من که هر شَب بی خیالت دیده را در خون کِشم
حاش الله بارِ عشقِ دیگران را چون کِشم؟
گر چو گردونم بگردانی بِه گردِ این جهان
در سرآبم گر چو گردون ناله بر گردون کِشم
ور درونِ جانِ من چیزی بود جُز عشقِ تو*
دست گیرم جانِ خود را زان میان بیرون کِشم
چون ظهیری از غمِ عِشقت ندارم دست را
چون شفق از پا گریبان دامن اندر خون کِشم 🌷
موضوعات مرتبط: ظهیرالدّین فاریابی (شاعر روزگار سلجوقی) 🇮🇷
نه بویِ عِشقی ازین روزگار می آید*
نه آه دلکشی¹ ازین دیار می آید
چو کودکان دلِ خود تا بِه کِی فریب دهم*
غبارِ خانه بیفشان که یار می آید؟
کسی جوابِ مرا در شکایتِ تو نداد*
جواب من گهی از کوهسار می آید
گذشت عمر وُ نیامد شَبی بِه بالینم*
بِه کارِ من چو نیامد، چِه کار می آید؟
خزان که نخلِ شبابِ مرا زِ پا افکنْد*
ازین چِه سود که فصلِ بهار می آید؟
شکایتِ تو بِه روزِ شمار خواهم کرد*
ظهیر اگر چِه کجا در شمار می آید 🌷
پ.ن:
۱: در نسخه اصلی: نه فیض ناله ازین دیار می آید.
موضوعات مرتبط: ظهیرالدّین فاریابی (شاعر روزگار سلجوقی) 🇮🇷
چو سنبلِ تو سر از برگِ یاسمین بر زد
غَمت بِه ریختنِ خونم آستین بر زد
رُخِ تو از عرق وُ نازکی بدان ماند
که ابر قطرۀ باران بِه یاسمین بر زد
دَمی بِه وصلِ تو گفتم که شادمان گردم*
غمِ فراقِ تو ناگه سر از زمین بر زد
دِلم بِه شیشۀ آمالِ خویش سنگ نیاز
زِ بهرِ عشقِ تو دلدارِ نازنین بر زد
سپاه عشقِ تو چون بر دِلم کمین بگشاد
ثنایِ صدرِ معالی بدان کمین بر زد 🌷
موضوعات مرتبط: ظهیرالدّین فاریابی (شاعر روزگار سلجوقی) 🇮🇷
دِل چو صافی شد حقیقت را شناسا می شود
از صفا آینه منظورِ نظرها می شود
می فتد صد عقد از تو بر دلِ مرغِ چمن
از نسیمِ صبحدم تا غنچه وا می شود
کی توانم شعلهٔ عشقِ تو را در دِل نهفت
شمعِ روشن از پناه شیشه پیدا می شود
مست اگر آئی بِه گُلشن از سرِ شوقِ لبت*
ژاله مِی، نرگس پیاله، غنچه مینا می شود
سایه را گر بنگری از شخصِ ما نتوان شناخت
بسکه تن در رنجِ عشقِ او هیولا می شود
گریه می آید مرا بر تنگ چشمیهایِ ابر
با وجودِ اشكِ ما ممنونِ دریا می شود
تا توانی در تضرع کوش شبها ای ظهیر
زانکه درهایِ اجابت در سحر وا می شود 🌷
موضوعات مرتبط: ظهیرالدّین فاریابی (شاعر روزگار سلجوقی) 🇮🇷
زِ من چندان که می خواهی وفا هست
از این معنی بگو یِک جو تو را هست؟
چِه گویم وای دِل گویی که جان کن
کنون هم از تو پرسم این وفا هست؟
سلامم را جوابی نیست از تو*
بِگو در هیچ مذهب این روا هست؟
بِه غَم گفتی برو خون کن دِلش را
زِ غَم واپُرس تا خود دِل بِه جا هست؟
چو گویم وصل، گویی وقتِ آن نیست
بِه غَم قانع شدم، اینَت رضا هست؟
