هرکه نوشید مِیِ شوقِ تو نسیانش نیست
وآن که محوِ تو شد اندیشۀ حرمانش نیست
دِل به حُسنِ تو مقیّد شد وُ جاوید بماند
که زِ فکرِ تو برون آمدن آسانش نیست
تا به کی فکر توان کرد وُ سخن تازه نوشت؟
قصّۀ شوق حدیثی است که پایانش نیست
هیچ کس نامۀ سربستۀ ما فهم نکرد
نه همین خاتمه اش نیست که عنوانش نیست
سبب از عقل مپرسید که غمنامۀ ما
درسِ عِشق است که از علم، دبستانش نیست
از دلم ره به دلت عِشق نمودست وُ خوشم
که به آن خانه دری هست که دربانش نیست
راهِ دیگر به سویِ کعبۀ اعرابی هست
که غَم از سرزنشِ خارِ مغیلانش نیست
خاطرِ غیب نمایِ تو مگر جامِ جم است
که رُخِ حالِ من از آینه پنهانش نیست
سایۀ نامۀ تو، بالِ هما می ماند
هُدهدِ ما که سرِ تاجِ سلیمانش نیست
مردِ تاجر که زِ غربت به وطن می آید
تحفه یی خوب تر از نامۀ اخوانش نیست
چون قلم گریۀ شادی کنم از نامۀ دوست
که به جز از دلِ خندان مژه گریانش نیست
بس که از دقّتِ فهمِ تو نظیری بگداخت
نکته یی نیست که آمیخته با جانش نیست 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد حسین نظیری نیشابوری (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
قرعه بر وصل زَنَد دیده وُ سامانش نیست
کاین خیال است از آن چشم که حیرانش نیست
نرگس از گردشِ چشمت به شراب افتاده است
مِی پرستی ست که مخمور به دورانش نیست
شد زِ شرمِ قلمت خضر نهان در ظلمات
که به جان بخشیِ آن چشمۀ حیوانش نیست
در جوابِ تو فرومانده ترم از طفلی
که به سفتن شکند گوهر وُ تاوانش نیست
دِل زِ اندیشۀ وصلِ تو به جان بازنگشت*
که جُدایی زِ ملاقاتِ تو آسانش نیست
عشقِ ما واقعه یی نیست که آخر گردد*
هرچه آغاز ندارد غمِ پایانش نیست
شادم از دِل که مِیِ عشقِ تو مدهوشش کرد*
خبر از شوقِ وصال وُ غمِ هجرانش نیست
دولتِ عِشق ندارد خطر از نقصِ کمال
کاین سعادت به کمالی ست که نقصانش نیست
چرخ را کاسۀ پُرخونِ شفق گردانست
لاله را سنگ به پیمانه که پیمانش نیست
ما به ایمانِ قوی عهدِ تو محکم داریم*
آن که پیمان شکند قوّتِ ایمانش نیست
هر جراحت که دلم داشت به مرهم بِه شد
داغِ دوریست که جُز وصلِ تو درمانش نیست*
گر نظیری به فلک برشده باشد چو مسیح
بیتِ معمور بِه از کلبۀ ویرانش نیست 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد حسین نظیری نیشابوری (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
چِه خوش است از دو یکدل، سرِ حرف باز کردن*
سخنِ گذشته گفتن، گلۀ دراز کردن
گهی از نیازِ پنهان، نظری بِه مهر دیدن
گهی از عتابِ ظاهر، نگهی بِه ناز کردن
اثرِ عتاب بُردن زِ دلِ هم اندک اندک
بِه بدیهه آفریدن، بِه بهانه ساز کردن
تو اگر بِه جور سوزی زِ جفاکشان نیاید*
بِه جُز از دعایِ جانت، زِ سرِ نیاز کردن
نه چنان گرفته ای جا، بِه میانِ جانِ شیرین*
که توان، تو را وُ جان را، زِ هم امتیاز کردن
زِ خمارِ مِی ندارم، سر وُ برگِ سجدۀ بت
دِل وُ خاطرِ پریشان، نتَوان نماز کردن
تو بِه خویشتن چِه کردی؟ که بِه ما کنی، نظیری
بِه خدا که واجب آمد، زِ تو احتراز کردن 🌷
پ.ن:
چِه خوش است با دو زُلفت، سرِ شِکوه باز کردن
گله هایِ روزِ هجران بِه شبِ دراز کردن
شبِ تیره راز دارِ دلِ عاشِقست، ورنه
بِه یِک آه می توانم درِ صبح باز کردن (شانی تکلو) 🖤
موضوعات مرتبط: محمّد حسین نظیری نیشابوری (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
زِ بیدادِ تو حرفِ مهر را نام وُ نشان گُم شد*
کتابِ حُسن را جزوِ محّبت از میان گُم شد
زِ جوشِ بوالهوس گِردِ دِلت عاشِق نمی گردد
طفیلی جمع شد چندان که جایِ میهمان گُم شد
سحر بیتی مغنّی می سرود از تو بِه یاد آمد
چنان شوری برآوردم که وقتِ دوستان گُم شد
بِه نالِش خواستم جا در دلت، افتادم از چَشمت
گدا آمد که صدرِ قرب جوید، آستان گُم شد
پس از عمری شدم عرضی کنم، چندان بِه پیش آمد
که مضمونِ سخن صد بار از دِل تا زبان گُم شد
متاعِ دَیر اگر داریم، بر ما رد مکن زاهد
