شد مویِ خضر در طلبت جا به جا سفید
ما را زِ مویِ سَر شده تا خارِ پا سفید
سَر رفته است وُ از سرِ کویش نمی روم
رحمت بر این ثباتِ قدم، رویِ ما سفید!
چون شاخِ یاسمن، زِ خرامِ تو سرو را
بر تن زِ شست و شویِ عرق، شد قبا سفید
ای مُشتِ استخوان چه به جا مانده ای؟ که شد
در راهِ انتظارِ تو چشمِ هُما سفید
پیریم وُ طفل خنده به تدبیرِ ما کند
چون صبح، مویِ ما شده در آسیا سفید
چشمی سیاه ساخته بودم بر او سلیم
از گریه کرد عاقبت آن بی وفا سفید 🕯
پ.ن:
نه تو را سرِ شنیدن ، نه مرا مجالِ گفتن
به شمار چون در آرم، غمِ بی شمارِ خود را؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صد هنر چون خامۀ مو دارم وُ نقاشِ دهر
انتقام از هر بنِ مویم به رنگی می کشد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
قطرۀ اشکم که از دِل تا به دامان رفته ام
توشه ام خونِ جگر منزل به منزل داده اند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من یک شَب از تو دور شدم، سوختم زِ غَم
خورشید از فراقِ تو هر شَب چه می کند
گفتی که چیست بی لبِ من پیشۀ دلت
خون می خورد زِ حسرتِ آن لب، چه می کند؟ (رفیع مشهدی) 🖤
پ.ن۲:
گردون تا کی از تو دِلم خون باشد؟
جانم زِ الم هایِ تو محزون باشد؟
زانگونه که هم دونی وُ هم دون پرور
نبْوَد عجبی نامِ تو گردون باشد (باقی نهاوندی) 🖤
موضوعات مرتبط: حسن رفیع مشهدی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، محمّد قلی سلیم تهرانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، عبدالباقی نهاوندی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳
ساغر، گلی زِ گلشنِ بی هوشیِ من است
سُرمه، غبارِ کوچۀ خاموشیِ من است
من شعله ام، نهان نتوان داشت شعله را
ایّام بی سبب پیِ خس پوشیِ من است
فصلِ بهار وُ مستیِ مرغان تمام شد
آمد خزان وُ وقتِ قدح نوشیِ من است
نازم به رازداریِ خود چون صدف که بحر
از موج، جمله لب پیِ سرگوشیِ من است
پیراهنم زِ یادِ لبش بوی مِی گرفت*
خمیازه، سینه چاکِ هم آغوشیِ من است
در هر لباس، جوهرِ زیبندگی خوش است
آیینه، داغِ طرزِ نمد پوشیِ من است
ساغر سلیم من به حریفان نمی دهم
موقوفِ مستیِ تو به بی هوشیِ من است 🌷
پ.ن:
هر دم از یادِ لبش خود را تسلّی می دهم
خامۀ لب تشنگانم، نقشِ کوثر می کشم
سوخت از یک آهِ گرمِ من سلیم امشَب فلک
کار مشکل می شود گر آهِ دیگر می کشم (سلیم تهرانی) 🖤
پ.ن۲:
تا زنده ایم، یادِ لبش بر زبانِ ماست
ذکرش دوایِ دردِ دلِ ناتوانِ ماست
از ما مپرس: کاتشِ دِل تا چِه غایتست؟
از آبِ دیده پرس، که او ترجمانِ ماست (اوحدی مراغه ای) 🖤
پ.ن۳:
یادِ لبش چِه وسوسه انگیز می رسد 💔
موضوعات مرتبط: محمّد قلی سلیم تهرانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
نخورند در گلستان، گُل و لاله آب بی تو
بِه گلویِ شیشهٔ مِی، نرود شراب بی تو
چو دو یارِ مهربانی، که زِ هم جُدا نگردند
بِه چمن نمی گذارد، قدم آفتاب بی تو
چو پیاله جلوه ای کن، بِه بساطِ بزمِ مستان
که زِ موجِ باده دارد، قَدَح اضطراب بی تو
نتوان کباب کردن، اگر آتشی نباشد
همه حیرتم که من چون شده ام کباب بی تو
زِ کجا سلیم خواهد شبِ دوریِ تو هیهات
که چو شمع تا نمیرد، نرود بِه خواب بی تو 🕯
