دانه هایِ دِل کش به کنارِ دام داری
به فدایِ چشمِ مستت کنم آهویِ حرم را
که تو در حریمِ سلطان بسی احترام داری
به چه رو تو را نسوزد غمِ مهوشان فروغی
که هنوز در محبّت حرکاتِ خام داری 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا عبّاس فروغی بسطامی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
یار بی پرده، کمر بست به رسواییِ ما
ما تماشاییِ او، خلق تماشاییِ ما
قامت افروخته می رفت وُ به شوخی می گفت
که بتی چهره نیفروخت، به زیباییِ ما
او زِ ما فارغ وُ ما طالبِ او در همه حال
خود پسندیدنِ او بنگر وُ خود راییِ ما
قتلِ خود را به دمِ تیغِ محبت دیدیم
گو عدو، کور شو، از حسرتِ بیناییِ ما
جان بیاسود به یک ضربتِ قاتل ما را
یعنی از عمر همین بود تن آساییِ ما
حالیا مست وُ خرابیم زِ کیفیتِ عِشق
پس از این تا چِه رسد بر سرِ سوداییِ ما
هر کجا جامِ مِی آن کودکِ خندان بخشد
باده گو پاک بشو، دفترِ داناییِ ما
نقدِ دنیا، به بهایِ لبِ ساقی دادیم
تا کجا صرف شود، مایهٔ عقباییِ ما
شبِ ما تا بِه قیامت نشود روز، که هست
پردهٔ روزِ قیامت، شبِ تنهاییِ ما
مگرش زُلفِ تو زنجیر نماید، ور نه
در همه شهر نگنجد دلِ صحراییِ ما
دِل زِ وصلت نتوان کند، بهل تا بکند
سیلِ هجرانِ تو بنیادِ شکیباییِ ما
ناتوان چشمِ تو بر بست فروغی را چشم
ورنه کی خاسته مردی به تواناییِ ما 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا عبّاس فروغی بسطامی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
من خرابِ نگه نرگسِ شهلایِ توام
بی خود از بادهٔ جام وُ مِیِ مینایِ توام
تو بِه تحریکِ فلک فتنهٔ دورانِ منی
من بِه تصدیقِ نظر محوِ تماشایِ توام
می توان یافتن از بی سر وُ سامانیِ من
که سراسیمهٔ گیسویِ سمن سایِ توام
اهلِ معنی همه از حالتِ من حیرانند
بس که حیرت زدهٔ صورتِ زیبایِ توام
تلخ وُ شیرینِ جهان در نظرم یکسان است
بس که شوریده دِل از لعلِ شکرخایِ توام
مردِ میدانِ بلایِ دو جهان دانی کیست
من که افتادهٔ بالایِ دلارایِ توام
سرِ مویی به خود از شوق نپرداخته ام
تا گرفتارِ سَرِ زُلفِ چلیپایِ توام
بس که سودایِ تو از هر سرِ مویم سَر زد
مو به مو با خبر از عالمِ سودایِ توام
زیرِ شمشیرِ تو امروز فروغی می گفت
فارغ از کشمکشِ شورشِ فردایِ توام 🌷
پ.ن:
عِشق آمد وُ آتشی به جانم افروخت
پروانه صفت سوز وُ گدازم آموخت
خاکسترِ من اگر به دوزخ ریزند
دوزخ داند چگونه می باید سوخت
┄┄┄┄┄┄┄┄┄
عِشق آمد وُ خاکِ محنتم بر سَر ریخت
وز برقِ بلا به خرمنم اخگر ریخت
خون در رگ وُ ریشۀ دِلم سوخت چنان
کز دیده به جایِ اشک خاکستر ریخت (قیری بغدادی) 🖤
پ.ن۲:
ای روشناییِ شَبانه ام، بدونِ تو چقدر طی کردنِ مسیرِ زندگی سخته، آپامه 🖤
