تا زِ خطِّ عنبرین، حُسنِ تو شد بیش تر
عاشقِ رویِ توام، بیشتر از پیش تر
ای به تو میلِ دلم هر نفسی بیشتر
خوبیِ تو هر زمان، بیشتر از پیش تر
پرسش اگر می کنی عاشقِ درویش را
از همه عاشِق ترم، وز همه درویش تر
با غمِ ایّوب نیست رنجِ مرا نسبتی
صبرم ازو کمتر است، دردم ازو بیش تر
عشقِ تو اندیشه را سوخت، که رسوا شدم
ور نه کس از من نبود، عاقبت اندیش تر
کیشِ بُتان کافریست، مذهبِ ایشان ستم
و آن بُتِ بد کیشِ من، از همه بد کیش تر
غمزه زنان آمدی، سویِ هلالی بناز
سینۀ او ریش بود، آه! که شد ریش تر 🌷
پ.ن:
مرا لحظه یی تنها مگذار
مرا از زرهِ نوازشت رویین تن کن*
من به ظلمت گردن نمی نهم
جهان را همه در پیراهنِ کوچکِ روشنت خلاصه کرده ام*
و دیگر به جانبِ آنان
باز نمی گردم. (احمد شاملو) 🖤
تو با لبخندت در خاطرم خرامان می مانی؛ همان لبخندی که عاشِقش هستم آپامه 🖤
موضوعات مرتبط: بدرالدّین هلالی جغتایی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
دِل چه باشد؟ کز برایِ یار ازان نتوان گذشت*
یار اگر اینست، بالله می توان از جان گذشت
از خیالِ آن قدّ رعنا گذشتن مشکلست
راست میگویم، بلی، از راستی نتوان گذشت
جز به روزِ وصل عمر وُ زندگی حیفست حیف
حیف از آن عمری که بر من در شبِ هجران گذشت
یار بگذشت، از همه خندان وُ از من خشمناک*
عمر بر من مشکل وُ بر دیگران آسان گذشت
چون گذشت از دِل خدنگش، گو: بیا، تیرِ اجل
هر چه آید بگذرد، چون هر چه آمد آن گذشت
پیش ازین گر جامِ عشرت داشتم، حالا چه سود؟
از فلک دورِ دگر خواهم، که آن دوران گذشت
خلق گویندم: هلالی، دردِ خود را چاره کن
کی توانم چارۀ دردی که از درمان گذشت؟ 🌷
پ.ن:
هرگز دلم به دردِ تو از کس دوا نخواست
کامِ تو جُست وُ حاجتِ خود را روا نخواست
مشتاقِ تو به هیچ لقایی طمع نکرد
بیمارِ تو زِ هیچ طبیبی دوا نخواست (امیر حسن دهلوی) 🖤
موضوعات مرتبط: بدرالدّین هلالی جغتایی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
یار گفت: از ما بکن قطعِ نظر، گفتم: به چشم!
گفت: قطعا هم مبین سویِ دگر، گفتم: به چشم!
گفت یار: از غیرِ ما پوشان نظر، گفتم: به چشم!
وانگهی دزدیده در ما می نگر، گفتم: به چشم!
گفت: با ما دوستی می کن به دِل، گفتم: به جان!
گفت: راهِ عشقِ ما می رو به سَر، گفتم: به چشم!
گفت: با چشمت بگو تا: در میانِ مردمان
سویِ ما هر دم نیندازد نظر، گفتم: به چشم!
گفت: اگر با ما سخن داری، به چشمِ دِل بگو
تا نگردد گوشِ مردم باخبر، گفتم: به چشم!
گفت: اگر خواهی غبارِ فتنه بنشیند زِ راه
برفشان آبی به خاکِ رهگذر، گفتم: به چشم!
گفت: اگر خواهد دلت زین لعلِ میگون خنده ای
گریه ها می کن به صد خونِ جگر، گفتم: به چشم!
گفت: جایِ من کجا لایق بوَد؟ گفتم: به دِل
گفت: می خواهم جُز این جایِ دگر، گفتم: به چشم!
گفت: اگر گردی شبی از رویِ چون ماهم جُدا
تا سحرگاهان ستاره می شمر، گفتم: به چشم!
