🦋 همیشه شعر به راه و قافیه خوب است 🦋

💫 ♡چه باشد شعر؟! آهِ سینه سوزی کز جگر خیزد! جلال‌الدّین‌ میر‌آفتابی♡ 💫

🦋 همیشه شعر به راه و قافیه خوب است 🦋 | جمال‌ الدین سلمان ساوجی (شاعر روزگار ایلكانی) 🇮🇷

✍️ شعر همیشه خوب
🦋 همیشه شعر به راه و قافیه خوب است 🦋 💫 ♡چه باشد شعر؟! آهِ سینه سوزی کز جگر خیزد! جلال‌الدّین‌ میر‌آفتابی♡ 💫

ِ( سلمان ساوجی ) 🖤•چشم‌ هایِ تو مثلِ تنهاییِ خدا زیباست، نگاهم کن•🖤

خسته‌ ام ای یار وُ ندارم، طبیب
هیچ طبیبی نبود، چون حبیب

آه! که بیمارِ غمت، عرضِ حال
کرد وُ نفرمود جوابی، طبیب

یک هوسم هست، که در پایِ تو*
جان بدهم، کوریِ چشمِ رقیب

می‌ سپرم راهِ هوایت، به سَر
این ادب آن نیست، که داند، ادیب

از لبِ مجنون بشنو رازِ عِشق
حالتِ عشاق چه داند لبیب

عاشقِ مسکین، که غریب است وُ زار
گر بنوازیش، نباشد غریب

طالبِ وصلِ توام، امّا چه سود
سعیِ تو، سلمان، چو نباشد نصیب؟

گر طلبی ورنه نخواهد شدن
بهرِ کم وُ بیش نصیبت نصیب

تا زِ درِ بسته نگردی ملول
«نَصرُ مِنَ اللهِ و فَتحٍ قریب»
🌷


موضوعات مرتبط: جمال‌ الدین سلمان ساوجی (شاعر روزگار ایلكانی) 🇮🇷

تاريخ : سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( سلمان ساوجی ) 🖤•در نبودت، سه چیز به من هجوم می آورند: شب، حسرت، دلتنگی•🖤

هر ذرّه که عکسی، زِ رُخِ یار ندارد*
با طلعتِ خورشیدِ بقا، کار ندارد

کوه وُ کمر وُ دشت، پُر از نورِ تجلّی است
لیکن همه کس، طاقتِ دیدار ندارد

در دِل تویی وُ رازِ تو، غیر از تو وُ رازت
کس راه درین پردۀ اسرار ندارد

دامن مَکِش از من، که رفیق گُل نازک
خارست وُ گُل از صحبتِ او عار ندارد

بلبل همه شَب در غمِ گُل بر سرِ خارست
گو گُل مَطَلب، هر که سرِ خار ندارد

در آینه اش، جمله خلایق نگرانند
فی الجمله، یکی، زهرۀ گفتار ندارد

هر آینه دارد طرفِ رویِ تو، زنگار
آن آینه کیست، که زنگار ندارد؟

دریاب که افتاد، زِ ناگه، به دیارت
بیمار وُ غریب این دِل وُ تیمار ندارد

در چشمِ تو زهّاد نمایند، که چَشمت
مست است وُ غمِ مردمِ هشیار ندارد

دارم غمِ جان وُ دلِ بیمار وُ در این حال
آنکس کُنَدَم عیب، که بیمار ندارد

آورد به کفرِ شِکَنِ زُلفِ تو، سلمان
اقرار وُ بدین کیش، کس انکار ندارد
🌷


موضوعات مرتبط: جمال‌ الدین سلمان ساوجی (شاعر روزگار ایلكانی) 🇮🇷

تاريخ : دوشنبه بیستم اسفند ۱۴۰۳ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( سلمان ساوجی ) 🖤•خیالت برای لحظه‌ ای از برابر دیدگانم دور نشد و از میان نرفت•🖤