بِه عزمِ کعبه می رفتیم، راهِ کاروان گُم شد
هوس تا تافت رو از من، مزاجِ کارها برگشت
طرب تا بست در بر من، کلیدِ آسمان گُم شد
هوس را در فراقِ مرحمت، خوابِ گران بگرفت
طرب را در سراغِ عافیت، نام وُ نشان گُم شد
اگر پرسد کسی حالِ نظیری را، بگوییدش
که در دام است آن مُرغی که شَب از آشیان گُم شد 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد حسین نظیری نیشابوری (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
گُلزار بِه شهر آمد وُ بازارِ چمن شد
گوشِ همه کس محو غزل خوانیِ من شد
تا جَیب گشادم که از آن نامه برآرم
دیدم که صبا قاصدِ صد بیتِ حَزَن شد
هر دخل که می خواست کند دشمنِ حاسد
آمد بِه زبانش زِ دِل وُ مُهرِ دهن شد
از ظلمتِ شَب، مرغ خروشان نشد امشَب
هر چند که در بندِ پر وُ بال زدن شد
پُر زورتر از بادۀ تلخ است محبّت
عِشقی که بَر او سال گذر کرد کهن شد
الفت دِهِ هجران وُ وصال است صبوری
مخموریِ من توبۀ دَه توبه شکن شد
تا می شنوم حُسن وُ وفا هر دو غریبند
عاشق نشنیدم که زِ غربت بِه وطن شد
تا همسفرِ اشکِ خودم، کار خراب است
هر جا که شدم در پیِ ویرانیِ من شد
هر زخم که برداشت زِ ایّام نظیری
نیٖ چاک گریبان شد وُ نیٖ جیب کفن شد 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد حسین نظیری نیشابوری (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
داغ دِل در عِشق، افسردن نمی داند که چیست*
لالۀ این باغ پژمردن نمی داند که چیست
خنده بر حالم مزن کاین گریه هر کس را گرفت*
دامن از خونِ دِل افشردن نمی داند که چیست
باغبانِ دهر نخلِ عمر را آبی نداد
کاشتن دانست، پروردن نمی داند که چیست
عِشق از یک تاختن بنگاه دِل تاراج کرد
صبرِ بی دِل، حمله آوردن نمی داند که چیست
زخمِ پیکانم بِه آبِ زندگی شوید دهن
هر که تیرِ او خورد، مُردن نمی داند که چیست
ترکِ خصمی کن که دارد خویِ افعی روزگار
نیست تا آزرده، آزردن نمی داند که چیست
غنج وُ افسونِ زلیخا کار در یوسف نکرد*
هر که دِل درباخت، دِل بُردن نمی داند که چیست
عشرتِ تنگِ دلِ ما نورسِ هر گُلشن است
غنچه برگِ عیش گستردن نمی داند که چیست
از حجاب امشَب نظیری باده بر سجاده ریخت
پارسا آدابِ مِی خوردن نمی داند که چیست 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد حسین نظیری نیشابوری (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
ما حالِ خویش بی سر وُ بی پا نوشته ایم*
روزِ فراق را شبِ یلدا 🍉 نوشته ایم
قاصد بِه هوش باش، که بر یِک جوابِ تلخ
عرضِ هزار گونه تمنّا نوشته ایم
شیرین تر از حکایتی ما، نیست قصّه ای
تاریخِ روزگار، سراپا نوشته ایم
رویِ نکو معالجهٔ عمرِ کوته است
این نسخه از علاجِ مسیحا نوشته ایم
تحقیقِ حالِ ما زِ نگه می توان نمود
حرفی ز حالِ خویش بِه سیما نوشته ایم
بر ما مسلّم است که منشورِ راستی
بس واژگون تر از خطِّ ترسا نوشته ایم
ما از خطِ پیاله وُ معشوق، نگذریم
درسِ صلاح تا بِه همین جا نوشته ایم
هر سو که کرده ایم روان کشتیِ امّید
طوفان بِه باد وُ شور بِه دریا نوشته ایم
هر جادویی که کِلکِ نظیری نموده است
خود کرده ایم باطل وُ خود وا نوشته ایم 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد حسین نظیری نیشابوری (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
از خویِ تند وُ سرکشت، کَس ایمن وُ خشنود؟ نه*
صد بار رنجیدی زِ ما، ما را گناهی بود؟ نه
عاشِق منافق می شود، از غمزۀ غمّازِ تو
صد فتنه انگیزی دمی، قصدت زیان وُ سود، نه
حُسنت نمک ها ریخته، عِشقت جگرها سوخته*
از پختنِ سودایِ تو، حاصل جُز اشک وُ دود، نه
نی قهر وُ جنگی بر ملا، نی مهر وُ لطفی در خفا
آخر نمی دانم چه ام، مقبول نه مردود نه
اندیشۀ پنهانِ تو، سرمایۀ سودایِ ماست*
صد جان اگر نقصان شود، در راه تو نابود، نه
تا تو نِکوتر می شوی، من مبتلاتر می شوم*
حُسنِ ترا رو دَر بِهی، دردِ مرا بهبود، نه!
