شکایت کرد روزی دیده با دِل
که کارِ من شد از جورِ تو مشکل
ترا دادَست دستِ شوق بر باد
مرا کَندست سیلِ اشک، بنیاد
ترا گردید جای آتش، مرا آب
تو زاسایش بَِری گشتی، من از خواب
زِ بس کاندیشه هایِ خام کردی
مرا وُ خویش را بدنام کردی
از آن روزی که گردیدی تو مَفتون
مرا آرامگه شد چشمهٔ خون
تو اندر کشورِ تن، پادشاهی
زوالِ دولتِ خود، چندخواهی
چرا باید چنین خودکام بود
اسیرِ دانهٔ هر دام بودن
شدن همصحبتِ دیوانه ای چند
حقیقت جُستن از افسانه ای چند
زِ بحرِ عِشق، موجِ فتنه پیداست
هر آن کو دم زِ جانان زد، زِ جان کاست
بگفت ای دوست، تیرِ طعنه تا چند
من از دستِ تو اُفتادم درین بند
تو رفتی وُ مرا همراه بُردی
به زندانخانهٔ عِشقم سپردی
مرا کارِ تو کرد آلوده دام
تو اوّل دیدی، آنگه خواستم من
به دستِ جور کندی پایه ای را
در آتش سوختی همسایه ای را
مرا در کودکی شوقِ دگر بود*
خیالم زین حوادث بی خبر بود
نه می خوردم غمِ ننگی وُ نامی
نه بودم بستهٔ بندی وُ دامی
نه می پرسیدم از هجر وُ وصالی
نه آگه بودم از نقص وُ کمالی
ترا تا آسمان، صاحب نظر کرد
مرا مَفتون وُ مست وُ بی خبر کرد
شما را قصّه دیگرگون نوشتند
حسابِ کارِ ما، با خون نوشتند
زِ عِشق وُ وصل وُ هجر وُ عهد وُ پیوند
تو حرفی خواندی وُ من دفتری چند
هر آن گوهر که مژگانِ تو می سُفت
نهان با من، هزاران قصّه می گفت
مرا سرمایه بُردند وُ ترا سود
ترا کردند خاکستر، مَرا دود
بساطِ من سیه، شامِ تو دیجور
مرا نیرو تبه گشت وُ تو را نور
تو، وارون بخت وُ حالِ من دگرگون
ترا روزی سرشک آمد، مرا خون
تو از دیروز گویی، من از امروز
تو استادی درین ره، من نوآموز
تو گفتی راهِ عِشق از فتنه پاک است
چو دیدم، پرتگاهی خوفناک است
ترا کرد آرزویِ وصل، خُرسند
مرا هجران گسست از هم، رگ وُ بند
مرا شمشیر زد گیتی، ترا مُشت
ترا رنجور کرد، امّا مرا کُشت
اگر سنگی زِ کویِ دلبر آمد
ترا بر پای وُ ما را بر سَر آمد
بتی، گر تیر زِ ابرویِ کمان زد
ترا بر جامه وُ ما را به جان زد
ترا یک سوز وُ ما را سوختن هاست
ترا یک نکته وُ ما را سخن هاست
تو بوسی آستین، ما آستان را
تو بینی مُلکِ تن، ما مُلکِ جان را
ترا فرسود گر روزِ سیاهی
مرا سوزاند عالم سوزِ آهی 🕯
موضوعات مرتبط: بانوی شعر ایران، پروین اعتصامی (شاعر معاصر) 🇮🇷
ای دِل، اول قدمِ نیکدلان
با بد وُ نیکِ جهان، ساختن است
صفتِ پیشروانِ رهِ عقل
آز را پشتِ سَر انداختن است
ای که با چرخ همی بازیِ نَرد
بُردن اینجا، همه را باختن است
اَهرمن را به هوس، دست مَبوس
کاندر اندیشهٔ تیغ آختن است
عجب از گمشدگان نیست، عجب
دیو را دیدن وُ نشناختن است
تو زبونِ تنِ خاکی وُ چو باد
توسنِ عمرِ تو، در تاختن است
دلِ ویرانه عمارت کردن*
خوشتر از کاخ برافراختن است 🌷
موضوعات مرتبط: بانوی شعر ایران، پروین اعتصامی (شاعر معاصر) 🇮🇷
ای خوش از تن کوچ کردن، خانه در جان داشتن*
رویِ مانندِ پری از خلق پنهان داشتن
همچو عیسی بی پر وُ بی بال بر گردون شدن
همچو ابراهیم در آتش گلستان داشتن
کشتیِ صبر اندرین دریا افکندن چو نوح
دیده وُ دِل فارغ از آشوبِ طوفان داشتن
در هجومِ تُرک تازان وُ کماندارانِ عِشق
سینه ای آماده بهرِ تیر باران داشتن
روشنی دادن دلِ تاریک را با نورِ علم
در دلِ شب، پرتوِ خورشید رخشان داشتن
همچو پاکان، گنج در کنجِ قناعت یافتن
مورِ قانع بودن وُ مُلکِ سلیمان داشتن 🌷
موضوعات مرتبط: بانوی شعر ایران، پروین اعتصامی (شاعر معاصر) 🇮🇷
چرا ای بلبلِ بستانِ دانش
بخفتی در بهارانِ جوانی
چرا ای عندلیبِ داستان گوی
نخوانی آن نوایِ داستانی
کجایی تا کنی شیرین مذاقم
زِ شکرریزی وُ شیرین زبانی
نیاری دُر دگر، ای کانِ الفاظ
نیاری گوهر، ای بحرِ معانی
بلند از خاندانِ «اعتصامی» است
تو «پروین» اخترِ این خاندانی
جهان گر خرّم از این گلستان است
تو خرّم گلبنِ این گلستانی
کند هنگامه ها «مهکامه» از غَم
کند کِلکش چو چَشمش خونچکانی
نگهدارش چو جان، ای خاکِ تیره
که بگرفتی بِه بَر، جانِ جهانی
تو بودی سرورِ نسوان وُ سَروَر
نخواهد بی تو دیگر زندگانی
ندید وُ می نبیند دیدۀ ما
چو «پروین» سَروَرِ قدس آشیانی 🌷
پ.ن:
مهکامه سَروَر مُحصّص از دوستانِ نزدیکِ پروین اعتصامی شاعره بلند آوازه ایران و سالها دبیر زبان و ادبیات فارسی دبیرستان های دختران و پسرانِ رشت بود.