ما را به جُز خیالت، فکری دگر نباشد*
در هیچ سَر خیالی، زین خوبتر نباشد

کی شبروانِ کویت آرند ره به سویت
عکسی زِ شمعِ رویت، تا راهبر نباشد

ما با خیالِ رویت، منزل در آبِ دیده
کردیم تا کسی را، بر ما گذر نباشد

هرگز بدین طراوت، سرو وُ چمن نروید
هرگز بدین حلاوت، قند وُ شکر نباشد

در کویِ عشق باشد، جان را خطر اگر چه
جایی که عِشق باشد، جان را خطر نباشد
*

گر با تو بر سَر وُ زر، دارد کسی نزاعی
من ترکِ سَر بگویم، تا دردسر نباشد

دانم که آهِ ما را، باشد بسی اثرها
لیکن چِه سود وقتی، کز ما اثر نباشد؟

در خلوتی که عاشِق، بیند جمالِ جانان
باید که در میانه، غیر از نظر نباشد

چَشمت به غمزه هر دم، خونِ هزار عاشِق
ریزد چنانکه قطعاً کَس را خبر نباشد

از چشمِ خود ندارد، سلمان طمع که چَشمش
آبی زَنَد بر آتش، کآن بی‌ جگر نباشد
🌷

پ.ن:

پاییز است و من برگ‌ ها را با خیالت تنها قدم می زنم آپامه 🧡

🎵
آهنگساز: سهراب پورناظری
با صدای: علیرضا قربانی؛ تاریخ انتشار: ۱۳۹۰
🎼 دانلود آهنگ زیبای در کوی عشق با کیفیت عالی 🎼

موضوعات مرتبط: 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، جمال‌ الدین سلمان ساوجی (شاعر روزگار ایلكانی) 🇮🇷 ، علیرضا قربانی (خواننده) 🇮🇷

تاريخ : پنجشنبه یکم آذر ۱۴۰۳ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

💎 (  سلمان‌ ساوجی  ) 💎

حاشا که من بنالم، ور تن شود چو نالم
من نی نیم که هر دم، از دستِ دوست نالم

گر خونِ دِل خورندم، چون جامِ مِی بخندم
ور سرزنش کنندم، چون شاخِ رَز ننالم

آسودگان چِه دانند، احوالِ دردمندان؟
آشفته حال داند، آشفتگیِ حالم

پروانه وار خواهم، پرواز کرد لیکن
کو آن مجالِ قُربم؟ کو آن فِراغِ بالم؟

بویِ شما شنیدم، کز شوق می‌ دهم جان*
دیر است تا بدان بو، دم می‌ دهد شمالم

گر چِه دِلم شکستی، در زُلفِ خویش بستی*
مرغِ شکسته بالم، لیکن خجسته فالم

من صد ورق حکایت، از هر نَمَط چو بلبل
دارم ولی ندارد، گُل برگ قیل وُ قالم

بیمارم وُ ندارم، بر سَر بِه غیر دیده*
یاری که ریزد آبی، بر آتشِ ملالم

سلمان مرا همین بس، کز پیشِ دوست هر شَب
بر عادتِ عبادت، آید بِه سَر خیالم
🌷


موضوعات مرتبط: جمال‌ الدین سلمان ساوجی (شاعر روزگار ایلكانی) 🇮🇷

تاريخ : یکشنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۳ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( سلمان‌ ساوجی ) 🪴 💙•بگذار امیدواری، در سیاه ترین روزها، هنر تو باشد•💙 🪴

بر دمد صبحِ نشاط از مطلعِ جان، غَم مخور
وین شبِ سودا رسد روزی بِه پایان، غَم مخور

ای دلِ سر گشته دورِ غَم نماند پایدار
گر غَمی پیش آمدت هم، بگذرد آن، غَم مخور

تا قیامت زِ آتشِ رویش نخواهی سوختن*
بر تو گردد روزی اين آتش گلستان، غَم مخور

گر سرت خود در سرِ سودایِ زُلفش می‌ رود*
زآن سرِ مویی مکن خاطر پریشان، غَم مخور

پای در میدانِ عِشق اَر می‌ نهی مردانه نِهْ*
از بلایِ سَر مترس از آفتِ جان، غَم مخور

خودپرستان را غمِ ناموس دامنگیر شد
لااُبالی شو زِ خود دامن برافشان، غَم مخور

هیچ کار از کعبه وُ بتخانه نگشاید مرا*
گِرد کویِ یار گَرد، از کفر وُ ایمان، غَم مخور

توبه از مِی کردن وُ خوردنْ غمِ مِی تا بِه‌ کی؟
آشکارا مِی بِه شادی نوش وُ پنهان، غَم مخور

