آن یداللّه که نقشِ قَدَمِ اشرفِ او
شمسۀ بارگهِ رفعت سکّانِ سماست
مسکنش خانۀ پیغمبر وُ مولدِ کعبه
اهل بیتش به دو معنی چو بخوانند، رواست 🌷
پ.ن:
بهترینِ خلق بعد از بهترینِ انبیا
ابنِ عمِّ مصطفی، داماد خیرالمرسلین
نقطۀ بسم اللَّهی فرقانِ موجودات را
در سوادِ توست علمِ اوّلین وُ آخرین (صائب تبریزی) 💚
قال [امیرالمؤمنین] علی علیه السّلام:
- سلونی ما شئتم.
- از من بطلبید هرچه می خواهید.
کی گذارَد تشنه لب ما را جوانمردی که او
قطره ای کمتر زِ دریایِ عطایش کوثر است
یا علی! بس عاجز وُ درمانده ام؛ فریاد رَس
ای که لطفت بی نوایانِ جهان را یاور است
بازویِ خیبرگشا بگـشـای شاها! از کَرَم
زانکه کیدِ نَفْس و شیطان، چون حصارِ خیبر است.
موضوعات مرتبط: میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، 📗 با کاروان شعر عاشورایی و آئینی ، استاد رضا بدرالسماء (نقاش) 🇮🇷 ، میرمحمد ثابتِ اللّه آبادی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
مشو از نفس ایمن تا توانی آرمید آنجا
که بیمِ این جهانی، می شود یکسر امید آنجا
مگیر آرام اینجا، تا توانی آرمید آنجا
که هر کس گشت کاهل، رویِ آسایش ندید آنجا
ندارم با سیه کاری زِ محشر بیمِ رسوایی
که از خجلت نخواهد نامۀ من شد سفید آنجا
ازان خون بر سرِ تیغِ شهادت می شود اینجا*
که چون گُل، سُرخ رو از خاک می خیزد شهید آنجا
غریبی ناگوار از قطعِ اسباب است بر مردم
نبیند رویِ غربت هر که رَختِ خود کشید آنجا
نخورد اینجا زِ غفلت هر که رویِ دست از دنیا
نخواهد از ندامت پشتِ دستِ خود گزید آنجا
زِ خاموشی گذارد هر که اینجا بر جگر دندان
به جنّت می تواند رفت بی گفت وُ شنید آنجا
کسی کز سایه اش اینجا نیاسود آتشین مغزی
کجا در سایۀ طوبی تواند وا کشید آنجا؟
چو خود را یافتی، در توست هر مطلب که می جویی
به خود هر کس رسید اینجا، به آسانی رسید آنجا
زِ دِل باشد، گشادی هست اگر در حشر جانها را
که عقل از اندرونِ خانه می دارد کلید آنجا
مشو صائب زِ آه وُ ناله غافل تا نفس داری
که آهِ سرد اینجا، سایه ها دارد زِ بید آنجا 🌷
پ.ن:
و نهاد
بخشی از جمله که دربارهٔ آن
خبری می شنویم و گزاره خبر است
مثلِ این جمله:
«شهید رودِ سُرخی است که تا
ابدیّت جاری است...» (سلمان هراتی) ❤️
نقاشی دیجیتال با عنوان «ایرانِ علی»، اثر حسن روح الامین و خوشنویسی محمد روح الامین:
به خاکِ ما نظرِ لطفِ بوتراب رسید
که نورِ پرچمِ ایران به آفتاب رسید (شاعر: فائزه امجدیان) ❤️
موضوعات مرتبط: میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
وقتِ آن کس خوش که با مینایِ مِی خرّم نشست
تا میسّر بود در بزمِ جهان بی غَم نشست
مصحفِ رویش زِ خط تا هم لباسِ کعبه شد
بر فلک از هاله مَه در حلقۀ ماتم نشست
شمعِ ماتم بود امشب شیشۀ مِی بی رُخت
بر رُخِ ساغر چهار انگشت گردِ غَم نشست!
نانِ جو خور، در بهشتِ سیر چشمی سیر کن
گردِ عصیان بهرِ گندم بر رُخِ آدم نشست
شیشۀ مِی تکیه بر زانویِ ساقی کرده است؟*
یا مسیحِ خوش نفس بر دامنِ مریم نشست
می شود از شعلۀ حُسنِ بُتان یاقوت آب
حیرتی دارم که چون بر رویِ گُل شبنم نشست؟
تا کدامین تشنه بر ریگِ روان مالید لب
خوش غبارِ کلفتی بر چهرۀ زمزم نشست
بر نمی خیزد به سعیِ آستین صائب زِ جای
در چه ساعت بر رُخِ زردم غبارِ غَم نشست؟ 🌷
پ.ن:
تابلویِ تبلیغاتی در میدانِ تایمز نیویورک به مناسبِ کریسمس که توجه رسانه ها را به خود جلب کرد: "کریسمس مبارک، حضرت مسیح فلسطینی است"
موضوعات مرتبط: میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
شد چو عالمگیرْ غفلت، جاهل وُ دانا یکی است
خانه چون تاریک شد، بینا وُ نابینا یکی است
نیست مجنون را زِ شورِ عِشق پروایِ تمیز
گردباد وُ محملِ لیلی درین صحرا یکی است
نیست تدبیرِ خرد را در جهانِ عِشق کار
ناخدا وُ تختۀ کشتی، درین دریا یکی است
زِ اختلافِ ظرف، گوناگون نماید رنگِ مِی
ورنه در میخانۀ وحدت، مِیِ حمرا یکی است
ما نفس بیهوده می سوزیم در آه وُ فغان
سرکشیّ وُ عجز پیشِ حُسنِ بی پروا یکی است
گوشه گیرانند پیشِ کوته اندیشان سبک
ورنه شانِ کوهِ قاف وُ شوکتِ عَنقا یکی است
آهِ ما رعناتر است از آهِ ماتم دیدگان*
آنچنان کز جملۀ شب ها، شبِ یلدا 🍉 یکی است
غافلان از کاهلی امروز را فردا کنند
ورنه پیشِ خود حساب امروز با فردا یکی است
نیست صدر وُ آستانی خانۀ آیینه را
خار وُ گُل را جای در چشم وُ دلِ بینا یکی است
اختلافِ رنگ، گُل را برنیارد زِ اتحاد
با دو رنگی پیشِ یکرنگان گُلِ رعنا یکی است
شق کنند از تیغ صائب گر سرِ ما چون قلم
سَر نمی پیچیم از توحید، حرفِ ما یکی است 🌷
پ.ن:
همّتِ مردانۀ ما از مِیِ حمرا گذشت
کشتیِ ما با دهانِ خشک ازین دریا گذشت
روزیِ دِل گشت از زُلفِ درازِ او مرا*
آنچه بر بیمار از طولِ شبِ یلدا 🍉 گذشت (صائب تبریزی) 🖤
البته سلیقۀ موسیقیِ هر کسی متفاوته، ولی تو خلوت، و با هدفون به این موزیک گوش کنید. چه شب هایی که فقط با موسیقی بود که دوام آوردیم و صبح رو دیدیم...