موضوعات مرتبط: بانوی شعر ایران، پروین اعتصامی (شاعر معاصر) 🇮🇷 ، مرحومه بانو مهکامه سَروَر مُحصّص (شاعر معاصر) 🇮🇷
با دوکِ خویش، پیرزنی گفت وقتِ کار:
کاوَخ! زِ پنبه ریشتنم، موی شد سفید!
از بس که بر تو خَم شدم وُ چشم دوختم
کم نور گشت دیده ام وُ قامتم خمید!
ابر آمد وُ گرفت سرِ کلبهٔ مرا
بر من گریست زار، که فصل شِتا* رسید!
جُز من که دستم از همه چیزِ جهان تهیست
هر کس که بود، برگِ* زمستانِ خود خرید!
بی زر، کسی بِه کس ندهد هیزم وُ زغال
این آرزوست گر نگری، آن یکی امید!
بربست هر پرنده، درِ آشیانِ خویش!
بگریخت هر خزنده وُ در گوشه ای خزید!
نور از کجا بِه روزنِ بیچارگان فُتَد
چون گشت آفتابِ جهانتاب ناپدید؟
از رنجِ پاره دوختن وُ زحمتِ رُفو
خونابهٔ دِلم زِ سر انگشت ها چکید!
یِک جایِ وصله، در همهٔ جامه ام نماند
زین روی وصله کردم، از آن رو، زِ هم درید!
دیروز خواستم چو بِه سوزن کنم نخی
لرزید بندِ دستم وُ چَشمم دگر ندید!
من بس گُرُسنه خُفتم وُ شبها مَشامِ من
بویِ طعامِ خانهٔ همسایگان شنید!
زِ اندوهِ دیر گشتنِ اندودِ بامِ* خویش*
هر گه که ابر دیدم وُ باران، دِلم تپید!
پرویزَن* است سقفِ من، از بس شکستگی!
در برف وُ گِل چگونه توانَد کس آرمید؟
هنگامِ صبح در عوضِ پرده، عنکبوت
بر بام وُ سقفِ ریخته ام، تارها تنید!
در باغِ دهر بهرِ تماشایِ غنچه ای
بر پایِ من، بهرِ قدمی، خارها خلید!
سیلاب هایِ حادثه، بسیار دیده ام!*
سیلِ سرشک، زان سبب از دیده ام دوید!
دولت* چِه شد که چهره زِ درماندگان بتافت؟
اقبال از چِه راه*، زِ بیچارگان رَمید؟
پروین! توانگران، غمِ مسکین نمی خورند
بیهوده اش مَکوب، که سرد است این حدید*! 🕯
پ.ن:
۱- فصل شِتا: زمستان
۲- برگ: توشه، نوا، لوازم
۳- اَندودنِ بام: کاهگل کردنِ پشت بام
۴- پرویزَن: غربال، الک
۵- دولت: بخت، سعادت
۶- از چه راه: چرا
۷- حدید: آهن؛ کنایه از انجام دادنِ کارِ بیهوده و بی فایده است، امیدِ بیهوده داشتن.
موضوعات مرتبط: بانوی شعر ایران، پروین اعتصامی (شاعر معاصر) 🇮🇷
چو غنچه وُ گُل دوشینه صبحدم فرسود
من وُ تو جایِ شگفت است گر نفرسائیم
بِه گردِ ما گُلِ زرد وُ سپید بسیارند
گمان مبر که بِه گُلشن، من وُ تو تنهائیم
هزار بوته وُ برگ ار نهان کند ما را
بِه چشمِ خیرهٔ گلچینِ دهر پیدائیم
بدین شکفتگی امروز چند غرّه شویم
چو روشن است که پژمردگانِ فردائیم
درین زمانه، فزودن برایِ کاستن است
فلک بکاهدمان هر چِه ما بیفزائیم
خوش است بادهٔ رنگینِ جامِ عمر، ولیک
مجال نیست که پیمانه ای بپیمائیم
زِ طیبِ صبحدم آن بِه که توشه برگیریم
که آگه است که تا صبحِ دیگر اینجائیم
فضایِ باغ، تماشاگه جمالِ حق است
من وُ تو نیز در آن، از پیِ تماشائیم
همین خوش است که در بندگیش یکرنگیم
همین بس است که در خواجگیش یکرائیم
بِه رنگِ ظاهرِ اوراقِ ما نگاه مکن
که ترجمانِ بلیغِ هزار معنائیم
درین وجودِ ضعیف ار توان وُ توشی هست
رهینِ موهبتِ ایزدِ توانائیم
برایِ سجده درین آستان، تمام سریم
پیِ گذشتن ازین رهگذر، همه پائیم
تمام، ذرّهٔ این بی زوال خورشیدیم
تمام، قطرهٔ این بی کرانه دریائیم
درین، صحیفه که زیبندگیست حرفِ نخست
چِه فرق گر بِه نظر، زشت یا که زیبائیم
چو غنچه هایِ دگر بشکفند، ما برویم
کنون بیا که صفِ سبزه را بیارائیم
درین دو روزهٔ هستی همین فضیلتِ ماست*
که جور می کند ایّام وُ ما شکیبائیم
زِ سرد وُ گرمِ تنورِ قضا نمی ترسیم*
برایِ سوختن وُ ساختن مهیائیم
اسیرِ دامِ هوی وُ قرینِ آز شدن
اگر دمی وُ اگر قرنهاست، رسوائیم 🌷
موضوعات مرتبط: بانوی شعر ایران، پروین اعتصامی (شاعر معاصر) 🇮🇷
اشک طرفِ دیده را گردید وُ رفت
اوفتاد آهسته وُ غلتید وُ رفت
بر سپهرِ تیرهٔ هستی دمی
چون ستاره روشنی بخشید وُ رفت
گر چِه دریایِ وجودش جای بود
عاقبت یِک قطره خون نوشید وُ رفت
گشت اندر چشمهٔ خون ناپدید
قیمتِ هر قطره را سنجید وُ رفت
من چو از جورِ فلک بگریستم
بر من وُ بر گریه ام خندید وُ رفت
رنجشی ما را نبود اندر میان