آبِ چَشم ار سرگذشتم باز گوید، گو بگو
چون که آبت بگذرد از سر زِ باران، غَم مخور

مَحرمِ یارست بادِ صبح وُ اینک می‌ رود
پیشِ او گر قصّه‌ ای داری، بگو، هان! غَم مخور

روزگارِ غصّه وُ دوران اَندُه در گذشت
نوبتِ دلشادیَست امروز، سلمان، غَم مخور
🌷

پ.ن:

یوسفِ گُم گشته بازآید بِه کنعان، غَم مخور

کلبهٔ احزان شَوَد روزی گلستان، غَم مخور (جناب حافظ) 🖤


موضوعات مرتبط: جمال‌ الدین سلمان ساوجی (شاعر روزگار ایلكانی) 🇮🇷

تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم دی ۱۴۰۲ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

💎 ( سلمان‌ ساوجی ) 💎

مجموعْ درونی که پریشانِ تو باشد
آزاد اسیری که بِه زندانِ تو باشد

دانی سر وُ سامان زِ که باید طلبیدن؟
زان شیفته کو بی‌ سر وُ سامانِ تو باشد

من همدمِ بادم گه‌ و‌‌ُ بیگاه، که با باد
باشد که نسیمی زِ گلستانِ تو باشد

ای کانِ ملاحت، همگی زآنِ توام من
تو زآنِ کسی باش که او زآنِ تو باشد

آن روز که چون نرگسم از خاک برآرند
چَشمم نگران گُلِ خندانِ تو باشد

خواهم سرِ خود گوی صفت باخت ولیکن
شرط است بدین سَر که بِه چوگانِ تو باشد

هر کس که کمانخانۀ ابرویِ تو را دید
شاید بِه همه کیش که قربانِ تو باشد

دامن مکش از دستِ من امروز، بیندیش
زآن روز که دستِ من وُ دامانِ تو باشد

خلقی همه حیرانِ جمالِ تو وُ سلمان
حیرانِ جمالی که نه حیرانِ تو باشد
🌷


موضوعات مرتبط: جمال‌ الدین سلمان ساوجی (شاعر روزگار ایلكانی) 🇮🇷

تاريخ : شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۲ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

💎 ( سلمان‌ ساوجی ) 💎

گفتم: خیالِ وصلت، گفتا: بِه خواب بینی
گفتم: مثالِ قدّت، گفتا: در آب بینی

گفتم: بِه خواب دیدن زُلفت چگونه باشد؟
گفتا: که خویشتن را در پیچ وُ تاب بینی

گفتم: رُخِ تو بینم، گفتا: زهی تصور
گفتم: بِه خواب جانا، گفتا: بِه خواب بینی

گفتم: که رویِ خوبت بنمای تا ببینم
گفتا: که در دلِ شَب چون آفتاب بینی؟

گفتم: خراب گشتم در دورِ چشمِ مستت
گفتا: که هر چِه بینی مست وُ خراب بینی

گفتم: لبِ تو دیدن صد جان بهاست او را
گفتا: مُبصِّری تو، در لعلِ ناب بینی

گفتم: که روزِ سلمان شَب شد زِ تارِ مویت
گفتا: نگر بِه رویم تا آفتاب بینی
🌷


موضوعات مرتبط: جمال‌ الدین سلمان ساوجی (شاعر روزگار ایلكانی) 🇮🇷

تاريخ : پنجشنبه هشتم تیر ۱۴۰۲ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

💎 ( سلمان ساوجی ) 💎

نی دولتِ آنکه یارِ غارت بینم
نی فرصتِ آنکه در کنارت بینم

ماهی که همه‌ وقت زِ دورت بینم
عمری که همیشه در گذارت بینم
🌷


موضوعات مرتبط: جمال‌ الدین سلمان ساوجی (شاعر روزگار ایلكانی) 🇮🇷

تاريخ : سه شنبه نهم خرداد ۱۴۰۲ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

