شب اوفتاد وُ غمم باز کار خواهد کرد
دو چشمِ تیره ستاره شمار خواهد کرد
به کینه، ای بُتِ نامهربان، چنین خونم
مخور که این میت آخر خمار خواهد کرد
چو یار دید که قصدِ رقیب دارم، گفت
گدا نگر که به سگ کارزار خواهد کرد
خیالِ یار گذر کرد این طرف، ای صبر
بیا که باز مرا بی قرار خواهد کرد
مرا زِ تنگیِ خاطر هوایِ این خانه
چنین که می نگرم، سایه وار خواهد کرد
دلم به صحبتِ رندان همی کشد دایم
دعای پیرِ خرابات کار خواهد کرد
گزیر نیست زِ تو، هر جفا که هست، بکن
که بنده هر چه بوَد، اختیار خواهد کرد
مگو حکایتِ او، ای رقیبِ بد، چندین
که در دِلم همه شَب خارخار خواهد کرد
مشو وبال زده ای اجل، تو در حقّ من
که آنچه مصلحتِ تست، یار خواهد کرد
به عِشق مرد شود کُشته، وین هنر، خسرو
اگر حیات بوَد، مردوار خواهد کرد 🌷
پ.ن:
دور آن چنانم از تو که امّیدِ وصل نیست
ما وُ تو را مگر برساند خدا به هم*
هر پارۀ دلم به کفِ اشک رفته است
شاید رسد به کویِ تو این پاره ها به هم (آقا عبدالمولی) 🖤
قبل از تو چیزهایی از دست دادم و بعد از تو همه چیز را از دست خواهم داد. (غسان کنفانی) 🖤
در آغوشم بگیر که این شَب طولانی است و استخوان هایم خسته اند آپامه 🖤
موضوعات مرتبط: امیر خسرو دهلوی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
خبرم شده ست کامشَب سرِ یار خواهی آمد
سرِ من فدایِ راهی که سوار خواهی آمد
به لب آمده ست جانم، تو بیا که زنده مانم
پس ازان که من نمانم، به چه کار خواهی آمد؟
غم وُ غصّۀ فراقت بکشم چنان که دانم
اگرم چو بخت روزی به کنار خواهی آمد
دل وُ جان ببُرد چَشمت به دو کعبتین وُ زین پس
دو جهانْت داد اگر تو به قمار خواهی آمد
منم وُ دلی وُ آهی رهِ تو درونِ این دِل
مَرو ایمن اندرین ره که فگار خواهی آمد
رُخِ خود بپوش، اگر نه رقمِ منجّمان را
زِ حسابِ هشتم اختر به شمار خواهی آمد
مِیِ تُست خونِ خَلقی وُ همی خوری دمادم
مخور این قدح که فردا به خمار خواهی آمد
همه آهوانِ صحرا سرِ خود نهاده بر کف
به امیدِ آنکه روزی به شکار خواهی آمد
به یک آمدن ببُردی دِل وُ جانِ صد چو خسرو
که زیَد اگر بدینسان دو سه بار خواهی آمد 🌷
پ.ن:
به زیرِ لب حدیثِ تلخ، کآن بیدادگر دارد
بوَد زهری که بهرِ کُشتنِ ما در شکر دارد
بلایِ هجر وُ دردِ اشتیاقِ پیرِ کنعانی
کسی داند که چون یوسف عزیزی در سفر دارد (وحشی بافقی) 🖤
پ.ن۲:
به صحراىِ عَدَم روزى كه خود را خاك مى ديدم
چو لاله داغِ مِهرش در دلِ صد چاك مى ديدم
به گريه نقشِ غير از چشمِ گريان پاك مى كردم
جمالِ باكمالت را به چشمِ پاك مى ديدم (نویدی شیرازی) 🖤
تو تنها تَسَلایِ منی. آن دَم که احساس می کنم تنهایی مَرا می خورَد، حضورِ تو در کنارم تَجلّی می یابد. لحظاتی هست که می دانیم میانِ ما و آنان که دوستشان داریم، هیچ فاصله ای نیست. - جبران خلیل جبران - نامه های عاشقانه یک پیامبر 🖤
موضوعات مرتبط: امیر خسرو دهلوی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
عمر به پایان رسید در هوسِ رویِ دوست
برگِ صبوری کراست بی رُخِ نیکویِ دوست
گر همه عالم شوند منکرِ ما، گو، شوید
دور نخواهیم شد ما زِ سرِ کویِ دوست
قبلۀ اسلامیان کعبه بوَد در جهان
قبلۀ عُشاق نیست جُز خمِ ابرویِ دوست
ای نفسِ صبحدم، گر نهی آنجا قدم
خسته دلم را بجو در شکنِ مویِ دوست
جان بفشانم زِ شوق در رهِ بادِ صبا
گر برساند به ما صبحدمی بویِ دوست
روزِ قیامت که خلق روی به هر سو کنند
خسرو مسکین نکرد میل به جُز سویِ دوست 🌷
موضوعات مرتبط: امیر خسرو دهلوی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
گر یار به دِل درون نباشد*
صبر از دلِ من برون نباشد
بی خواب وُ قرار ماندم، آری
دلِ گمشده را سکون نباشد
گر صبر کُنیم، جان توان بُرد
لیکن چه کنیم چون نباشد؟
ای دوست، زِ گریه هم بماندم
کاندر تنِ مُرده خون نباشد
دِل بُرد زِ خسرو آرزویت
جان بُرد، ولی کنون نباشد 🌷
موضوعات مرتبط: امیر خسرو دهلوی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
بیا بیا که مرا طاقتِ جُدایی نیست
رها مکن که دِلم را زِ غَم رهایی نیست
دلم ببردی وُ گر سَر جُدا کنی زِ تنم
به جانِ تو که دِلم را سرِ جُدایی نیست
بریز جرعه که هنگامۀ غَمت گرم است
بگیر باده که هنگامِ پارسایی نیست
اگر ربوده به زُلفِ تو شد دِلم چه عجب
چو کارِ زُلفِ تو، الا که دلربایی نیست
بر آبِ دیده روانیِ تو همی خواهم
اگر چه آبِ مرا بر درت روایی نیست
مرا بپرسی کاخر مرا زِ تو غَم نیست
اگر نیایی هست وُ اگر بیایی نیست
به بنده خسرو بوسی بده مکن حکمت
که بنده نیز حکیم است، اگر سنایی نیست 🌷
پ.ن:
هنگامی که تو را به یاد می آورم و از تو می نویسم، قلم در دستم به گُلِ سُرخ تبدیل می شود. (غادة السمان) ❤️
پ.ن۲:
تا تبِ عِشق آتشم را داد سَر در سوختن
پنبه شد خاکستر از شورِ مکرّر سوختن
با وجودِ وصل در بزمِ حضورم بار نیست
بشنو از پروانه دیگر قصّهٔ پَر سوختن
شَب به دِل گفتم: چه باشد آبرویِ زندگی
گفت چون پروانه در آغوشِ دلبر سوختن (بیدل دهلوی) ❤️
