مشرقِ صبحِ محبّت، دلِ آگاهِ من است
طرّۀ شـعـله پریشـان شدۀ آهِ من است
طایرانی که گرفـتـاریِ خود می طلبـنـد
یارب! آن دام نبینند که در راهِ من است 🌷
موضوعات مرتبط: ابراهیم سالک قزوینی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
نیست یک دِل که زِ احیایِ لبت خُرّم نیست
این اثر با نَفَسِ عیسیِ بِن مریم نیست
دامن از چشمِ تَر ای قبلۀ حاجات! مَکِش
کعبۀ حُسنی وُ این چشمه کم از زمزم نیست
قدمِ خضر زِ همراهیِ ما آبله زد
دِل طلبکارِ مُرادیست که در عالَم نیست
وقتِ خوش، خاطرِ خُرّم، لبِ خندان، دلِ شاد
آرزوئیست که در شأنِ بنی آدم نیست
دَمِ بی صرفه مکُن خرج، که با مُدّتِ عِشق
همه گر زندگیِ خضر بُوَد، یک دَم نیست!
فکرِ عشرت مکن امروز که در باغِ جهان
سُنبُلی سلسله گردان وُ گلی خُرّم نیست
نامۀ مِهر وُ وفا چند فرستی سالِک
به حریمی که در او بادِ صبا محرم نیست 🌷
موضوعات مرتبط: ابراهیم سالک قزوینی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
دور از رُخت چمن شده زندانِ من بیا
ای شَب نخفته غنچۀ خندانِ من بیا
تا دِل نبسته نقشِ هوس، عمرِ من مرو
تا جان نکرده عزمِ سفر، جانِ من بیا
شد روزِ عیشم از شبِ هجران سیاه تر
ای آفتابِ دیدۀ حیرانِ من بیا
تا صبر جایِ خود نگشودست در دِلم
ای خانه سوزِ طاقتِ پنهانِ من بیا
گُلهایِ داغ، رنگِ بهارِ جنون گرفت
دامن کشان بِه سیرِ گُلستانِ من بیا
گر می کِشد بِه شیوۀ عاشِق کُشی دِلت
شمشیر بسته تا درِ زندانِ من بیا
سالک چراغِ دِل بِه تو روشن کند مگر
ای شمعِ زندگی بِه شبستانِ من بیا 🌷
پ.ن:
چِه نویسم ای جفا جو، زِ دلِ خراب بی تو
که نبوده است کارش، بِه جُز اضطراب بی تو
تو وُ جلوه ها که هرگز، نرسد بِه یادت از من
من وُ چشمِ خونفشانی، که نکرده خواب بی تو (ساکت تبریزی) 🕯
موضوعات مرتبط: ابراهیم سالک قزوینی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
اگر بود در دِل سویدا تو بودی
وگر نور در چشمِ بینا تو بودی
دِلی از هوایِ تو خالی ندیدم
که از هر سویدا هویدا تو بودی
تو آموختی حُسن را دلربایی
یقین آنکه دِل بُرد از ما تو بودی
بِه خوبان تو سر رشتۀ ناز دادی
درین کارها کارفرما تو بودی
ندیدیم غیر از تو در هر دو عالم
همه لایِ نفی اند، الّا تو بودی
عباراتِ چشمِ سخنگو تو گشتی
اشاراتِ ابرویِ ایما تو بودی
چِه در عینِ انسان چِه در لعلِ خوبان
چو دیدیم، بینا وُ گویا تو بودی
زبان را نویدِ تکلّم تو دادی
نگه را مدارِ تماشا تو بودی
تمنّایِ وصلِ تو می کرد سالک
چو دیدیم، اصلِ تمنّا تو بودی 🌷
موضوعات مرتبط: ابراهیم سالک قزوینی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
هر کجا نالۀ من گرمِ برافروختن است*
بالِ پروانه، چراغی ست که در سوختن است
شعلۀ آتشِ تصویر چِه خواهد بودن
داغ در دستِ رقیبان، گُلِ واسوختن است
چشم بر عیبِ کسان داشتن از بینش نیست
سوزنِ هر مژه از بهرِ نظر دوختن است 🕯
موضوعات مرتبط: ابراهیم سالک قزوینی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
هر چِه داری در قمارِ عاشِقی بر سنگ زن؛ پیشِ رندان بهتر از صد بُردن است این باختن 🕯
موضوعات مرتبط: ابراهیم سالک قزوینی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
میانِ آشنایان یارِ دِلسوزی نمی بینم؛ غریبان را مگر پروانه شمعی بر مزار آرَد 🕯
موضوعات مرتبط: ابراهیم سالک قزوینی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