| آهنگساز: استاد فریدون شهبازیان |
| با صدای: بی کلام؛ تاریخ انتشار: ۱۳۵۵ |
| 🎼 دانلود موسیقی از مجموع صدای شاعر با کیفیت عالی 🎼 |
موضوعات مرتبط: 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، زنده یاد استاد فریدون شهبازیان (آهنگساز) 🇮🇷
زِ فُرقتِ تو زِ دِل امشَب اضطراب نرفت*
ستاره محو شد وُ چشمِ من به خواب نرفت
چگونه بی لبِ او عیشِ من شود شیرین؟*
که از جُداییِ گُل، تلخی از گلاب نرفت
همیشه در تهِ دِل بوَد ازو شکایتِ من*
ازین خرابه بُرون دودِ این کباب نرفت
ستاره ای که درین خاکدان بلندی یافت؟
که چون شرر زِ جهان با صد اضطراب نرفت
که داد در سرِ خود جای، بادِ نخوت را؟
که دستِ خالی ازین بحر چون حباب نرفت
چنین که من به دمِ تیغ می روم به شتاب
زِ کوه، سیل به دریا این شتاب نرفت
نهشتِ گریۀ ما را به رویِ کار آید
چه ظلمها که زِ آتش بر این کباب نرفت
چها نمی کِشم از وعدۀ سبکسیرش
خوشا کسی که پیِ جلوۀ سراب نرفت
خوشم به مشرب صائب که بهر رهن شراب
به سیرِ کویِ خرابات بی کتاب نرفت 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
وقتِ ما از ساغر وُ مینا خوش است
وقتِ ساقی خوش که وقتِ ما خوش است
عِشق می باید به هر صورت که هست
عاشقی با صورتِ دیبا خوش است
ناخوشیها از دلِ بی ذوقِ ماست
ذوق اگر باشد همه دنیا خوش است
مردِ عِشقی، خیمه بیرون زن زِ خود
در بهاران دامنِ صحرا خوش است
دامنِ صحرا چه گرد از دِل بَرد؟
سیلِ گردآلود را دریا خوش است
سایۀ غمّاز را پامال کن
قطعِ راه بیخودی تنها خوش است
آن قدر کز ما تحمّل خوش نماست
از نکویان ناز وُ استغنا خوش است
سر به صحرایِ جنونم داد عقل
دشمنی با مردمِ دانا خوش است
جامۀ گلگون بوَد برقِ جلال
عِشق را با چشمِ خونپالا خوش است
تیره دِل پروا ندارد از گناه
زنگیان را وقت در شبها خوش است
ناز وُ تمکین حُسن را زیبنده است
عِشق چون سیلابِ بی پروا خوش است
شکرلله صائب از اقبالِ عِشق
ناخوشیهایِ جهان بر ما خوش است 🌷
پ.ن:
ای خوش آن عاقل که زَد بَر کوچۀ دیوانگی - طالب آملی - ❤️
تا زمانی که زنده هستی، زندگی کُن. - اروین د.یالوم - 💚
موضوعات مرتبط: میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
مشرقِ سینۀ چاک است درِ خانۀ عشق
چشمِ بیدار بوَد روزنِ کاشانۀ عشق
صندل از بهرِ سرِ مردمِ بیدرد بوَد
چوبِ دار است علاجِ سرِ دیوانۀ عشق
عالمی حلقه صفت چشم بر این در دارند
تا به رویِ که گشاید درِ میخانۀ عشق
نیست در صومعۀ عقل به جز فکرِ معاش
گنج بر رویِ هم افتاده به ویرانۀ عشق
شورِ عشق است که در مغزِ جهان پیچیده است
گردشِ چرخ بوَد گردشِ پیمانۀ عِشق
هر سرِ خار درین بادیه مجنون می بود
کعبه می داشت اگر حُسنِ سیه خانۀ عشق
گرچه افسانه بوَد باعثِ شیرینیِ خواب
خوابِ ما سوخت زِ شیرینیِ افسانۀ عشق
چون سیاووش مسلّم گذرد از آتش
اگر از موم بوَد شهپرِ پروانۀ عشق
عقل اندیشه زِ خورشیدِ قیامت دارد
کرده صد داغ چنین به، سرِ دیوانۀ عشق
موسی از زلزلۀ طور چه پروا دارد؟
سنگِ طفلان چه کند با سرِ دیوانۀ عشق؟
بستر از گردِ یتیمی چو گهر ساخته است
عقل داغ است زِ اوضاعِ غریبانۀ عشق
شارعِ کعبۀ مقصود شود زُنّارش
هرکه از صدق کند خدمتِ بتخانۀ عشق
از من آداب مجویید که چون سیلِ بهار
خانه پرداز بوَد جلوۀ مستانۀ عشق
عقل بیهوده به گردِ دلِ ما می گردد
دیو را راه نباشد به پریخانۀ عشق
تا دلِ خون شده ات آب نگردد صائب
نیست ممکن که برومند شود دانۀ عشق 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
گه درونِ خرقه گاهی در کفن می جویمش
او درونِ جان وُ من در پیرهن می جویمش
او درونِ خلوتِ اندیشه گرمِ صحبت است
من چراغِ دِل به کف، در انجمن می جویمش
آن پری رو همچو حُسنِ خود غریب افتاده است
من سفر ناکرده در خاکِ وطن می جویمش
نو گلی کز پردهٔ دِل پا برون ننهاده است
با چراغِ شبنم از صحنِ چمن می جویمش
خاتمِ اقبال در دستِ سلیمانِ دِل است
از پریشان خاطری من زِ اهرمن می جویمش
لامکان تنگ است بر جولانِ آن مُشکین غزال
شوخ چَشمی بین که در نافِ خُتَن می جویمش
گرچه می دانم به گِل خورشید را نتوان نهُفت
همچنان در مُشتِ خاکِ خویشتن می جویمش
چرخ با صد دیدهٔ بینا نشانِ او نیافت
من به چشمِ بسته در بیت الحزن می جویمش
می پَرَد در آرزویِ دیدنش چشمِ سهیل
آن عقیقی را که من اندر یمن می جویمش
با سیه روزان سَری دارد مَهِ شبگردِ او
می شوم باریک، در زُلفِ سخن می جویمش
لاله رُخساری که جنّت تشنهٔ دیدارِ اوست
در حریم غنچهٔ گُل پیرهن می جویمش
این جوابِ آن غزل صائب که وقتی گفته اند
سخت نایاب است آن گوهر که من می جویمش* 🌷
پ.ن:
تو همواره اینجایی؛
درونِ چشمانم، میانِ مُژه هایم، بر سرانگشتانم،
میانِ رُخسارم و ژرف تر از همه، درونِ قلبم.
