گر زان که تو را از غمِ هجران خبری بود*
فریادِ مرا در دلِ سنگت اثری بود
می تافت بِه من آن رُخِ تابنده تر از صبح
گر این شبِ تاریکِ مرا هم سحری بود
از عِشق چِه پُرسی تو؟ که در خرمنِ جانم
چون شعله فشان برقی وُ سوزان شرری بود
او اشکِ مرا دید وُ ندانست که این اشک
پرورده بِه دریایِ دِلم چون گهری بود
گر باغِ جنان بود نمی رفتم از آنجا
در کویِ مرادِ تو مرا گر گذری بود
چون وادیِ تاریکِ عَدَم بر سرِ راه است
شش روزۀ این عمر چِه کوته سفری بود
زین خانه بِه هر خانۀ دیگر چو رسیدیم
دیدیم که آویخته قفلی بِه دری بود 🕯
پ.ن:
او بسته بر قتلم کمر، من دادخواهش در بِه در
دستی بِه خون آلوده او، خاکی بِه رو مالیده من
┄┅─═◈═─┅┄┄┅─═◈═─┅┄
گفتیم رَوَد جانم روزی بِه غمِ هجرت
آهسته ته لب گفت این خود بِه دعا خواهم (میر قمرالدین سید مشهدی نژاد) 🕯
موضوعات مرتبط: شادروان ابوالحسن ورزی (شاعر، غزلسرای معاصر) 🇮🇷 ، قمرالدّین مشهدی نژاد (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳
زِ شرم بر رُخِ ماهت نگاه می شکنم
بِه دیده وُ لبِ خود اشک وُ آه می شکنم
اگر بِه آینه تابد نگاهِ روشنِ تو
هزار آینه را با نگاه می شکنم
مگر زِ جامِ لبانت هوس نمی ریزد؟
که بوسه را بِه لبِ بوسه خواه می شکنم
بِه پیشِ چشمِ تو از شرم سَر بِه زیر آرد
وگرنه بر سرِ نرگس کلاه می شکنم
تو گاه بر سرِ مهری وُ گاه در پیِ کین
که ناله را بِه لبم گاه گاه می شکنم
دِلا مَنال که فریادِ دردناکِ تو را
درونِ سینۀ خود همچو آه می شکنم
بخند تا دلِ روشن بِه پایت اندازم
چراغ را بِه دمِ صبحگاه می شکنم
اگر بِه پایِ تو روزی سرِ نیاز نهم
کلاه بر سرِ خورشید وُ ماه می شکنم
بِه موج خیزِ حوادث دلِ بلاکش را
اگر زِ غیرِ تو خواهد پناه می شکنم
اگر سپاهِ غَم وُ درد بر سرم تازد
بِه پایمردیِ عِشق، این سپاه می شکنم
زِ دیده قطرۀ اشکی که بی ثمر بارم
چو گوهریست که بر خاکِ راه می شکنم 🕯
موضوعات مرتبط: شادروان ابوالحسن ورزی (شاعر، غزلسرای معاصر) 🇮🇷
بار دگر بیا که من تنگ بِه بَر بگیرمت*
عمرِ عزیزِ رفته ای باز زِ سَر بگیرمت
آهِ منی که می روی، اشکِ منی که می دوی*
بر دِل وُ دیده ات نهم باز اگر بگیرمت
عزمِ سفر اگر کنی من بِه هوایِ دامنت
گردِ رهِ تو میشوم تا بِه سفر بگیرمت
عطرِ گُلِ سحر شدی تا بروی نهان زِ من
من چو نسیم می شوم تا بِه سحر بگیرمت
دور شوی زِ چشمِ من تا چو نگه دوانی ام
بی خبر از بَرَم روی تا چو خبر بگیرمت
دامن از آن فشانده ای تا ننشیند آتشم
گر برسم بِه دامنت همچو شرر بگیرمت
گر تو بِه رویِ دیگران یِک نظر از هوس کنی
پردۀ اشک می شوم راه نظر بگیرمت
قطرۀ ابرِ رحمتی، زینتِ تاجِ دولتی
من چو صدف تهی شدم تا چو گُهر بگیرمت 🌷