کس نمی داند چِرا رنجید وُ رفت
تا دِل از اندوه، گرد آلود گشت
دامنِ پاکیزه را بر چید وُ رفت
موج وُ سیل وُ فتنه وُ آشوب خاست
بحر، طوفانی شد وُ ترسید وُ رفت
همچو شبنم، در گلستانِ وجود
بر گُلِ رخساره ای تابید وُ رفت
مدتی در خانهٔ دِل کرد جای
مخزنِ اسرارِ جان را دید وُ رفت
رمزهایِ زندگانی را نوشت
دفتر وُ طومارِ خود پیچید وُ رفت
شد چو از پیچ وُ خم ره، با خبر
مقصدِ تحقیق را پرسید وُ رفت
جلوه وُ رونق گرفت از قلب وُ چشم
میوه ای از هر درختی چید وُ رفت
عقلِ دوراندیش، با دِل هر چِه گفت
گوش داد وُ جمله را بشنید وُ رفت
تلخی وُ شیرینیِ هستی چشید
از حوادث با خبر گردید وُ رفت
قاصدِ معشوق بود از کویِ عِشق
چهرهٔ عشاق را بوسید وُ رفت
اوفتاد اندر ترازویِ قضا
کاش می گفتند چند ارزید وُ رفت 🌷
موضوعات مرتبط: بانوی شعر ایران، پروین اعتصامی (شاعر معاصر) 🇮🇷
شمع بگریست گه سوز وُ گداز
کاز چِه پروانه زِ من بی خبر است
بسویِ من نگذشت، آنکه همی
سویِ هر برزن وُ کویش گذر است
بِه سرش، فکرِ دو صد سودا بود
عاشِق آنست که بی پا وُ سر است
گفت پروانهٔ پر سوخته ای
که ترا چَشم، بِه ایوان وُ در است
من بِه پایِ تو فکندم دِل وُ جان
روزم از روزِ تو، صد ره بتر است
پرِ خود سوختم وُ دم نزدم
گر چِه پیرایهٔ پروانه، پَر است
کس ندانست که من می سوزم*
سوختن، هیچ نگفتن، هنر است
آتشِ ما زِ کجا خواهی دید
تو که بر آتشِ خویشت نظر است
بِه شرارِ تو، چِه آب افشاند
آنکه سر تا قدم، اندر شرر است
با تو می سوزم وُ می گردم خاک*
دگر از من، چِه امیدِ دگر است
پرِ پروانه زِ یِک شعله بسوخت
مهلتِ شمع زِ شَب تا سحر است
سویِ مرگ، از تو بسی پیشترم
هر نفس، آتشِ من بیشتر است
خویشتن دیدن وُ از خود گفتن
صفتِ مردمِ کوته نظر است 🕯
موضوعات مرتبط: بانوی شعر ایران، پروین اعتصامی (شاعر معاصر) 🇮🇷
بِه نومیدی، سَحَرگه گفت امید
که کس ناسازگاری چون تو نشنید
بِه هر سو دستِ شوقی بود، بستی
بِه هر جا خاطری دیدی شکستی
کشیدی بر درِ هر دِل سیاهی
زِ سوزی، ناله ای، اشکی وُ آهی
زبونی هر چِه هست وُ بود از تو است
بساطِ دیدۀ اشک آلود از تو است
بس است این کارِ بی تدبیر کردن
جوانان را بِه حسرت پیر کردن
بدین تلخی ندیدم زندگانی
بدین بی مایگی بازارگانی
نهی بر پایِ هر آزاده بندی
رسانی هر وجودی را گزندی
بِه اَندوهی بسوزی خَرمنی را
کِشی از دستِ مهری، دامنی را
غبارت چشم را تاریکی آموخت
شرارت ریشهٔ اندیشه را سوخت
دو صد راه هوس را چاه کردی
هزاران آرزو را آه کردی
زِ امواجِ تو ایمن، ساحلی نیست
زِ تاراجِ تو فارغ، حاصلی نیست
مرا در هر دِلی، خوش جایگاهیست
بِه سویِ هر ره تاریک راهیست
دهم آزردگان را مومیایی
شوم در تیرگی ها روشنایی
دِلی را شاد دارم با پیامی
نشانم پرتوی را با ظلامی
عروسِ وقت را آرایش از ماست
بنایِ عِشق را پیدایش از ماست
غَمی را ره ببندم با سروری
سلیمانی پدید آرم زِ موری
بِه هر آتش، گلستانی فرستم
بِه هر سرگشته، سامانی فرستم
خوش آن رمزی که عِشقی را نوید است
خوش آن دِل کاندران نورِ امید است
بگفت ای دوست، گردش هایِ دوران
شما را هم کند چون ما پریشان
مرا با روشنایی نیست کاری
که ماندم در سیاهی روزگاری
نه یکسانند نومیدی وُ امید
جهان بِگریست بر من، بر تو خندید
در آن مدت که من امید بودم
بِه کردارِ تو خود را می ستودم
مرا هم بود شادی ها، هوس ها
چمن ها، مرغ ها، گُل ها، قفس ها
مرا دِل سردیِ ایّام بگداخت
همان ناسازگاری، کارِ من ساخت
چراغِ شَب زِ بادِ صبحگه مُرد
گُلِ دوشینه یِک شَب ماند وُ پژمُرد
سیاهی هایِ محنت جلوه ام بُرد
درشتی دیدم وُ گشتم چنین خُرد
شبانگه در دِلی تنگ آرمیدم
شدم اشکی وُ از چشمی چکیدم
ندیمِ ناله ای بودم سحرگاه
شکنجی دیدم وُ گشتم یِکی آه
تو بنشین در دِلی کاز غَم بود پاک
خوشند آری مرا دل هایِ غمناک
چو گوی از دستِ ما بُردند فرجام
چِه فرق ار اسب توسن بود یا رام
گذشت امید وُ چون برقی درخشید
هَماره کی درخشد برقِ امید 🌷