می پنداری فاصله توانِ غلبه بر ما را دارد؟ 🖤
موضوعات مرتبط: میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
اشکی که از ندامت ریزند باده خواران
شیرازۀ نشاط است چون رشته هایِ باران
ایّامِ خط مگردید غافل زِ گلعذاران
کاین سبزه همعنان است با ابرِ نوبهاران
تخمی است پوچ در خاک، خونی است مُرده در پوست
مغزی که آرمیده است در جوشِ نوبهاران
رویِ زمین ازیشان رنگِ نشاط دارد
حاشا که زرد گردد رُخسارِ لاله کاران
ایّامِ نوبهاران غمازِ شوره زارست
از خانه برنیایند زهّاد روزِ باران
از روزگار حاصل هر کس به قدر دارد
بی حاصلی است ما را حاصل زِ روزگاران
دریا زِ جوشِ گوهر اندیشه ای ندارد
دیوانه را نباشد پروایِ سنگباران
دامِ فریبِ پنهان، در زیرِ خاک دارند
ایمن نمی توان بود، از مکرِ سُبحه داران
آغازِ خطّ مشکین عیدی است عاشقان را
نزدیکِ شام باشند خوشوقت روزه داران
بر شیر، نیستان بود انگشتِ زینهاری
روزی که بوَد آن طفل در سلکِ نی سواران
زان چهرۀ عرقناک زنهار برحذر باش
سیلابِ عقل وُ هوش است این قطره هایِ باران
غواص را زِ دریا بیرون خموشی آرد
پاسِ نفس ضرورست در بزمِ باده خواران
در پیشِ سیل آفتِ کوهی است پای بر جا
هر چند پست باشد دیوارِ خاکساران
آیینه پیش زنگی بی آبروی باشد
زشت است دخترِ رَز در چشمِ هوشیاران
دوزخ بهشت گردد پاکیزه طینتان را
در بوتۀ گدازند آسوده خوش عیاران
ایّامِ نوجوانی غافل مشو زِ فرصت*
کاین آب برنگردد دیگر به جویباران
چون آبِ زندگانی صائب به من گواراست
روزِ مرا سیه کرد هر چند روزگاران 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
به زیرِ چرخْ دلِ شادمان نمی باشد
گلِ شکفته درین بوستان نمی باشد
خروشِ سیلِ حوادثْ بلند می گوید
که خوابِ امن درین خاکدان نمی باشد
به هر که می نگرم، همچو غنچه دلتنگ است
مگر نسیم در این گلستان نمی باشد؟!
به طاقتِ دلِ آزرده اعتماد مکن
که تیرِ آه به حکمِ کمان نمی باشد
به یک قرار بوَد آب، چون گهر گردد
بهارِ زنده دلان را خزان نمی باشد
کناره کردن از اُفتادگان مروّت نیست
کسی به سایۀ خود سرگران نمی باشد
مکن کناره زِ عاشِق، که زود چیده شود
گلی که در نظرِ باغبان نمی باشد
هزار بلبل اگر در چمن شود پیدا
یکی چو صائبِ آتش زبان نمی باشد 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
فکنده ایم به امروز کارِ فردا را
ازین حیات چه آسودگی بوَد ما را؟
نگاه دار سرِ رشتۀ نخی زنهار
که می زنند به سوزن لبِ مسیحا را
به چشمِ ظاهر اگر رُخصتِ تماشا نیست*
نبسته است کسی شاهراهِ دلها را
اگر به ابرویِ همّت اشارتی باشد
تهی کنیم به جامِ حباب دریا را
خدا سزا دهد این اشکِ گرم را صائب
که شست از نظرم سُرمۀ تماشا را 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
زِ خالِ عنبرین افزون زِ زُلفِ یار می ترسم
همه از مار وُ من از مهرۀ این مار می ترسم
بلایِ مرغِ زیرک دام زیرِ خاک می باشد
زِ تارِ سُبحه بیش از رشتۀ زُنّار می ترسم
از آن چون شبنمِ گُل خواب در چشمم نمی گردد
که از چشمِ تماشایی بر این گلزار می ترسم
به گِردِ چشمِ او گشتن چو مژگان آرزو دارم
زِ خویِ نازکِ آن نرگسِ بیمار می ترسم
زِ خوابِ غفلتِ صیّاد ایمن نیستم بر جان
شکارِ لاغرم، از تیغِ لنگردار می ترسم
خطر در آبِ زیرِ کاه بیش از بحر می باشد
من از همواریِ این خلقِ ناهموار می ترسم
زِ بس نامردمی از چشمِ نرمِ مردمان دیدم
اگر بر گُل گذارم پا زِ زخمِ خار می ترسم
چه باشد پشت وُ رویِ اژدها در پلّۀ بینش؟
نه از اقبال می بالم، نه از ادبار می ترسم
زِ تیرِ راست رو چشمِ هدف چندان نمی ترسد
که من از گردشِ گردونِ کج رفتار می ترسم
سرشکِ گرم را در پردۀ دِل می کنم پنهان
بر آبِ این گهر از سردیِ بازار می ترسم
بد از نیکان وُ نیکی از بدان پُر دیده ام صائب
زِ خارِ بی گُل افزون از گُلِ بی خار می ترسم 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
ما چو صبح از راست گفتاری عَلَم در عالمیم
محرمِ آیینۀ خورشید از پاسِ دمیم
از گرانقدری درین دریا گره گردیده ایم
ورنه چون آبِ گهر ما فارغ از بیش وُ کمیم
سروِ آزادیم، بر ما بی بریها بار نیست
با کمالِ تنگدستی تازه روی وُ خرّمیم
خواهد افتادن به فکرِ ما سلیمانِ زمان
گر به دستِ دیوِ نفس اُفتاده همچون خاتمیم
در دلِ سنگینِ او داریم راهی چون شرار*
گر به ظاهر در حریمِ وصلِ او نامحرمیم
دستِ افسوس است برگِ ما وُ بارِ دِل ثمر
ما درین بستانسرا گویا که نخلِ ماتمیم
پرده برداریم اگر از داغِ عالمسوزِ عِشق
خاکدانِ آفرینش را سوادِ اعظمیم
سعی در طی کردنِ طومارِ شهرت می کنیم
ورنه ما در باد دستی پیش پیشِ حاتمیم
مدتی آدم گُل از نظّارۀ فردوس چید