صد دجله خونِ دِل مژه ام تَر نمی کند
وقتم وفا بِه گردشِ ساغر نمی کند
گفتم هزار بار که گردم فدایِ تو*
امّا هزار حیف که باور نمی کند
پهلو چِه سان تهی کنم از داغ هایِ عِشق؟
شمشیر، اجتناب زِ جوهر نمی کند
بی شرمی اش کشنده تر از زهرِ قاتل است
خصمی که با تو جنگِ برابر نمی کند 🕯
موضوعات مرتبط: ابراهیم سالک قزوینی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
این چنین ها که تو آزاد، اسیریم اسیر؛ این قدَرها که تو معمور، خرابیم خراب! 🕯
موضوعات مرتبط: ابراهیم سالک قزوینی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
ناخوانده درید، نامه ام را
یعنی که جوابِ نامه جنگ است
کاریست زخم، بخیه زدن احتیاج نیست
بر صیدِ نیم کُشته، چِه جایِ ترحم است 🕯
پ.ن:
شکایت نامه هایم جمله کاغذ بادِ طفلان شد؛
هنوز از شوخِ بی پروایِ خود پیغام می خواهم! (باذل مشهدی) 🖤
موضوعات مرتبط: ابراهیم سالک قزوینی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
با خیالِ گُلرخی سر در کفن خواهیم کرد
تا قیامت عیش در یِک پیرهن خواهیم کرد. (میرزا نورالله نور اصفهانی) 🕯
🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
شُکرِ هجران چون نگویم، زانکه شبهایِ دراز
با خیالِ یار در یِک پیرهن خوابیده ام. (فرج الله شوشتری) 🪔
🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
با خیالِ یار در یِک پيرهن خوابيده ام،
بر ندارد سر زِ بالين هر که بيدارم کند! (صائب تبریزی) 🕯
🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
گُل بِه بستر تا نیفشانی نمی خوابی وُ من
شمع سان با شعله در یِک پیرهن خوابیده ام. (کلیم کاشانی) 🪔
🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
ازان عریان بسر می بُرد مجنون
که با معشوق در یِک پیرهن بود. (مشرقی مشهدی) 🕯
🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
با تو در یِک پیرهن، مانند بادامِ دو مغز
گر جدا باشیم در صورت، بِه معنی توأمیم. (سالک قزوینی) 🪔
🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
جدایی دیده ام بسیار در یِک پیرهن چندی
ترا با خود چو مغزِ توأمِ بادام می خواهم. (باذل مشهدی) 🕯
🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
جلوۀ پروانه در فانوس، چون شمعم گداخت
خویش را با یار در یِک پیرهن می خواستم. (نجیب کاشانی) 🪔
🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
بِه جایِ رشتهٔ پیراهنت ای کاش من باشم
بِه این تقریب شاید با تو در یِک پیرهن باشم. (حالتی ترکمان) 🕯
🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
چِه خوش باشد صبوحى با دِلارام
لبالب از قدح در دم كشيدن
چو غنچه هر دو در يِك پيرهنْ تنگ
بِه هم پيچيدن وُ در هم كشيدن. (سید حسن اردشیر) 🪔
🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹🔸🔹
هم آغوشِ خیالت دوش ای نازک بدن بودم
چنان بودم که گویی با تو در یِک پیرهن بودم. (حضوری قمی) 🕯
موضوعات مرتبط: میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، ابوطالب کلیم کاشانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، محمّد کاشانی متخلص به نجیب (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، ابراهیم سالک قزوینی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، میرزا ملک مشرقی مشهدی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