موضوعات مرتبط: بانوی شعر ایران، پروین اعتصامی (شاعر معاصر) 🇮🇷
بلبل آهسته بِه گُل گفت شَبی
که: مرا از تو تمنائی هست
من بِه پیوندِ تو یِک رای شدم
گر ترا نیز چنین رائی هست
گفت: فردا بِه گلستان باز آی
تا ببینی چِه تماشائی هست
گر که منظورِ تو زیبائیِ ماست
هر طرف چهرهٔ زیبائی هست
پا بِه هرجا که نهی برگِ گُلی است
همه جا شاهدِ رعنائی هست
باغبانان همگی بیدارند
چمن وُ جویِ مصفائی هست
قدح از لاله بگیرد نرگس
همه جا ساغر وُ صهبائی هست
نه زِ مرغانِ چمن گمشده ایست
نه زِ زاغ وُ زَغَن آوائی هست
نه زِ گلچینِ حوادث خبری است
نه بِه گُلشن اثرِ پائی هست
هیچکس را سرِ بد خوئی نیست
همه را میلِ مدارائی هست
گفت رازی که نهان است ببین
اگرت دیدهٔ بینائی هست
هم از امروز سخن باید گفت
که خبر داشت که فردائی هست 🌷
موضوعات مرتبط: بانوی شعر ایران، پروین اعتصامی (شاعر معاصر) 🇮🇷
کار مده نفسِ تبهکار را
در صفِ گُل جا مده این خار را
کِشته نکو دار، که مرغِ هوا
خورده بسی خوشه وُ خروار را
چرخ وُ زمین بندۀ تدبیرِ توست
بنده مشو درهم وُ دینار را
آینۀ توست دلِ تابناک*
بِستُر از این آینه زنگار را
چرخ یِکی دفترِ کردارهاست
پیشه مکن بیهُده کردار را
رو گُهری جوی که وقتِ فروش
خیره کند مردمِ بازار را
در همه جا راه تو هموار نیست
مست مپوی این ره هموار را 🌷
موضوعات مرتبط: بانوی شعر ایران، پروین اعتصامی (شاعر معاصر) 🇮🇷
یادِ بعضی نفرات
روشنم می دارد
اعتصام یوسف
حسن رشدیه
قوّتم می بخشد
ره می اندازد
و اجاقِ کهنِ سرد سرایم
گرم می آید از گرمیِ عالی دمشان
نامِ بعضی نفرات
رزقِ روحم شده است
وقتِ هر دِلتنگی
سویشان دارم دست
جرئتم می بخشد
روشنم می دارد 🌷
پ.ن:
🟦 یوسف اعتصامی آشتیانی، اعتصام الملک از رجال نامی و نویسندگان و مترجمان مشهورِ اواخرِ دورهٔ قاجار و مؤسس و مدیرِ مجله بهار بود؛ پدر بانوی شعر ایران پروین اعتصامی بود؛ همچنین برادرش، ابوالحسن اعتصامی نقاش، معمار، خطاط، و نویسندهٔ ایرانی بود.

🟥 حاجی میرزا حسن آقا رُشدیه بنیانگذارِ مدارسِ جدید در ایران در واپسین روزهایِ زندگی، چنین وصیّت کرده بود: مرا در محلی بِه خاک بسپارید که هر روز شاگردانِ مدارس از رویِ گورم بگذرند و از این بابت روحم شاد شود؛

سنگ قبر مرحوم رُشدیه که به تازگی نصب شده است
موضوعات مرتبط: بانوی شعر ایران، پروین اعتصامی (شاعر معاصر) 🇮🇷 ، زنده یاد علی اسفندیاری معروف به نیما یوشیج 🇮🇷 ، حاجی میرزا حسن رُشدی (پدر فرهنگ نوین ایران) 🇮🇷 ، یوسف اعتصامی آشتیانی (نویسندۀ روزگار قاجار) 🇮🇷
بِه لاله نرگسِ مخمور گفت وقتِ سحر
که هر که در صفِ باغ است صاحب هنریست
بنفشه مژدهٔ نوروز می دهد ما را
شکوفه را زِ خزان وز مهرگان خبریست
بِه جُز رُخِ تو که زیب وُ فرش زِ خونِ دِل است
بِه هر رُخی که درین منظر است زیب وُ فریست
جواب داد که من نیز صاحب هنرم
درین صحیفه زِ من نیز نقشی وُ اثریست
میانِ آتشم وُ هیچگه نمی سوزم*
هماره بر سرم از جورِ آسمان شرریست
علامتِ خطر است این قبایِ خون آلود
هر آنکه در ره هستی است در ره خطریست
بریخت خونِ من وُ نوبت تو نیز رسد*
بدست رهزنِ گیتی هماره نیشتریست
خوش است اگر گُلِ امروز خوش بود فردا
ولی میانِ زِ شَب تا سحر گهان اگریست
از آن، زمانه بما ایستادگی آموخت*
که تا زِ پای نیفتیم، تا که پا وُ سریست
یِکی نظر بِه گُل افکند وُ دیگری بِه گیاه
زِ خوب وُ زشت چِه منظور؟ هر که را نظریست
نه هر نسیم که اینجاست بر تو می گذرد
صبا صباست، بِه هر سبزه وُ گُلش گُذریست
میانِ لاله وُ نرگس چِه فرق، هر دو خوشند
که گُل بطرفِ چمن هر چِه هست عشوه گریست
تو غرقِ سیم وُ زر و من زِ خونِ دِل رنگین
بِه فقرِ خلق چِه خندی، تو را که سیم وُ زریست
زِ آبِ چشمه وُ باران نمی شود خاموش*
که آتشی که در اینجاست آتشِ جگریست
هنر نمای نبودم بدین هنرمندی
سخن حدیثِ دگر، کار قصه دگریست
گُل از بساطِ چمن تنگدِل نخواهد رفت
بدان دلیل که مهمانِ شامی وُ سحریست
تو رویِ سخت قضا وُ قدر ندیدستی