ای بهشتِ عاشِقان آخِر نه ما هم آدمیم؟
چشمِ ما پوشیده گردیده است از شرمِ حضور
ورنه با گُل در تهِ یک پیرهن چون شبنمیم
دم زدن کفرست در جایی که عیسی ناطق است
حق به دستِ ماست گر خاموش همچون مریمیم
برنمی آید زِ ابر آن آفتابِ بی زوال
ورنه ما آمادۀ فانی شدن چون شبنمیم
در تهِ یک پیرهن چون بویِ گل با برگِ گل*
هم زِ یکدیگر جُدا اُفتاده وُ هم با همیم
بی زبانی مخزنِ اسرار را باشد کلید
ما به مُهرِ خامُشی مستغنی از جامِ جمیم
روزیِ فرزند گردد هر چه می کارد پدر
ما چو گندم سینه چاک از انفعالِ آدمیم
چشمِ بد باشد به قدرِ نقش چون اُفتد زیاد
ما زِ چشمِ شورِ مردم ایمن از نقشِ کمیم
عقده ها داریم در دِل صائب از بی حاصلی
گرچه از آزادگی سروِ ریاضِ عالمیم 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
یوسف شود آن کس که خریدارِ تو باشد*
عیسی شود آن خسته که بیمارِ تو باشد
گر خاک شود، سُرمۀ خاموشیِ سیل است*
آن سینه که گنجینۀ اسرارِ تو باشد
چون برقِ سبکسیر بوَد شمعِ مزارش
هر سوخته جانی که طلبکارِ تو باشد
هر چاکِ قفس از تو خیابانِ بهشتی است*
خوش وقت اسیری که گرفتارِ تو باشد
سیلابِ قیامت به نظر موجِ سراب است
آن را که نظر واله رفتارِ تو باشد
بر چهرۀ گُل پای چو شبنم نگذارد
آن راهروی را که به پا خارِ تو باشد
خوابی که بِهْ از دولتِ بیدار توان گفت*
خوابی است که در سایۀ دیوارِ تو باشد
از چشمۀ خورشید، جگر سوخته آید*
هر دیده که لب تشنۀ دیدارِ تو باشد
در رشته کشد گوهرِ خورشید نگاهش*
چشمی که به رُخسارِ گُهربارِ تو باشد
صائب اگر از خویش توانی بِدَر آمد
این دایره ها نقطۀ پرگارِ تو باشد 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
زهی رویت بهارِ زندگانی
به لعلت زنده نامِ بی نشانی
دو زُلفت شاهراهِ لشکرِ چین
دو چَشمت خوابگاهِ ناتوانی
دو روزی شوق اگر از پا نشیند
شود ارزان متاعِ سرگرانی
بدآموزِ هوس عاشِق نگردد
نمی آید زِ گلچین باغبانی
مکن چون خضر بر خود راه را دور
که نزدیک است راهِ جانفشانی
تجلّی سنگ را نومید نگذاشت
مترس از دور باشِ لن ترانی
خموشی را امانت دارِ لب کن
پشیمانی ندارد بی زبانی
شرابِ کهنه وُ یارِ کهن را
غنیمت دان چو ایّامِ جوانی
به حرفِ عِشق سرگرمم که باشد
حیاتِ شمع از آتش زبانی
اگر عاشِق نمی بودیم صائب*
چه می کردیم با این زندگانی؟ 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
جهان حیاتِ کسی را ضمان نمی گردد
که مصدرِ اثری در جهان نمی گردد
زِ کلفتِ تو چه پرواست سیلِ حادثه را؟
غبار سدّ رهِ کاروان نمی گردد
قدم زِ جادۀ راستی برون مگذار
که تیرِ راست خجل از نشان نمی گردد
نسیم غنچۀ تصویر را به حرف آورد*
هنوز یار به من، هم زبان نمی گردد
زِ صبحِ صادق اگر پیرهن کنم در بَر*
صداقتم به تو خاطر نشان نمی گردد
شکایتِ من از افلاک اختیاری نیست*
ستم رسیده حریفِ زبان نمی گردد
چه حاجت است نگهبانِ سیاه چشمان را؟
به گردِ کلّۀ آهو شبان نمی گردد
تو بی نیاز وُ به جُز حرف گردِ سرگشتن
مرا به هیچ حدیثی زبان نمی گردد
محبّت است وُ همین شیوۀ جوانمردی
گمان مبر که زلیخا جوان نمی گردد
زِ سنگِ تفرقه خالی شده است دامانش
به گردِ خاک، عبث آسمان نمی گردد
هزار بار مرا کرد امتحان صائب*
هنوز عِشق به من مهربان نمی گردد 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
ازان به خاطرِ من ترکِ کار دشوارست
که بارِ دوشِ توکّل شدن به دِل بارست
اثر گذار! اگر عُمرِ جاودان خواهی*
که زندگانیِ هر کس به قدرِ آثارست
ازان به تلخیِ هجر از وصال ساخته ام
که رَعشه دارم وُ اين جام سخت سَرشارست
اميد هست که شيرازۀ گهر گردد
زِ تار وُ پودِ جهان رشته ای که هموارست
شد از شکستِ خريدار، توتيا گهرم
همان زِ ساده دلی تشنۀ خريدارست
ازان هميشه بوَد وقتِ مِی پرستان خوش
که هر کجا که غَمی هست، رزقِ هشيارست
تو بی دريغ به ويرانه گنج می بخشی
وگرنه دردِ تو را دلْ کجا سزاوارست؟
نَفَس شِمُرده زَنان راست دل بجا، صائب
چمن صحيح بوَد تا نسيمْ بيمارست
جوابِ آن غزلِ ‹آصفی› است اين «صائب»:*
"زمانه ایست که هر کس به خود گرفتارست" 🌷
پ.ن:
کبودیِ رُخ زردم زِ سنگِ اغیارست
تو را خیالْ که گُل کرده زعفران زارست
تو هم در آینه حیرانِ حُسنِ خویشتنی
زمانه ایست که هر کس به خود گرفتارست (آصفی هروی) 🖤
🌸 روح استاد فرشچیان قرین رحمت الهی و یاد عزیزشان تا ابد گرامی باد 🌸
موضوعات مرتبط: میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، آصَفِیِ هرَوی قُهِستانی (شاعر روزگار تیموری) 🇮🇷 ، زنده یاد استاد محمود فرشچیان (نقاش معاصر) 🇮🇷
زِ بی عِشقی بهارِ زندگی دامن کشید از من*
وگرنه همچو نخلِ طور، آتش می چکید از من