موضوعات مرتبط: محمّد قلی سلیم تهرانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
صبح چون میلِ تماشایِ گلستان می کنیم
سر برون چون غنچه از چاکِ گریبان می کنیم
حالِ ما آشفتگان در کارِ عالم عبرت است
همچو گُل تعبیرِ هر خوابِ پریشان می کنیم
همنشین گرید بِه وقتِ مرگ بر بالینِ ما*
ما وداعِ او چو شمعِ صبح، خندان می کنیم
بس که بی دردی زِ اهلِ این گلستان دیده ایم*
چاک هایِ سینه را چون غنچه پنهان می کنیم
گر چِه عاجز دیده ای ما را، زِ ما غافل مباش*
قطرهٔ اشکِ اسیرانیم، طوفان می کنیم
هر که دم از کینهٔ ما زد، مهیایِ فناست
خصم می پوشد کفن تا تیغ عریان می کنیم
در دِل آزاری زِ یکدیگر حریفان بدترند
کار چون با غنچه اُفتد، یادِ پیکان می کنیم
بس که در عِشق از پیِ سامانِ خود افتاده ایم
داغ اگر در دستِ ما باشد، نمکدان می کنیم
ذوقِ گلگشتِ خراسان رفته است از یادِ ما
در سوادِ هند، سیر باغِ زاغان می کنیم
گُل بِه دامن می کنند احباب در گُلشن سلیم*
جایِ گُل ما پاره هایِ دِل بِه دامان می کنیم 🕯
موضوعات مرتبط: محمّد قلی سلیم تهرانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
ساغری کو تا بِه دِل از عیش اسبابی دهم*
پنجۀ غَم را بِه زورِ مِی مگر تابی دهم
کشتیِ سرگشته ام چون بشکند، در هر طرف
تختۀ تعلیم ازان بر دستِ گردابی دهم
گر دِلت از کُشتنِ صیدی چو من خوش می شود*
هر سرِ مو را کنم تیغی، بِه قصّابی دهم
ساده لوحی بین که در این خشکسالِ آبرو
چَشم را خواهم زِ رویِ دوستان آبی دهم
عافیت دِل را بِه تنگ آورده، می خواهم سلیم
این کتان را جلوه در بازارِ مهتابی دهم 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد قلی سلیم تهرانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
ای گُل دگر زِ دست کجا می گذارمت*
نتوان فریب داد مرا، خوب دارمت
از تو ندیده ام بِه جهان بی وفاتری*
باور مکن گر اهلِ وفا می شمارمت
در روزگار نیست مرا چون تو دشمنی*
در حیرتم که این همه چون دوست دارمت؟
کاری نکرده ای که نصیبم مباد، اگر*
از پیشِ دیده دور شوی یاد دارمت
ذوقی چنان بِه صحبتِ وقتِ وداع نیست*
جانِ عزیزِ من، بِه خدا می سپارمت
چشمِ سرایت از تو مرا ای سرشک نیست*
تخمی نه ای که از پیِ حاصل بکارمت
خوش آن زمان سلیم که پُرسد چو نامِ من*
گویم فلان غلامِ وفادار خوارمت 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد قلی سلیم تهرانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
خرّم آن روزی که یاری جانبِ یاری رود*
گُل شود بر سر شکفته چون بِه پا خاری رود
شغلِ عِشقی نیست تا دِل را کنم مشغولِ آن
کو جنونی تا سرِ ما بر سرِ کاری رود
کارها را سهل نشماری که فوتِ دولت است
ملک اگر از دستِ جم بیرون نگین واری رود
در قفایِ سایۀ ابرِ بهاری می رویم
هر که را بینی، بِه دنبالِ هواداری رود
غَم مخور، فکرِ سخن کن، عقل اگر داری سلیم
مشتری کم نیست، چون یوسف بِه بازاری رود 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد قلی سلیم تهرانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
ای بِه غیرِ منِ ناکام، بِه کامِ همه کس*
بادۀ وصلِ تو چون آب، بِه جامِ همه کس
بِه کسی هر نفس الفت نتوان کرد ای دِل
چون کبوتر منشین، بر لبِ بامِ همه کس
هر که تقصیر کند، مطلبِ من فوت شود