کاش یِک ذره زِ دِل گردِ کدورت می بُرد؛ این قَدَر اشک که از دیدۀ من می آید. 🕯
موضوعات مرتبط: ابراهیم سالک قزوینی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
گشته مغناطیسِ دِلها، در وفاداری دِلم؛ دِل ندارد، می نشیند هر که در پهلویِ من 🌷
موضوعات مرتبط: ابراهیم سالک قزوینی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
از رشک نخواهم که در آیینه ببیند؛ ترسم که شود محو وُ دهد بر دهنش بوس! 🌷
موضوعات مرتبط: ابراهیم سالک قزوینی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
بى روىِ تو، اى مردمِ كاشانۀ چَشم
پُر بادۀ حسرت است، پيمانۀ چَشم
تو جاىِ دگر گرفته اى منزل وُ من
بهرِ تو سفيد كرده ام، خانۀ چَشم. 🌷
موضوعات مرتبط: ابراهیم سالک قزوینی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
چو آن آتش که در شَبها، دلیلِ کاروان گردد؛ بِه منزل می رساند آه من، گُم کرده راهان را. 🌷
موضوعات مرتبط: ابراهیم سالک قزوینی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
چون نسوزم، از تغافل هایِ رنگ آمیزِ او؟؛ با حریفان چون گُل سرخ است وُ با ما آتش است. 🌷
موضوعات مرتبط: ابراهیم سالک قزوینی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
کسی پاسِ وفا چون من، ندارد بر سرِ کویش؛ بود بیدار اشکم، گر زمانی آه می خوابد. 🌷
موضوعات مرتبط: ابراهیم سالک قزوینی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
نقشِ بی جانیم وُ چَشم از گِریه پُر نم کرده ایم. 🌷
موضوعات مرتبط: ابراهیم سالک قزوینی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
از دمِ گرمی گلستان را سراپا سوختیم
ته بساطِ لاله بر دامانِ صحرا سوختیم
سوختیم وُ جوهرِ ما، بر کسی ظاهر نشد
چون چراغانِ شبِ مهتاب، بیجا سوختیم 🌷
پ.ن۱:
سوختم عمری وُ سوزم، بر کسی ظاهر نشد
طالعِ پروانهٔ، شمعِ مزارم داده اند. (سالک قزوینی) 🕯
پ.ن۲:
سوزِ عشقِ ما، بَرین دِلمردگان روشن نشد
چون چراغِ بزمِ نابینا، بِه کوری سوختیم. (حامد شیرازی) 🪔
پ.ن۳:
روشن نشد زِ آتشِ ما، چشمِ خانه اى
همچون چراغِ كور، بِه ويرانه سوختيم. (شاپور تهرانی) 🕯
پ.ن۴:
آبى نزد بر آتشِ ما، هيچ همدمى
در كوىِ يار، سخت غريبانه سوختيم. (فقیر دهلوی) 🪔
موضوعات مرتبط: ابراهیم سالک قزوینی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، میر رضی دانش مشهدی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، میر محمّد علی حامد شیرازی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، شرف الدین شاپور تهرانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، میر شمس الدین فقیر دهلوی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳
مَلَک را بال وُ پَر سوزد زِ آه صبحگاه من
حذر تا می توانی می کن از تاثیرِ آه من
گواه بی گناهی می شوم خود قاتلِ خود را
اگر در حشر گردد از نگاهی عذرخواه من
حقیقت چون نورزد با دلِ من غَم، که در عالم
زِ پیشِ هر که بگریزد، گریزد در پناه من 🌷
موضوعات مرتبط: ابراهیم سالک قزوینی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
بی تو از هم، همچو اوراقِ خزان پاشیده ام؛ ای بهارِ زندگی، این نسخه را شیرازه کُن. 🌷
موضوعات مرتبط: ابراهیم سالک قزوینی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