موضوعات مرتبط: میرزا عبّاس فروغی بسطامی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
پیامِ بادِ بهار از وصالِ جانان است
بیار باده که هنگامِ مستیِ جان است
قدم بِه کوچهٔ دیوانگی بزن چندی
که عقل بر سرِ بازارِ عِشق حیران است
وجودِ آدمی از عِشق می رسد بِه کمال
گر این کمال نیابی، کمالِ نقصان است
بقایِ عاشقِ صادق زِ لعلِ معشوق است*
حیاتِ خضرِ پیمبر زِ آبِ حیوان است
بِه راستی همه کس قدرِ وصل کی داند
مگر کسی که بِه محنت سرایِ هجران است
پسندِ خاطرِ مشکل پسندِ جانان نیست*
وگر نه جانِ گران مایه دادن آسان است
عجب مدار که در عینِ درد خاموشم
که در دیارِ پریچهره محصِ درمان است
چراغِ چشمِ من آن رویِ مجلس افروز است
طنابِ عمرِ من آن مویِ عنبر افشان است
بِه یادِ کاکلِ پُر تاب وُ زُلفِ پُر چینش
دلِ من است که هم جمع وُ هم پریشان است
مَهی که رازِ من از پرده آشکارا کرد
هنوز صورتِ او زیرِ پرده پنهان است
طلوعِ صبحِ جمالش فروغِ آفاق است
بساطِ مجلسِ عیدش نشاطِ دوران است
فروغی از غزلِ عیدِ شاه شادی کن
که شادکامیِ شاعر زِ عیدِ سلطان است 🌷
پ.ن:
مُراد آسان بِه دست آید ولی نوشین لبی جُز او
پسندِ خاطرِ مشکل پسندِ ما نمی افتد (رهی معیری) 🖤
موضوعات مرتبط: میرزا عبّاس فروغی بسطامی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
مُهره توان بُرد، مار اگر بِگُذارد
غنچه توان چید، خار اگر بگذارد
با همه حسرت خوشم بِه گوشهٔ چشمی
چشمِ بدِ روزگار اگر بگذارد
کام توان یافتن زِ نرگسِ مستش
یک نفسم هوشیار اگر بگذارد
سرخوشم از دورِ جام وُ گردشِ ساقی
گردشِ لیل وُ نهار اگر بگذارد
فصلِ گُل از باده توبه داده مرا شیخ
غیرتِ بادِ بهار اگر بگذارد
بوسه توان زد بر آن دهانِ شکرخند
گریهٔ بی اختیار اگر بگذارد
پرده توانم کِشید از آن رُخِ زیبا
کشمکشِ پرده دار اگر بگذارد
بر سرِ آنم که در کمند نیفتم
بازویِ آن شهسوار اگر بگذارد
وانگذارم بِه هیچ کس دلِ خود را
غمزۀ آن دِل شکار اگر بگذارد
دست نیابد کسی بِه خاطرِ جمعم
زُلفِ پریشانِ یار اگر بگذارد
هیچ نگردم بِه گِردِ عِشق فروغی
جلوهٔ حُسنِ نگار اگر بگذارد 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا عبّاس فروغی بسطامی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
تو شکر لب که با خسرو بسی شیرین سخن داری
کجا آگاهی از شوریده حالِ کوه کن داری
مرا از انجمن در گوشۀ خلوت نشانیدی
ولی با مدعی خوش خلوتی در انجمن داری
من آن شهرم که سیلابِ محبَّت ساخت ویرانم
تو آن گنجی که در ویرانۀ دِلها وطن داری
نخواهی بر سرِ خاکِ من آمد روزِ محشر هم*
که از هر سو هزاران کُشته خونین کفن داری