زِ بی دردی دِلم شد پاره ای از تن، خوشا عهدی*
که هر عضوی چو دِل از بی قراری می تپید از من
به حرفی عقل شد بیگانه از من، عِشق را نازم
که با آن بی نیازی، نازِ عالم می کِشید از من
چرا برداشت آن ابرِ بهاران سایه از خاکم؟*
زبانِ شکر جایِ سبزه دایم می دمید از من
شلاین تر زِ خونِ ناحقم در هر چه آویزم
به زورِ دست نتوان دامنِ اُلفت کِشید از من
نظربازان نمی باشند بی هنگامه چون مجنون
غزالان رامِ من گشتند، اگر لیلی رَمید از من
زِ بی برگی به کارِ چشم زخمِ باغ می آیم
مباش ای بوستان پیرا به کلّی ناامید از من
نگیرم رونمایِ گوهرِ دِل هر دو عالم را
به سیمِ قلب نتوان ماهِ کنعان را خرید از من
نوایِ بیخودان دارویِ بیهوشی بوَد دِل را
دگر خود را ندید آن کس که فریادی شنید از من
تو بودی کامِ دِل ای نخلِ خوش پیوند، جانم را*
نپیوندد به کامِ دِل، ترا هر کس بُرید از من
به خرجِ برقِ آفت رفت یکسر دانه هایِ من
نگردید آسیایی در شکستن روسفید از من
زِ بس از غیرتِ من کُشتگان را خون به جوش آمد*
چراغان شد زِ خونِ تازه، خاکِ هر شهید از من
زِ انصافِ فلک، دلسردِ غوّاصی شدم صائب
زِ بس گوهر بُرون آوردم وُ ارزان خرید از من 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
هیچ همدردی نمی یابم سزایِ خویشتن*
می نَهَم چون بیدِ مجنون سَر به پایِ خویشتن
از مروّت نیست با سنگِ جفا راندن مرا
من که در بندِ گرانم از وفایِ خویشتن
من کدامین ذرّه ام، تا بی نیازانِ جهان
صرفِ من سازند اوقاتِ جفایِ خویشتن
راستی در پلّۀ اُفتادگی دارد مرا
می روم در چاه دائم از عصایِ خویشتن
صد جفا می بینم وُ بر خود گوارا می کنم
بر نمی آیم، چه سازم با وفایِ خویشتن
بخت اگر در نارسایی ها رسا اُفتاده است
نیستم نومید از آهِ رسایِ خویشتن
می کند گردش فلک بر مُدعایِ من مدام
تا فشاندم آستین بر مُدعایِ خویشتن
از تجلّی می تواند سنگ را یاقوت کرد
آن که می دارد دریغ از من لقایِ خویشتن
هر که با جمعیّت اظهارِ پریشانی کند
می زند فالِ پریشانی برایِ خویشتن
این چنین زیر وُ زبر عالم نمی ماند مُدام
می نشاند چرخ هر کس را به جایِ خویشتن
هر حبابِ شوخ چشم از پرده ای گردم زند
بحرِ یکتایی نیفتد از هوایِ خویشتن
نیستم صائب حریفِ منّتِ درمانِ خلق
باز می سازم به دردِ بی دوایِ خویشتن 🕯
موضوعات مرتبط: میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
بیا کز دوریت مژگان به چَشمم سوزن است امشَب*
نفس در سینه ام چون خار در پیراهن است امشَب
زِ جوشِ اشک می لرزد چو اهلِ حشر مژگانم
قیامت در مصیبت خانۀ چشمِ من است امشَب
سرِ پیوند دارد با گسستن رشتۀ جانم
جهان بر دیدۀ من همچو چشمِ سوزن است امشَب
همان چشمی که با خورشید می زد لافِ همچشمی
تهی از نورِ بینش همچو چشمِ روزن است امشَب
شبِ دوشین، تبسّم هایِ پنهانی که می کردی
نمک پاشِ جراحت هایِ پنهانِ من است امشَب
عجب دارم که پیوندِ حیاتم نگسلد از هم
که پیچ وُ تابِ زُلفش در رگِ جانِ من است امشَب
چه سازم در سلامت خانۀ تجرید نگریزم؟
مرا یک دانه وُ برقِ بلا، صد خرمن است امشَب
همان دستی که صائب دوش با او داشت در گردن
زِ هجران با غمِ رویِ زمین، در گردن است امشَب 🕯
پ.ن:
ای بانویی که دلم را در بینِ دستانت گرفته ای؛ خدایی را (تو را به خدا)، مرا وامگذار، که بی تو من چه می توانم بود؟ (نزار قبانی) 🖤
موضوعات مرتبط: نِزار قباني (شاعر سوریه) 🇸🇾 ، میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
تا به کی گَردِ کدورت زیرِ دیوارم کند؟
عِشق کو تا از غمِ عالم سبکبارم کند
با خیالِ یار در یک پیرهن خوابیده ام*
بر ندارد سر زِ بالین هر که بیدارم کند!
شد زِ زنگِ سینۀ من ناخنِ صیقل کبود
سعیِ خاکستر چه با آیینۀ تارم کند؟
چون رگِ سنگ است از خوابِ گران مژگانِ من
سیلیِ دوران عجب دارم که بیدارم کند
عاشِقان با درد از روزِ ازل خو کرده اند
دردِ بیدردی مگر صائب خبر دارم کند 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
رسید عید وُ طَرَبها دلیلِ دِل گردید
امیدِ خلق، به صد رنگ مشتعل گردید
زدند ساده دِلان، تیغ بر فَسانِ هوس
که خونِ وعدۀ قربانیان بِحِل گردید
من وُ شهیدِ محبّت دلی که جُز به رُخت
به هر طرف نظر انداختم، خِجِل گردید
چِسان به کعبه توانم کشید مَحمِلِ جَهد؟
که راهم از عرقِ اِنفعال گِل گردید
زِ سیرِ کَسوتِ تسلیمِ چشمِ قربانی
هوس زِ جامۀ اِحرام مُنفعل گردید
به فکرِ خامِ جُدایی دلیلِ فطرت کیست؟
کنون که دیده به دیدار متّصل گردید
چو بیدل از هوسِ سیرِ کعبه مستغنی است
کسی که گِردِ تو، یعنی به دورِ دِل گردید 🌷
پ.ن:
زمین زِ جلوهٔ قربانیان گلستان است
بریز خونِ صُراحی که عید قربان است!
