روزگاریست که در دشتِ جنون، خانۀ ماست*
عهدِ مجنون شد وُ دورِ دلِ دیوانۀ ماست
آنکه خود سازد وُ جان بازد وُ پروا نکند
در برِ شمعِ جهانسوزِ تو، پروانۀ ماست
هست جانانۀ ما شاهدِ آزادی وُ بس*
جانِ ما در همه جا، بَرخیِ جانانۀ ماست
شانه ای نیست که از بارِ تملّق، خَم نیست
راست گر هست، از این بارِ گران، شانۀ ماست
از درستی، چو به پیمان شکنی تن ندهیم
جایِ مِی، خونِ دِل از دیده به پیمانۀ ماست 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد فرخی یزدی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
شَب چو در بستم وُ مست از مِیِ نابش کردم
ماه اگر حلقه بِه در کوفت جوابش کردم
دیدی آن تُرکِ خَتا دشمنِ جان بود مرا
گرچِه عمری بِه خطا دوست خطابش کردم
منزلِ مردمِ بیگانه چو شد خانهٔ چشم
آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم
شرحِ داغِ دلِ پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دِلش افکندم وُ آبش کردم
غرقِ خون بود وُ نمی مُرد زِ حسرت فرهاد
خواندم افسانهٔ شیرین وُ بِه خوابش کردم
دِل که خونابهٔ غَم بود وُ جگرگوشهٔ درد
بر سرِ آتشِ جورِ تو کبابش کردم
زندگی کردنِ من مُردنِ تدریجی بود*
آنچه جان کَنْد تنم، عمر حسابش کردم 🕯
پ.ن:
🔹 فرّخی یزدی فرزند ابراهیم متخلّص به فرّخی (١٣٠۶ه.ق)
🟦 شاعر، روزنامه نویس و سیاستمدار ایرانی، از میانِ طبقاتِ محروم برخاست و بِه علّت تنگدستی نتوانست، تحصیلاتِ خود را ادامه دهد. نزدیکِ پایانِ تحصیلات مقدماتی در مدرسه مُرسلین انگلیسهای یزد، به علّت روحِ آزادی خواهی و اشعاری که علیه اولیایِ مدرسه سرود، از آنجا اخراج، و از ١۶ سالگی مجبور بِه کار کردن شد.
🟥 فرّخی یزدی برخلافِ فرّخی سیستانی شاعرِ درباری قرنِ چهارم، تنها در فکر سعادتِ خود نبود، بلکه در راه بهروزی کشاورزان و دیگر طبقاتِ محروم سعی و تلاش می کرد و نسبت به مسانلِ اجتماعی و سیاسی عصرِ خود عنایت و توجّه فراوان داشت. در آغازِ جوانی به دموکراتها پیوست و به مناسبتِ شعری که در نوروز (۱۳۲۷ه.ق) در مدحِ آزادی، خطاب به فرماندار مرتجع یزد سرود، ضیغم الدولۀ شیرازی حاکمِ یزد، دهانش را با نخ و سوزن دوخت و به زندانش افکند!، در نتیجۀ تحصّن و اعتراضِ مردمِ یزد، وزیر کشور از طرفِ مجلس استیضاح شد و وی این موضوع را با کمالِ وقاحت شایعه خواند و در مقامِ پاسخگویی برنیامد.
🟦 پس از چندی به تهران آمد (۱۳۲۸ه.ق) و روزنامۀ طوفان را انتشار داد و از دموکراسی و حکومتِ ملّی با شور و شوقِ فراوان حمایت و جانبداری نمود. در کودتایِ رضاخان (۱۲۹۹ه.ش) بر علیه احمد شاه قاجار، او یکی از کسانی بود که به زندان رفت و مدتی در باغِ سردار اعتماد زندانی بود. روزنامۀ او طوفان بارها توقیف و تعطیل شد. فرّخی هنگامِ توقیفِ طوفان، مقالاتِ خود را با امتیازِ روزنامه های دیگری به نامِ ستارۀ شرق، قیام و پیکار، انتشار می داد. طوفان در سالِ هشتمِ خود به مجله ای تبدیل شد، امّا اینبار هم یکسال بیشتر دوام نکرد.
🟥 در دورۀ هفتمِ قانونگذاری از یزد به نمایندگیِ مجلسِ شورا انتخاب شد و یکی از دو نمایندۀ طرفدارِ اقلیّت بود؛ او و محمود رضای طلوع نمایندۀ رشت اقلیّتِ مجلس را تشکیل می داد. در اواخرِ این دوره، از بیمِ تعقیبِ شهربانی از ایران گریخت، و از طریقِ مسکو به برلین رفت و در آنجا بار دیگر به انتشار روزنامۀ طوفان همّت می گماشت. در (۱۳۱۲ه.ش) به ترغیبِ تیمور تاش، که در برلین او را ملاقات کرد به ایران آمد و چندی بعد دستگیر و زندانی شد. و به گناه افکارِ مترقی و آزادی خواهانه موردِ تعقیبِ رضاخان قرار گرفت و بنا به مشهور (۱۳۱۷ه.ش) در زندان به قتل رسید.