گرفتارِ کمندت تازه گردیدم بِه امّیدی
که لطفِ بی نهایت با اسیرانِ کهن داری
اگر از پرده رازم آشکارا شد چِه غَم دارم
که پنهان از همه عالم نگاهی سویِ من داری
هم از مویِ تو پا بستم هم از بویِ تو سَر مستم*
که سنبل در سمن داری وُ گُل در پیرهن داری
تو هم یوسف کنی در چاه وُ هم از چِه کشی بیرون
که هم چاه ذقن داری وُ هم مشکین رسن داری
کمان داری ندیدم در کمین گاهِ نظر چون تو
که دِلها را نشانِ غمزۀ ناوک فکن داری
سزد گر قدرِ قیمت بشکنی عنبر فروشان را
که خطّ عنبرین وُ طرّه عنبر شکن داری
نجات از تلخ کامی می توان دادن فروغی را
که هم شکر فشان یاقوت وُ هم شیرین دهن داری 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا عبّاس فروغی بسطامی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
کی رفته ای زِ دِل که تمنّا کنم تو را*
کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را
غیبت نکرده ای که شوم طالبِ حضور*
پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدی که من*
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
چشمم بِه صد مجاهده آیینه ساز شد*
تا من بِه یِک مشاهده شیدا کنم تو را
بالایِ خود در آینهٔ چشمِ من ببین*
تا با خبر زِ عالمِ بالا کنم تو را
خواهم شَبی نقاب زِ رویت بر افکنم*
خورشیدِ کعبه، ماه کلیسا کنم تو را
گر اُفتد آن دو زُلفِ چلیپا بِه چنگِ من*
چندین هزار سلسله در پا کنم تو را
طوبی وُ سدره گر بِه قیامت بِه من دهند*
یک جا فدایِ قامتِ رعنا کنم تو را
زیبا شود بِه کارگه عِشق، کارِ من*
هر گه نظر بِه صورتِ زیبا کنم تو را
رسوایِ عالمی شدم از شورِ عاشِقی*
ترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو را 🌷
| آهنگساز: تورج زاهدی؛ سنتور: پشنگ کامکار |
| با صدای: تورج زاهدی؛ تاریخ انتشار: ۱۳۶۹ |
| 🎼 دانلود آهنگ زیبای طالب حضور با کیفیت عالی 🎼 |
موضوعات مرتبط: 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، میرزا عبّاس فروغی بسطامی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷 ، استاد تورج زاهدی (آهنگساز، خواننده) 🇮🇷
دیدم جمالِ قاتل در وقتِ جانسپاری*
دادم تسلّیِ دِل در عینِ بی قراری
خواری کشانِ حُسنش گُل هایِ بوستانی
شوریدگانِ عِشقش مرغانِ شاخساری
شاخِ گُلی که آبش از جویِ دیده دادم
دورم زِ خویشتن کرد با صد هزار خواری
دوش آن مهم بِه تندی می زد بِه تیغ وُ می گفت
کاین است دوستان را پاداشِ دوستاری
خونابهٔ جگر بود کز چشمِ تر فشاندم*
نقشی که بر درش ماند از من بِه یادگاری
گیرم طبیب وقتی احوالِ ما بپرسد*
کی در شمارش آید دردم زِ بی شماری؟
نومیدی ام بِه حدّی ست در عالمِ محبَّت*
کز ایزدم نمانده ست چشمِ امیدواری!