غبارِ هستیِ خود را بشو به زمزمِ اشک
که مُحرِم است از این جامه هر که عریان است
به راه کعبهٔ گِل، پایِ سعی رنجه مکن
که دستگیریِ مردم هزار چندان است!
برآ زِ عالَمِ گِل؛ باش در حرم دائم
که از طواف، غرض قطعِ این بیابان است! (صائب تبریزی) 💙
پ.ن۲:
_ قهارِ عزیز کیست؟ _ غفارِ رحیم
کز مهرش امید خیزد از قهرش بیم
گه ناله وُ آه وُ گه شکیبایی کن
«أواه حلیم» باش چون ابراهیم ! (نرگس گنجی) 💙
پ.ن۳:
نفسِ خود قربان نَما در راهِ او - علامه حسن زاده آملی - 💙
موضوعات مرتبط: میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، دکتر نرگس گنجی (شاعر معاصر) 🇮🇷
شکفتگی نشود سبز در چمنْ بی تو
به اشکِ شمع زند غوطه انجمن بی تو
عِنانِ برق وُ نسيمِ خزان وُ سيلِ بهار
نرفته اند زِ دست آنچنان که من بی تو
زِ شبنم وُ چمن بوَد تازه رو چون گُل
شده است برگِ خزان ديده ای چمن بی تو
بگير پرده زِ رُخسارِ لاله زار وُ ببين
که کاسه کاسه خون می خورَد چمن بی تو
گُلِ حضورِ وطن بوده است ديدنِ دوست
حضورِ دِل به سفر رفت از وطن بی تو
زِ ما توقّعِ پيغام وُ نامه بی خبریست
گره فتاده به سَر رشتهٔ سخن بی تو
به چشمِ شبنم اين بوستان گُل افتاده است
زِ بس گريسته در عرصهٔ چمن بی تو
به مِی گريختم از هجرِ تلخ، ازين غافل
که داغْ تازه کُند بادهٔ کهن بی تو
جُدا زِ آينهْ طوطی سخن نمی گويد
چگونه صائب انشا کند سخن بی تو؟ 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
گر قابلِ ملال نیَم، شاد کن مرا
ویران اگر نمی کنی، آباد کن مرا
زِ افتادگی مباد شوم بارِ خاطرت
تا هست پایِ رفتنی آزاد کن مرا
خواری کشیدگان به عزیزی رسند زود
زان پیشتر که یاد کنی یاد کن مرا
گر دادِ من نمی دهی ای پادشاهِ حُسن
یکباره پایمال زِ بیداد کن مرا
حیف است اگر چه کذب رَوَد بر زبانِ تو
از وعدهٔ دروغ، دِلی شاد کن مرا
پیوسته است سلسلهٔ خاکیان به هم
بر هر زمین که سایه کنی، یاد کن مرا
شاید به گَردِ قافلهٔ بیخودان رسم
ای پیرِ دیر، همّتی امداد کن مرا
پُر کن زِ باده تا خطِ بغداد جامِ من
فرمانروایِ خطهٔ بغداد کن مرا
درمانده ام به دستِ دلِ همچو سنگِ خود
سرپنجهٔ تصرّفِ فرهاد کن مرا
گشته است خونِ مُرده جهان زِ آرمیدگی
دیوانهٔ قلمرو ایجاد کن مرا
بی حاصلی زِ سنگِ ملامت بوَد حصار
چون سرو وُ بید زِ ثمر آزاد کن مرا
دارد به فکرِ صائبِ من گوش، عالمی
یک ره تو نیز گوش به فریاد کن مرا 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
رهروِ عِشق کی اندیشۀ منزل دارد؟
کشتیِ بی جگران چشم به ساحل دارد
موج سدّ رهِ طوفان نشود دریا را
دلِ دیوانه چه پروایِ سَلاسِل دارد؟
نیست آیینۀ ما صاف چو شبنم، ورنه
می توان یافت که هر غنچه چه در دِل دارد
گرچه مجنون سخن از محملِ لیلی گوید
سخنِ مردمِ آگاه دو محمل دارد
نظر از دولتِ نظّارۀ خود محروم است
قربِ بسیار مرا دور زِ منزل دارد
نیست مخصوص به خورشید به خون غلطیدن
عِشق بسیار ازین طایرِ بِسمِل دارد
صائب آن کس که بود با همه کس راست چو شمع
تا دمِ بازپسین جای به محفل دارد 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
گداخت دیدنِ آن رویِ بی نقاب مرا
چو نخلِ موم، نمی سازد آفتاب مرا
جنون به بادیه پرورده چون سراب مرا
سوادِ شهر بوَد آیۀ عذاب مرا
چو ماهِ نو به تواضع زِ خاک می گذرم
اگر سپهر دهد بوسه بر رکاب مرا
زِ پنبۀ سرِ مینا به حلقم آب چکان
نمی رود به گلو آب، بی شراب مرا
زِ سینه ام دلِ پُرداغ را برون آرید
که سیر کرد زِ جان دودِ این کباب مرا
کسی به موی نیاویخته است خرمنِ گُل
غمِ میانِ تو دارد به پیچ وُ تاب مرا
به یک دو قطره که خواهد گهر شدن روزی
رهینِ منّتِ خود گو مکن سحاب مرا
عَبَث چه عمر به افسانه می کنی ضایع؟
چو چشمِ رخنۀ دیوار نیست خواب مرا
فغان که با همه کاوش که کرد ناخنِ سعی
نشد گشادی ازان غنچۀ نقاب مرا
چه ذرّه ام که به خورشید همعنان گردم؟
بس است گوشۀ چشمی ازان رکاب مرا
درین بهار که گُل کرد رازها صائب
نشد گشادی ازان غنچۀ نقاب مرا 🌷
پ.ن:
زِ دیده مِنّتِ شَب زنده داری از چه کشم
که غمزۀ تو به تاراج برد خوابِ مرا
گداخت پیکرم از جوشِ خون چه چاره کنم
که شیشه تاب نمی آورد شرابِ مرا (ابوالحسن فراهانی) 🖤
موضوعات مرتبط: میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
بیش ازین پیرویِ حرص وُ هوس نتوان کرد
همعنانی به سگِ هَرزه مَرَس نتوان کرد
دامنِ دولتِ دنیا نتوان سخت گرفت
سایۀ بالِ هما را به قفس نتوان کرد
اینقدر کز تو دِلی چند بوَد شاد، بس است*
زندگانی به مرادِ همه کس نتوان کرد
شررِ کذب به یک چشم زدن می میرد*
تکیه بر دوستیِ اهلِ هوس نتوان کرد
نعمتی نیست که چشمی نبوَد در پیِ آن
ترکِ وصلِ شکر از بهرِ مگس نتوان کرد
صائب از طولِ اَمَل دستِ هوس کوته دار
که در این دام به جُز صیدِ مگس نتوان کرد 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
زان خرمنِ گُل حاصلِ ما دامنِ چیده است
زان سیبِ ذَقَن قسمتِ ما دستِ گزیده است
ما را زِ شبِ وصل چه حاصل، که تو از ناز*
تا باز کنی بندِ قبا، صبح دمیده است
چون خضر شود سبز به هر جا که نهد پای
هر سوخته جانی که عقیقِ تو مکیده است
شد عمر وُ نشد سیر دلِ ما زِ تپیدن
این قطرۀ خون از سرِ تیغِ که چکیده است؟
ما در چه شماریم، که خورشیدِ جهانتاب
گردن به تماشایِ تو از صبح کشیده است
در عهد سبکدستی آن غمزۀ خونریز
شمشیرِ تو آسوده تر از راهِ بُریده است
تیغِ تو چو خون در رگ وُ در ریشۀ جان رفت
فولاد سبکسیرتر از آب که دیده است؟
عمری است خبر از دِل وُ دلدار ندارم
با شیشه پریزادِ من از دست پَریده است!