دو سال با فرّخی یزدی در زندان قصر؛ نوشته: دکتر انور خامه ای؛ مجله گزارش، اردیبهشت ۷۹
موضوعات مرتبط: 📕 گزیده متن کتاب ، محمّد فرخی یزدی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
برچسبها: تاریخ پهلوی
گُلرنگ شد در وُ دشت، از اشکباریِ ما*
چون غیرِ خون نبارد، ابرِ بهاریِ ما
با صد هزار دیده، چشمِ چمن ندیده
در گلسِتانِ گیتی، مرغی بِه خواریِ ما
بی خانمان وُ مسکین، بدبخت وُ زار وُ غمگین
خوب اعتبار دارد، بی اعتباریِ ما
این پرده ها اگر شد، چون سینه پاره، دانی
دِل پرده پرده خون است، از پرده داریِ ما
گوشِ سخن شنو نیست، رویِ زمین وگرنه*
تا آسمان رسیده است، گلبانگِ زاریِ ما
بی مهرِ رویِ آن مه، شَب تا سحر نشد کم*
اختر شماریِ دِل، شَب زنده داریِ ما
بس در مقامِ جانان، چون بنده جان فشاندیم
در عِشق شد مسلّم، پروردگاریِ ما
از فَرِّ فقر دادیم، فرمان بِه باد وُ آتش
اسبابِ آبرو شد، این خاکساریِ ما
در این دیار باری، ای کاش بود یاری*
کز رویِ غمگساری، آید بِه یاریِ ما 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد فرخی یزدی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
راستی، کج کُلها عهدِ تو سخت آمد سُست
رفتی وُ عهد شکستی، نبُد این کار، دُرست
روزِ اوّل زِ غَمت مُردم وُ شادم که بِه مرگ*
چارۀ آخرِ خود، خوب نمودم زِ نُخست
لاله آن روز چو من شد بِه چمن، داغ بِه دِل
کز سَمن، سبزه وُ از سوریِ او، سوسن رُست
آنکه روزی بِه سرِ کویِ تواش پای رسید*
ریخت خون، آن قَدَر از دیده که دست از جان شُست
رندی وُ مستی وُ دیوانه گری پیشۀ من
شوخی وُ دِلبری وُ پرده دری شیوۀ تُست
خاک بر آبِ بقا باد، که از آتشِ عِشق
یافت خضرِ دلِ من، آنچِه سکندر می جُست
خیزد از یزد چو من، فرّخی استادِ سخن
خاست گر، عنصری از بلخ وُ ابوالفتح از بُست 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد فرخی یزدی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
در غَمت، کاری که آه آتشینم کرده است*
آنقدر دانم که خاکستر نشینم کرده است
دولتِ وصلِ تو شیرین لب بِه رغمِ آسمان
با گدائی خسروِ رویِ زمینم کرده است
تا برون آرم دَمار از آن گروه مار دوش
تربیت، همدوشِ پورِ آبتینم کرده است
خاکِ کویِ آن بهشتی طلعتِ غِلمان سرشت*
بی نیاز از کوثر وُ خُلدِ برینم کرده است
سوختم از دستِ غَم پا تا بِه سر در راه عِشق*
چند گویم آنچنان، یا این چنینم کرده است 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد فرخی یزدی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
دلِ زارم که عمرش جُز دَمی نیست
دَمی بی یادِ رویِ همدمی نیست
بِه یادِ همدم این یکدم، تو خوش باش
که این دَم هم، دَمی هست وُ دَمی نیست
در این عالم، خوشم با عالمِ عِشق*
که در عالم بِه از این عالمی نیست
ندارد صبحِ عیدی دورِ گردون
که پیش آهنگِ شام ماتمی نیست
بسی ناگفتنی ها دارم امّا*
نمی گویم بِه کس، چون محرمی نیست
فشاندم بسکه خون از چشمۀ چشم
بِه چشمِ خون فشان، دیگر نَمی نیست
بِه تیغم چون زدی، تیغِ دگر زن*
که جُز این زخم، ما را مرهمی نیست 🕯
موضوعات مرتبط: محمّد فرخی یزدی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
باور نکنی گر غمِ دِل گفتنِ ما را*
بین از اثرِ اشک بِه خون خفتنِ ما را
صد بار بهار آمد و یکبار ندیدند*
مرغانِ مصیبت زده بشکفتنِ ما را
در زندگی از بسکه گرانجانیِ ما دید*
حاضر نبود مرگ پذیرفتنِ ما را
رفت از برِ من گرچِه رهش با مژه رفتم*