💎 ( سلمان ساوجی ) 💎

بِه آستینِ ملالم مران، که من بِه ارادت
نهاده‌ ام سرِ طاعت، بر آستانِ عبادت

بِه کشتگانِ رهت، برگذر، بِه رسمِ زیارت
بِه خستگانِ غَمت، در نگر، بِه اسمِ عیادت

من آن نیّم که بِه تیغ از درِ تو روی برتابم
جفایِ دوست، کمندِ محبّت است وُ ارادت

بِه التفاتِ تو با من، توان مشاهده کردن
که چون کند بِه عظامِ رمیم، روحِ اعادت؟

زِ ما بریدن یارا، بدیع نیست که ما را
بِه تیغِ هجر، بریدند، ناف روزِ ولادت

دِلا زِ کویِ محبّت، متاب روی، بِه سختی
که رنج وُ محنتِ این ره، سلامت است وُ سعادت

بیانِ عِشق، میسّر نمی‌ شود بِه حکایت
که شرحِ شوق، زِ حدّ عبارت است، زیادت

حکایتِ غمِ عِشق، از درونِ عاشقِ صادق
بپرس، اگر چِه زِ مجروح نشوند، شهادت

مراست پیشِ تو کاری وُ کارهایِ چنین را
نسیمِ صبحدم، از پیش می‌ برد بِه جلادت

جفا، طریقۀ توست وُ وفا، طریقۀ سلمان
تراست، این شده خوی وُ مراست، این شده عادت
🌷


موضوعات مرتبط: جمال‌ الدین سلمان ساوجی (شاعر روزگار ایلكانی) 🇮🇷

تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۱ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( سلمان ساوجی )  🕯 ♡آه از تو آپامه♡ 🕯

در زُلفِ خویش پیچ وُ از او حالِ ما بپرس
حالِ شکستگانِ کمندِ بلا بپرس

وقتی که پرسشی کنی اصحابِ درد را*
چون من شکسته‌ دِل‌ ترم، اوّل مرا بپرس

خون می‌ رود میانِ دِل وُ چشمِ من، بیا
بنْشین میانِ ما وُ دِل، این ماجرا بپرس

خواهی که روشنت شود احوالِ دردِ من*
درگیر شمع را وُ زِ سر تا بِه پا بپرس

کردم سؤالِ دِل زِ خِرد گفت از آن میان
بیگانه‌ ام من، این سخن از آشنا بپرس

جان‌ ها بِه یادِ زُلفِ تو بر باد داده‌ ایم*
ور نیست باورت، زِ نسیمِ صبا بپرس
🕯


موضوعات مرتبط: جمال‌ الدین سلمان ساوجی (شاعر روزگار ایلكانی) 🇮🇷

تاريخ : یکشنبه هفدهم مهر ۱۴۰۱ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

💎 ( سلمان ساوجی ) 💎

فراقِ رویِ تو از شرح وُ بسط، بیرون است
زِ ما مپرس، که حالِ درونِ دِل، چون است

بِه خون نوشته‌ ام، این نامه را که خواهی خواند*
اگر چِه دودِ درونم، نشسته در خون است

نکرد آتشِ شوقِ درونِ قلم ظاهر
مگر زِ شوقِ قلم دود رفته بیرون است

نمی‌کنم سخنِ اشتیاق، کان تقدیر
ز طرفِ حرف وُ ز حدِّ عبارت، افزون است

بیا و قصۀ حالم بخوان، که بر رُخِ من
نوشته دیده، بِه خطی، چو در مکنون است

خیالِ رویِ تو دارم، مقام در چَشمم*
سرشکِ چَشمم، از آن رو مقیم گلگون است

دلِ مقیدِ سلمان، اسیرِ آن لیلی است
که در سلاسلِ زُلفش، هزار مجنون است
🌷

پ.ن:

فراقت از دلِ من لذتِ جوانی بُرد. (خواجوی‌ کرمانی) 🖤


موضوعات مرتبط: جمال‌ الدین سلمان ساوجی (شاعر روزگار ایلكانی) 🇮🇷

تاريخ : جمعه یازدهم شهریور ۱۴۰۱ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

💎 ( سلمان ساوجی ) 💎

چشمِ من گوشِ خیالت دارد، امّا خواب نیست
هست جان را، عزمِ پا بوست ولی، اسباب نیست

دیده را هر شَب خیالت می‌ شود مهمان، ولی
دیده را اسبابِ مهمان در میان، جُز آب نیست