صائب چه کنی پایِ طلب آبله فرسود؟
هر کس به مقامی که رسیده است، رسیده است 🕯
پ.ن:
شَب، آینۀ رُخِ سحرگاهِ من است
هرجا که غمی ست چشم بر راهِ من است
تاری که به او لباسِ حسرت دوزند
ابریشمِ تاب دادۀ آهِ من است (الهی همدانی) 🖤
موضوعات مرتبط: میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
خط نارسته ازان چهرۀ گلگون پیداست
مشکِ خالص شدن از صافیِ این خون پیداست
همچو داغ از جگرِ لاله وُ چون دُرد از مِی
خونِ ما سوختگان زان لبِ میگون پیداست
می توان خواند زِ سیمایِ علم آیۀ فتح
عالم آشوبی ازان قامتِ موزون پیداست
خط ننوشته زِ سیمایِ رُخِ روشنِ او
همچو موج از قدحِ بادۀ گلگون پیداست
چون نباشد جگرِ لعل زِ رشکِ تو کباب؟
شوخی نشأۀ مِی زان لبِ میگون پیداست
همچو آبی که نمایان شود از پردۀ لعل
تنِ سیمینِ تو از جامۀ گلگون پیداست
من گرفتم نفسِ سوخته را ضبط کنم
داغِ من چون جگر لاله زِ بیرون پیداست
به خموشی نشود رازِ محبّت مَستور
چه زنی مُهر بر آن نامه که مَضمون پیداست؟
پیشِ روشن گهران آبلۀ پُر خونی است
لعل وُ یاقوت که از تاجِ فریدون پیداست
روحِ سرگشتۀ مجنون غبار آلودست
گردبادی که ازین دامنِ هامون پیداست
چه ضرورست به میزانِ خرد سنجیدن؟
ثقلِ دنیا زِ فرو رفتنِ قارون پیداست
خبر از روشنیِ سینۀ خم می بخشد
نورِ حکمت که زِ سیمایِ فلاطون پیداست
شوخیِ نرگسِ لیلی زِ سراپردۀ شرم
پیشِ صاحب نظران از رمِ مجنون پیداست
نیست صائب خط ازان صفحۀ رُخسار پدید*
سرنوشتِ من ازان چهرۀ گلگون پیداست 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
صبح گشاده روی بوَد در حجابِ شب
چون باد، سَرسَری مَگذر از نقابِ شب
از صبح تا دو موی نگردیده، آب دِه
چَشمی چو انجم از رُخِ پُر آب وُ تابِ شب
هنگامِ صبح را به شِکر خواب مگذران
کز روشنی است این دو نفس انتخابِ شب
در پیشِ قهرمانِ خدا سجده واجب است
گردن مکش زِ طاعتِ مالک رقابِ شب
خواهی شود شکارِ تو وحشی غزالِ فیض
چین کن کمندِ مُشکین از پیچ وُ تابِ شب
از شمع یاد گیر، که جُز اشک وُ آه نیست
جنسِ دگر زِ عالمِ اسباب، بابِ شب
ابرِ سیاه، حاملِ بارانِ رحمت است
تخمی به خاک کن به امیدِ سحابِ شب
از مشرقِ جگر نفسِ آتشین برآر
کز آهِ شعله بار بوَد آفتابِ شب
ریحانِ خُلد نیست سزاوارِ هر سفال
هر مُرده دِل چگونه شود کامیابِ شب؟
بردار سَر زِ خواب ازان پیشتر که صبح
تیغِ جگر شکاف کِشد از قَرابِ شب
تا رَه بَری به حُسنِ رقم هایِ این کتاب
زِ انجم نظاره کن رقم انتخابِ شب
در مغزِ هرکه سوخته است از فروغِ روز
ریحانِ خُلد را نبوَد آب وُ تابِ شب
در خواب هر شَبی که به غفلت کنند روز
در چشمِ زنده دِل نبوَد در حسابِ شب
در دیده ای که پردهٔ غفلت حجاب بست
از صبحِ عید بیش بوَد فتحِ بابِ شب
بی آفتابِ رو نبود زُلفِ عنبرین
زنهار پشتِ دست مزن بر نقابِ شب
از نورِ طاعتش ننمودی سفید روی
فردایِ رستخیز چه گویی جوابِ شب؟
چون شب به خوابْ صرف مکن فیضِ صبح را
غافل مگرد از نفس انتخابِ شب
هر کار را به وقت ادا کن که خوابِ روز
نگرفت پیشِ دیده وران جایِ خوابِ شب
در هیچ نقطه نیست که صد نکته درج نیست
چون خامه سَرسَری مگذر از کتابِ شب
در شب مَبین به چشمِ حقارت که آفتاب
باشد چو بیضه در تهِ بالِ غرابِ شب
گر در رکابِ روز زَنَد قطره آفتاب
انجم رَوَد به خیل وُ حَشَم در رکابِ شب
در بارگاهِ روز بوَد بارِ عام، عام
جُز خاص نیست محرمِ عالی جنابِ شب
فرش است نورِ فیض درین قُبه هایِ نور
غافل مَشو زِ قُلزُمِ زرّین حبابِ شب
تا بادِ صبح طی ننموده است این بساط
برخیز وُ همّتی بطلب از جنابِ شب
بی چشمِ تر چو شمع مکن راست قد که هست
از اشکِ تلخِ سوخته جانان گلابِ شب
خام است در شریعتِ روشن دلانِ عِشق
پروانه وار هر که نگردد کبابِ شب