پ.ن۳:
بينِ اين دو تا، يكى رو انتخاب مى كنم: يا همۀ تو رو دوست دارم آپامه، يا؛ تو رو به اندازۀ همه دوست دارم!! و آنگاه که تو را بیاد بیاورم، کلمات میانِ سطرها شکوفه می دهند. ❤️
| آهنگساز: محسن حسینی |
| با صدای: جمال الدین منبری؛ تاریخ انتشار: ؟ |
| 🎼 دانلود تصنیف زیبای رهایی با کیفیت عالی 🎼 |
موضوعات مرتبط: 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، امیر خسرو دهلوی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷 ، استاد جمال الدّین منبری (آهنگساز، خواننده) 🇮🇷
در رهِ عِشق از بلا آزاد نتوان زیستن
تا غمش در سینه باشد، شاد نتوان زیستن
دشمنی چون عِشق در بنیادِ دِل افشرده پای
بر امیدِ صبرِ بی بنیاد نتوان زیستن
قوتِ جانِ من تویی، چند از صبا بویی وُ بس؟
آخر این کس مُردن است، از باد نتوان زیستن
دِل مرا شاهد پرست وُ نازِ آن بدخو بلا
با چنین دِل از بلا آزاد نتوان زیستن
من به جانْ مرغِ اسیر وُ خلق گوید صبر کن
ایمن اندر رشتۀ صیّاد نتوان زیستن
هر کجا گفتارِ شیرین رخنه در جان افگند
حاضرِ مُردن کم از فرهاد نتوان زیستن
گر چه من سختی کَشم، آخِر جفا را هم حد است
هم تو دانی کاندرین بیداد نتوان زیستن
روزگارِ من پریشان شد زِ یادِ زُلفِ تو
در چنین ویرانۀ آباد نتوان زیستن
جور کَش، خسرو! مَزن دم از جفایِ دوستان
روز وُ شَب با ناله وُ فریاد نتوان زیستن 🌷
موضوعات مرتبط: امیر خسرو دهلوی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
پری رویی که من حیرانِ اویم
به جان آمد دِل از هجرانِ اویم
رقیبا، دیدنم باری رها کن
دو روزه عمر، تا مهمانِ اویم
بگفتندش، فلان مُرد از غَمت، گفت
نخواهد مُرد چون من جانِ اویم
صبا هم بر شکست از ما که روزی
نیارد بویی از بستانِ اویم
چو مُردم تشنه من در وادیِ هجر
چه سود ار چشمۀ حیوانِ اویم؟
زِ زُلفش دِل همی جُستم، دلم گفت
که زانِ تو نیّم، من زانِ اویم
چو بر خسرو سیاست راند، گفتم
که با تو گفت من سلطانِ اویم 🌷
پ.ن:
دوزخِ نقد است دور از وصلِ جانان زیستن
بی تو صبحم شامِ مرگ وُ شامِ من روزِ جزاست (بیدل دهلوی) 🖤
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من نخواهم ایستاد رو به روی تو
جُز برایِ بوسه دادن (هوشنگ ابتهاج) 🖤
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به تو باز خواهم گشت
بسانِ یتیمی به تنها پناهگاهش (غسان کنفانی) 🖤
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نگرانم از اینکه جهان
تقسیم شده است
به دو نیم
نیمی تو، نیمی نگرانی هایم (عدنان الصائغ) 🖤
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با این همه، دوستت دارم
می خواهم بگویم تَنها تنِ تو از تنم تَن می سازد
می خواهَم بگویم
تنها تو زخمِ زندگی را می بندی (الن برن) 🖤
موضوعات مرتبط: امیر خسرو دهلوی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
من وُ پیچاکِ زُلفِ آن بت وُ بیداریِ شَب ها
کجا خسپد کسی کِش می خلد در سینه عقرب ها
همه شَب در تبِ غَم می پَزَم با زُلفِ او حالی
چه سوداهاست این یارب که با خود می پَزَم شَب ها
گهی غَم می خورم، گه خون وُ می سوزم به صد زاری
چو پرهیزی ندارم، جان نخواهم بُرد از این تب ها
چه بودی گر در آن کافر، جَوی بودی مسلمانی
چنین کز یاربم می خیزد از هر خانه یارب ها
دعایِ دوستی از خون نویسند اهلِ درد وُ من
به خونِ دیده دشنامی که نشنیدم ازان لب ها
زِ خونِ دِل وضو سازم، چو آرم سویِ او سجده*
بود عشّاق را، آری، بسی زینگونه مذهب ها
به ناله آن نوایِ باربد برمی کَشد خسرو
که جان ها پایِ کوبان می جهد بیرون زِ قالب ها 🌷
پ.ن:
عشّاق اگر لقایِ ترا آرزو کنند
باید زِ خونِ خویشتن اوّل وضو کنند (وفایی شوشتری) ❤️
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به خونِ دیده و دِل عاشِق ار وضو نکند
به کیشِ عِشق نمازش نمی شود مقبول (ذوقی اردستانی) ❤️
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جمعی نظر به مُصحفِ رُخسارِ او کنند
که از خونِ دِل چو دیدۀ عاشِق وضو کنند (آفرین لاهوری) ❤️
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
"قائم" نمازِ عشقِ بُتان منصبِ تو نیست
ای بی خبر زِ خونِ خود اینجا وضو کنند (قیامالدین متخلص به قائم) ❤️
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گو همه شَب نماز کن کی به قبولِ او رسد
تا نبوَد زِ خونِ دلِ عاشقِ او وضویِ او (آشفته شیرازی) ❤️
موضوعات مرتبط: امیر خسرو دهلوی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
چِه داغهاست که بر سینۀ فگارم نیست
چِه دردهاست که بر جانِ بی قرارم نیست
دِلم زِ کوشش خون گشت وُ کامِ دِل نرسید
چه سود دارد بخشش، چو بخت یارم نیست
به خاکِ کوی بسازم، چو خاکِ یار نیَم
بر آستانه بمیرم چو پیش بارم نیست
خوشم به دولتِ خواری وُ مُلکِ تنهایی
که التفات کسی را به روزگارم نیست
مرا مپرس که دردم نهان نخواهد ماند
که اعتماد برین چشمِ اشکبارم نیست
نفس به آخِرم آمد، ازان دهن سخنی!