بادِ صبا رسانید خاکسترم بِه کویش
بر کامِ خود رسیدم امّا زِ خاکساری
دادیم جان وُ لیکن آسودگی ندیدیم
ما را بِه هیچ حالت فارغ نمی گذاری
تا خارِ او خلیده ست در پایِ دِل فروغی*
چَشمم گرو کشیده ست با ابرِ نوبهاری 🌷
پ.ن:
دلِ پُر درد دارم هر زمان حالم چِه می پرسی
ازین پرسش خدا را بگذر وُ بگذار خاموشم (حسین ضمیری) 🖤
پ.ن۲:
سوختم از غَم وُ هیچت نظری با ما نیست
آه از این درد که مُردیم وُ تو را پروا نیست (ابوالمفاخر رازی) 🕯
موضوعات مرتبط: میرزا عبّاس فروغی بسطامی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
دوش بِه خواب دیده ام رویِ ندیدهٔ تو را*
وز مژه آب داده ام، باغِ نچیدهٔ تو را
قطرۀ خونِ تازه ای از تو رسیده بر دِلم*
بِه که بِه دیده جا دهم، تازه رسیدهٔ تو را
با دلِ چون کبوترم، انس گرفته چشمِ تو
رام بِه خود نموده ام، باز رمیدهٔ تو را
من که بِه گوشِ خویشتن از تو شنیده ام سخن
چون شنوم زِ دیگران حرفِ شنیدهٔ تو را
تیر وُ کمانِ عِشق را هر که ندیده، گو ببین*
پشتِ خمیدۀ مرا، قدّ کشیدهٔ تو را
قامتم از خمیدگی، صورتِ چنگ شد ولی
چنگ نمی توان زدن، زُلفِ خمیدهٔ تو را
شام نمی شود دگر، صبحِ کسی که هر سحر
زان خمِ طُرّه بنگرد، صبحِ دمیدهٔ تو را
خستۀ طرهٔ تو را چاره نکرد لعلِ تو
مهره نداد خاصیّت، مار گزیدهٔ تو را
ای که بِه عشقِ او زدی خنده بِه چاکِ سینه ام*
شکرِ خدا که دوختم جیبِ دریدهٔ تو را
دست مکش بِه مویِ او، مات مشو بِه رویِ او
تا نکشد بِه خونِ دِل، دامنِ دیدهٔ تو را
باز فروغی از درت رویِ طلب کجا بَرَد*
زان که کسی نمی خرد، هیچ خریدهٔ تو را 🕯
موضوعات مرتبط: میرزا عبّاس فروغی بسطامی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
کنون که صاحبِ مژگانِ شوخ وُ چشمِ سیاهی
نگاهدار دِلی را که بُرده ای بِه نگاهی
مقیمِ کویِ تو تشویشِ صبح وُ شام ندارد
که در بهشت نه سالی معین است وُ نه ماهی
چو در حضورِ تو ایمان وُ کفر راه ندارد
چِه مسجدی چِه کنشتی، چِه طاعتی چِه گناهی
مده بِه دستِ سپاه فراق ملکِ دِلم را
بِه شکرِ آن که در اقلیمِ حُسن بر همه شاهی
بدین صفت که زِ هر سو کشیده ای صفِ مژگان
تو یِک سوار توانی زدن بِه قلبِ سپاهی
چِگونه بر سرِ آتش سپندوار نسوزم
که شوقِ خالِ تو دارد مرا بِه حالِ تباهی
بِه غیرِ سینهٔ صد چاکِ خویش در صفِ محشر
شهیدِ عِشق نخواهد نه شاهدی، نه گواهی
اگر صباحِ قیامت ببینی آن رُخ وُ قامت
جمالِ حور نجویی، وصالِ سدره نخواهی
رواست گر همه عمرش بِه انتظار سرآید
کسی که جان بِه ارادت نداده بر سرِ راهی
تسلّیِ دلِ خود می دهم بِه ملکِ محبَّت
گهی بِه دانهٔ اشکی، گهی بِه شعلۀ آهی
فتاد تابشِ مهرِ مهی بِه جانِ فروغی
چنان که برقِ تجلی فتد بِه خرمنِ کاهی 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا عبّاس فروغی بسطامی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷 ، 📗 با کاروان شعر عاشورایی و آئینی
غلامِ آن نظربازم که خاطر با یِکی دارد
نه مملوکی که هر ساعت نظر بر مالکی دارد
مسلّم نیست عمرِ جاودان الّا وجودی را
که از زُلفِ رسایِ او بِه کف مستمسکی دارد