گر از غَم بر دَرَت جان داد، سهل است
چون من در شهرِ عِشقت صد گدا هست؟ 🌷
موضوعات مرتبط: ظهیرالدّین فاریابی (شاعر روزگار سلجوقی) 🇮🇷
تا غمزۀ تو تیرِ جفا بر کمان نهاد
خویِ تو رسمِ خیره کشی در جهان نهاد
بس جانِ نازنین که بلا را نشان شده
زآن تیرها که غمزۀ تو در کمان نهاد
صبری که در میانِ غَمم دستگیر بود
از دستِ محنتِ تو قدم بر کران نهاد
عیبی که چشمِ عقل بدوزد زِ تیرگی
دستِ زمانه در سرِ زُلفت عیان نهاد
وَ انْدیشه ای که گم شود از لطف در ضمیر
گردون بِه راز با کمرت در میان نهاد
بر ره نشسته دیده که تا چون وفا شود
آن وعده ها که لطفِ تو در گوشِ جان نهاد
در خط شوم زِ سبزۀ خطِّ تو هر زمان
تا لب چِرا بر آن لبِ شکّرفشان نهاد
بر سر زنم زِ غیرتِ زُلفت که از چِه روی
سر بر کنارِ تازه گُل وُ ارغوان نهاد
اینگونه مشکلات که در راه عشقِ توست
دِل بر وفایِ عهدِ تو مشکل توان نهاد! 🌷
موضوعات مرتبط: ظهیرالدّین فاریابی (شاعر روزگار سلجوقی) 🇮🇷
گرفتارم بِه دامِ چینِ زُلفِ عنبرین بویی
فرنگی زاده شوخی، کافری، زُنّار گیسویی
دِل از یوسف بری، مجنون فریبی، کوهکن سوزی
زلیخا طلعتی، لیلی وشی، شیرین سخن گویی
یکی خالِ سیه جا کرده بر کنجِ لبِ لعلش
که گویا بر لبِ آبِ بقا بنشسته هندویی
سراپا ناز دلداری، تَذَروی، کبک رفتاری
دو چَشمش غمزه پُر کاری، بِه هم پیوسته ابرویی
رسیده گوشۀ ابرو بِه چشمِ سرمه سایِ او
تو پنداری کمانداری است در دنبالِ آهویی
دو پستانش زِ چاکِ پیرهن دیدم، بِه دِل گفتم
تماشا کن که سروِ ناز بار آورده لیمویی
بِه رو چون مَه، بِه بو چون گُل، نعاذالله، غلط کردم
ندارد مه چنین رویی، ندارد گُل چنین بویی
بِه آهو نسبتِ چَشمش چو کردم، چین بِه ابرو زد
که چشمِ شیر گیرِ ما، ندارد هیچ آهویی
میانِ خوبرویان سربلندی می سزد او را
که دارد چون ظهیری عاشقِ زار وُ دعاگویی 🌷
موضوعات مرتبط: ظهیرالدّین فاریابی (شاعر روزگار سلجوقی) 🇮🇷
خراجِ چین، سرِ زُلفت، زِ مشکِ ناب گرفت
رُخِ تو، آینه، از دستِ آفتاب گرفت
گر آفتاب نه ای، از چِه ای، کمان ابرو
تو چون سوار شدی، ماه نو، رکاب گرفت
تو تا بِه ناز، فکندی بِه چهره، زُلفِ سیاه
فغان زِ خلق برآمد، که آفتاب گرفت
بِگو بِه خواب، که امشَب میا، بِه دیدۀ من*
جزیره ای که مکانِ تو بود، آب گرفت
میانِ خواب، بِه من گریه دست داد، ظهیر
فغان که دشمنِ خونی، مرا بِه خواب گرفت 🌷
پ.ن:
آه، از آن شبِ بلندِ فراقِ بینِ من وُ چهرۀ تو؛
اندک زمانی بعد سپیده می دمد، و کابوس ها بِه سانِ کفنی مرا می پوشانند. (غادة السمان) 💚
موضوعات مرتبط: ظهیرالدّین فاریابی (شاعر روزگار سلجوقی) 🇮🇷