گفت: اگر دارد، هلالی، چشمِ گریانت غبار
کُحلِ بینایی بکش زین خاکِ در، گفتم: به چشم! 🌷
میلِ صحبت با تو اکنون مرا فرا گرفته است آپامه 🖤
موضوعات مرتبط: بدرالدّین هلالی جغتایی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
من همچو گلزارِ اِرَم، گُل گُل ترا رخسارها
وَز آرزویِ هر گلی در سینه دارم خارها
گر بی تو بگشایم نظر بر جانبِ گلزارها
از خار در چَشمم فتد گلها وُ از گُل خارها
دی خوب بودی در نظر، امروز از آن هم خوب تر
خوبند خوبانِ دگر، امّا نه این مقدارها
تو با قدّ افراخته، رَه سویِ باغ انداخته
سرو از خجالت ساخته، جا در پسِ دیوارها
مصرِ ملاحت جایِ تو، در چار سو غوغایِ تو
تو یوسف وُ سودایِ تو، سودِ همه بازارها
سَر در رهت بنهاده ام، دِل در هوایت داده ام
من تازه کار اُفتاده ام، کارِ مَنَست این کارها
هر دم به جست و جویِ تو، صد بار آیم سویِ تو
هر بار پیشِ رویِ تو، خواهم که میرم بارها
من، همچو چنگ از عربده، در سینه صد ناخن زده
صد نالۀ زار آمده، از هر رگم چون تارها
می نوش بر طرفِ چمن، نظاره کُن بر یاسمن
تا من به کامِ خویشتن بینم در آن رخسارها
ای محرمِ رازِ نهان، در پندِ من مگشا زبان
کز نام وُ ناموسِ جهان، دارد هلالی عارها 🌷
موضوعات مرتبط: بدرالدّین هلالی جغتایی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
جان خواهم از خدا، نه یکی بلکه صد هزار
تا صد هزار بار بمیرم برای یار
من زارم وُ تو زار، دلا، یک نفس بیا
تا هر دو در فراق بنالیم زار زار
از بس که ریخت گریهٔ خون در کنارِ من
پُر شد از این کنار، جهان تا به آن کنار
در روزگارِ هجرِ تو روزم سیاه شد
بر روزِ من ببین که چه ها کرد روزگار
چون دِل اسیرِ تست، زِ کویِ خودش مران
دلداری ای کن وُ دلِ ما را نگاه دار
کامِ من از دهانِ تو یک حرف بیش نیست
بهرِ خدا که لب بگشا، کامِ من برآر
چون خاک شد هلالیِ مسکین به راهِ تو
خاکش به گرد رفت وُ شد آن گرد هم غبار 🌷
پ.ن:
ذوقِ وصال می گزد از دور، پشتِ دست
گرم است بس که صحبتِ من با خیالِ تو (صائب تبریزی) 🖤
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تویی شاهِ من و امّیدگاهِ من، پناهِ من
منم مستِ تو، هشیارِ تو، غمگینِ تو، شادِ تو (واعظ قزوینی) 🖤
پ.ن۲:
چه نشئه ای تو ندانم در این سرایِ وجود
که تن به جان نبُوَد رام وُ جان به تن بی تو
پیاله بی مِی وُ گُل بی شمیم وُ دِل بی عِشق
چنان زِ خویش نباشد خجل که من بی تو (طالب آملی) 🖤
پ.ن۳:
شاید از تو دور باشم، امّا بیشتر از کسانی که تو را از نزدیک می بینند، دوستت دارم آپامه 🖤
| آهنگساز: پیروز ارجمند؛ پیانیست: آندره آرزومانیان |
| با صدای: بی کلام؛ تاریخ انتشار: ۱۳۷۳ |
| 🎼 دانلود آهنگ زیبای هزار و یکشب ۲ با کیفیت عالی 🎼 |
| 🎼 دانلود آهنگ زیبای هزار و یکشب ۱۴ با کیفیت عالی 🎼 |
موضوعات مرتبط: 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، زنده یاد استاد آندره آرزومانیان (آهنگساز) 🇮🇷 ، بدرالدّین هلالی جغتایی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، استاد پیروز ارجمند (آهنگساز) 🇮🇷
من وُ تخیّلِ حُسنت، چه یار بهتر ازین؟
به غیر عِشق چه ورزم؟ چه کار بهتر ازین؟
به روزگار شدی یارِ من، بحمدالله
دگر چه کار کند روزگار بهتر ازین؟
به غمزه آهویِ چشمت، شکارِ مردم کرد
که دید آهویِ مردم شکار بهتر ازین؟
زِ جرعهٔ کرمت بیشتر فشان بر من
تو ابرِ رحمتی، آخر ببار بهتر ازین
تبارک الله ازین سبزه وُ گلی که تراست!
نبوده است وُ نباشد بهار بهتر ازین
تو مستِ جامِ غروری همیشه، ای زاهد
مباش غره، که رنجِ خمار بهتر ازین
بِران سمند، که در چابکی وُ جلوه گری
نیامدهست به میدان سوار بهتر ازین
زِ دورِ چرخ، هلالی، به داغِ دِل خوش باش
طمع زِ کوکبِ طالع مدار بهتر ازین 🌷
پ.ن:
بوَد خیالِ تو یارم چه یار بهتر ازین
وفا به عهدِ تو کارم چه کار بهتر ازین