رویت آمد، قبلۀ دِل ابروت، محرابِ جان
اهل معنی را برون، زین قبله وُ محراب نیست

با خیالت، خواب در چشمم نمی‌ گیرد قرار*
خواب می‌ داند که راه سیل، جایِ خواب نیست

رشتۀ جانم کی آرد تابِ شمعِ رویِ تو
چون چِراغ، عقل را با شورِ عِشقت تاب نیست

مجلسِ ما روشن است، از طلعتش، مه را بگو
دیده بر هم نه، که امشَب حاجتِ مهتاب نیست
🌷


موضوعات مرتبط: جمال‌ الدین سلمان ساوجی (شاعر روزگار ایلكانی) 🇮🇷

تاريخ : دوشنبه هشتم آذر ۱۴۰۰ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

💎 ( سلمان ساوجی ) 💎

فراقِ رویِ تو از شرح وُ بسط، بیرون است*
زِ ما مپرس، که حالِ درونِ دِل، چون است

بِه خون نوشته‌ ام، این نامه را که خواهی خواند
اگر چِه دودِ درونم، نشسته در خون است

نکرد آتشِ شوقِ درون، قلم ظاهر
مگر زِ شوق قلم دود رفته، بیرون است

نمی‌ کنم سخنِ اشتیاق، کان تقدیر
زِ طرفِ حرف وُ زِ حدِ عبارت، افزون است

بیا وُ قصۀ حالم بخوان، که بر رُخِ من
نوشته دیده، بِه خطی، چو در مکنون است

خیالِ رویِ تو دارم، مقام در چشمم
سرشکِ چشمم، از آن رو مقیمِ گلگون است

دلِ رمیدۀ سلمان، اسیرِ آن لیلی است
که در سلاسلِ زُلفش، هزار مجنون است
🌷


موضوعات مرتبط: جمال‌ الدین سلمان ساوجی (شاعر روزگار ایلكانی) 🇮🇷

تاريخ : جمعه دوم مهر ۱۴۰۰ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

💎 ( نشاط اصفهانی ) 💎

هرکس بِه مرادِ دلِ خود، شاد بِه چیزیست؛ ماییم وُ غمِ یار، خدایا تو گواهی 🌷

پ.ن:

هر کسی می‌ کند، از یار مرادی حاصل

حاصلِ من غمِ یارست وُ خوشا حاصلِ من. (سلمان ساوجى) 🕯

پ.ن۲:

همه با یار خوش وُ من بِه غمِ یار خوشم

سخت کاریست، ولی من بِه همین‌ کار خوشم. (عماد خراسانی) 🪔


موضوعات مرتبط: جمال‌ الدین سلمان ساوجی (شاعر روزگار ایلكانی) 🇮🇷 ، مرحوم سیّد عماد خراسانی (شاعر، غزلسرای معاصر) 🇮🇷 ، میرزا نشاط اصفهانی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷

تاريخ : دوشنبه یازدهم مرداد ۱۴۰۰ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

💎 ( سلمان ساوجی ) 💎

صبحِ محشر که من از خواب گران برخیزم
بِه جمالت که چو نرگس نگران برخیزم

در مقامی که شهیدان غَمت را طلبند
من بِه خون غرقه کفن، رقص کنان برخیزم

گرچِه چون گُل دگران جامه درند از عِشقت
من چو سوسن بِه ثنا، رطب لسان برخیزم

چون شوم خاک بِه خاکم گُذری کُن چو صبا
تا بِه بویت زِ زمین، رقص کنان برخیزم

عمر با سوزِ تو چون شمع بِه پایان آرم
نیستم دود که زود از سرِ آن برخیزم

تو مپندار که از خاکِ سرِ کویِ تو من
بِه جفایِ فلک وُ جورِ زمان برخیزم

سرگرانم زِ خمارِ شبِ دوشین ساقی
قدحی تا من ازین، رنج گران برخیزم
🌷


موضوعات مرتبط: جمال‌ الدین سلمان ساوجی (شاعر روزگار ایلكانی) 🇮🇷

تاريخ : جمعه هشتم مرداد ۱۴۰۰ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

💎 ( سلمان ساوجی ) 💎

بِه چشم وُ ابروی وُ رخسار وُ غمزه می برد دِلبر
قرار از جسم وُ خواب از چشم وُ هوش از عقل وُ عقل از سر