هنوز آنچِه تو را می نماید آستریست
از آن، دراز نکردم سخن درین معنی
که کارِ زندگیِ لاله کارِ مختصریست
خوش آنکه نامِ نکوئی بِه یادگار گذاشت*
که عمر بی ثمرِ نیک، عمرِ بی ثمریست
کسیکه در طلبِ نامِ نیک رنج کشید*
اگر چِه نام وُ نشانیش نیست، ناموریست 🌷
پ.ن:
دل از من بُرد وُ روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد
چِرا چون لاله خونین دِل نباشم؟
که با ما نرگسِ او سر گران کرد (جناب حافظ) 🖤
موضوعات مرتبط: بانوی شعر ایران، پروین اعتصامی (شاعر معاصر) 🇮🇷
هر بلایی کز تو آید، رحمتی ست*
هر که را فقری دهی، آن دولتی ست
تو بسی زَ اندیشه برتر بوده ای
هر چِه فرمان است، خود فرموده ای
زآن بِه تاریکی گذاری بنده را
تا ببیند آن رخِ تابنده را
تیشه، زآن بر هر رگ وُ بندم زنند
تا که با لطفِ تو، پیوندم زنند
گر کسی را از تو دردی شد نصیب
هم سرانجامش تو گردیدی طبیب
هر که مسکین وُ پریشانِ تو بود
خود نمی دانست وُ مهمانِ تو بود
رزق زآن معنی ندادندم خسان
تا تو را دانم پناه بی کسان
ناتوانی زآن دهی بر تندرست
تا بداند کآنچه دارد زآنِ توست
زآن بِه درها بُردی این درویش را
تا که بشناسد، خدایِ خویش را
اندر این پستی، قضایم زآن فکند
تا تو را جویم، تو را خوانم بلند
من بِه مردم داشتم رویِ نیاز
گر چِه روز وُ شَب درِ حق بود باز
من بسی دیدم خداوندانِ مال
تو کریمی، ای خدایِ ذوالجلال
بر درِ دونان، چو افتادم زِ پای
هم تو دستم را گرفتی، ای خدای
گندمم را ریختی، تا زر دهی
رشته ام بردی، که تا گوهر دهی
در تو پروین نیست فکر وُ عقل وُ هوش
ورنه دیگِ حق نمیافتد زِ جوش 🌷
موضوعات مرتبط: بانوی شعر ایران، پروین اعتصامی (شاعر معاصر) 🇮🇷
تو بلند آوازه بودی، ای روان
با تنِ دون یار گشتی دون شدی
اندرونِ دِل چو روشن شد زِ تو
شمعِ خود بگرفتی وُ بیرون شدی
نورِ نور بودی، نارِ پندارت بکشت
پیش از این چون بودی، اکنون چون شدی
گنجِ امکانی وِ دِل گنجورِ تست
در تنِ ویرانه زان مدفون شدی
زورقی بودی بِه دریایِ وجود
که زِ طوفانِ قضا وارون شدی
ای دلِ خرد، از درشتی هایِ دهر*
بسکه خون خوردی، در آخر خون شدی
زندگی خواب وُ خیالی بیش نیست*
بی سبب از اندهش محزون شدی
کنده شد بنیادها زِ امواجِ تو
جویباری بودی وُ جیحون شدی
بی خریدار است اشک، ای کان چشم*
خیره زین گوهر چِرا مشحون شدی 🌷
موضوعات مرتبط: بانوی شعر ایران، پروین اعتصامی (شاعر معاصر) 🇮🇷
بِه چَشم از معرفت نوری بیفزای، ار نه بی چشمی
بِه جان از فضل وُ دانش جامه ای پوش، ار نه بی جانی
بِه کس مپسند رنجی، کز برایِ خویش نپسندی
بِه دوش کس منه باری، که خود بُردنش نتوانی
مترس از جانفشانی، گر طریق عِشق می پوئی*
چو اسمعیل باید، سر نهادن روزِ قربانی
بِه نردِ زندگانی مهره هایِ وقت وُ فرصت را
همه یکباره می بازی، نه می پرسی، نه می دانی
ترا پاک آفرید ایزد، زِ خود شرمت نمی آید
که روزی پاک بودستی، کنون آلوده دامانی
مخوان جُز درسِ عرفان تا که از رفتار وُ گفتارت
بداند دیو کز شاگردهایِ این دبستانی
مزن جُز خیمهٔ علم وُ هنر، تا سربرافرازی
مگو جُز راستی، تا گوشِ اهریمن بپیچانی
چو نورت تیرگیها را منور کرد، خورشیدی
چو در دِل پرورانیدی گُل معنی، گُلستانی
بِه نور افزای، ناید هیچگاه از نور تاریکی
بِه نیکی کوش، هرگز ناید از نیکی پشیمانی
چو شمع حق برافروزند وُ هر پنهان شود پیدا
تو دیگر کی توانی عیبِ کار خود بپوشانی
بِه غیر از درگه اخلاص، بر هر درگهی خاکی
بِه غیر از کوچهٔ توفیق، در هر کو بِه جولانی
بِه تیغِ مردم آزاری چرا دِل را بفرسائی
برایِ پیکرِ خاکی چرا جان را برنجانی
کجا با تند بادِ زندگی دانی در اُفتادن
تو مسکین که از نسیمِ اندکی چون بیدِ لرزانی
درین گُلزار نتوانی نشستن جاودان، پروین
همان بِه تا که بنشستی، نهالی چند بنشانی 🌷
موضوعات مرتبط: بانوی شعر ایران، پروین اعتصامی (شاعر معاصر) 🇮🇷
وقتِ سحر، بِه آینه ای گفت شانه ای
کاوخ! فلک چِه کجرو و گیتی چِه تند خوست