چو بُت پرست رُخت دید گفت نامده است
بتی زِ کارگهِ بُتِ نگار بهتر ازین
بهارِ اهلِ دِل آمد رُخت به گلشنِ دهر
ندیده دیدۀ نرگس بهار بهتر ازین (عبدالرحمن جامی) 🖤
پ.ن۲:
کاش به جُز من چاره ای نداشتی..! 🖤
موضوعات مرتبط: بدرالدّین هلالی جغتایی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
خوش آن که در همه رویِ زمین تو باشی و من
به جُز من وُ تو نباشد، همین تو باشی و من
بهار می رسد، آیا بوَد که در چمنی
نشسته پایِ گُل وُ یاسمین تو باشی و من؟
شدی به باغ که آنجا خوش است مجلسِ می
بلی خوش است اگر هم نشین تو باشی و من
مخوان به جلوه گهِ نازِ خود رقیبان را
همین بس است که ای نازنین، تو باشی و من
خوش است همسفری با تو خاصه آن وقتی
که گر به روم روَم یا به چین، تو باشی و من
بهار آمد وُ کُشت این هوس زِ شوق مرا
که بر کنارِ گُل وُ یاسمین تو باشی و من
مگو که عمرِ هلالی گذشت با دگران
از این چه باک، اگر بعد از این تو باشی و من؟ 🌷
پ.ن:
من وُ تخیّلِ حُسنت، چه یار بهتر ازین؟
به غیر عِشق چه ورزم؟ چه کار بهتر ازین؟
به روزگار شدی یارِ من، بحمدالله
دگر چه کار کند روزگار بهتر ازین؟ (هلالی جغتائی) 🖤
پ.ن۲:
بوَد خیالِ تو یارم چه یار بهتر ازین
وفا به عهدِ تو کارم چه کار بهتر ازین
بهارِ اهلِ دِل آمد رُخت به گلشنِ دهر
ندیده دیدۀ نرگس بهار بهتر ازین (عبدالرحمن جامی) 🖤
پ.ن۳:
هردم به امیدِ تو نفس می گذرد ای پناهِ دلِ من، آپامه 🖤
موضوعات مرتبط: بدرالدّین هلالی جغتایی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
کدام جلوه، که در سروِ سرفرازِ تو نیست؟
کدام فتنه، که در جلوه هایِ نازِ تو نیست؟
مکن به خاکِ درش، ای رقیب، عرضِ نیاز
که نازنینِ مرا حاجتِ نیازِ تو نیست
دلا، به شامِ فراق از بلایِ حشر مپرس
که روزِ کوته او چون شبِ درازِ تو نیست
زِ سجده پیشِ رُخش منعِ ما مکن، زاهد
نیازِ اهلِ محبّت کم از نمازِ تو نیست
به کویِ عِشق، هلالی، نساختی کاری
چه شد؟ مگر کرمِ دوست کارسازِ تو نیست؟ 🌷
پ.ن:
بانویِ من!
آرزو دارم در روزگارِ دیگری دوستت می داشتم
روزگاری مهربان تر، شاعرانه تر
امّا افسوس، دیر رسیده ایم
ما گُلِ عِشق را می کاویم
در روزگاری که عِشق را نمی شناسد. (نزار قبانی) 🖤
موضوعات مرتبط: بدرالدّین هلالی جغتایی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
آبِ حیاتِ حُسنت، گُل برگِ تر ندارد
طعمِ دهانِ تنگت، تَنگِ شکر ندارد
ای دیده، تیز منگر در رویِ نازکِ او
کز غایتِ لطافت، تابِ نظر ندارد
در هر گذر که باشی، نتوان گذشتن از تو
آری، چو جانی وُ کس از جان گذر ندارد
سگ را به خونِ آهو رُخصت مده، که مسکین
از رشکِ چشمِ مستت، خون در جگر ندارد
در عشقِ تو هلالی از ترکِ سَر بسر شد
دیوانه است وُ عاشِق، پروایِ سَر ندارد 🌷
پ.ن:
هر کاو سرِ تو دارد، پروایِ سَر ندارد
مستِ تو تا قیامت، از خود خبر ندارد
هر عاشِقی که جانش بویت شنیده باشد
سَر بی نسیمِ زُلفت، از خاک بَر ندارد
سَر تا قدم چو جانی ای آبِ زندگانی
کاین حُسن وُ این لطافت هرگز بشر ندارد
سرهایِ عاشِقانت بر خاکِ آستانت
چندان بوَد که آنجا کَس رهگذر ندارد (همام تبریزی) 🖤
پ.ن۲:
صبحی که بی تو بگذرد آپامه، صبح نیست
شبِ بی پایانی ست که طلوعی ندارد
شهری ست بی لبخند، زمینی ست بی آسمان
جهانی ست بی رویا، بی جان، بی تپشِ امّید 🖤
موضوعات مرتبط: بدرالدّین هلالی جغتایی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
من وُ تخیّلِ حُسنت، چه یار بهتر ازین؟
به غیرِ عِشق چه ورزم؟ چه کار بهتر ازین؟
به روزگار شدی یارِ من، بحمدالله
دگر چه کار کند روزگار بهتر ازین؟
به غمزه آهویِ چَشمت، شکارِ مردم کرد
که دید آهوی مردم شکار بهتر ازین؟
زِ جرعهٔ کرمت بیشتر فشان بر من
تو ابرِ رحمتی، آخر ببار بهتر ازین
تبارک الله ازین سبزه وُ گلی که تراست!*