صیدِ من می پرد از حلقه بِه دامِ همه کس
قاصد آورد بِه یاران خبرِ یار، سلیم*
بود در نامه بِه جُز نامِ تو، نامِ همه کس 🕯
پ.ن:
فرض کردم اینکه با ما سرد مهری می کنی
باز ظالم با رقیبان، گرم می جوشی چِرا؟ (محسن تتوی) 🖤
موضوعات مرتبط: محمّد قلی سلیم تهرانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
کدام سر که نشد خاکِ آستانۀ عِشق
علاجِ بادِ غرور است رازیانۀ عِشق
متاعِ صبر وُ خِرد را بِه جایِ دیگر بَر
که نیست غیرِ زرِ قلب در خزانۀ عِشق
چو کاغذی که برآید زِ مدّ مشق بِه موج
تنم سیاه شد از نقشِ تازیانۀ عِشق
بِه موجِ فتنه چو سیلاب خانۀ ما را
خراب کرد، که بادا خراب خانۀ عِشق
چو فاسقی که بپوشد لباسِ اهلِ صلاح
بِه روزگارِ تو دارد هوس نشانۀ عِشق
حدیثِ دردِ دلِ ما بِه گوشِ کس مرسان
که خواب می برد از دیده ها فسانۀ عِشق
پس از وفات، دِلم را سلیم! آفت نیست*
بِه خاک، مور بُود پاسبانِ دانۀ عِشق 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد قلی سلیم تهرانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
فغان که مویِ سفیدم نمود آیینه
غبارِ غَم بِه دلِ من فزود آیینه
خوش آن زمان که ترحّم رهی بِه دِل ها داشت*
زِ شیشه بود، زِ آهن نبود آیینه
برایِ جوهرش ایّام گر شکنجه نکرد
برایِ چیست همه تن کبود آیینه
حساب کار سکندر گرفتن آسان است
چو دفترِ نمدین را گشود آیینه
چِه شد که نیست اثر در دلِ تو آه مرا*
بِه دیده آب نیارد زِ دود آیینه
سلیم چشم زِ آیینه بر نمی دارد
بِه حیرتم که چِه او را نمود آیینه 🕯
موضوعات مرتبط: محمّد قلی سلیم تهرانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
نگاه از شوقِ دیدارت بِه چشمِ من نمی گنجد*
چراغی کز تو روشن شد در او روغن نمی گنجد
هوایِ دامنِ صحرا چنانم مضطرب دارد
که همچون گردبادم پای در دامن نمی گنجد
دِلی دارم منِ دیوانه از ذوقِ تماشایت*
که چون آیینهٔ خورشید در گُلخن نمی گنجد
درونِ غنچه می گنجید بویِ گُل، ولی اکنون
زِ بس رسوا شد از شوقِ تو، در گُلشن نمی گنجد
سلیم از بخیه زخمِ من ندارد قسمتی، آری
دِلم از بس پُر است از غَم، در او سوزن نمی گنجد 🕯
موضوعات مرتبط: محمّد قلی سلیم تهرانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
طالعِ شهرتِ پروانه بلا شد در عِشق؛ ورنه بی تابیِ دِل از همه کس می آید. 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد قلی سلیم تهرانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
آیینه از خیالِ رُخش آفتاب شد
جامِ تهی زِ یادِ لبش پُر شراب شد
ساقی بِه دستِ او برسان زود باده را
کز حسرتِ لبش دلِ پیمانه آب شد
در باغ بی لبِ تو کشیدم زِ سینه آه*
بر شاخ، غنچه چون دلِ بلبل کباب شد
با چشمِ تر بِه یادِ تو رفتیم ازین جهان*
چون طفلِ خردسال که گِریان بِه خواب شد
بی طاقتی بِه کارِ محبَّت مکن سلیم
سیماب، کشته از سببِ اضطراب شد 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد قلی سلیم تهرانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
فلک انجامِ کار وُ بارِ ما داند چِه خواهد شد
اگر دانه نداند، آسیا داند چِه خواهد شد
خزانی هست در دنبال هر فصلِ بهاری را
درین گُلشن همین برگِ حنا داند چِه خواهد شد