که بهرِ کویِ عَدَم، هیچ یادگارم نیست
ملامتش رسد از خونم، این همی کُشدم
وگرنه بیم زِ شمشیرِ آبدارم نیست
زِ بس که در دلِ خسرو سواریَش ننشست
به عمر یک نفسی بر پیِ غبارم نیست 🌷
پ.ن:
عِشق می ورزم نهانی، با تو وُ دانم که دانی
آری آری عِشق ورزیدن خوش است، امّا نهانی
سرّ دِل سربسته بهتر، سوزِ عِشق آهسته خوش تر
مخلص از این درد کمتر ناله کن، تا می توانی (مخلص کاشانی) 🖤
پ.ن۲:
طوری رفت که انگار هرگز نبوده ام.. 💔
| آهنگساز: محمّد اصفهانی؛ تنظیم: علی کهن دیری |
| با صدای: بی کلام؛ تاریخ انتشار: ۱۳۷۸ |
| 🎼 دانلود آهنگ زیبای به یادت با کیفیت عالی 🎼 |
موضوعات مرتبط: 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، امیر خسرو دهلوی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷 ، زنده یاد استاد آندره آرزومانیان (آهنگساز) 🇮🇷 ، دکتر محمّد اصفهانی (آهنگساز، خواننده) 🇮🇷 ، استاد علیرضا کهن دیری (آهنگساز) 🇮🇷
زین پیشتر چنین دلت از سنگ وُ رو نبود
و آزارِ دوستانت برین گونه خو نبود
پیوسته عادتِ تو چنین بوَد در بدی
یا خود همیشه عادتِ خوبان نکو نبود
آن کیست کو بدید در آن روی یک نظر؟*
وانگاه تا بزیست در آن آرزو نبود
لاغر تنِ مرا زِ خمِ زُلف وارهان
انگار کت بِه زُلف یکی تارِ مو نبود
دِل را فسانۀ تو زِ ره بُرد، ورنه هیچ
دیوانۀ مرا سرِ این گفتگو نبود
آخِر بر آبِ چشمِ مَنَت نیز دِل بسوخت
گیرم که خود مرا بِه درت آبرو نبود
ای دِل، سپاس دار که گر دوست جور کرد*
از بختِ نامساعدِ من بود، از او نبود
مُشکم زِ زُلفِ غیر چه آوردی، ای صبا؟
در کویِ آن نگار مگر خاکِ کو نبود
خسرو بِه درد خو کن و با بی دِلی بساز
گر گویمت که دِل بِه کجا رفت، گو «نبود» 🌷
موضوعات مرتبط: امیر خسرو دهلوی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
یارب، غمِ آن سرو خرامان بِه که گویم؟*
دِل نیست به دستم، سخنِ جان بِه که گویم؟
آه از دلِ من، دود برآرد همه شَب، آه*
کاین سوختگیِ غمِ هجران، بِه که گویم؟
افسانۀ من ناخوش وُ کس محرمِ آن نیست
اندک نبود، صبرِ فراوان بِه که گویم؟
خونابۀ پیدا همه بینند خود از چشم
احوالِ جگر خوردنِ پنهان بِه که گویم؟
دردی ست در این سینه که همدرد شناسند
بی درد چو باور نکند، آن بِه که گویم؟
خوابش نگرم جان بِه لب آمد که برون ده
من نیم شَب آن خوابِ پریشان بِه که گویم؟
دشنام دهد دشمن وُ تشنیع زند دوست
چندین شنوم از که وُ چندان بِه که گویم؟
من قصّه دهم شرح وُ زِ مستی ننهد گوش
آن زود کُشِ دیر پشیمان، بِه که گویم؟
بلبل بکند ناله چو خسرو بِه سحرگاه
چون نشنود آن سرو خرامان، بِه که گویم؟ 🌷
موضوعات مرتبط: امیر خسرو دهلوی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
دیوانه کرد زُلفِ تو در یِک نظر مرا
فریاد ازان دو سلسلۀ مشکِ تر مرا
سنگین دلِ تو سخت تر از سنگِ مرمر است
کوهِ غَم است بر دِل ازان سنگ، مر مرا
دی غمزۀ تو کرد اشارت بِه سویِ لب
تا بوسه ای دهد زِ شکر خوبتر مرا
رویت گُل وُ لبت شکر وُ این عجب که نیست
جُز دردِ سر بِه حاصل ازان گُل شکر مرا
گفتم لبِ ترا که مرا عشوه ای بده
از خود نداد عشوه کسی را مگر مرا
چون من ترا درونِ دلِ خویش داشتم
آخر چِه دشنه داشته ای در جگر مرا
با خسروت شمارِ وصال است هر شبی
یک شَب هم از طفیلیِ خسرو شِمُر مرا 🌷
موضوعات مرتبط: امیر خسرو دهلوی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
دلبرا، عمریست تا من دوست می دارم ترا
در غمت می سوزم وُ گفتن نمی یارم ترا
وایِ بر من کز غمت می میرم وُ جان می دهم
واگهی نیست از دلِ افگارِ بیمارم ترا
ای بِه تو روشن دو چَشمم گر در آری سَر بِه من
از عزیزی همچو نورِ دیده می دارم ترا
داری اندر سَر که بگذاری مرا وُ من بر آنک