نبوده است وُ نباشد بهار بهتر ازین
تو مستِ جامِ غروری همیشه، ای زاهد
مباش غره، که رنجِ خمار بهتر ازین
بِران سمند، که در چابکی وُ جلوه گری
نیامده ست به میدان سوار بهتر ازین
زِ دورِ چرخ، هلالی، به داغِ دِل خوش باش
طمع زِ کوکبِ طالع مدار بهتر ازین 🌷
موضوعات مرتبط: بدرالدّین هلالی جغتایی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
بنامِ ایزد، میانِ مردمان آن تندخو با ما
چه خوش باشد که ما در گوشه ای باشیم وُ او با ما
زِ بد خویی به ما جنگ وُ به اغیار آشتی دارد
چه دارد؟ یارب! این بیگانه خویِ جنگجو با ما؟
کنون خود از نکورویی چه با ما می کند هر دم؟
چه گویم تا چه خواهد کرد زان خویِ نکو با ما؟
به کویت آمدیم وُ آرزویِ ما نشد حاصل*
زِ کویت می رویم اینک، هزاران آرزو با ما
اگر پهلویِ ما از طعنۀ اغیار ننشینی
چنین جایی نشین، باری، که باشی روبرو با ما
رقیبا، گفتگویِ عِشق را همدرد می باید
خدا را! چون تو بی دردی مکن این گفتگو با ما
هلالی، در رهِ عِشق است از هر سو غمِ دیگر
عجب راهی که غَم رو کرده است از چارسو با ما! 🌷
پ.ن:
برف نگرانم نمی کند
و حصارِ یخ، رنجم نمی دهد
زیرا پایداری می کنم
گاهی با شعر و گاهی با عِشق
که برای گرم شدن
وسیلۀ دیگری ندارم
جُز آنکه دوستت بدارم
یا برایت، عاشقانه بسرایم. (نزار قبانی) 🖤
موضوعات مرتبط: نِزار قباني (شاعر سوریه) 🇸🇾 ، بدرالدّین هلالی جغتایی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
چه حاصل گر هزاران گُل دَمَد، یا صد بهار آید؟
مرا چون با تو کار افتاده است، اینها چه کار آید؟
دِلم را باغ وُ بُستان خوش نمی آید، مگر وقتی
که جامی در میان آرند وُ سروی در کنار آید
چو سویِ زُلفِ خوبان رفت، سویِ ما نیاید دِل
وگر آید سیه روز وُ پریشان روزگار آید
نمی آیم برون از بیمِ رسوایی، که می ترسم
مرا در پیشِ مردم، گریه بی اختیار آید
پس از عمری، اگر آن طفلِ بدخو بگذرد سویم
نمی گیرد قراری، تا دلِ من در قرار آید
فزون از داغِ نومیدی، بلایی نیست عاشِق را
مبادا کین بلا پیشِ من امیدوار آید
هلالی، چون تو درویشی وُ آن مَه خسروِ خوبان
ترا از عشقِ او فخرست وُ او را از تو عار آید 🕯
موضوعات مرتبط: بدرالدّین هلالی جغتایی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
جایِ آنست که شاهان زِ تو شرمنده شوند
سلطنت را بگذارند وُ ترا بنده شوند
گر بِه خاکِ قدمت سجده مُیسّر گردد
سَر فرازانِ جهان جمله سَر افگنده شوند
بر سرِ خاکِ شهیدان اگر اُفتد گذرت
کُشته وُ مُرده، همه از قَدَمت زنده شوند
جمعِ خوبان همه چون کوکب وُ خورشید تویی
تو برون آی، که این جمله پراگنده شوند
هیچ ذوقی بِه ازین نیست که: از غایتِ شوق
چشمِ من گرید وُ لبهایِ تو در خنده شوند
گر تو آن طلعتِ فرّخ بنمایی روزی
تیره روزان، همه با طالعِ فرخنده شوند
اگر اینست، هلالی، شرفِ پایۀ عِشق
همه کس طالبِ این دولتِ پاینده شوند 🌷
موضوعات مرتبط: بدرالدّین هلالی جغتایی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
ای شده خویِ تو با من بَتَر از خویِ رقیب
روزم از هجر سیه ساخته چون رویِ رقیب
گفته بودی که سگِ ما زِ رقیبِ تو بِه است
لیک پیشِ تو بِه از ماست سگِ کویِ رقیب
بس که از کعبۀ کویِ تو مرا مانع شد
گر همه قبله شود، رو نکنم سویِ رقیب
آن همه چین که در ابرویِ رقیبت دیدم
کاش در زُلفِ تو بودی، نه در ابرویِ رقیب
تا رقیب از تو مرا وعدۀ دشنام آورد
ذوقِ این مُژده مرا ساخت دعاگویِ رقیب
گر بِه هر مویِ رقیب از فلک آید ستمی
آن همه نیست سزایِ سرِ یِک مویِ رقیب
یار پهلویِ رقیب است وُ من از رشک هلاک
غیر از این فایده ای نیست زِ پهلویِ رقیب
چون هلالی اگر از پای فتادم چِه عجب؟
چِه کنم؟ نیست مرا قوّتِ بازویِ رقیب 🌷
موضوعات مرتبط: بدرالدّین هلالی جغتایی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