حدیثِ بردباری را بپرس از عاشقِ صادق*
که بر دِل حسرتِ بسیار وُ طاقت اندکی دارد
دم از دانش مزن با دانهٔ خالِ نکو رویان
که از هر حلقه دامِ عِشق مرغِ زیرکی دارد
بِه حرمت بوسه باید داد خاکِ صید گاهی را
که صیّادش هزاران بسمل از هر ناوکی دارد
فقیه وُ چشمهٔ کوثر، من وُ لعلِ لبِ ساقی
بِه قدر خویشتن هر کس که بینی مدرکی دارد
هوای دِل عنانم میکشد هر دم نمی دانی
که از هر گوشه صید افکن سوارِ خانگی دارد
یقین شد جان سپاری هایِ من بر خویش این گونه*
هنوز آن صورتِ زیبا در این معنی شکی دارد
فروغی را بِه جُز مُردن علاجی نیست دور از او*
که داغِ اندرون سوزی وُ دردِ مهلکی دارد 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا عبّاس فروغی بسطامی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
نذر کردم، گر زِ دستِ محنتِ هجران نمیرم
آستانت را ببوسم، آستینت را بگیرم
نه بِه جُز نامِ لبِ لعلِ تو، ذکری بر زبانم*
نه بِه جُز یادِ سرِ زُلفِ تو، فکری در ضمیرم
در همه ملکی بزرگم، من که در دَستت زبونم
در همه شهری عزیزم، من که در چَشمت حقیرم
تا تو فرمان می دهی، من بندهٔ خدمتگزارم
تا تو عاشِق می کُشی، من کشتهٔ منت پذیرم
دیر می آیی بِه محفل، می روی زود از تغافل
آخر ای شیرین شمایل، می کُشی زین زود وُ دیرم
دردِ هر کس را که بینی، در حقیقت چاره دارد*
من زِ عِشقت، با همه دردی که دارم ناگزیرم
تا فروغِ طلعتِ آن ماه را دیدم، فروغی
عِشق فارغ کرده است، از تابشِ مهرِ منیرم 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا عبّاس فروغی بسطامی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
گر بدین گونه سرِ زُلفِ تو افشان ماند
هر چِه مجموعۀ دِل هاست پریشان ماند
واقف از معنیِ خورشیدِ ازل دانی کیست
آن که در صورتِ زیبایِ تو حیران ماند
حالِ درماندهٔ عشقِ تو نمی داند چیست
دردمندی که در اندیشهٔ درمان ماند
هر نظر باز که بیند لبِ خندانِ تو را
تا قیامت سرانگشت بِه دندان ماند
یِک سحر کاش که در دامنِ گُلزار آیی*
تا گُل از شرمِ رُخت سر بِه گریبان ماند
بی تو از هیچ دِلی صبر نمی باید ساخت
کاین محال است که در عالمِ امکان ماند
گفتم آباد توان ساخت دِلم را گفتا
حُسنِ این خانه همین است که ویران ماند
جُز ندامت ثمری عِشق ندارد آری
هر که شد در پیِ این کار پشیمان ماند
گر بِه تحقیق تویی قاتلِ صاحب نظران
نیک بخت آن که سرش بر سرِ میدان ماند 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا عبّاس فروغی بسطامی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
چنان زِ وحشتِ عِشقت، دِلم هراسان است
که اولین نفسم، جان سپردن آسان است
اگر بِه جانِ منت، صد هزار فرمان است
خلافِ رایِ تو کردن، خلافِ امکان است
میان بِه کشتنِ من، بسته ای وُ خرسندم
که در میانه، نخستین حجابِ ما جان است
بِه عشقِ زُلف وُ رُخت فارغم زِ دیر وُ حرم
که این معامله بیرون زِ کفر وُ ایمان است
مجاورِ سرِ کویِ تو، ای بهشتی رو
اگر بِه خلد رود، در بلایِ زندان است
اگر بِه خاتمِ لعلِ تو، مور یابد دست
هزار مرتبه اش، فخر بر سلیمان است
مگر بِه یادِ لبت، باده می دهد ساقی