در جمیعِ عمرِ خویش از دست نگذارم ترا
خواری وُ آزار بَر من، گر بِه تیغ آید زِ تو
خارم اندر دیده، گر با گُل بیازارم ترا
یک زمان از پای ننشینم بِه جست و جویِ تو
یا کنم سَر را فدایت، یا بِه دست آرم ترا
نیست شرط، ای دوست، با یارانِ دیرینت جفا
شرم دار آخر که من یارِ وفادارم ترا 🌷
پ.ن:
عمریست تا بِه یادِ لبت خونِ هم خورند
شاید بِه بوسه ای کنی از هم جُدا لبم
از بس که جوش می زندم درد وُ غَم زِ دِل
تا آسمان زِ قطرۀ خونی لبالبم (آقاتقی معرّف صفاهانی) ❤️
موضوعات مرتبط: امیر خسرو دهلوی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
سروی چو تو در اُچه وُ در تتّه نباشد
گُل مثلِ رُخِ خوبِ تو البته نباشد
دوزیم قبا بهرِ قدّت از گُلِ سوری
تا خلعتِ زیبایِ تو از لتّه نباشد
این شکل وُ شمایل که تو کافر بچه داری
در چین وُ ختا وُ ختن وُ ختّه نباشد
بدخواهِ ترا در دو جهان رویِ سیه باد
در دیدۀ خصمِ تو بِه جُز متّه نباشد
در جنّت وُ فردوس کسی را نگذارند
تا داغِ غلامیِ تواش پتّه نباشد
سلطانیِ مسکین نکند میل بِه جنّت
در صحنِ بهشت ار طبقِ بتّه نباشد
از پشتِ رقیبِ تو کَشم تسمۀ چندین
تا گنجفۀ اسپِ تو از پتّه نباشد
چون موی شد از فکرِ میانت تنِ خسرو
تا همچو رقیبت خنک وُ کتّه نباشد 🌷
موضوعات مرتبط: امیر خسرو دهلوی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
عمرم در آرزویِ تو رفته ست وُ می رود
صبرم بِه جستجویِ تو رفته ست وُ می رود
رفتی وُ بویِ زُلفِ تو ماند وُ هزار دِل
دنبالِ تو بِه بویِ تو رفته ست وُ می رود
سویِ درِ تو رهبرِ جان هایِ عاشِقان
بادی که آن بِه کویِ تو رفته ست وُ می رود
خونابه ایست از دلِ همچون منی دگر
آبی که آن بِه جویِ تو رفته ست وُ می رود
باری قصاص بهرِ چِه آموزدت قریب؟
کاین شیوه ها زِ خویِ تو رفته ست وُ می رود
در جان همی روَد سخن وُ من نهاده گوش
هر جا که گفتگویِ تو رفته ست وُ می رود
درکَش عنان که چون سرِ خسرو هزار پیش
پیشت زِ عشقِ رویِ تو رفته ست وُ می رود 🌷
پ.ن:
تو، خنجری فرو رفته در گوشتِ خاطراتِ منی. (غاده السمان) 🖤
پ.ن۲:
گلِ عِشقت را در وجودم کاشتی و بدونِ مراقبت از آن رفتی! و من با دستانِ خودم، تا وقتی که همه بهم بگن، خدا رحمتش کنه، آن را حفظ می کنم. 🖤
موضوعات مرتبط: امیر خسرو دهلوی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
بیا بیا که مرا طاقتِ جُدایی نیست*
رها مکن که دِلم را زِ غَم رهایی نیست
دِلم ببردی وُ گر سَر جُدا کنی زِ تنم*
بِه جانِ تو که دِلم را سرِ جُدایی نیست
بریز جرعه که هنگامۀ غَمت گرم است
بگیر باده که هنگامِ پارسایی نیست
اگر ربوده بِه زُلفِ تو شُد دِلم چِه عجب
چو کارِ زُلفِ تو، الّا که دلربایی نیست
بر آبِ دیده روانیِ تو همی خواهم
اگر چِه آبِ مرا بر درت روایی نیست
مرا بپرسی کاخر مرا زِ تو غَم نیست
اگر نیایی هست وُ اگر بیایی نیست
بِه بنده خسرو بوسی بده مکُن حکمت
که بنده نیز حکیم است، اگر سنایی نیست 🌷
پ.ن:
در راهِ او نشستیم، چندان که خاک گشتیم
زین بیشتر چِه باشد، صبرآزماییِ ما
گر در قفس بمیریم، زان بِه که اوج گیریم
بی بال وُ پر اسیریم، آه از رهاییِ ما (بیدل دهلوی) 🖤
موضوعات مرتبط: امیر خسرو دهلوی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
ساقیا، مِی ده که بیرون سبزه هایِ تر دمید
چون خطّ سبزِ جوانان نغز وُ جان پرور دمید
در خیالت، ای خیالِ ابروانت ماهِ عید
اذهبا قبلی و روحی، بیننا بعدِ بعید
مثلِ رویت در بنی آدم کسی هرگز ندید
دستِ نقاشِ ازل تا نقشِ آدم بَر کشید
بادِ صبح از خاکِ کویت مژه ای می داد دوش
آبِ چَشمم بر سرِ کویش بِه هر سو می دوید
ای نصیحت گو، برو، از من چِه می خواهی که نیست