یارب، غمِ بی رحمیِ جانان بِه که گویم؟
جانم غمِ او سوخت، غمِ جان بِه که گویم؟
نی یار وُ نه غمخوار وُ نه کس محرمِ اسرار
رنجوری وُ مهجوری وُ حرمان بِه که گویم؟
آشفته شد از قصۀ من خاطرِ جمعی
دیگر چِه کنم؟ حالِ پریشان بِه که گویم؟
گویند طبیبان که: بگو دردِ خود، امّا
دردی که گذشتست زِ درمان بِه که گویم؟
دردی، که مرا ساخته رسوا، همه دانند
داغی، که مرا سوخته پنهان، بِه که گویم؟
اندوهِ تو ناگفته وُ دردِ تو نهان بِه
این پیشِ که ظاهر کنم وُ آن بِه که گویم؟
خلقی همه با هم سخنِ وصلِ تو گویند
من بی کَسَم، افسانۀ هجران بِه که گویم؟
دورِ طَرَب، افسوس! که بگذشت، هلالی
دورِ دگر آمد، غمِ دوران بِه که گویم؟ 🌷
پ.ن:
یارب، غمِ آن سرو خرامان بِه که گویم؟
دِل نیست به دستم، سخنِ جان بِه که گویم؟
آه از دلِ من، دود برآرد همه شَب، آه
کاین سوختگیِ غمِ هجران، بِه که گویم؟ (امیر خسرو دهلوی) 🖤
موضوعات مرتبط: بدرالدّین هلالی جغتایی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
در دلِ بیخبران جُز غمِ عالم، غَم نیست
در غمِ عشقِ تو، ما را خبر از عالم نیست
خاکِ آدم که سِرِشتند غَرض عشقِ تو بود*
هر که خاکِ رهِ عشقِ تو نشد، آدم نیست
از جنونِ من وُ حُسنِ تو سخن بسیارست
قصّۀ ما وُ تو از لیلی وُ مجنون، کم نیست
گر طبیبان زِ پیِ داغِ تو مَرهم سازند
کی گذاریم؟ که آن داغ کم از مَرهم نیست
بسکه سودایِ تو دارم، غمِ خود نیست مرا
گر ازین پیش غَمی بود، کنون آنهم نیست
من، که امروز هلاکِ دمِ جان بخشِ توام
دمِ عیسی چِه کنم؟ چون دمِ او این دم نیست
غنچۀ خرّمی از خاکِ هلالی مَطلب
که سرِ روضۀ او جایِ دلِ خرّم نیست 🌷
موضوعات مرتبط: بدرالدّین هلالی جغتایی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
مشتاقِ درد را بِه مداوا چِه احتیاج؟*
بیمارِ عِشق را بِه مسیحا چِه احتیاج؟
چون جلوه گاه سبزخطان شد مقامِ دِل
ما را دگر بِه سبزه وُ صحرا چِه احتیاج؟
تا کی بِه ناز رفتن وُ گفتن که: جان بده؟*
جان می دهم، بیا، بِه تقاضا چِه احتیاج؟
چون ما فرح زِ سایهٔ قصرِ تو یافتیم
ما را بِه فیضِ عالمِ بالا چِه احتیاج؟
واعظ! ملالتِ تو بِه بانگِ بلند چیست؟
آهسته باش، این همه غوغا چِه احتیاج؟
تا چند بهرِ سود وُ زیان، درد سر کشیم؟
داریم یک سر وُ این همه سودا چِه احتیاج؟
دور از تو، خو گرفته هلالی، بِه کنجِ غَم*
او را بِه گشتِ باغ وُ تماشا چِه احتیاج؟ 🌷
پ.ن:
لعلت مرا بِه بوسه تواند غنی کند
بذلِ کریم را بِه تمنّا چِه احتیاج؟ (حزین لاهیجی) 🖤
موضوعات مرتبط: بدرالدّین هلالی جغتایی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
روزم از بیمِ رقیبان نیست ره در کویِ او*
شَب روم، لیکن چِه حاصل چون ببینم رویِ او؟
او بِه قتلم شاد وُ من غمگین، که گاه کُشتنم*
ناگه آزاری نبیند ساعد وُ بازویِ او
دارد آن ابروکمان پیوسته بر ابرو گره*
از گره گویی بِه هم پیوسته شد ابرویِ او
من که در پهلویِ او خود را نمی خواهم زِ رشک*
دیگری را چون توانم دید در پهلویِ او؟
گر چِه بس دورم، ولی هر جا که منزل می کنم*
می نشینم رو بِه کویِ یار وُ خاطر سویِ او
ما چو از هر سو بِه خاکِ کویش آوردیم رو*
بعد ازین رویِ نیاز ما وُ خاکِ کویِ او
تا هلالی را فراقت چنگ بزمِ درد ساخت
نالۀ دیگر برون می آید از هر مویِ او 🕯
موضوعات مرتبط: بدرالدّین هلالی جغتایی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
آه! از آن ماه مسافر، که نیامد خبرش
او سفر کرده وُ ما در خطریم از سفرش
رفتم وُ گریه کنان روزِ وداعش دیدم
ای خوش آن روز که باز آید وُ بینم دگرش
دیر می آید وُ جان منتظرِ مقدمِ اوست*
مُردم از شوق، خدایا، برسان زود ترش
می پرد مرغِ هوا جانبِ او فارغ بال
کاش می بود منِ دلشده را بال وُ پرش
گر چِه امروز مرا کُشت وُ نیامد بِه سرم*
کاش فردا بِه سرِ خاکِ من اُفتد گذرش!