ره رفتنِ او بنگر وُ ره رفتنِ ما را
جُز فرخی از طبعِ گهربار ندارد
کس طرزِ غزل گفتن وُ در سفتنِ ما را 🕯
موضوعات مرتبط: محمّد فرخی یزدی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
آن غنچه که نشکفت زِ حسرت دلِ ما بود*
وان عقده که نگشود زِ غَم مشکلِ ما بود
مجنون که بِه دیوانه گری شهرهٔ شهر است*
در دشتِ جنون همسفرِ عاقلِ ما بود
گر دامنِ دِل رنگ نبود از اثرِ خون
معلوم نمی شد دلِ ما قاتلِ ما بود
سرسبز نگردید هر آن دانه که کِشتیم
پا بستهٔ آفت زدگی حاصلِ ما بود
دردانهٔ مه بود وُ جگر گوشهٔ خورشید
این شمعِ شَب افروز که در محفلِ ما بود
این سر که بِه دستِ غمِ هجرِ تو سپردیم*
در پایِ غَمت هدیهٔ ناقابلِ ما بود
از راه صنم پی بِه صمد بردم وُ دیدم
مستورهٔ آئینهٔ حق باطلِ ما بود 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد فرخی یزدی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
دِلت بِه حالِ دلِ ما چِرا نمی سوزد*
بسوزد آنکه دِلش بهرِ ما نمی سوزد
زِ سوزِ اهلِ محبَّت کجا شود آگاه*
چو شمع آنکه زِ سر تا بِه پا نمی سوزد
در این محیطِ غَم افزا گمان مدار که هست*
کسی که زِ آتشِ جور وُ جفا نمی سوزد
ز دودِ آه ستمدیدگانِ سوخته دِل*
بِه حیرتم که چِرا این بنا نمی سوزد
زِ تندبادِ حوادث زِ بس که شد خاموش*
چراغِ عمرِ منِ بی نوا نمی سوزد 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد فرخی یزدی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
گر از دو روز عمر مرا یِك نفس بماند
در انتظارِ ناجیِ فریاد رَس بماند
هر کس بِبُرد گوی زِ میدانِ افتخار
جُز فارس را که فارِسِ همّت، فَرَس بماند
دِل می طپد بِه سینۀ تنگم زِ سوزِ عِشق*
چون مرغِ بی پری که بِه کنجِ قفس بماند
در انتظارِ یارِ سفر کرده سالهاست*
چشمم بِه راه وُ گوش بِه بانگِ جَرس بماند
مُفتی، شراب خورد وُ صُراحی شکست وُ رفت
مُطرب غنا نخواند وُ بِه چنگِ عَسَس بماند
هر گُل شکفت، رفت بِه باد از جفایِ چرخ
امّا برای خَستنِ دِل، خار وُ خَس بماند
در شاهراهِ علم که اصلِ سعادت است
هرکس نرفت پیش، زِ مقصود، پس بماند 🌷
پ.ن:
که موسیقی رو واسطه قرار بدیم برایِ تمامِ ناگفته ها 🖤
| آهنگساز: لوریس چکناواریان |
| با صدای: بی کلام؛ تاریخ انتشار: ۱۳۵۱ |
| 🎼 دانلود آهنگ بیتا با کیفیت عالی 🎼 |
موضوعات مرتبط: 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، محمّد فرخی یزدی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷 ، استاد لوریس چکناواریان (آهنگساز) 🇮🇷
زِ بس ای دیده سر کردی، شبِ غَم، اشکباری را
بِه روزِ خویش بنشاندی، من وُ ابرِ بهاری را
زِ بس بی آفتابِ عارضت، شَب را سحر کردم
زِ من آموخت اختر، شیوۀ شَب زنده داری را 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد فرخی یزدی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
هرجا سخن از جلوۀ آن ماه پری بود
كارِ منِ سودا زده، دیوانه گری بود
روزی كه زِ عشقِ تو شُدم بی خبر از خویش
دیدم كه خبر ها، همه از بی خبری بود
بی تابشِ مهرِ رُخت، ای ماه دِل افروز*
یاقوت صفت قسمتِ ما، خون جگری بود
دردا که پرستاریِ بیمارِ غمِ عِشق*
شَبها همه در عهدۀ آه سحری بود 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد فرخی یزدی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
بِه زندانِ قفس مرغِ دِلم، چون شاد می گردد
مگر روزی که از این بندِ غَم آزاد می گردد
تپیدنِ دِلها، ناله شد آهسته آهسته*