ما را زمانه رنجکش وُ تیره روز کرد
خرّم کسیکه همچو تواش طالعی نکوست
هرگز تو بارِ زحمتِ مردم نمی کشی
ما شانه می کشیم بِه هر جا که تارِ موست
از تیرگی وُ پیچ وُ خمِ راههایِ ما
در تاب وُ حلقه وُ سرِ هر زُلف گفتگوست
گفتا هر آنکه عیبِ کسی در قفا شمرد
هر چند دِل فریبد وُ رو خوش کند عدوست
در پیشِ رویِ خلق بِه ما جا دهند از انک
ما را هر آنچِه از بد وُ نیکست روبروست
با آنکه ما جفایِ بتان بیشتر بریم
مشتاقِ رویِ تست هر آنکسی که خوبروست
خاری بِه طعنه گفت چِه حاصل زِ بو وُ رنگ
خندید گُل که هرچِه مرا هست رنگ وُ بوست
چون شانه، عیبِ خلق مکن مو به مو عیان
در پشتِ سر نهند کسی را که عیب جوست
زانکس که نامِ خلق بِه گفتارِ زشت کشت
دوری گزین که از همه بدنام تر هموست
زِ انگشتِ آز، دامنِ تقوی سیه مکن
این جامه چون درید، نه شایستهٔ رفوست
از مهرِ دوستانِ ریاکار خوشتر است
دشنامِ دشمنی که چو آئینه راستگوست
آن کیمیا که می طلبی، یارِ یکدِل است*
دردا که هیچگه نتوان یافت، آرزوست
پروین، نشانِ دوست، درستی وُ راستی است
هرگز نیازموده، کسی را مدار دوست 🌷
موضوعات مرتبط: بانوی شعر ایران، پروین اعتصامی (شاعر معاصر) 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب
در خانه گر که هیچ نداری، شگفت نیست
کالات میبرند وُ تو خوابیده ای مدام
دزد آنچه بُرده، باز نیاورده هیچگاه
هرگز بِه اهرمن، مده ایمانِ خویش وام
میکاهدت سپهر، چنین بی خبر مخسب
میسوزدت زمانه، بدینسان مباش خام
از کارِ جان، چِرا زنی ای تیره روز تن
در راه نان، چِرا نهی ای بی تمیز نام
از بهرِ صیدِ خاطرِ نا آزمودگان
صیادِ روزگار، بهر سو نهاده دام
بس سقف شد خراب وُ نگشت آسمان خراب
بس عمر شد تمام وُ نشد روز وُ شَب تمام
بُگشای گر که زنده دِلی، وقتِ پویه چَشم
بردار گر که کارگری، بهرِ کار گام
در تیرگی چو شَب پره تا چند می پری
بشناس فرقِ روشنی ای دوست از ظلام
ای زورمند، روزِ ضعیفان سیه مکُن
خونابه می چکد همی از دستِ انتقام
وقتِ سخن مترس وُ بِگو آنچِه گفتنی است
شمشیرِ روزِ معرکه زشت است در نیام
درد از طبیبِ خویش نهفتی، از آن سبب*
این زخمِ کهنه، دیر پذیرفت التیام
عمریست رهنوردی وُ چون کودکان هنوز
آگه نه ای که چاه کدام است وُ ره کدام
پروین، شرابِ معرفت از جامِ علم نوش
ترسم که دیر گردد وُ خالی کنند جام 🌷
موضوعات مرتبط: بانوی شعر ایران، پروین اعتصامی (شاعر معاصر) 🇮🇷
رفتی وُ روزِ مرا تیره تر از شَب کردی
بی تو در ظلمتم، ای دیدهٔ نورانی من
بی تو اشک وُ غَم وُ حسرت همه مهمان منند
قدمی رنجه کُن از مهر، بِه مهمانیِ من
صفحهٔ روی زِ انظار، نهان میدارم
تا نخوانند بر این صفحه، پریشانیِ من
دهر، بسیار چو من سر بِه گریبان دیده است
چِه تفاوت کندش، سر بِه گریبانیِ من 🌷
موضوعات مرتبط: بانوی شعر ایران، پروین اعتصامی (شاعر معاصر) 🇮🇷
ای گُل، تو زِ جمعیتِ گلزار، چِه دیدی
جُز سرزنش وُ بد سری خار، چِه دیدی
ای لعلِ دِل افروز، تو با اینهمه پرتو
جُز مشتریِ سفله، ببازار چِه دیدی
رفتی بِه چمن، لیک قفس گشت نصیبت
غیر از قفس، ای مرغِ گرفتار، چِه دیدی 🌷
موضوعات مرتبط: بانوی شعر ایران، پروین اعتصامی (شاعر معاصر) 🇮🇷
ای خوش از تن کوچ کردن، خانه در جان داشتن
روی مانندِ پری، از خلق پنهان داشتن
همچو عیسی، بی پر وُ بی بال بر گردون شُدن
همچو ابراهیم، در آتش گُلستان داشتن
کشتیِ صبر اندرین دریا افکندن، چو نوح
دیده وُ دِل فارغ از آشوبِ طوفان داشتن
در هجومِ ترکتازان وُ کماندارانِ عِشق*
سینه ای آماده بهرِ تیر باران داشتن
روشنی دادن دلِ تاریک را با نورِ علم
در دلِ شَب، پرتوِ خورشیدِ رخشان داشتن
همچو پاکان، گنج در کُنجِ قناعت یافتن
مور قانع بودن وُ مُلکِ سلیمان داشتن 🌷
موضوعات مرتبط: بانوی شعر ایران، پروین اعتصامی (شاعر معاصر) 🇮🇷
🟦 در دانشکدۀ ادبیات، پشتِ میز کتابداری می دیدمش؛ چشم هایِ درشتش کمی تاب داشت و روسری سر می کرد؛ بیشترِ دانشجویان خانمِ کتابدار صدایش می کردند و من خانم.