در فراقت زِ هلالی اثری بیش نماند
زود باشد که بیایی وُ نیابی اثرش 🌷
پ.ن:
بازآ که دیده ها بِه ره انتظارِ تو
امّیدوار از مژه بیرون نشسته اند (فزونی سبزواری) 💚
موضوعات مرتبط: بدرالدّین هلالی جغتایی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، 📗 با کاروان شعر عاشورایی و آئینی
مهِ جمالِ تو وُ آفتاب هر دو یکی است
خطّ عذارِ تو وُ مُشکِ ناب هر دو یکی است
بیش از این تکلیفِ ایمانم مکن، زاهد برو
دردِ سر کم ده که کاری با مسلمانیم نیست
بهار، سبزه وُ گُل خوش بِه رویِ جانان است
وگرنه هر یِک از این جمله آفتِ جان است
بِه غنچه مهر چِه بندد، زِ گُل چِه بگشاید؟
دِلی که خون شده از خار، خارِ هجران است
مران بِه خواریم ای باغبان، زِ گُلشنِ خویش
که پنج روزِ دگر گُل بِه خاک یکسان است
حدیثِ زُلفِ دلاویزِ آن نگار امشَب
زِ من مپرس که بس خاطرم پریشان است
مگوی شعر حجابی که نزدِ سیمبران
هزار بیت وُ غزل پیشِ حبّه حیران است 🌷
پ.ن:
بانو حجابی دختر بدرالدّین هلالی جغتایی، بیتِ زیر را هنگامِ شهادتِ پدرش گفته است:
این قطرۀ خون چیست بِه رویِ تو هلالی
گویا که دِل از غصّه بِه رویِ تو دویده ❤️
موضوعات مرتبط: بدرالدّین هلالی جغتایی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، بانو حجابی استرآبادی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
هر زمان بر صفِ خوبان بِه تماشا گذرم
چون رسم پیشِ تو نتوانم از آنجا گذرم
دارم آن سَر که: بِه سودایِ تو بازم سرِ خویش
سر چِه کار آید؟ اگر زین سر وُ سودا گذرم
زان خطّ سبز وُ لبِ لعل گذشتن نتوان*
گر بِه صد مرتبه از خضر وُ مسیحا گذرم
هم نشینا، قدمی چند بِه من همره شو
که برش طاقتِ آن نیست که تنها گذرم
قصرِ مقصود بلندست، خدایا، سببی
که ازین مرحله بر عالمِ بالا گذرم
رشتهٔ مهرِ تو گر دست دهد، همچو مسیح*
پا بِه گردن نهم وُ از سرِ دنیا گذرم
من که امروز، هلالی، خوشم از دولتِ عِشق
بهتر آنست کز اندیشهٔ فردا گذرم 🌷
موضوعات مرتبط: بدرالدّین هلالی جغتایی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
لعلِ جان بخشت، که یاد از آبِ حیوان می دهد
زنده را جان می ستاند، مُرده را جان می دهد
دور بادا چشمِ بد، کامروز در میدانِ حُسن
شهسوارِ من سمندِ ناز جولان می دهد
یارب! اندر ساغرِ دوران شرابِ وصل نیست
یا بِه دورِ ما همه خونابِ هجران می دهد؟
دِل مگر پا بستۀ زُلفِ تو شد کز حالِ او
باد می آید، خبرهایِ پریشان می دهد؟
نیست دردِ عشقِ خوبان را بِه درمان احتیاج
گر طبیب این درد بیند ترکِ درمان می دهد
موجبِ این گریه هایِ تلخ می دانی که چیست؟
عشوۀ شیرین که آن لبهایِ خندان می دهد
ای اجل، سویِ هلالی بهرِ جان بُردن میا
زان که عاشِق گاه مُردن جان بِه جانان می دهد 🌷
موضوعات مرتبط: بدرالدّین هلالی جغتایی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
یارب، غمِ بی رحمیِ جانان بِه که گویم؟*
جانم غمِ او سوخت، غمِ جان بِه که گویم؟
نی یار وُ نه غمخوار وُ نه کس محرمِ اسرار
رنجوری وُ مهجوری وُ حرمان بِه که گویم؟
آشفته شد از قصۀ من خاطرِ جمعی
دیگر چِه کنم؟ حالِ پریشان بِه که گویم؟
گویند طبیبان که: بگو دردِ خود، امّا
دردی که گذشته ست زِ درمان بِه که گویم؟
دردی، که مرا ساخته رسوا، همه دانند
داغی، که مرا ساخته پنهان، بِه که گویم؟
اندوه تو ناگفته وُ دردِ تو نهان، بِه
این پیشِ که ظاهر کنم وُ آن بِه که گویم؟
خلقی همه با هم سخنِ وصلِ تو گویند
من بی کَسَم، افسانۀ هجران بِه که گویم؟
دورِ طرب، افسوس! که بگذشت، هلالی
دورِ دگر آمد، غمِ دوران بِه که گویم؟ 🌷
پ.ن:
کس نیست خدایا که بگوییم غمِ خویش
پس غصّۀ تنهایی وُ حرمان بِه که گوییم 🖤
موضوعات مرتبط: بدرالدّین هلالی جغتایی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