پ.ن:
کاش می توانستم؛ تو را آنچنان در آغوش بگیرم، که استخوان هایِ تنهایی ام بشکند. 🕯
موضوعات مرتبط: شادروان ابوالحسن ورزی (شاعر، غزلسرای معاصر) 🇮🇷
بادِ بهار آمد وُ آورد بویِ تو
شد تازه باز در دلِ من آرزویِ تو
تا پاک تر بِه رویِ تو اُفتد نگاهِ من
خود را بِه اشک شوید وُ آید بِه سویِ تو
چون غنچه ای که باز شود در سپیده دم
گردد شکفته این دلِ خونین بِه رویِ تو
پروانه وُ نسیم وُ من، ای گُلبنِ مُراد
هستیم روز وُ شَب همه در جست و جویِ تو
ای دِل عزیز دار که دارویِ زندگی ست
آن مِی که دستِ عِشق کند در سبویِ تو
دانی چِه شد نصیبِ من از نوبهارِ عِشق؟
گلهایِ حسرتی که فکندم بِه کویِ تو
ای مرغِ شَب بِه داغِ که سوزی، که دردِ او
خون می کند فغانِ تو را در گلویِ تو؟
در آرزویِ آنکه چو گُل در بَرَت کِشم
هر صبح چون نسیم دویدم بِه کویِ تو 🌷
| شعر، آهنگ: علی پهلوان؛ تنظیم: نینف امیر خاص |
| با صدای: علی پهلوان، پیام صالحی؛ تاریخ انتشار: ۱۳۷۹ |
| 🎼 دانلود آهنگ زیبای گل آفتابگردون با کیفیت عالی 🎼 |
موضوعات مرتبط: 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، شادروان ابوالحسن ورزی (شاعر، غزلسرای معاصر) 🇮🇷
در نگاهِ خاموشت رازِ دِل هویدا نیست
از بُرونِ این مینا رنگِ باده پیدا نیست
باغِ زندگانی را تو بهارِ جاویدی
حیف دیدۀ ما را فرصتِ تماشا نیست
همچو شمع در پايت اشکِ گرم می ریزم
در بساطِ مسکینان بیش از این مهیّا نیست
با سکوت وُ تاریکی الفتی ست اشکم را
جُز بِه دامنِ شبها این ستاره پیدا نیست
تا بوَد بر وُ دوشم بر کنار از آغوشت
دستِ بی نصیبِ من جُز بِه دوشِ مینا نیست
غصّه هست وُ بیماری، بی کسی، پریشانی
از برایِ آزارم دردِ عِشق تنها نیست
در مقامِ دِل بازان آبرو بِه رسوایی ست
خوار بشمرند آنجا، هر دِلی که رسوا نیست
در سکوتِ پروانه صد دهان سخن باشد
آشنا کسی چون او، با زبانِ گلها نیست
تا جهان پُرآشوب است گوشه ای بِه دست آور
در کشاکشِ طوفان جایِ سیرِ دریا نیست! 🌷
موضوعات مرتبط: شادروان ابوالحسن ورزی (شاعر، غزلسرای معاصر) 🇮🇷
زِ عقلِ نکته بینان حل نشد هرگز معمایی
خوشا دیوانگیها با حریفِ باده پیمایی
دمی از رنج وُ حیرانی دِل وُ جانم نیاساید
نه در آغوشِ محرابی، نه در پایِ چلیپایی
طنینِ عِشق وُ آزادی نمی آید بِه گوشِ من
نه از آوازۀ دیری، نه از زنگِ کلیسایی
کنشت وُ دیر وُ مسجد را چرا باید بنا کردن؟
تو را گر میتوان دیدن، زِ هر سویی، بِه هر جایی
نهان از دیدۀ مایی وُ در دلهایِ ما پیدا*
نه با مایی نه بی مایی، نه پنهانی نه پیدایی
زِ نقشِ عِشق زیباتر ندارد زندگی نقشی*
در این خوابِ پریشان، خوشتر از این نیست رؤیایی
نتابد گر فروغِ عِشق بر تاریکیِ دلها*