که خاکِ میکده، خوش تر زِ آبِ حیوان است
بگو چِگونه کنم، دعویِ مسلمانی
که در کمینِ من، آن چشمِ نامسلمان است
میانِ جمعِ پریشان، شاهدی شده ام
که از مشاهده اش، مجمعی پریشان است
بِه راه عِشق، بِه مردانگی سپردم جان*
که هر که جان نسپارد، نه مردِ میدان است
مهی نشاند بِه روزِ سیه، فروغی را
که پرتوی زِ رُخش، آفتابِ تابان است 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا عبّاس فروغی بسطامی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
آشنا خواهی گر ای دِل با خود آن بیگانه را
اول از بیگانه باید کرد خالی خانه را
گر گریزد عاشِق از زاهد عجب نبود، که نیست
الفتی با یکدگر دیوانه وُ فرزانه را
کاش می آمد شَبی آن شمع در کاشانه ام
تا بسوزانم زِ غیرت شمعِ هر کاشانه را
تا درون آمد غَمش، از سینه بیرون شد نفس*
نازم این مهمان که بیرون کرد صاحبخانه را 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا عبّاس فروغی بسطامی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
دوش از درِ می خانه، کشیدند بِه دوشم
تا روزِ جزا مست، زِ کیفیتِ دوشم
هم چشمِ سیه مستِ تو، کرده ست خرابم
هم لعلِ قدح نوشِ تو، برده ست زِ هوشم
تو مهرِ درخشنده وُ من ذرهٔ محتاج
تو خانه فروزنده وُ من خانه بِه دوشم
تا مهرِ تو زد بر لبِ من، مُهرِ خموشی
آتش زِ سرم شعله کشیده ست وُ خموشم
در دایرهٔ عشقِ تو، تا پای نهادم
گاهی بِه خراشِ دِل وُ گاهی بِه خروشم
گویند که در سینه، غمِ عِشق نهان کُن
در پنبه چسان، آتشِ سوزنده بپوشم
فارغ نشوم، زین شبِ تاریک فروغی
تا در پی آن ماه فروزنده نکوشم 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا عبّاس فروغی بسطامی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
اول نگهش کردم، آخر بِه رهش مُردم
وه وه که چِه نیکو شُد، آغازم وُ انجامم
شَب هایِ فراق آخر، بر آتشِ دِل پختم
داد از مه بی مهرم، آه از طمعِ خامم
گر طره نیفشانی، کی شام شود صبحم
ور چهره نیفروزی، کی صبح شود شامم
هم حلقهٔ گیسویت، سر رشتهٔ امیدم
هم گوشهٔ ابرویت، سرمایهٔ آرامم
آسوده کُجا گردم، تا با تو نیاسایم*
آرام کُجا گیرم، تا با تو نیارامم
تا با تو نپیوندم، کی میوه دهد شاخم
تا با تو نیامیزم، کی شاد شود کامم
گر آهویِ چشمِ تو، سویم نظر اندازد
هم شیر شود صیدم، هم چرخ شود راهم 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا عبّاس فروغی بسطامی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
جانی که خلاص از شبِ هجرانِ تو کردم
در روزِ وصالِ تو بِه قربانِ تو کردم
خون بود شرابی که زِ مینایِ تو خوردم
غَم بود نشاطی که بِه دورانِ تو کردم
آهی است کز آتشکدهٔ سینه برآمد
هر شمع که روشن بِه شبستانِ تو کردم
اشکی است که ابرِ مژه بر دامنِ من ریخت
هر گوهرِ غلتان که بِه دامانِ تو کردم
صد بار گزیدم لبِ افسوس بِه دندان
هر بار که یادِ لب وُ دندانِ تو کردم
دِل با همه آشفتگی از عهده برآمد
هر عهد که با زُلفِ پریشانِ تو کردم
یعقوب نکرد از غمِ نادیدنِ یوسف
این گریه که دور از لبِ خندانِ تو کردم
داد از صفِ عُشاقِ جِگر خسته برآمد