دِلم را جُز پریشانی نصیبی نیست در عالم*
بِه این طالع، گرفتم کیمیا داند، چِه خواهد شد
چنین کز رویِ بی مهری وُ بی پروایی ای بدخو*
تو حالم را نمی دانی، خدا داند چِه خواهد شد 🕯
موضوعات مرتبط: محمّد قلی سلیم تهرانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
سلیم از دامنِ هر کس کشیده دستِ خود، اکنون؛ زِ شاهانِ جهان، امّید بر شاه نجف دارد. 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد قلی سلیم تهرانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، 📗 با کاروان شعر عاشورایی و آئینی
در کویِ بی وفایان، دانی سرشکِ من چیست؛ چون پیشِ اهلِ کوفه، تسبیحِ کربلایی! 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد قلی سلیم تهرانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
نکته سنجان، صفحه را از وصفِ می گلگون کنند
مصرعی در پایِ هر سروِ چمن موزون کنند
شورشِ ایشان زِ مستی نیست، از دیوانگیست
بلبلان را از چمن، با چوبِ گُل بیرون کنند
در مزاجِ هر کسی باشد شرابی سازگار*
نوبتِ ما چون رسد، پیمانه را پُر خون کنند
خوش بساطِ سبزه ای افکنده در صحرا بهار
آهوان خوش باشد، امّا کفش را بیرون کنند
شمع را کی میگذارد باد در صحرا سلیم
نقشِ لیلی را چراغِ تربتِ مجنون کنند 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد قلی سلیم تهرانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
خدایا چون مرا، در عاشِقی ارشاد می دادی
چِه می شد اندکم، گر بی وفایی یاد می دادی
بِه کارم این گره چون می زدی، ای کاش همچون تیر
سرانگشتِ مرا هم، ناخنِ فولاد می دادی 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد قلی سلیم تهرانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
در كوىِ جنون، كلبۀ ما نيز نشان است
گامى دو سه از كوچۀ زنجير گذشته. 🌷
پ.ن:
جنون رواجِ دگر یافت در زمانهٔ ما
صفایِ کوچهٔ زنجیر را تماشا کن! (سلیم تهرانی) 🕯
پ.ن۲:
انديشۀ تکليف در اقليمِ جنون نيست
در کوچۀ زنجير عسس راه ندارد. (صائب تبریزی) 🪔
پ.ن۳:
بِه صهبایِ جنون، کیفیت دیگر بوَد ساقی
بیار از کوچهٔ زنجیر خاکِ ساغر ما را. (شوکت بخاری) 🕯
پ.ن۴:
چون صدا سيرم برون از کوچۀ زنجير نيست
گر زِ گيسو برگرفتم دِل بِه کاکل بسته ام. (بیدل دهلوی) 🪔
پ.ن۵:
پيچ وُ تابِ زُلفِ او را مى كنم از دِل سراغ
كس بلد نبْوَد چو مجنون، كوچۀ زنجير را. (مخلص کاشانی) 🕯
پ.ن۶:
۱. کوچۀ زنجير: کنایه از حلقه هایِ زنجیر، کویِ عاشِقان، عالَم ديوانگان، قلمروِ زنجير.
موضوعات مرتبط: میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، ابوطالب کلیم کاشانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، محمّد کاشانی متخلص به مخلص (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، محمّد قلی سلیم تهرانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
بِه دست آیینه از عکسِ رُخش گلدسته را ماند
زِ شانه زُلفِ او هندویِ ترکش بسته را ماند
پریشانی زِ شوق طرۀ آشفته ای دارد
حدیثِ من که عقدِ گوهرِ بگسسته را ماند
شدم آسوده تا بر یادِ او، چَشم از جهان بستم*
بِه چشمِ من خیالش، زخمِ مرهم بسته را ماند
مگر از صبحِ محشر، روزنِ من روشنی یابد*
که شَب هایِ سیاهم، ابرویِ پیوسته را ماند