شبانِ تارِ ما را نیست صبحِ عالم آرایی
سرابِ زندگانی می فریبد تشنه کامان را
تو گر سیرابِ عِشقی، زین سرابت نیست پروایی
در این صحرایِ بی پایان، هزاران کاروان گُم شد
که از ایشان نمی آید، نه پیغامی، نه آوایی
سواران بی خبر رفتند وُ این غَم می کُشد ما را
کز آنان گردِ راهی نیست، در دامانِ صحرایی
غمِ فردا مخور امروز وُ فرصت را غنیمت دان
چِه دانی کز پسِ امروز، خواهی داشت فردایی؟ 🌷
موضوعات مرتبط: شادروان ابوالحسن ورزی (شاعر، غزلسرای معاصر) 🇮🇷
عِشق کو تا گُم کنم در دامنِ مهتاب ها
این شبانِ تیره را با این پریشان خواب ها؟
تا در امواجِ حوادث گوهری آرَم بدست
غرق کردم زندگانی را در این گرداب ها
سردیِ گور است در آن دِل که نورِ عِشق نیست*
عاقلان گرمی نمی جویند از این سرداب ها
در هوایِ آنکه آرَد تابِ غم هایِ تو را
رشتۀ جان را بدستِ عِشق دادم تاب ها
عِشق آمد تا بجوش آرَد دلِ افسرده را
باد توفان ها بر انگیزاند از مرداب ها
با رفیقانِ ریائی زندگی کردن خطاست
شمعِ راه کس نمی گردند این شَبتاب ها
کج دِلان را بهره از هستی همان تاریکی است
در دلِ این تیره جانان گر دمد مهتاب ها
گریه ها کردم ولیکن سوزِ عِشق از دِل نرفت*
هرگز این آتش نگردد سرد با این آب ها
تا در این دریا نترسانند از توفان مرا
غوطه ور گشتم چو ماهی در دلِ غرقاب ها
نورِ حق را از درونِ روشنِ خود باز جو
تا بِه کی چون شمع خواهی سوخت در محراب ها؟ 🌷
موضوعات مرتبط: شادروان ابوالحسن ورزی (شاعر، غزلسرای معاصر) 🇮🇷
روزگاری که دِلم واله وُ شیدایِ تو بود
لاله ای بود وُ در او داغِ تمنّایِ تو بود
نقشی از هوس بود اگر در دلِ من
عکسِ آن نقش در آیینۀ سیمایِ تو بود
بود اگر سنبل وُ گُل در چمن زیبایی
مویِ مشکینِ تو وُ چهرۀ زیبایِ تو بود
جانِ من شیفتۀ قامتِ جان پرورِ تو
در دلِ من هوسِ رویِ دلارایِ تو بود
غنچه خون در جگر از حسرتِ لب هایِ تو داشت
سرو را آرزویِ قامتِ رعنایِ تو بود
ماه با آن همه زیبایی وُ نور افشانی
کی فریبنده تر از رویِ فریبایِ تو بود
نه همین رویِ تو را دیده تماشا می کرد
که نگاه هوسِ من بِه سرا پایِ تو بود
فارغ از دیدنِ گُل بود وُ تماشایِ بهار
تا دلِ شیفته ام محوِ تماشایِ تو بود
زندگی در نظرم بود پریشان خوابی
گرنه تابیده بر او پرتوِ رؤیایِ تو بود
آرزو هایِ فریبنده برایِ دلِ من
چون سرابی است که در دامنِ صحرایِ تو بود
اشک چون شبنمِ من تا کُنَدَت تازه چو گُل
چشمِ چون ابرِ بهارم چمن آرایِ تو بود
اشک من بود که شد جلوه گر از پرتوِ عِشق
گر یکی کوکبِ تابنده بِه شَب هایِ تو بود
از تو ای عِشق گهر جستم وُ طوفان دیدم
آخر این گوهرِ مقصود بِه دریایِ تو بود
ای دلِ سوخته غوغایِ تو را او نشنید