هرگه سخن از صف زده مژگانِ تو کردم
تا پرده برافکندم از آن صورتِ زیبا
صاحب نظران را همه حیرانِ تو کردم
زد خنده بِه خورشیدِ فروزنده فروغی
هر صبح که وصفِ رُخِ رخشانِ تو کردم 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا عبّاس فروغی بسطامی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
بر زُلفِ تو باید که ره شانه ببندند
یا مشک فروشان درِ کاشانه ببندند
کیفیتِ چشمِ تو کفافِ همه را کرد
گو باده فروشان درِ میخانه ببندند 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا عبّاس فروغی بسطامی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
تا شدم صیدِ تو، آسوده زِ هر صیادم
وای بر من، گر ازین قید کُنی آزادم
چون مرا می کُشی از کُشتنم انکار مکن
که من از بهرِ همین کار، زِ مادر زادم
تو قوی پنجه شکارافکن وُ من صیدِ ضعیف
ترسم از ضعف، بِه گوشت نرسد فریادم
گاهی از جلوهٔ لیلی روشی مجنونم
گاهی از خندهٔ شیرین منشی فرهادم
جاودان نیست فروغی غَم وُ شادیِ جهان
شکر زان گویم اگر شاد وُ گر ناشادم 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا عبّاس فروغی بسطامی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
چنین که بُرده شرابِ لبت زِ دست مرا
مگر بِه دامنِ محشر برند مست مرا
چِگونه از سرِ کویت توان کشیدن پای
که کرده هر سرِ مویِ تو پای بست مرا
بدین امید که یِک لحظه با تو بنشینم
هزار ناوکِ حسرت بِه دل نشست مرا
بِه نیم بوسه توان صد هزار جان دادن
از آن دو لعل می آلودِ می پرست مرا
نشسته خیلِ غَمش در دلِ شکستهٔ من
درست شُد همه کاری از این شکست مرا
پرستشِ صنمی می کُنم فروغی سان
که عِشقش از پیِ این کار کرده هست مرا 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا عبّاس فروغی بسطامی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
گُفتم که چيست راهزنِ عقل وُ دينِ من
گُفتا که چينِ زُلف وُ خطِ عنبرينِ من
گُفتم که الامان زِ دمِ آتشينِ من
گُفتا که الحذر زِ دلِ آهنينِ من
گُفتم که طرفِ دامنِ دولت بِه دستِ کيست
گُفتا بِه دست آن که گرفت آستينِ من
گُفتم که امتحانِ سعادت بِه کامِ کيست
گُفتا که کام آن که ببوسد زمينِ من
گُفتم که بختِ نيک بِگو هم قرينِ کيست
گُفتا قرين آن که شود هم نشينِ من
گُفتم که بهرِ چاکِ گريبانِ صبح چيست
گُفتا زِ رشکِ تابشِ صبحِ جبينِ من
گُفتم که از چِه خواجه انجم شُد آفتاب
گُفتا زِ بندگیِ رُخِ نازنينِ من
گُفتم که ساحری زِ که آموخت سامری
گُفتا زِ چشمِ کافرِ سحر آفرينِ من
گُفتم کُجاست مسکنِ دلهایِ بی قرار
گُفتا که جَعْدِ خم بِه خم چين بِه چينِ من
گُفتم هوایِ چشمۀ کوثر بِه سر مراست
گُفتا که شرمی از لبِ پُر انگبينِ من
گُفتم کُدام دِل بِه غَمت خرَّمی نخواست
گُفتا دلِ فروغیِ اندوهگينِ من 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا عبّاس فروغی بسطامی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
کردی سیاه، زُلفِ دوتا را که در غَمت
مویم سفید سازی وُ پُشتم دوتا کُنی
من دِل زِ ابرویِ تو، نبرم بِه راستی