🟥 خودِ خودش بود؛ غافلگیر شدم؛ وقتی آدم جوان است، انتظار دارد که هر آن اتفاقِ خوشی برایش بیفتد و اتفاقِ خوش افتاده بود؛ می دانستم که بایستی می شناختمش؛ می دانستم که این خانم خانم ها را در ذهنم، در قلبم، در کُلِ وجودم، جایی دیده ام، یا باید دیده باشم، و یا شنیده باشم؛ سیر نگاهش کردم؛ کمی چاق، امّا غَمگین می نمود و مثلِ شعرش بلند بالا نبود؛ سرش که خلوت شُد، بِه اشاره اش بِه مخزنِ کتابخانه رفتم؛ خواستم دستش را ببوسم، که نگذاشت؛ چای که می خوردیم، دوتا از بهترین شعرهایش سفرِ اشک و مست و هوشیار را از زبانِ من شنید؛ اما نتوانستم لبخندی بِه لب هایِ بسته اش اهدا کُنم؛ حتی حیرت نکرد که قندِ پارسی اش تا شیراز رفته و برگشته.
🟩 آن روز، هیچ کُداممان نمی دانستیم که پایانِ غافلگیرکننده، سال بعد [و ۱۵ فروردین ۱۳۲۰] است.
موضوعات مرتبط: بانوی شعر ایران، پروین اعتصامی (شاعر معاصر) 🇮🇷 ، زنده یاد سیمین دانشور (نویسنده، مترجم معاصر) 🇮🇷 ، 📺 خاطرات ماندگار
دلِ ویرانه عمارت کردن؛ خوشتر از کاخ برافراختن است. 🌷
موضوعات مرتبط: بانوی شعر ایران، پروین اعتصامی (شاعر معاصر) 🇮🇷
بی رویِ دوست، دوش شبِ ما سحر نداشت
سوز وُ گدازِ شمع وُ من وُ دِل اثر نداشت
آمد طبیب بر سرِ بیمار خویش، لیک
فرصت گُذشته بود وُ مداوا ثمر نداشت
دانی که نوشدارویِ سهراب کی رسید
آنگه که او زِ کالبدی بیشتر نداشت
پروانه جُز بِه شوق در آتش نمی گُداخت
می دید شعله در سر وُ پروایِ سر نداشت
من اشکِ خویش را چو گُهر پرورانده ام
دریایِ دیده تا که نگوئی گُهر نداشت 🌷
موضوعات مرتبط: بانوی شعر ایران، پروین اعتصامی (شاعر معاصر) 🇮🇷
هیچ پاکی همچو تو پاکیزه نیست
گوشِ هستی را چُنین آویزه نیست
تو چراغِ ملکِ تاریکِ تنی*
در سیاهی ها، چو مهرِ روشنی
از نظر پِنهانی، از دِل نیستی
کاش میگُفتی کُجائی، کیستی
تا تو، پنهان از تو، چون وُ چندهاست
عهدها، میثاقها، پیوندهاست
چشمِ جانرا، بی نگه دیدارهاست
پایِ دِل را، بی قدم رفتارهاست 🌷
موضوعات مرتبط: بانوی شعر ایران، پروین اعتصامی (شاعر معاصر) 🇮🇷
ای خوشا مستانه سر در پایِ دِلبر داشتن
دِل تهی از خوب و زشتِ چرخِ اخضر داشتن
نزدِ شاهینِ محبَّت بی پر وُ بال آمدن
پیشِ بازِ عِشق آئینِ کبوتر داشتن
سوختن بُگداختن چون شمع وُ بزم افروختن
تن بیادِ رویِ جانان اندر آذر داشتن
اشک را چون لعل پروردن بِه خونابِ جگر
دیده را سوداگرِ یاقوتِ احمر داشتن
هر کُجا نور است چون پروانه خود را باختن
هر کُجا نار است خود را چون سمندر داشتن 🌷
موضوعات مرتبط: بانوی شعر ایران، پروین اعتصامی (شاعر معاصر) 🇮🇷
زِ اندوه دیر گشتن، اندود بامِ خویش*
هر گه که ابر دیدم وُ باران، دِلم طپید
در باغِ دهر، بهرِ تماشایِ غنچه ای
بر پای من، بِه هر قدمی خارها خلید
سیلاب هایِ حادثه بسیار دیده ام
سیلِ سرشک زان سبب از دیده ام دوید
دولت چِه شد که چهره زِ درماندگان بتافت
اقبال از چِه راه زِ بیچارگان رمید
پروین، توانگران غمِ مسکین نمی خورند
بیهودهاش مکوب، که سرد است این حدید 🌷
موضوعات مرتبط: بانوی شعر ایران، پروین اعتصامی (شاعر معاصر) 🇮🇷
نهفت چهره گُلی زیرِ برگ وُ بلبل گفت
مپوش روی، بِه رویِ تو شادمان شده ایم
مسوز زاتشِ هجران، هزار دستان را
بِه کویِ عشقِ تو، عمری است داستان شده ایم 🌷
موضوعات مرتبط: بانوی شعر ایران، پروین اعتصامی (شاعر معاصر) 🇮🇷
من وُ تو روزی از پای در افتیم، ولیک
تا بود روز وُ شَب، این گنبد اخضر گردد
روز بگذشته، خیالست که از نو آید
فرصتِ رفته، محالست که از سر گردد
کشتزارِ دلِ تو، کوش که تا سبز شود
پیش از آن کاین رُخِ گلنار معصفر گردد
زندگی جُز نفسی نیست، غنیمت شمرش*
نیست امید، که همواره نفس بر گردد
چرخ بر گردِ تو دانی که چسان می گردد
همچو شهباز، که بر گردِ کبوتر گردد
تیره آن چَشم، که بر ظلمت و پستی بیند
مرده آن روح، که فرمانبرِ پیکر گردد
گر دو صد عمر شود پرده نشین در معدن
خصلتِ سنگِ سیه نیست که گوهر گردد
علم سرمایهٔ هستی است، نه گنجِ زر وُ مال