دور از رُخت، چمن شده زندانِ من بيا
ای شَب نخفته، غنچۀ خندانِ من بيا
تا دِل نبسته نقشِ هوس، عُمرِ من مرو*
تا جان نكرده عزمِ سفر، جانِ من بيا
شُد روزِ عيشم از شبِ هجران سياهتر
ای آفتابِ ديدۀ حيرانِ من بيا
تا صبرْ جایِ خود نگشوده است در دِلم*
ای خانه سوزِ طاقتِ پنهانِ من بيا
گُلهایِ داغ رنگِ بهارِ جنون گرفت
دامن كشان بِه سيرِ گُلستانِ من بيا
گر ميكشد بِه شيوۀ عاشِق كُشی دِلت
شمشير بسته تا درِ زندانِ من بيا
سالك چراغِ دِل بِه تو روشن كُند مگر
ای شمعِ زندگی بِه شبستانِ من بيا 🌷
موضوعات مرتبط: ابراهیم سالک قزوینی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
( میر افضل الدین ثابت ) 🕌 🌹 فقط حیدر امیرالمومنین است 🌹 🕌
( ابوالقاسم حالت ) 🖤•آغوشِ تو سایهگاهِ خستگیِ من است آپامه•🖤
( وحدت کردستانی ) 🖤•از من نپرس چه خبر؟؛ تو خود، شیرین ترین خبری•🖤
( صالحی مشهدی ) 🖤•باران میبارد احساسِ شدید و عمیقی دارم که کنارت باشم آپامه•🖤
( صائب جانمان ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( شاعر: در نسخه، نامعلوم است ) 🕌 🌹 میلاد امام جواد الائمه (ع) 🌹 🕌
( سعدی شیرازی ) 🖤•و به دیوارهایی که میانمان ساختی عکست را آویختم•🖤
( مسیح کاشانی ) 🖤•و گنج هایِ جهان، اگر تو نباشی غباری بیش نیست آپامه•🖤
( بیدل دهلوی ) 🖤•امّا قلبم، همین که تو ساکنِ آنی مرا کافیست•🖤
( فروغی بسطامی ) 🖤•دلم می خواهد آنقدر ببوسمت که تشنگیم تمام شود آپامه•🖤
( اهلی شیرازی ) 🖤•دوستت دارم تا حد حلول در پیراهنت، تا فنا در جانت، آپامه•🖤
( اسیر شهرستانی ) 🕌 🌹و شهادت می دهم که تو جان و مولایِ منی و تو آقایِ منی 🌹 🕌
( فریدون مشیری ) 🕌 🌹 فقط حیدر امیرالمومنین است 🌹 🕌
( حسین منزوی ) 🖤•چه می شد اگر با هم به ستاره ها نگاه می کردیم؟•🖤
( شرمی قزوینی ) 🖤•جانِ فراق دیده ام وصلِ تو آرزو کند•🖤
( صائب جانمان ) ❤️•میلاد حضرت مسیح پیامآورِ عشق و مهربانی مبارک•❤️
( نوذر پرنگ ) 🖤•گویی غم دل باختۀ قلبِ من است•🖤
( هاتف اصفهانی ) 🖤•در شبِ رغائب، نامِ تو مقدم بر همهٔ آرزوهایم بود آپامه•🖤
( امیری فیروزکوهی ) 🖤•آسمان در هوایِ تو دیریست مثلِ چشمانِ من اشکبار است•🖤
📚 از کتاب یادداشتهای روزانه نیما یوشیج، ص۵۱ به کوشش شراگیم یوشیج
📚 از کتاب یادداشتهای روزانه نیما یوشیج، ص۲۸۲ به کوشش شراگیم یوشیج
( استاد شهریار ) 🖤•جان رفت و ما به آرزویِ دل نمی رسیم•🖤
📚 از کتاب یادداشتهای روزانه نیما یوشیج، ص۸۷ به کوشش شراگیم یوشیج
📚 از کتاب یادداشتهای روزانه نیما یوشیج، ص۱۳۳ به کوشش شراگیم یوشیج
( عماد نسیمی ) 🖤•با هر طلوعِ خورشید و با هر نسیمی که می وزد، دوستت دارم آپامه•🖤
( فیاض لاهیجی ) 🖤•اگر نیایی تمامِ شبهایِ زندگانی ام زمستان است آپامه•🖤
💎 ( فیاض لاهیجی ) 💎
( عطار نیشابوری ) 🖤•و مگر عشق را جُز در هجران و فُرقت و غربت می توان آموخت؟•🖤
( صائب جانمان ) 🖤•دلتنگتم آپامه، درست مثلِ شبی که بی ماه بماند•🖤
( پابلو نرودا ) 🖤•وقتی تو می خندی آسمان از یادم می رود آپامه•🖤
صفحه اصلی 💯





































































































































































































































































