با تیغِ کج اگر سرم، از تن جُدا کُنی
تا کی در انتظارِ قیامت توان نِشست
برخیز، تا هزار قیامت بِه پا کُنی
دانی که چیست، حاصلِ انجامِ عاشِقی
جانانه را ببینی وُ جان را فدا کُنی 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا عبّاس فروغی بسطامی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
( اوحدی مراغه ای ) 🖤•چشمانِ تو آهنگیست که من بر همۀ آهنگها ترجیح میدهم آپامه•🖤
( صاحب مازندرانی ) 🖤•دلم بر آتشِ هجران کباب کرد و برفت•🖤
( عطار نیشابوری ) 🖤•من تا وقتِ مرگ عاشقت خواهم ماند آپامه•🖤
📚 از کتاب ایران روحِ یک جهان بی روح، نشر نی، ص۶۵ نوشته ی کلر برییز
( قدسی مشهدی ) 🖤•آسمان در هوایِ تو دیریست مثلِ چشمانِ من اشکبار است•🖤
( قدسی مشهدی ) 🖤•بغلم کن آپامه، استخوان هایم دلتنگِ دستهایت اند•🖤
( رفیق اصفهانی ) 🖤•و از هرآنچه که تو را از آغوشِ من دور می کند بیزارم•🖤
( معینی کرمانشاهی ) 🖤•نبود نيست و نخواهد بود عزيزتر از تو برای من آپامه•🖤
( مولوی جان ) 🖤•چجوری از لبخند زدنِ قلبم موقعِ شنیدنِ صدات برات بگم؟•🖤
( هلالی جغتائی ) 🖤•گر معشوقه ام شوی! من پادشاهِ جهان شوم آپامه•🖤
( میر افضل الدین ثابت ) 🕌 🌹 فقط حیدر امیرالمومنین است 🌹 🕌
( ابوالقاسم حالت ) 🖤•آغوشِ تو سایهگاهِ خستگیِ من است آپامه•🖤
( وحدت کردستانی ) 🖤•از من نپرس چه خبر؟؛ تو خود، شیرین ترین خبری•🖤
( صالحی مشهدی ) 🖤•باران میبارد احساسِ شدید و عمیقی دارم که کنارت باشم آپامه•🖤
( صائب جانمان ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( شاعر: در نسخه، نامعلوم است ) 🕌 🌹 میلاد امام جواد الائمه (ع) 🌹 🕌
( سعدی شیرازی ) 🖤•و به دیوارهایی که میانمان ساختی عکست را آویختم•🖤
( مسیح کاشانی ) 🖤•و گنج هایِ جهان، اگر تو نباشی غباری بیش نیست آپامه•🖤
( بیدل دهلوی ) 🖤•امّا قلبم، همین که تو ساکنِ آنی مرا کافیست•🖤
( فروغی بسطامی ) 🖤•دلم می خواهد آنقدر ببوسمت که تشنگیم تمام شود آپامه•🖤
( اهلی شیرازی ) 🖤•دوستت دارم تا حد حلول در پیراهنت، تا فنا در جانت، آپامه•🖤
( اسیر شهرستانی ) 🕌 🌹و شهادت می دهم که تو جان و مولایِ منی و تو آقایِ منی 🌹 🕌
( فریدون مشیری ) 🕌 🌹 فقط حیدر امیرالمومنین است 🌹 🕌
( حسین منزوی ) 🖤•چه می شد اگر با هم به ستاره ها نگاه می کردیم؟•🖤
( شرمی قزوینی ) 🖤•جانِ فراق دیده ام وصلِ تو آرزو کند•🖤
( صائب جانمان ) ❤️•میلاد حضرت مسیح پیامآورِ عشق و مهربانی مبارک•❤️
( نوذر پرنگ ) 🖤•گویی غم دل باختۀ قلبِ من است•🖤
( هاتف اصفهانی ) 🖤•در شبِ رغائب، نامِ تو مقدم بر همهٔ آرزوهایم بود آپامه•🖤
( امیری فیروزکوهی ) 🖤•آسمان در هوایِ تو دیریست مثلِ چشمانِ من اشکبار است•🖤
📚 از کتاب یادداشتهای روزانه نیما یوشیج، ص۵۱ به کوشش شراگیم یوشیج
صفحه اصلی 💯







































































































































































































































































