سلیم او را بِه جایِ خویش آوردن نه آسان است
دلِ آوارۀ من، عضوِ از جا جسته را ماند 🌷
پ.ن:
چون دو ابرویِ سیاهت، که بِه هم پیوسته ست
بی تو شَب هایِ درازم، همه بر هم بسته ست (واعظ قزوینی) 🖤
| آهنگساز: روح انگیز راهگانی؛ پیانو: آندره آرزومانیان |
| با صدای: بی کلام؛ تاریخ انتشار: ۱۳۷۰ |
| 🎼 دانلود آهنگ کوهستان بلند با کیفیت عالی 🎼 |
موضوعات مرتبط: محمّد قلی سلیم تهرانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، زنده یاد استاد آندره آرزومانیان (آهنگساز) 🇮🇷 ، استاد روح انگیز راهگانی (آهنگساز، نویسنده) 🇮🇷
از دو جانب سرگرانی را تحمّل می کنیم*
ما وُ او با یکدگر، جنگِ تغافل می کنیم
بس که از گلچینی، این باغ دارد خارها
پنجۀ خود را، خیالِ بالِ بلبل می کنیم
چَشم را سرمه، از حسنِ سیاهان داده اند
عِشق بازی در چمن، با ساقِ سنبل می کنیم
هر کرا ره داد، بر ره می سپارد باغبان
خار در پا میرود، تا دست بر گُل می کنیم
نیست زیرِ طاقِ گردون، جایِ آسایش سلیم
آه ازین خوابی که ما، در سایۀ پل می کنیم 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد قلی سلیم تهرانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
از دِل گلۀ ما، ره اظهار نداند
عاشِق بود آن طفل، که گفتار نداند
تعلیم ازان گیر، که گفتار نداند
شاگردِ کسی باش، که بسیار نداند
آن خسته دِلانیم، که ویرانیِ ما را*
همسایۀ دیوار بِه دیوار نداند
در عِشق، کسی را خبر از رازِ دِلم نیست*
آتش بِه سرم سوزد وُ دستار نداند
رحم است بِه حیرانیِ آن کز چمنِ وصل
چون سرو بِه پا خیزد وُ رفتار نداند
با یارِ سلیم این همه، اظهارِ وفا چیست
عیبِ گهر آن بِه، که خریدار نداند 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد قلی سلیم تهرانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
دیوانه ایم وُ وادیِ عِشق است، دشتِ ما
آید پیاده گُل زِ گُلستان، بِه گشتِ ما
از کس مپرس آنچِه بِه ما رفته زین محیط
از سطرهایِ موج بِخوان، سرگذشتِ ما
آسان بود شکستِ صفِ بیدلانِ عِشق
یِک ناوک از نگاه تو وُ هفت وُ هشتِ ما
رسوایِ کویِ عِشق، چو خورشیدِ محشریم*
از بامِ آسمانِ فلک، افکنده طشتِ ما
نازد بِه اشک وُ آه دِلم کویِ او سلیم
چون ملکِ ری بِه آب وُ هوایِ، طرشتِ ما 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد قلی سلیم تهرانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
بِه عِشق، کار جُز از دستِ من نمی آید
بیارِ تیشه که، از کوهکن نمی آید
فغان که هر که قدم، در حریمِ عِشق نهاد*
چو شمع زنده برون، زِ انجمن نمی آید
چو طفل، گریۀ ما شرحِ دردِ پنهان است*
سخن مپرس، که از ما سخن نمی آید
بیا وُ بلبل وُ گُل را، زِ خویش ممنون کُن
بهار بی تو بِه سویِ چمن نمی آید
ازان چو طفل بر احوالِ خویش می گِریم
که ریشخندِ بزرگان، زِ من نمی آید
بیانِ لذتِ لب تشنگیِ سلیم از شوق
نمی کنیم، که آب از دهن نمی آید 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد قلی سلیم تهرانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
زان می که باغ را، رُخِ او در پیاله ریخت
چون گردِ سرمه، داغ زِ دامانِ لاله ریخت
پیچیده است، بس که ازان زُلفِ تابدار
بر خاک مشک سوده، زِ نافِ غزاله ریخت