محمّدِ عربی، آبرویِ هر دو سراست
کسی که خاکِ درش نیست، خاک بر سرِ او
شنیده ام که تکلّم نمود همچو مسیح
بدین حدیث، لبِ لعلِ روح پرورِ او
که من مدینهٔ علمم، علی دَر است مرا
عجب خجسته حدیثی است، من سگِ درِ او 🌷
موضوعات مرتبط: بدرالدّین هلالی جغتایی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، 📗 با کاروان شعر عاشورایی و آئینی
اگر برایِ تو مُردن، چِه باک از آن مُردن؟
هزار بار برایِ تو می توان مُردن
بِه روزِ وصلِ تو دانی که چیست حالتِ ما؟
نفس نفس بِه تو دیدن، زمان زمان مُردن
زمانِ عِشق وُ جوانیست مرگِ من مطلب
که مشکلست بِه صد آرزو جوان مُردن
بر آستانِ تو جان می دهم، چِه بهتر ازین؟
سعادت است بر آن خاکِ آستان مُردن
خدای را، که دگر ناگهان بُرون مخرام
وگرنه پیشِ تو خواهیم ناگهان مُردن
تو وُ گرفتنِ تیر وُ کمان بِه قصدِ شکار
من وُ زِ دیدنِ آن تیر وُ آن کمان مُردن
بِه خاکِ پایِ تو مُردن حیاتِ اهلِ دِلست
هزار جانِ هلالی فدایِ آن مُردن 🌷
موضوعات مرتبط: بدرالدّین هلالی جغتایی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
عیدِ قربان شد، بیا عاشِق کُشی بنیاد کن*
دردمندان را بِه دردِ نو مبارک باد کن
گفته ای: در دینِ ما رسمِ فراموشی خطاست*
چون کنی از ما فراموش، این سخن را یاد کن
با من آغاز تکلّم کردی وُ بیخود شدم*
تا از اوّل بشنوم، بارِ دگر بنیاد کن
زینهار! ای دِل، چو آن سلطانِ خوبان در رسد*
حالِ ما را عرضه ده، کر نشنود فریاد کن
ای فلک، زان سنگها کز نقشِ شیرین کنده شد*
گر توانی زیب رویِ تربتِ فرهاد کن
ترکِ جان گفتیم وُ بیدادت هنوز آخر نشد*
آخر، ای سلطانِ خوبان، ترکِ این بیداد کن
ای پری پیکر، هلالی از غَمت دیوانه شد*
گر نوازش می کنی، او را بِه سنگی شاد کن 🌷
موضوعات مرتبط: بدرالدّین هلالی جغتایی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
من وُ بيداریِ شبها وُ شَب تا روز ياربها
نبيند هيچ کس در خواب، يارب! اين چنين شبها
گشادی تا لبِ شيرين بِه دشنامِ دعاگويان
دعا می گويم وُ دشنام می خواهم از آن لبها
خدا را! جانِ من، بر خاکِ مشتاقان گذاری کن
که در خاک از تمنّایِ تو شد فرسوده قالبها
سيه روزانِ هجران را چِه حاصل بی تو از خوبان؟
که روزِ تيره را خورشيد می بايد، نه کوکبها
معلّم، غالبا، امروز درسِ عِشق می گويد
که در فرياد می بينيم طفلان را بِه مکتبها
شود گر اهلِ مذهب را خبر از مشربِ رندان
بگردانند مذهبها، بياموزند مشربها
هلالی، با قدِ چون حلقه، باشد خاکِ ميدانت
کسی نشناسد او را از نشانِ نعلِ مرکبها 🌷
موضوعات مرتبط: بدرالدّین هلالی جغتایی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
چو لاله سینۀ من کاش پاره پاره کنند*
بِه داغ هایِ درون یک بِه یک نظاره کنند
به پیشِ یار، دِلم را، چو غنچه، بشکافند*
بِه او جراحتِ پنهانم آشکاره کنند
زِ سیلِ دیده خرابم، زِ سوزِ سینه کباب
میانِ آتش وُ آبم، زِ من کناره کنند
زِ اشک وُ چهرۀ زردم اگر نی اند آگاه
شَبی تفحصِ آن از مه وُ ستاره کنند
بر آستانِ وفا سر نهاده ام عمری
که در حسابِ سگانش مرا شماره کنند
زِ تیغِ طعنه بِه یکبار نیم کُشته شدم
نعوذ بالله! اگر طعنِ من دوباره کنند
دلِ حزینِ هلالی زِ دردِ هجران سوخت
برایِ دردِ دلِ او بِه لطف چاره کنند 🕯
موضوعات مرتبط: بدرالدّین هلالی جغتایی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
زِ دوری تا بِه کی، ما را چنین مهجور می داری؟*
وگر نزدیک می آیم، تو خود را دور می داری
طبیبِ من تویی، امّا مرا بیمار می خواهی*
دوایِ من تویی، امّا مرا رنجور می داری
بِه نورِ خود شَبی روشن نکردی مجلسِ ما را*
چراغِ آشنایی را چِرا بی نور می داری؟
مگر کیفیتِ رنجِ خُمار، ای جان، نمی دانی*