در من این مذهب که روزی شیخ باشم یا مرید
گر جهانی بر سر آیندم بِه شمشیرِ جفا
هیچکس پیوندِ من از دوست نتواند بُرید
دوستان گویند خسرو را ملامت در وفاست
ای عزیزان، هر نفس یاری دگر نتوان گزید 🌷
موضوعات مرتبط: امیر خسرو دهلوی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
سخن می گفتم از لبهاش، در کامم زبان گُم شد*
گرفتم ناگهان نامش، حدیثم در دهان گُم شد
دلِ گُم گشته را در خمِ زُلفش همی جستم
که ناگه چشمِ بدخویش سویِ جان رفت وُ جان گُم شد
ندانم دی کی آمد، کی زِ پیشم رفت، کان ساعت
هنوز او بود پیشِ من که هوشم پیش ازان گُم شد
نهادند اهلِ طاعت دست وُ پایِ زُهد را، لیکن
چو دیدند آن کرشمه، دست وُ پایِ همگنان گُم شد
چِه جای طعنه، گر در خانه نارم یاد در کوئی
که در هر ذرّه در کویش هزاران خان وُ مان گُم شد
من اندرِ عِشق خواهم مُرد وُ کِی جان می برد هر کس*
از آن وادی که در وی صد هزاران کاروان گُم شد
درِ مقصود بر عشّاقِ مسکین باز کی گردد
چو در خاک درِ خوبان کلیدِ بختشان گُم شد
مرا گویند، بدگویان جهان خور، غَم مخور چندین
چو خسرو گُم شد اندر خود، حسابِ آن جهان گُم شد 🌷
موضوعات مرتبط: امیر خسرو دهلوی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
آبِ حیاتِ من که نم از من دریغ داشت
خاکِ رهش شدم، قدم از من دریغ داشت
من هر شَبی نشسته زِ هجرش بِه روزِ غَم*
او پرسشی بِه روزِ غَم، از من دریغ داشت
گه گه بِه بویِ او شدمی زنده پیش ازین
آن نیز بادِ صبحدم، از من دریغ داشت
گشتم زِ فرق تا بِه قدم حلقه چون رکاب
وان شهسوارِ من، قدم از من دریغ داشت
بر دیگران نوشت بسی نامۀ وفا*
در حاشیه سلام هم، از من دریغ داشت
صد دوست بیش کُشت، نه من نیز دوستم؟
آخِر چِه شد که این کَرَم، از من دریغ داشت
من در سرِ قلم زدم آتش زِ دود آه
او دودۀ سرِ قلم، از من دریغ داشت
کاغذ مگر نماند که آن ناخدایِ ترس
از نوکِ خامه یِک رقم، از من دریغ داشت
کردند اگر وفا کم وُ گر بیش نیکوان*
او هر چِه هست بیش وُ کم، از من دریغ داشت
خسرو چگونه بند کند صبر را که یار
مویی زِ زُلفِ خم بِه خم، از من دریغ داشت 🌷
پ.ن:
کجایی خود که یِک دم نیستی از چشمِ تر بیرون
بدین سان هم مکن بیمارِ خود را از نظر بیرون
مكن منعِ من ای ناصح زِ سودایِ خطّ خوبان
که این سودا مرا هرگز نخواهد شد زِ سَر بیرون
┄┅─═◈═─┅┄
دردا که دِلم خون شد وُ بر من نظرت نیست
جا در دلِ من داری وُ از من خبرت نیست
جُز عشقِ بتان نیست تو را کار، نویدی
عیبت همه این است که جُز این هنرت نیست
┄┅─═◈═─┅┄
در هجرِ تو روزم شَب وُ شَب هم روز است
روزم سیه از دردِ دلِ پُر سوز است
شَب شعلۀ آهِ من جهان افروز است
یعنی نه شَبم شَب وُ نه روزم روز است (نویدی شیرازی) 🖤
موضوعات مرتبط: امیر خسرو دهلوی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷 ، عبدی بیگ نویدی شیرازی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
از اشکِ من بِه کویت جُز سُرخ گُل نروید*
زان گُل که بویت آید، میرد کسی که بوید
جایی که از لبِ تو بارانِ بوسه بارد*
دِل غنچه غنچه خیزد، جان خوشه خوشه روید
چَشمم که خورد خونم، از بس که خون گرفتش*
خود ریخت خونِ خود را بی آنکه کس نجوید
جانم فداش، چون او خود را بِه خشم سازد*
با جمله در حکایت، با من سخن نگوید
زین غَم که از جُدایی خسرو بِه سینه دارد*
شاید که بر تنِ او، هر مویِ او بموید 🌷
پ.ن:
از شوق، دو صد بوسه زنم، بر دهنِ خویش
هر گاه که نامِ تو برآید بِه زبانم
┄┅─═◈═─┅┄
بی گُلِ رویِ تو چون غنچه دِلم تنگ آمد
بیمِ آنست که بر خویش گریبان بدرم (جلال الدّین عضد یزدی) 🖤
پ.ن۲:
ای پیرهن آهسته بزن بوسه بر اعضاش
كان خرمنِ گُل طاقتِ آزار ندارد