در محفلی که بود، درو ساقیِ آفتاب
درد شرابِ حُسنِ تو، در جامِ هاله ریخت
خوبان شهید او شده اند، این شراب نیست
ساقی زِ شیشه، خونِ پری در پیاله ریخت
فریادِ خود، زِ دستِ خموشی کجا بریم؟
تا کی درونِ سینه، توان خونِ ناله ریخت؟
دندان نماند در دهن، از جنبشِ لبم
دامانِ خویش ابر برافشاند وُ ژاله ریخت
هفتاد ساله آبِ رُخِ خویش را سلیم
بر خاک از برایِ شرابِ دو ساله ریخت 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد قلی سلیم تهرانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
( خاقانی شروانی ) 🖤•رویاهایِ من بسیار سادهاند؛ صدایِ تو، عطرِ تو و آغوشِ تو آپامه•🖤
( نذری کاشی ) 🖤•پُرم از حسرت و دلتنگی و خستگی...•🖤
( عطار نیشابوری ) 🖤•من تا وقتِ مرگ عاشقت خواهم ماند آپامه•🖤
💎 ( منیر لاهوری ) 💎
( استاد شهریار ) 🖤• سلام بر تو... که تو را بسیار ندارم آپامه•🖤
( دكتر اسماعيل امينی ) 🖤•برای تو آپامه•🖤
( استاد کاشانی ) 🏴 السلام علیک یا ثارالله 🏴
( عبدالرحمن جامی ) ❤️•بعد از سالها مُجاهدت، رفتی در آغوشِ جَدت حیدر امیرالمؤمنین•❤️
( کریم فکور ) 🖤•برای تو آپامه•🖤
( خواجوی کرمانی ) 🖤•و دیوانه وار، چقدر دیوانه وار دوستت دارم آپامه•🖤
( صائب جانمان ) 💙•الهی! چنان در دوزخِ دنیا دِلم سوخت که دیگربار، سوزاندن ندارد•💙
( حافظ شیرازی ) 🖤•ای کاش وَرقِ زندگی ام بودی؛ خدا تو را، برمیگرداند•🖤
( امیرخسرو دهلوی ) 🖤•من به معجزه ای نیاز دارم که من را در دستانِ تو بسپارد آپامه•🖤
(عرفی شیرازی) ❤️•تا صبحِ قیامت بر هلهلهکنندگانِ «دهم مُحرم» و «نهم اسفند» لعنت•❤️
( عطار نیشابوری ) ❤️•سلام بر روحی که جانم را بدونِ هیچ دیداری سرشار از عشق کرد•❤️
( حسین منزوی ) ❤️•تنها خداست که مایۀ اطمینانِ خاطر و خوشیِ زندگی است•❤️
( صائب جانمان ) 🖤•دلتنگِ تواَم؛ و رویِ عکسَت به خواب می روم آپامه•🖤
( عطار نیشابوری ) 🖤• با نبودنت چه کنم آپامه؟•🖤
( مولوی جان ) 💙•رَستی زِ اجزایِ زمین، با آسمان آمیختی...•💙
( قیصر امین پور ) ❤️•ما به شهیدمان نمیگوییم خداحافظ، بلکه میگوییم: به اُمیدِ دیدار•❤️
( سیمین دخت وحیدی ) ❤️•غریب حسین و غریب اصحابِ حسین•❤️
( استاد علی معلم ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( مولوی جان ) 🖤•وسعتِ جهان نه، تنگنای آغوشِ تو را می خواهم آپامه•🖤
( اخوان ثالث ) 🖤•سخت است عاشقِ کسی باشی که دوستت ندارد•🖤
📚 شعر نزدیک آی از دفتر آوار آفتاب، ص۴۹ نوشته ی سهراب سپهری
( سیف فرغانی ) ❤️•و من وسیع تر از آسمان دوستت دارم آپامه•❤️
( عماد خراسانی ) 🖤•به قلبم نزدیکی آپامه؛ حتی اگر بینِ ما هزار شهر فاصله باشد•🖤
( بیدل دهلوی ) 🕯 ♡از شکستِ دل، چه عشرت ها که بَرهم خورد و رفت♡ 🕯
( صباحی بیدگلی ) 🏴 خدایا گریه بر مولایمان حسین، روشنیِ جان ماست، آن را از ما نگیر 🏴
( بیدل دهلوی ) 🕯 ♡گذشت یار و من از هر چه بود واماندم♡ 🕯
صفحه اصلی 💯




































































































































































































































































