عالمی گرچِه پُر از شور زِ غوغایِ تو بود
در دیارِ تو که عِشق این همه رسوایی داشت
دلِ شوریدۀ من بود که رسوایِ تو بود 🌷
موضوعات مرتبط: شادروان ابوالحسن ورزی (شاعر، غزلسرای معاصر) 🇮🇷
باز عِشق آمد وُ آتش بِه دِل وُ جانم زد
خنده بر سوزِ دِل وُ دیدۀ گریانم زد
من که دامن زِ غمِ عِشق کشیدم همه عمر
آتشِ این شعلۀ سوزنده بِه دامانم زد
پرتوِ چشمِ سیاه تو بِه اشکم افتاد
برقِ این شامِ سیه، خنده بِه بارانم زد
اشکِ عِشق آمد وُ گُل هایِ امیدم بشکفت
خیمه این ابرِ بهاران بِه گلستانم زد
غمِ عِشق آمد وُ در خلوتِ دِل جای گرفت
پرچمِ شادیِ خود بر دلِ ویرانم زد
همچو رگبارِ بهاری که بِه دریا ریزد
عِشق، خود را بِه دلِ غرقه بِه طوفانم زد
از غَم وُ دردِ تو ای عمر چِه کم داشت دِلم
باز دردِ دگری آمد وُ بر جانم زد
همچو خورشید که در آینه ای جلوه کند
برقِ رُخسارِ تو بر دیدۀ حیرانم زد 🌷
موضوعات مرتبط: شادروان ابوالحسن ورزی (شاعر، غزلسرای معاصر) 🇮🇷
ناز کُن، ناز، که من تشنۀ ناز آمده ام
بر سرِ کویِ محبَّت، بِه نیاز آمده ام
تا درِ خانۀ خود را نگشودی بِه رُخم
رفتم افسرده از آن خانه وُ باز آمده ام
پرتوِ روز زِ خورشیدِ رُخت می طلبم
من که از ظلمتِ شَب های دراز آمده ام
آمدم من که شکارِ تو دِل آزار شوم
چون کبوتر که بِه جولانگه باز آمده ام
رازِ دِل چشمِ سخنگویِ تو آرد بِه زبان
من از او در طلبِ جستنِ راز آمده ام
نیست غیر از تو بُتی بهرِ پرستیدنِ من
گر بِه بتخانه بِه سودایِ نماز آمده ام
دلِ دیوانۀ من مهر وُ نوازش می خواست
تا تو را دید چو دیوانه نواز آمده ام
خیمه برتر زِ سراپردۀ خورشید زنم
من که در کویِ تو از راهِ دراز آمده ام
چون سکندر هوسِ آبِ حیات است مرا
که بِه ظلمت کدۀ عشقِ فراز آمده ام
با زبانی که پُر از شعله بُوَد همچون شمع
بِه شبستانِ تو با سوز وُ گُداز آمده ام
گوهرِ عِشق زِ طوفانِ بلا باید خواست
من که طوفان زده ام، بهرِ نیاز آمده ام 🌷
موضوعات مرتبط: شادروان ابوالحسن ورزی (شاعر، غزلسرای معاصر) 🇮🇷
رفتی از چشمم وُ دِل، محوِ تماشاست هنوز
عکسِ رویِ تو در این آیینه، پیداست هنوز
هر که در سینه دِلی داشت، بِه دِلداری داد
دلِ نفرین شدۀ ماست، که تنهاست هنوز
در دِلم عشقِ تو چون شمع، بِه خلوتگه راز
در سرم شورِ تو چون باده، بِه میناست هنوز
گر چِه امروزِ من، آیینۀ فردایِ منست
دلِ دیوانه، در اندیشۀ فرداست هنوز
عِشق آمد بِه دِل وُ شورِ قیامت برخاست
زندگی طی شُد وُ این معرکه، برپاست هنوز
لب فرو بسته ام، از شرم وُ زبانِ نگهم
پیشِ چشمانِ سخنگویِ تو، گویاست هنوز 🌷
موضوعات مرتبط: شادروان ابوالحسن ورزی (شاعر، غزلسرای معاصر) 🇮🇷