نباشد با لب وُ لفظ وُ جمال وُ حالِ او ما را
شکر درخورد وُ می در کام وُ مه در وجه وُ شَب در خور

سرِ زُلف وُ رُخِ خوب وُ خطِ سبز وُ لبِ لعلش
سمن سای وُ مه آسای وُ گُل آرای وُ گُهر پرور

عذار وُ خط وُ رُخسار وُ لب وُ ديدار وُ گُفتارش
بهار وُ سبزه وُ صبح وُ شراب وُ شاهد وُ شکر

نباشد خالی از فکر وُ خيال وُ ذکرِ او ما را
روان در تن، خرد در سر، سخن در لب، نفس دربر

نثارِ خاکِ پايت را زِ جسم وُ شخص وُ چِشم وُ رُخ
برآرم جان، ببازم سر، ببارم در، بريزم زر

بِه بویِ رنگ وُ زيب وُ فر چو تو کی رويد وُ تابد
گُل از گُلشن، می از ساغر، مه از گردون، خور از خاور
🌷


موضوعات مرتبط: جمال‌ الدین سلمان ساوجی (شاعر روزگار ایلكانی) 🇮🇷

تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۰ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

💎 ( سلمان ساوجی ) 💎

شبِ فراقِ تو را روزِ وصل، پیدا نیست
عجب شَبی، که در آن شَب، امیدِ فردا نیست

تطاولِ سرِ زُلفِ تو وُ شَبان دراز
چِه داند، آنکه گرفتارِ بند وُ سودا نیست

خیالِ زُلف وُ رُخت، روز وُ شَب برابرِ ماست
کُجاست، نقشِ دهانت که هیچ پیدا نیست

من از طبیب، مداوایِ عِشق پُرسیدم
جواب داد، که سلمان بِه جُز مدارا نیست
🌷


موضوعات مرتبط: جمال‌ الدین سلمان ساوجی (شاعر روزگار ایلكانی) 🇮🇷

تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۰ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

💎 ( سلمان ساوجی ) 💎

یار می‌ آید وُ در دیده چنان می‌ آید
که پری پیکری از عالمِ جان می‌ آید

سرِ سودایِ تو گنجی است نهان در دلِ من
بِه زیان می‌ رود آن چون بِه زبان می‌ آید

من گرفتم که زِ عشقِ تو حکایت نکنم
چِه کنم کز در وُ دیوار فغان می‌ آید؟

بِه حیاتت که اگر می‌ خورم از دستِ تو زهر
خوشتر از آبِ حیاتم بِه دهان می‌ آید

تا تویی در دلِ من کی دگری می‌ گنجد؟
یا کُجا در نظرم هر دو جهان می‌ آید؟

مرهمِ لطف خوش آید همه کس را لیکن
زخمِ تیغِ تو مرا خوشتر از آن می‌ آید
🌷


موضوعات مرتبط: جمال‌ الدین سلمان ساوجی (شاعر روزگار ایلكانی) 🇮🇷

تاريخ : جمعه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۰ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

💎 ( سلمان ساوجی ) 💎

بر سرِ کویِ دِلارام، بِه جان می‌ گردم
روز وُ شَب در پیِ دِل، گردِ جهان می‌ گردم

غمِ دورانِ جهان کرد، مرا پیر وُ چِه غَم
بخت اگر یار شود، باز جوان می‌ گردم

دیده‌ ام طلعتِ زیباش که آنی دارد
این چنین واله وُ مست از پیِ آن می‌ گردم

تا نسیمی سرِ زُلفِ تو بیابم چو صبا
شَب همه شَب منِ بیمار بِه جان می‌ گردم

تا مگر نوش لبی، چون تو بِه من باز خورد
چون قدح گردِ لبِ نوشِ لبان می‌ گردم

تو چو گُل در تتق غنچه وُ من چون بلبل
گردِ خرگاه تو، فریاد کُنان می‌ گردم

دامن از من مکش ای سرو که در پایِ تو من
می‌ دهم بوسه وُ چون آب روان می‌ گردم
🌷


موضوعات مرتبط: جمال‌ الدین سلمان ساوجی (شاعر روزگار ایلكانی) 🇮🇷

تاريخ : سه شنبه هفدهم فروردین ۱۴۰۰ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