بر فیضِ کیمیایِ شبِ تیره شاهد است
خونِ شفق که مُشک شد از انقلابِ شب
چشمِ ستاره می پَرَد از شوقِ آهِ تو
چشمِ سیه دلِ تو همان مستِ خوابِ شب
در دیده ای که نیست چو مجنون غبارِ عقل
باشد سیاه خیمۀ لیلی، جنابِ شب
چندان که دِل سیاه نماید شرابِ روز
زنگ از دلِ سیاه زداید شرابِ شب
شُستند زِ اشک، زنده دلان رویِ خود چو شمع
تو وقتِ صبح روی نشُستی زِ خوابِ شب
در چشمِ نرمِ توست اگر پرده هایِ خواب
ریزد نمک به دیدۀ من ماهتابِ شب
در دیدۀ ستاره شناسان اشاره ای است
هر ماهِ نو به جلوۀ پا در رکابِ شب
با یک جهان گشاده نظر چون ستارگان
بستی چگونه چشم تو غافل زِ خوابِ شب؟
چون خونِ مُرده، تن زدی از خواب زیرِ پوست
مُشکین نساختی نفس از مُشکِ نابِ شب
از شب به رویِ من درِ توفیق وا شده است
صائب چگونه دست کِشم از رکابِ شب؟ 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
( محمود دولت آبادی ) ❤️•به زیرِ پا فِتَد آن دلی، که بَهرِ تو نَلرزد•❤️
( امیر ارجینی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( بیدل دهلوی ) 🖤•هر روزی که می گذرد، محبتت در قلبم بیشتر می شود آپامه•🖤
📚 از کتاب جاذبه و دافعۀ علی، ص۲۹ نوشته ی استاد مرتضی مطهری
( شاعر: در این نسخه نامشخص است ) 🕌 🌹 فقط حیدر امیرالمومنین است 🌹 🕌
( سعدی شیرازی ) 🖤•می خواهم ترا سویِ جانم آیی، سویِ چَشمانم آیی، آپامه•🖤
( بیدل دهلوی ) 🕯 ♡آه از فراقِ يار؛ مرگم از اين واقعه خوش تر هزار بار♡ 🕯
📚 از کتاب آتش بدون دود، ج۱، ص۹، نوشته ی نادر ابراهیمی
( محمود سنجری ) 🖤•بغلم کن، استخوان هایم دلتنگِ دست هایت اند آپامه•🖤
📚 از کتاب رستاخیز جان [ادبیات، فرهنگ و رسانه]، ص۳۲ نوشته ی سید مرتضی آوینی
( ادیب الممالک فراهانی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
📚 از کتاب اجازه هست آقای برشت؟،ص۴۴ نوشته ی نادر ابراهیمی
📚 از کتاب آتش بدون دود، ج۲، ص۲۰۴ نوشته ی نادر ابراهیمی
( عطار نیشابوری ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( اوحدی مراغه ای ) 🖤•چشمانِ تو آهنگیست که من بر همۀ آهنگها ترجیح میدهم آپامه•🖤
( صاحب مازندرانی ) 🖤•دلم بر آتشِ هجران کباب کرد و برفت•🖤
( عطار نیشابوری ) 🖤•من تا وقتِ مرگ عاشقت خواهم ماند آپامه•🖤
📚 از کتاب ایران روحِ یک جهان بی روح، نشر نی، ص۶۵ نوشته ی کلر برییز
( قدسی مشهدی ) 🖤•آسمان در هوایِ تو دیریست مثلِ چشمانِ من اشکبار است•🖤
( قدسی مشهدی ) 🖤•بغلم کن آپامه، استخوان هایم دلتنگِ دستهایت اند•🖤
( رفیق اصفهانی ) 🖤•و از هرآنچه که تو را از آغوشِ من دور می کند بیزارم•🖤
( معینی کرمانشاهی ) 🖤•نبود نيست و نخواهد بود عزيزتر از تو برای من آپامه•🖤
( مولوی جان ) 🖤•چجوری از لبخند زدنِ قلبم موقعِ شنیدنِ صدات برات بگم؟•🖤
( هلالی جغتائی ) 🖤•گر معشوقه ام شوی! من پادشاهِ جهان شوم آپامه•🖤
( میر افضل الدین ثابت ) 🕌 🌹 فقط حیدر امیرالمومنین است 🌹 🕌
( ابوالقاسم حالت ) 🖤•آغوشِ تو سایهگاهِ خستگیِ من است آپامه•🖤
( وحدت کردستانی ) 🖤•از من نپرس چه خبر؟؛ تو خود، شیرین ترین خبری•🖤
( صالحی مشهدی ) 🖤•باران میبارد احساسِ شدید و عمیقی دارم که کنارت باشم آپامه•🖤
( صائب جانمان ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( شاعر: در نسخه، نامعلوم است ) 🕌 🌹 میلاد امام جواد الائمه (ع) 🌹 🕌
صفحه اصلی 💯













































































































































































































































































