روح باید، که از این راه توانگر گردد
مرو آزاد، چو در دامِ تو صیدی باشد
مشو ایمن، چو دِلی از تو مکدر گردد
توشۀ بخل میندوز، که دود است وُ غبار*
سوزنِ کینه مپرتاب، که خنجر گردد
نه هر آن غنچه که بشکفت گُلِ سرخ شود
نه هر آن شاخه که بررست صنوبر گردد
پاکی آموز بِه چشم وُ دلِ خود، گر خواهی*
که سراپایِ وجودِ تو مطهر گردد 🌷
موضوعات مرتبط: بانوی شعر ایران، پروین اعتصامی (شاعر معاصر) 🇮🇷
اینکه خاکِ سیهش بالین است
اخترِ چرخِ ادب پروین است
گر چِه جُز تلخی از ایّام ندید
هر چِه خواهی سخنش شیرین است
صاحبِ آن همه گفتار امروز
سائلِ فاتحه وُ یاسین است
دوستان بِه که زِ وی یاد کنند
دِل بی دوست دِلی غَمگین است
خاک در دیده بسی جان فرساست
سنگ بر سینه بسی سنگین است
بیند این بستر وُ عبرت گیرد
هر که را چشمِ حقیقت بین است
هر که باشی وُ زِ هر جا برسی
آخرین منزلِ هستی این است
آدمی هر چِه توانگر باشد
چو بدین نقطه رسد مسکین است
اندر آنجا که قضا حمله کند
چاره تسلیم وُ ادب تمکین است
زادن وُ کُشتن وُ پنهان کردن
دهر را رسم وُ ره دیرین است
خُرّم آن کَس که در این مِحنتگاه*
خاطری را سببِ تسکین است. 🌷
پ.ن:
این قطعه را برایِ سنگِ مزارِ خودم سروده ام. (پروین اعتصامی) 🖤
موضوعات مرتبط: بانوی شعر ایران، پروین اعتصامی (شاعر معاصر) 🇮🇷
( وحشی بافقی ) 🖤•اگر برای عشق تنها یک عید بود، آن عید همنامِ تو بود آپامه 💌•🖤
📚 از کتاب بر جاده های آبی سرخ، جلد دوم، ص۱۰۰ نوشته ی نادر ابراهیمی
( ژولیده نیشابوری ) 🪴 💙•خدایا! ما را با شادیِ عشق نیز آشنا کُن!•💙 🪴
( صائب جانم ) 💙•سلام بر کسانی که در ماهِ مهمانیِ خدا، دلهایِ خسته را اِحیا میکنند•💙
( اردلان سرفراز ) 🖤•برای تو آپامه•🖤
( سعدی شیرازی ) 🖤•بند میاد زبونم جلو چشمات؛ باخت دادم گمونم جلو چشمات•🖤
( طالب آملی ) 🖤•دوستت دارم تا حد حلول در پیراهنت، تا فنا در جانت•🖤
( کریم فکور ) 🖤•برای تو آپامه•🖤
( مولوی جان ) 🖤•راهی سُراغ داری تا بیشتر دوستَت بِدارَم آپامه؟•🖤
📚 از کتاب گزارش به خاک یونان، ص۲۸۴ نوشته ی نیکوس کازانتزاکیس
( بیدل دهلوی ) 🖤•در این پریشانیِ روزگار، مبادا فراموش کنی دوستت دارم•🖤
( عبید زاکانی ) 🕌 🌹 السلام علیک يا مولای یا صاحب الزمان 🌹 🕌
( لیلا کسری ) 🖤•آسیای سپهر، دور از تو هر شبم استخوان همی ساید•🖤
( رعدی آذرخشی ) 🖤•که بیش تر از آنچه باور کنی دوستت دارم آپامه•🖤
( فیض کاشانی ) 🖤•مرا بخوان یکبار با نگاهت، بارِ دوم با صدایت آپامه•🖤
( خواجوی کرمانی ) 🖤•تو مأمنِ مهربانِ زندگیِ من هستی آپامه•🖤
( سعدی شیرازی ) 🕌 🌹 🇮🇷 الله اکبر 🇮🇷 🌹 🕌
( محمود دولت آبادی ) ❤️•به زیرِ پا فِتَد آن دلی، که بَهرِ تو نَلرزد•❤️
( امیر ارجینی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( بیدل دهلوی ) 🖤•هر روزی که می گذرد، محبتت در قلبم بیشتر می شود آپامه•🖤
📚 از کتاب جاذبه و دافعۀ علی، ص۲۹ نوشته ی استاد مرتضی مطهری
( شاعر: در این نسخه نامشخص است ) 🕌 🌹 فقط حیدر امیرالمومنین است 🌹 🕌
( سعدی شیرازی ) 🖤•می خواهم ترا سویِ جانم آیی، سویِ چَشمانم آیی، آپامه•🖤
( بیدل دهلوی ) 🕯 ♡آه از فراقِ يار؛ مرگم از اين واقعه خوش تر هزار بار♡ 🕯
📚 از کتاب آتش بدون دود، ج۱، ص۹، نوشته ی نادر ابراهیمی
( محمود سنجری ) 🖤•بغلم کن، استخوان هایم دلتنگِ دست هایت اند آپامه•🖤
📚 از کتاب رستاخیز جان [ادبیات، فرهنگ و رسانه]، ص۳۲ نوشته ی سید مرتضی آوینی
( ادیب الممالک فراهانی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
📚 از کتاب اجازه هست آقای برشت؟،ص۴۴ نوشته ی نادر ابراهیمی
📚 از کتاب آتش بدون دود، ج۲، ص۲۰۴ نوشته ی نادر ابراهیمی
صفحه اصلی 💯




































































































































































































































































