💎 ( سلمان ساوجی ) 💎

جان ندارد بی لبِ شیرین جانان لذتی
بی عزیزان نیست عمرِ نازنین را لذتی

شربتِ قندِ لبش می‌ سازد این بیمار را
کو لبِ او تا مرا از قند سازد شربتی؟

حسرتی دارم که بینم بار دیگر رویِ یار
گر درین حسرت بِمیرم دور از او وا حسرتی

می‌ فرستم جان بِه پیشش کاشکی این جانِ من
داشتی در حلقۀ زُلفش بِه مویی قیمتی
🌷


موضوعات مرتبط: جمال‌ الدین سلمان ساوجی (شاعر روزگار ایلكانی) 🇮🇷

تاريخ : دوشنبه نهم فروردین ۱۴۰۰ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

💎 ( سلمان ساوجی ) 💎

چو چشمِ من، همه شَب جویبارِ باغِ بهشت
خیالِ نرگسِ مستِ تو بیند، اندر خواب

بهار، شرحِ جمالِ تو داده، در یِک فصل
بهشت، ذکرِ جمیلِ تو کرده در هر باب

لب وُ دهانِ تو را، ای بسا! حقوقِ نمک
که هست، بر جگرِ ریش وُ سینه‌ هایِ کباب

بدید رویِ تو را گُل فتاد، در آتش
شنید بویِ تو، وز شرم گشت، آب گُلاب
🌷

پ.ن:

دِل از بهارِ خيالِ تو گُلشنِ راز است

نگه بيادِ جمالت بهشت پرداز است (بیدل دهلوی) 💚


موضوعات مرتبط: جمال‌ الدین سلمان ساوجی (شاعر روزگار ایلكانی) 🇮🇷

تاريخ : دوشنبه دوم فروردین ۱۴۰۰ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

💎 ( سلمان ساوجی ) 💎

صنما مُردۀ آنم که تو جانم باشی
می‌ دهم جان که مگر جانِ جهانم باشی

روزِ عمرِ منِ مسکین بِه شَب آمد تا تو
روشناییِ دِل وُ شمعِ روانم باشی

بارِ گردون وُ غمِ هر دو جهان در دلِ من
نه گران باشد اگر تو نگرانم باشی

جان برون کرده‌ ام از دِل همگی داده بِه تو
جایِ دِل تا تو بجایِ دِل وُ جانم باشی
🌷


موضوعات مرتبط: جمال‌ الدین سلمان ساوجی (شاعر روزگار ایلكانی) 🇮🇷

تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۹ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

💎 ( سلمان ساوجی ) 💎

مرا هوایِ تو از سر بِدر نخواهد شُد
شمایلِ تو زِ پیشِ نظر نخواهد شُد

اگر سرم برود گو بِرو مراد از سر
هوایِ توست مرا آن زِ سر نخواهد شُد

دلم بِه کویِ تو رفت وُ مقیم شُد آنجا*
وزان مقام بِه جایی دگر نخواهد شُد

سرم بِرفت بِه سودایِ وصل، می‌ دانم
که این معامله با او بِه سر نخواهد شُد

چُنان زِ چشمِ تو در خوابِ مستیم که مرا
زِ خوابِ خوش بِه قیامت خبر نخواهد شُد
🌷


موضوعات مرتبط: جمال‌ الدین سلمان ساوجی (شاعر روزگار ایلكانی) 🇮🇷

تاريخ : پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۹ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

💎 ( سلمان ساوجی ) 💎

ای که رویِ تو، بهشتِ دِل وُ جان است مرا
ای که وصلِ تو، مرادِ دِل وُ جان است مرا

چون مرادِ دِل وُ جانم، تویی از هردو جهان
از تو دِل بَر نکنم، تا دِل وُ جان است مرا