که ما را بی شرابِ لعلِ خود مخمور می داری؟
بِه دستورِ سگان زین آستانم چند می رانی؟*
چِه رسم است این که عاشِق را بدان دستور می داری؟
بِه بزمِ وصل حاضر می کنی اربابِ حشمت را*
همین مسکین هلالی را زِ خود مهجور می داری 🌷
موضوعات مرتبط: بدرالدّین هلالی جغتایی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
روزِ نوروز است، سروِ گُل عذارِ من کجاست؟*
در چمن یاران همه جمعند، یارِ من کجاست؟
مونسم جُز آه وُ یارب نیست شبها تا بِه روز*
آه وُ یارب! مونسِ شبهایِ تارِ من کجاست؟
گشته مردم، هر یکی، امروز، صیدِ چابکی
چابکِ صید افگنِ مردم شکارِ من کجاست؟
نیست یِک ساعت قرار این جانِ بی آرام را
یارب! آن آرامِ جانِ بی قرارِ من کجاست؟
سوخت از دردِ جُدایی دِل بِه امّیدِ وصال
مرهمِ داغِ دلِ امیدوارِ من کجاست؟
روزگاری شد که دور افتاده ام، آخر بپرس
کان سیه روزِ پریشان روزگارِ من کجاست؟
بود عمری بر سرِ کویت هلالی خاکِ ره
رفت بر باد وُ نگفتی: خاکسارِ من کجاست؟ 🌷
موضوعات مرتبط: بدرالدّین هلالی جغتایی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
( خواجوی کرمانی ) ❤️•ای روزگار، سخت گرفتی بر عاشقان! خیلی سخت•❤️
📚 از کتاب قبلۀ عالم، ژئوپلتیک ایران، ص۳۵، نوشته ی گراهام فولر، ترجمه ی عباس مخبر
( نیلوفر لاری پور ) 🖤•برای تو آپامه جانم•🖤
( مشرق تهرانی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( هوشنگ ابتهاج ) 🖤چشمانِ روزه دارم از تو، کی به افطارِ دیدنت میرسد آپامه؟•🖤
( صغیر اصفهانی ) 🖤•هنوز بی قرارِ نبودنت هستم؛ نگذار دلتنگی ام سنگین تر شود•🖤
( صائب جانمان ) 🖤•به تو دل دادم و دلتنگی حرفه ام شد•🖤
( رهی معیری ) 🖤•ببینمت، بغلت می کنم به اندازۀ صد سال آپامه•🖤
( محمد رسولی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( شکیب اصفهانی ) 🖤•لمسِ دستت را تصور می کنم آپامه•🖤
( شکیب اصفهانی ) 🖤•آسمان در هوایِ تو دیریست مثلِ چشمانِ من اشکبار است•🖤
( سعدی شیرازی ) 💙•صبح بخیر آپامه… تویی نخستین فکرِ هر صبحِ من•💙
( وحشی بافقی ) 🖤•اگر برای عشق تنها یک عید بود، آن عید همنامِ تو بود آپامه 💌•🖤
📚 از کتاب بر جاده های آبی سرخ، جلد دوم، ص۱۰۰ نوشته ی نادر ابراهیمی
( ژولیده نیشابوری ) 🪴 💙•خدایا! ما را با شادیِ عشق نیز آشنا کُن!•💙 🪴
( صائب جانم ) 💙•سلام بر کسانی که در ماهِ مهمانیِ خدا، دلهایِ خسته را اِحیا میکنند•💙
( اردلان سرفراز ) 🖤•برای تو آپامه•🖤
( سعدی شیرازی ) 🖤•بند میاد زبونم جلو چشمات؛ باخت دادم گمونم جلو چشمات•🖤
( طالب آملی ) 🖤•دوستت دارم تا حد حلول در پیراهنت، تا فنا در جانت•🖤
( کریم فکور ) 🖤•برای تو آپامه•🖤
( مولوی جان ) 🖤•راهی سُراغ داری تا بیشتر دوستَت بِدارَم آپامه؟•🖤
📚 از کتاب گزارش به خاک یونان، ص۲۸۴ نوشته ی نیکوس کازانتزاکیس
( بیدل دهلوی ) 🖤•در این پریشانیِ روزگار، مبادا فراموش کنی دوستت دارم•🖤
( عبید زاکانی ) 🕌 🌹 السلام علیک يا مولای یا صاحب الزمان 🌹 🕌
( لیلا کسری ) 🖤•آسیای سپهر، دور از تو هر شبم استخوان همی ساید•🖤
( رعدی آذرخشی ) 🖤•که بیش تر از آنچه باور کنی دوستت دارم آپامه•🖤
( فیض کاشانی ) 🖤•مرا بخوان یکبار با نگاهت، بارِ دوم با صدایت آپامه•🖤
( خواجوی کرمانی ) 🖤•تو مأمنِ مهربانِ زندگیِ من هستی آپامه•🖤
( سعدی شیرازی ) 🕌 🌹 🇮🇷 الله اکبر 🇮🇷 🌹 🕌
( محمود دولت آبادی ) ❤️•به زیرِ پا فِتَد آن دلی، که بَهرِ تو نَلرزد•❤️
صفحه اصلی 💯









































































































































































































































































