( خواجوی کرمانی ) ❤️•ای روزگار، سخت گرفتی بر عاشقان! خیلی سخت•❤️
📚 از کتاب قبلۀ عالم، ژئوپلتیک ایران، ص۳۵، نوشته ی گراهام فولر، ترجمه ی عباس مخبر
( نیلوفر لاری پور ) 🖤•برای تو آپامه جانم•🖤
( مشرق تهرانی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( هوشنگ ابتهاج ) 🖤چشمانِ روزه دارم از تو، کی به افطارِ دیدنت میرسد آپامه؟•🖤
( صغیر اصفهانی ) 🖤•هنوز بی قرارِ نبودنت هستم؛ نگذار دلتنگی ام سنگین تر شود•🖤
( صائب جانمان ) 🖤•به تو دل دادم و دلتنگی حرفه ام شد•🖤
( رهی معیری ) 🖤•ببینمت، بغلت می کنم به اندازۀ صد سال آپامه•🖤
( محمد رسولی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( شکیب اصفهانی ) 🖤•لمسِ دستت را تصور می کنم آپامه•🖤
( شکیب اصفهانی ) 🖤•آسمان در هوایِ تو دیریست مثلِ چشمانِ من اشکبار است•🖤
( سعدی شیرازی ) 💙•صبح بخیر آپامه… تویی نخستین فکرِ هر صبحِ من•💙
( وحشی بافقی ) 🖤•اگر برای عشق تنها یک عید بود، آن عید همنامِ تو بود آپامه 💌•🖤
📚 از کتاب بر جاده های آبی سرخ، جلد دوم، ص۱۰۰ نوشته ی نادر ابراهیمی
( ژولیده نیشابوری ) 🪴 💙•خدایا! ما را با شادیِ عشق نیز آشنا کُن!•💙 🪴
( صائب جانم ) 💙•سلام بر کسانی که در ماهِ مهمانیِ خدا، دلهایِ خسته را اِحیا میکنند•💙
( اردلان سرفراز ) 🖤•برای تو آپامه•🖤
( سعدی شیرازی ) 🖤•بند میاد زبونم جلو چشمات؛ باخت دادم گمونم جلو چشمات•🖤
( طالب آملی ) 🖤•دوستت دارم تا حد حلول در پیراهنت، تا فنا در جانت•🖤
( کریم فکور ) 🖤•برای تو آپامه•🖤
( مولوی جان ) 🖤•راهی سُراغ داری تا بیشتر دوستَت بِدارَم آپامه؟•🖤
📚 از کتاب گزارش به خاک یونان، ص۲۸۴ نوشته ی نیکوس کازانتزاکیس
( بیدل دهلوی ) 🖤•در این پریشانیِ روزگار، مبادا فراموش کنی دوستت دارم•🖤
( عبید زاکانی ) 🕌 🌹 السلام علیک يا مولای یا صاحب الزمان 🌹 🕌
( لیلا کسری ) 🖤•آسیای سپهر، دور از تو هر شبم استخوان همی ساید•🖤
( رعدی آذرخشی ) 🖤•که بیش تر از آنچه باور کنی دوستت دارم آپامه•🖤
( فیض کاشانی ) 🖤•مرا بخوان یکبار با نگاهت، بارِ دوم با صدایت آپامه•🖤
( خواجوی کرمانی ) 🖤•تو مأمنِ مهربانِ زندگیِ من هستی آپامه•🖤
( سعدی شیرازی ) 🕌 🌹 🇮🇷 الله اکبر 🇮🇷 🌹 🕌
( محمود دولت آبادی ) ❤️•به زیرِ پا فِتَد آن دلی، که بَهرِ تو نَلرزد•❤️
صفحه اصلی 💯




































































































































































































































































