مائیم وُ تنی سوده که آسودگیش نیست
مائیم وُ دِلی خسته که دلدار ندارد (عبدالله الفت) 🖤
پ.ن۳:
آنقدر هَمرَهی از طالعِ خود می خواهم
که پُر از بوسه کنم چاهِ زَنَخدانِ ترا
دِلم از موجِ تپیدن نپذیرد آرام
تا بِه دندان نگزم سیبِ زَنَخدانِ ترا
┄┅─═◈═─┅┄
بوسه هر چند که در کیشِ محبَّت کُفرست
کیست لبهایِ ترا بیند وُ طامع نشود؟
این لبِ بوسه فریبی که ترا داده خدا
ترسم آیینه بِه دیدن زِ تو قانع نشود (صائب تبریزی) 🖤
پ.ن۴:
اگر دادم بهایِ بوسه اش جان
هر دو عالم سود کردم زین تجارت
┄┅─═◈═─┅┄
لبِ تو قیمتِ یِک بوسه را دو صد جان گفت
اگر بدیده انصاف بینی ارزان گفت (دولتشاه قاجار) 🖤
موضوعات مرتبط: امیر خسرو دهلوی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
در سَرم تا زِ سرِ زُلفِ تو سودایی هست*
دلِ شیدایِ مرا با تو تمنّایی هست
در ره عِشق منه زاهدِ بیچاره قدم
گر زِ بیگانه وُ خویشت غَم وُ پروایی هست
دِل که از غمزه ربودی بِه سرِ زُلفِ سیاه
گر چِه دزدی ست سیه کار، دِل آسایی هست
باغبان تا گُلِ صد برگِ رُخِ خوبِ تو دید*
در چمن بیش نگوید گُلِ رعنایی هست
هندویِ خالِ مبارک بِه رُخت مقبل شد
گشت پرویز که در سلکِ تو لالایی هست
هر شَبی در غمِ هجرت شبِ یلداست 🍉 مرا*
که بِه سالی بِه جهان یِک شبِ یلدایی 🍉 هست
چوبِ خشک است بِه پیشِ قدّ تو هر سروی
گر چِه او را بِه چمن قامت وُ بالایی هست
مُردم از حسرتِ دیدار وُ نگفتی روزی*
که مرا سوختۀ غشم زده رسوایی هست
دعویِ هستی وُ ناموس مکن، خسرو، هیچ
تا ترا میلِ نظر بر رُخِ زیبایی هست 🌷
موضوعات مرتبط: امیر خسرو دهلوی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
دِل زِ تن بُردی وُ در جانی هنوز*
دردها دادی وُ درمانی هنوز
آشکارا سینه ام بشکافتی*
همچنان در سینه پنهانی هنوز
مُلکِ دِل کردی خراب از تیغِ کین*
واندرین ویرانه سلطانی هنوز
هر دو عالم، قیمتِ خود گفته ای*
نرخ بالا کن که ارزانی هنوز
خونِ کس یارب نگیرد دامنت*
گر چِه در خون نی پشیمانی هنوز
جور کردی سالها چون کافران*
بهرِ رحمت نامسلمانی هنوز
ما زِ گریه چون نمک بگداختیم*
تو بِه خنده شکرستانی هنوز
جان زِ بندِ کالبد آزاد گشت*
دِل بِه گیسویِ تو زندانی هنوز
پیری وُ شاهدپرستی ناخوش است*
خسروا تا کی پریشانی هنوز؟ 🌷
موضوعات مرتبط: امیر خسرو دهلوی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
خبرم رسید امشَب که نگار خواهی آمد*
سرِ من فدایِ راهی که سوار خواهی آمد
بِه لبم رسیده جانم، تو بیا که زنده مانم*
پس از آن که من نمانم، بِه چِه کار خواهی آمد
غم وُ غصۀ فراقت بکشد چنان که دانم*
اگرم چو بخت روزی بِه کنار خواهی آمد
منم وُ دلی وُ آهی ره تو درونِ این دِل*
مرو ایمن اندر این ره که فگار خواهی آمد
همه آهوانِ صحرا سرِ خود گرفته بر کف
بِه امّید آن که روزی بِه شکار خواهی آمد
کششی که عِشق دارد نگذاردت بدینسان*
بِه جنازه گر نیایی، بِه مزار خواهی آمد
بِه یک آمدن ربودی، دِل وُ دین وُ جانِ خسرو*
چِه شود اگر بدین سان دو سه بار خواهی آمد 🌷
موضوعات مرتبط: امیر خسرو دهلوی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
اثری نمانْد باقی، زِ من اَندر آرزویت
چِه کنم که سیر دیدن نتوان رُخِ نکویت
همه روز گردِ کویَت، همه شَب بر آستانت
غرضی جُز این ندارم، که نظر کنم بِه رویت
پس از این بِه دیده خواهم بِه طوافِ کویَت آیم
که بِسود، تا بِه زانو قدمم بِه جست وُ جویت
بِه وفا که در پذیری که من از پیِ وفایت
دلِ خون گرفته کردم خورشِ سگانِ کویت
خِرد وُ ضمیر وُ هوش، دِل وُ جان وُ چشمِ من شد
زِ همه خیالْ خالی، بِه جُز از خیالِ رویت
من اگر نمی توانم حقّ خدمتِ زیادت
کم از آن که جانِ شیرین بدهم در آرزویت