می‌ برم نامِ تو وُ از تو نشان می‌ جویم
در ره عشقِ تو، تا نام وُ نشان است مرا

دم زِ مهرِ تو زنم، تا زِ حیاتم باقی است
وصفِ حُسنِ تو کُنم، تا که زبان است مرا

من نه آنم که بِخود، از تو بِگردانم روی
می‌ کشم جورِ تو، تا تاب وُ توان است مرا

گرچِه از چشم نهانی تو، خیالِ رُخِ تو*
روز وُ شَب، مونس وُ پیدا وُ نهان است مرا
🌷


موضوعات مرتبط: جمال‌ الدین سلمان ساوجی (شاعر روزگار ایلكانی) 🇮🇷

تاريخ : جمعه هشتم اسفند ۱۳۹۹ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |
( وحشی بافقی ) 🖤•اگر برای عشق تنها یک عید بود، آن عید همنامِ تو بود آپامه 💌•🖤
📚 از کتاب بر جاده‌ های آبی سرخ، جلد دوم، ص۱۰۰ نوشته ی نادر ابراهیمی
( ژولیده نیشابوری ) 🪴 💙•خدایا! ما را با شادیِ عشق نیز آشنا کُن!•💙 🪴
( صائب جانم ) 💙•سلام بر کسانی که در ماهِ مهمانیِ خدا، دل‌هایِ خسته را اِحیا می‌کنند•💙
( اردلان سرفراز ) 🖤•برای تو آپامه•🖤
( سعدی شیرازی ) 🖤•بند میاد زبونم جلو چشمات؛ باخت دادم گمونم جلو چشمات•🖤
( طالب آملی )‏ 🖤•دوستت دارم تا حد حلول در پیراهنت، تا فنا در جانت•🖤
( کریم فکور ) 🖤•برای تو آپامه•🖤
( مولوی جان ) 🖤•راهی سُراغ داری تا بیشتر دوستَت بِدارَم آپامه؟•🖤
📚 از کتاب گزارش به خاک یونان، ص۲۸۴ نوشته ی نیکوس کازانتزاکیس
( بیدل دهلوی ) 🖤•در این پریشانیِ روزگار، مبادا فراموش کنی دوستت دارم•🖤
( عبید زاکانی ) 🕌 🌹 السلام علیک يا مولای یا صاحب الزمان 🌹 🕌
( لیلا کسری ) 🖤•آسیای سپهر، دور از تو هر شبم استخوان همی‌ ساید•🖤
( رعدی آذرخشی ) 🖤•که بیش تر از آنچه باور کنی دوستت دارم آپامه•🖤
( فیض کاشانی ) 🖤•مرا بخوان یک‌بار با نگاهت، بارِ دوم با صدایت آپامه•🖤
( خواجوی کرمانی ) 🖤•‏تو مأمنِ مهربانِ زندگیِ من هستی آپامه•🖤
( سعدی شیرازی )  🕌 🌹 🇮🇷 الله اکبر  🇮🇷 🌹 🕌
( محمود دولت‌ آبادی ) ❤️•به زیرِ پا فِتَد آن دلی، که بَهرِ تو نَلرزد•❤️
( امیر ارجینی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( بیدل دهلوی ) 🖤•هر روزی که می‌ گذرد، محبتت در قلبم بیشتر می‌ شود آپامه•🖤
📚 از کتاب جاذبه و دافعۀ علی، ص۲۹ نوشته ی استاد مرتضی مطهری
( شاعر: در این نسخه نامشخص است )  🕌 🌹 فقط‌ حیدر‌ امیرالمومنین‌ است 🌹 🕌
( سعدی شیرازی ) 🖤•می‌ خواهم ترا سویِ جانم آیی، سویِ چَشمانم آیی، آپامه•🖤
( بیدل دهلوی ) 🕯 ♡آه از فراقِ يار؛ ‏مرگم از اين واقعه خوش‌ تر هزار بار♡ 🕯
📚 از کتاب آتش بدون دود، ج۱، ص۹، نوشته ی نادر ابراهیمی
( محمود سنجری‌ ) 🖤•بغلم کن، استخوان‌ هایم دلتنگِ دست‌ هایت‌ اند آپامه•🖤
📚 از کتاب رستاخیز جان [ادبیات، فرهنگ و رسانه]، ص۳۲ نوشته ی سید مرتضی آوینی
( ادیب الممالک فراهانی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
📚 از کتاب اجازه هست آقای برشت؟،ص۴۴ نوشته ی نادر ابراهیمی
📚 از کتاب آتش بدون دود، ج۲، ص۲۰۴ نوشته ی نادر ابراهیمی
صفحه اصلی 💯
⬇️ لطفا از ديگر مطالب نيز ديدن فرماييد ⬇️

تماس با 
ما
.: Weblog Themes By Best Poems:.