📚 از کتاب گزارش به خاک یونان، ص۲۸۴ نوشته ی نیکوس کازانتزاکیس
( بیدل دهلوی ) 🖤•در این پریشانیِ روزگار، مبادا فراموش کنی دوستت دارم•🖤
( عبید زاکانی ) 🕌 🌹 السلام علیک يا مولای یا صاحب الزمان 🌹 🕌
( لیلا کسری ) 🖤•آسیای سپهر، دور از تو هر شبم استخوان همی ساید•🖤
( رعدی آذرخشی ) 🖤•که بیش تر از آنچه باور کنی دوستت دارم آپامه•🖤
( فیض کاشانی ) 🖤•مرا بخوان یکبار با نگاهت، بارِ دوم با صدایت آپامه•🖤
( خواجوی کرمانی ) 🖤•تو مأمنِ مهربانِ زندگیِ من هستی آپامه•🖤
( سعدی شیرازی ) 🕌 🌹 🇮🇷 الله اکبر 🇮🇷 🌹 🕌
( محمود دولت آبادی ) ❤️•به زیرِ پا فِتَد آن دلی، که بَهرِ تو نَلرزد•❤️
( امیر ارجینی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( بیدل دهلوی ) 🖤•هر روزی که می گذرد، محبتت در قلبم بیشتر می شود آپامه•🖤
📚 از کتاب جاذبه و دافعۀ علی، ص۲۹ نوشته ی استاد مرتضی مطهری
( شاعر: در این نسخه نامشخص است ) 🕌 🌹 فقط حیدر امیرالمومنین است 🌹 🕌
( سعدی شیرازی ) 🖤•می خواهم ترا سویِ جانم آیی، سویِ چَشمانم آیی، آپامه•🖤
( بیدل دهلوی ) 🕯 ♡آه از فراقِ يار؛ مرگم از اين واقعه خوش تر هزار بار♡ 🕯
📚 از کتاب آتش بدون دود، ج۱، ص۹، نوشته ی نادر ابراهیمی
( محمود سنجری ) 🖤•بغلم کن، استخوان هایم دلتنگِ دست هایت اند آپامه•🖤
📚 از کتاب رستاخیز جان [ادبیات، فرهنگ و رسانه]، ص۳۲ نوشته ی سید مرتضی آوینی
( ادیب الممالک فراهانی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
📚 از کتاب اجازه هست آقای برشت؟،ص۴۴ نوشته ی نادر ابراهیمی
📚 از کتاب آتش بدون دود، ج۲، ص۲۰۴ نوشته ی نادر ابراهیمی
( عطار نیشابوری ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( اوحدی مراغه ای ) 🖤•چشمانِ تو آهنگیست که من بر همۀ آهنگها ترجیح میدهم آپامه•🖤
( صاحب مازندرانی ) 🖤•دلم بر آتشِ هجران کباب کرد و برفت•🖤
( عطار نیشابوری ) 🖤•من تا وقتِ مرگ عاشقت خواهم ماند آپامه•🖤
📚 از کتاب ایران روحِ یک جهان بی روح، نشر نی، ص۶۵ نوشته ی کلر برییز
( قدسی مشهدی ) 🖤•آسمان در هوایِ تو دیریست مثلِ چشمانِ من اشکبار است•🖤
( قدسی مشهدی ) 🖤•بغلم کن آپامه، استخوان هایم دلتنگِ دستهایت اند•🖤
( رفیق اصفهانی ) 🖤•و از هرآنچه که تو را از آغوشِ من دور می کند بیزارم•🖤
( معینی کرمانشاهی ) 🖤•نبود نيست و نخواهد بود عزيزتر از تو برای من آپامه•🖤
صفحه اصلی 💯




































































































































































































































































