زِ نسیمِ جانفزایت، دلِ مُرده زنده گردد
زِ کدام باغی ای جان که چنین خوش است بویت
بِه تنِ چو تارِ مویت نهی ار دو صد جهان غَم
ندهم بِه هیچ حالی دو جهان بِه تارِ مویت
پس از این چِه جایِ آنت که زِ حالِ خود بگویم
که فسانه گشت خسرو بِه جهان زِ جستجویت 🌷
پ.ن:
شادم بِه مرگِ خود که هلاکِ تو می شوم
با زندگی خوشم که بمیرم برایِ تو (صائب تبریزی) 🖤
موضوعات مرتبط: امیر خسرو دهلوی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
در هجرِ توام کار بِه جُز آه وُ فغان نیست*
در پیشِ توام دان که زبانم بِه دهان نیست
بی دوست اگر خلق بِه جان می زید وُ سر
هم جان وُ سر دوست که ما را سرِ آن نیست
سهل است اگر هر دو جهان باز گذارند*
از بهرِ نگاری که چو او در دو جهان نیست
ما زنده بدوییم که جان می رود از ما*
بر وی که بِه معشوقه زید منّتِ آن نیست
مشنو سخنِ عاشِقی از هرزه زبانان*
کاین کارِ دِل است ای پسر و کارِ زبان نیست
گفتی که هم آغوشِ خیالم بِه چِه سانی
خوابِ خوشِ مجنون بِه برِ دوست نهان نیست
خسرو زِ تو گر دِل بستد صاحبِ حُسنی
خوش باش که یوسف بِه یکی قلب گران نیست 🌷
موضوعات مرتبط: امیر خسرو دهلوی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
عاشِق شدم وُ محرمِ این کار ندارم*
فریاد که غَم دارم وُ غمخوار ندارم
آن عیش که یاری دهدم صبر ندیدم*
وان بخت که پرسش کندم یار ندارم
بسیار شدم عاشق وُ دیوانه از این بیش*
آن صبر که هر بار بر این بار ندارم
یک سینه پُر از قصّۀ هجر است، ولیکن*
از تنگدلی طاقتِ گفتار ندارم
چون راز بُرون نفتدم از پَرده، که هر چند*
گویند مرا گِریه نگه دار، ندارم
این کوریِ چَشمم غمِ نادیدنِ یارست*
ورنه غمِ این چشمِ گُهربار ندارم
گویند که بیدار مدار این شَب غَم را*
اندازۀ من نیست که بیدار ندارم
دارم غمِ دیدارِ تو بسیار نه اندک*
لیکن غمِ خود اندک وُ بسیار ندارم
جانا، چو دلِ خسته بِه سودایِ تو دارم*
او داند وُ سودایِ تو، من کار ندارم
خونریزِ شگرف است لبت، سهل نگیرم*
مهمانِ عزیز است غَمت، خوار ندارم
دارم هوسِ زیستنی نیز، ولیکن*
پروانۀ آن لعلِ شکربار ندارم
مرگم زِ تو دور افکند، اندیشه ام اینست*
اندیشه از این جانِ گرفتار ندارم
خون شد دلِ خسرو زِ نگه داشتنِ راز*
چون هیچ کسی محرمِ اسرار ندارم 🌷
پ.ن:
افروختن وُ سوختن وُ جامه دریدن
پروانه زِ من، شمع زِ من، گُل زِ من آموخت (طالب آملی) 🕯
| آهنگساز: محمّد جواد ضرابیان |
| با صدای: علیرضا افتخاری؛ تاریخ انتشار: ۱۳۷۴ |
| 🎼 دانلود تصنیف زیبای ساز و آواز با کیفیت عالی 🎼 |
موضوعات مرتبط: 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، امیر خسرو دهلوی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷 ، استاد علیرضا افتخاری (خواننده) 🇮🇷
رفت یار وُ آرزویِ او زِ جانِ من نرفت*
نقشِ او از پیشِ چشمِ خون فشانِ من نرفت
کس بِه هجرانش چو جانِ مستمندِ من نسوخت*
کس بِه دنبالش بِه جُز اشکِ روانِ من نرفت
اندر آن ساعت که از پیشِ منِ شوریده بخت*
رفت آن بدخو، چِرا آن لحظه جانِ من نرفت؟
دِل زِ من دزدید وُ سرتا پایِ او جستم، نبود*
زیرِ زُلفش بود وُ در آنجا گمانِ من نرفت
آن زمان کآن قامتِ چون تیر بر من می گذشت*
وه! چرا پیکانی اندر استخوانِ من نرفت؟
بس که مرغِ نامه بر از آهِ خسرو، پَر بسوخت*
نامۀ دردم بدان نامهربانِ من نرفت 🌷
موضوعات مرتبط: امیر خسرو دهلوی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
چون تنِ آدم زِ گِل آراستند
خانۀ جان بهرِ دِل آراستند
آدمی آن است که در وی دِل است
ورنه، علف خانۀ آب وُ گِل است!
دِل نه همان قطرۀ خون است وُ بس
کز خور وُ آشام برآرد نفس
دِل اگر این مهرۀ آب وُ گِل است
خر هم از اقبالِ تو صاحب دِل است!