رساتر گر شود، این ناله ها فریاد می گردد
دِلم از این خرابی ها بُوَد خوش، زان که می دانم
خرابی چون که از حد بُگذرد، آباد می گردد 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد فرخی یزدی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
طوطی که چو من، شهره بِه شیرین سخنی بود
با قندِ تو، لب بسته زِ شکر شکنی بود
لعلِ تو که خاصیتِ یاقوتِ روان داشت
دِل خون کُنِ مرجان وُ عقیقِ یمنی بود
چون غنچه زِ غَم تنگدِل وُ خون جگرم ساخت*
آن گُل که جگر گوشۀ نازک بدنی بود
در عِشق اگر فقر وُ غنا نیست مؤثر*
پس قسمتِ فرهاد چِرا کوهکنی بود
گر از غمِ این زندگیِ تلخ نمردیم
انصاف توان داد، که از بی کفنی بود 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد فرخی یزدی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
( خواجوی کرمانی ) ❤️•ای روزگار، سخت گرفتی بر عاشقان! خیلی سخت•❤️
📚 از کتاب قبلۀ عالم، ژئوپلتیک ایران، ص۳۵، نوشته ی گراهام فولر، ترجمه ی عباس مخبر
( نیلوفر لاری پور ) 🖤•برای تو آپامه جانم•🖤
( مشرق تهرانی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( هوشنگ ابتهاج ) 🖤چشمانِ روزه دارم از تو، کی به افطارِ دیدنت میرسد آپامه؟•🖤
( صغیر اصفهانی ) 🖤•هنوز بی قرارِ نبودنت هستم؛ نگذار دلتنگی ام سنگین تر شود•🖤
( صائب جانمان ) 🖤•به تو دل دادم و دلتنگی حرفه ام شد•🖤
( رهی معیری ) 🖤•ببینمت، بغلت می کنم به اندازۀ صد سال آپامه•🖤
( محمد رسولی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( شکیب اصفهانی ) 🖤•لمسِ دستت را تصور می کنم آپامه•🖤
( شکیب اصفهانی ) 🖤•آسمان در هوایِ تو دیریست مثلِ چشمانِ من اشکبار است•🖤
( سعدی شیرازی ) 💙•صبح بخیر آپامه… تویی نخستین فکرِ هر صبحِ من•💙
( وحشی بافقی ) 🖤•اگر برای عشق تنها یک عید بود، آن عید همنامِ تو بود آپامه 💌•🖤
📚 از کتاب بر جاده های آبی سرخ، جلد دوم، ص۱۰۰ نوشته ی نادر ابراهیمی
( ژولیده نیشابوری ) 🪴 💙•خدایا! ما را با شادیِ عشق نیز آشنا کُن!•💙 🪴
( صائب جانم ) 💙•سلام بر کسانی که در ماهِ مهمانیِ خدا، دلهایِ خسته را اِحیا میکنند•💙
( اردلان سرفراز ) 🖤•برای تو آپامه•🖤
( سعدی شیرازی ) 🖤•بند میاد زبونم جلو چشمات؛ باخت دادم گمونم جلو چشمات•🖤
( طالب آملی ) 🖤•دوستت دارم تا حد حلول در پیراهنت، تا فنا در جانت•🖤
( کریم فکور ) 🖤•برای تو آپامه•🖤
( مولوی جان ) 🖤•راهی سُراغ داری تا بیشتر دوستَت بِدارَم آپامه؟•🖤
📚 از کتاب گزارش به خاک یونان، ص۲۸۴ نوشته ی نیکوس کازانتزاکیس
( بیدل دهلوی ) 🖤•در این پریشانیِ روزگار، مبادا فراموش کنی دوستت دارم•🖤
( عبید زاکانی ) 🕌 🌹 السلام علیک يا مولای یا صاحب الزمان 🌹 🕌
( لیلا کسری ) 🖤•آسیای سپهر، دور از تو هر شبم استخوان همی ساید•🖤
( رعدی آذرخشی ) 🖤•که بیش تر از آنچه باور کنی دوستت دارم آپامه•🖤
( فیض کاشانی ) 🖤•مرا بخوان یکبار با نگاهت، بارِ دوم با صدایت آپامه•🖤
( خواجوی کرمانی ) 🖤•تو مأمنِ مهربانِ زندگیِ من هستی آپامه•🖤
( سعدی شیرازی ) 🕌 🌹 🇮🇷 الله اکبر 🇮🇷 🌹 🕌
( محمود دولت آبادی ) ❤️•به زیرِ پا فِتَد آن دلی، که بَهرِ تو نَلرزد•❤️
صفحه اصلی 💯





































































































































































































































































