لیک دِل آن شد که هوایی در اوست
وز طرفی، بویِ وفایی در اوست
زنده بِه جان، خود همه حیوان بُود
زنده بِه دِل باش که عمر، آن بُود
زندگی ای جو زِ دلِ دردناک
زندگی کالبدی چیست؟ خاک
گر چِه دهان لقمه زِ انگشت خواست
ذوقِ دهان راست نه انگشت راست 🌷
موضوعات مرتبط: امیر خسرو دهلوی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
عاشِق وُ دیوانه ام، سلسلۀ یار کو؟*
سینه زِ هجران بسوخت، شربتِ دیدار کو؟
گر چِه گلستان خوش است، ور چِه چمن دلکش است
آن همه دیدم ولی، آن گُلِ رُخسار کو؟
نالۀ هر عاشِقی، از دلِ افگارِ خویش
از منِ مسکین مپرس، کآن دلِ افگار کو
نقشِ منِ بت پرست، هست بِه کُشتن سزا
تیغِ سیاست کجاست، بازویِ این کار کو؟
آه که دعویّ عِشق، پس غمِ جان چون بُود؟
دوستیِ جان گرفت، دوستیِ یار کو؟
وه که جمالی چنان، روزیِ این چَشم نیست
دیدۀ بیدار هست، دولتِ بیدار کو؟
بر سخنِ دردِ ما، گر چِه نهد گوشْ یار*
خسروِ بیچاره را طاقتِ گفتار کو؟ 🕯
موضوعات مرتبط: امیر خسرو دهلوی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
اثری نمانْد باقی زِ من اَندر آرزویت*
چِه کنم که سیر دیدن نتوان رُخِ نکویت
همه روز گردِ کویَت، همه شَب بر آستانت*
غرضی جُز این ندارم که نظر کنم بِه رویت
پس از این بِه دیده خواهم بِه طوافِ کویَت آیم
که بِسود، تا بِه زانو قدمم بِه جست و جویت
بِه وفا که درپذیری که من از پیِ وفایت
دِل خون گرفته کردم خورشِ سگانِ کویت
خِرد وُ ضمیر وُ هوشم، دِل وُ دیده نیز هم شد*
زِ همه خیالْ خالی، بِه جُز از خیالِ رویت
من اگر نمی توانم حقّ خدمتِ زیادت
کم از این که جانِ شیرین بدهم در آرزویت
زِ نسیم جانفزایت، دلِ مُرده زنده گردد*
زِ کدام باغی ای جان که چنین خوش است بویت
بِه تن چو تارِ مویت نهی ار دو صد جهان غَم
ندهم بِه هیچ حالی دو جهان بِه تارِ مویت
پس از این چِه جایِ آنت که زِ حالِ خود بگویم*
که فسانه گشت خسرو بِه جهان زِ جست و جویت 🌷
موضوعات مرتبط: امیر خسرو دهلوی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
( خواجوی کرمانی ) ❤️•ای روزگار، سخت گرفتی بر عاشقان! خیلی سخت•❤️
📚 از کتاب قبلۀ عالم، ژئوپلتیک ایران، ص۳۵، نوشته ی گراهام فولر، ترجمه ی عباس مخبر
( نیلوفر لاری پور ) 🖤•برای تو آپامه جانم•🖤
( مشرق تهرانی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( هوشنگ ابتهاج ) 🖤چشمانِ روزه دارم از تو، کی به افطارِ دیدنت میرسد آپامه؟•🖤
( صغیر اصفهانی ) 🖤•هنوز بی قرارِ نبودنت هستم؛ نگذار دلتنگی ام سنگین تر شود•🖤
( صائب جانمان ) 🖤•به تو دل دادم و دلتنگی حرفه ام شد•🖤
( رهی معیری ) 🖤•ببینمت، بغلت می کنم به اندازۀ صد سال آپامه•🖤
( محمد رسولی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( شکیب اصفهانی ) 🖤•لمسِ دستت را تصور می کنم آپامه•🖤
( شکیب اصفهانی ) 🖤•آسمان در هوایِ تو دیریست مثلِ چشمانِ من اشکبار است•🖤
( سعدی شیرازی ) 💙•صبح بخیر آپامه… تویی نخستین فکرِ هر صبحِ من•💙
( وحشی بافقی ) 🖤•اگر برای عشق تنها یک عید بود، آن عید همنامِ تو بود آپامه 💌•🖤
📚 از کتاب بر جاده های آبی سرخ، جلد دوم، ص۱۰۰ نوشته ی نادر ابراهیمی
( ژولیده نیشابوری ) 🪴 💙•خدایا! ما را با شادیِ عشق نیز آشنا کُن!•💙 🪴
( صائب جانم ) 💙•سلام بر کسانی که در ماهِ مهمانیِ خدا، دلهایِ خسته را اِحیا میکنند•💙
( اردلان سرفراز ) 🖤•برای تو آپامه•🖤
( سعدی شیرازی ) 🖤•بند میاد زبونم جلو چشمات؛ باخت دادم گمونم جلو چشمات•🖤
( طالب آملی ) 🖤•دوستت دارم تا حد حلول در پیراهنت، تا فنا در جانت•🖤
( کریم فکور ) 🖤•برای تو آپامه•🖤
( مولوی جان ) 🖤•راهی سُراغ داری تا بیشتر دوستَت بِدارَم آپامه؟•🖤
📚 از کتاب گزارش به خاک یونان، ص۲۸۴ نوشته ی نیکوس کازانتزاکیس
( بیدل دهلوی ) 🖤•در این پریشانیِ روزگار، مبادا فراموش کنی دوستت دارم•🖤
( عبید زاکانی ) 🕌 🌹 السلام علیک يا مولای یا صاحب الزمان 🌹 🕌
( لیلا کسری ) 🖤•آسیای سپهر، دور از تو هر شبم استخوان همی ساید•🖤
( رعدی آذرخشی ) 🖤•که بیش تر از آنچه باور کنی دوستت دارم آپامه•🖤
( فیض کاشانی ) 🖤•مرا بخوان یکبار با نگاهت، بارِ دوم با صدایت آپامه•🖤
( خواجوی کرمانی ) 🖤•تو مأمنِ مهربانِ زندگیِ من هستی آپامه•🖤
( سعدی شیرازی ) 🕌 🌹 🇮🇷 الله اکبر 🇮🇷 🌹 🕌
( محمود دولت آبادی ) ❤️•به زیرِ پا فِتَد آن دلی، که بَهرِ تو نَلرزد•❤️
صفحه اصلی 💯






































































































































































































































































