عیشِ ضعیفِ تلخِ ما، یارب نصیبِ کس مباد
در مجلسِ ما چاشنی، در مجمرِ ما عود نه
هم صحبتان در وجد وُ ما از ثِقل برجا مانده ایم
ما کاهلان را جنبشی از نغمۀ داوود، نه
در افتراقِ حالِ ما، صد کوکبِ منحوس هست
در اجتماعِ کارِ ما، یک اخترِ مسعود، نه
گردید قسمت در ازل نایابی وُ سرگشتگی
یِک سالکِ جوینده را رو جانبِ مقصود، نه
یار از صبوحی سرخوشان، اصحابِ مجلس میْ کشان
هجر نظیری را سبب، جُز بختِ خواب آلود، نه 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد حسین نظیری نیشابوری (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
در خونِ دیده گشته تنم، بسملِ تو نیست*
زین مرحمت ملاف که کارِ دلِ تو نیست
از آبگینه حوصلۀ ما تُنُک تر است*
صبر از دِلی طلب که درو منزلِ تو نیست
گویا دوانده ریشه، نهالِ محبَّتم*
می بینم از تو آن چِه در آب وُ گِلِ تو نیست
زین پیش، شیشۀ دلِ ما هم زِ سنگ بود*
بی نسبت، آشنا دلِ ما با دلِ تو نیست
بی یار مانده رویِ تو از بیمِ خویِ تو*
ورنه کدام کس که دِلش مایلِ تو نیست
بس جانگداز می گذرد سرگذشتِ شمع*
پروانۀ نسوخته در محفلِ تو نیست
خون تو را چِه قدر نظیری، خموش باش*
این بس که دعوی از طرفِ قاتلِ تو نیست 🕯
موضوعات مرتبط: محمّد حسین نظیری نیشابوری (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
عِشق است كه عِلمِ دو جهان مختصرِ اوست*
مجموعۀ احوالِ دو عالم خبرِ اوست
صد راهزنم در صفِ اندیشه نشسته
حرزِ دلِ آگاه نشین از نظرِ اوست
بیگانگیش بار دهد اشکِ ندامت
این تخم همانست که طوفان ثمرِ اوست
یادآوریش راه نماید بِه وصالش
این خانه همانست که امّید درِ اوست
گر ناخوشت از جا ببرد جای نگهدار
کان دِل که زِ ناوک نهراسد سپرِ اوست
گر زمزمه اى ره زندت، از پىِ آن رو
كان دِل كه زِ جا رفت، رهش بر گذرِ اوست
گريان زِ گلستانِ جهان رفت نظيرى*
هر لاله كه از خاك دمد، چشمِ ترِ اوست 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد حسین نظیری نیشابوری (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
هجران نمكى سود وُ بِه داغِ دلِ ما ريخت*
سوداىِ تو آتش زِ دماغِ دلِ ما ريخت
هر روغنِ صافى كه بِه بيهوده فلك سوخت
غَم دُردى آن را بِه چراغِ دلِ ما ريخت
رفتیم بِه سَر زود درین محفلِ مستان
ساقی مِیِ تندی بِه ایاغِ دلِ ما ریخت
ما را بِه نشاط وُ طرب آسان بگذارند*
غَم خونِ جهانی بِه سراغِ دلِ ما ریخت
هر نخلِ امیدی که نشاندیم درین باغ
برگ وُ برش از لاله وُ لاغِ دلِ ما ریخت
کلفت زِ کجا آمد وُ رنجش زِ کجا خاست؟
بد کرد ملالی بِه فراغِ دلِ ما ریخت
بر عشرتِ ما زود ملال است نظيرى
تا صبح نفس زد، گُلِ باغِ دلِ ما ريخت 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد حسین نظیری نیشابوری (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
گر شرر، گر شعله هر جا گشت پيدا آتش است*
چارۀ دِل كن كه با آتش مدارا آتش است
رشک مانع، شوق غالب، در تو یارب چون رسم*
راهِ عاشِق در میانِ هفت دریا آتش است
چون چراغِ مُرده از صحبت دِلى آورده ام*
از دمِ خلوت نشينانم تمنّا آتش است
گر بِه كفرستان برى آن روىِ آتشناك را*
برهمن در رقص وُ وجد آيد كه حق با آتش است
از نسیمِ صبح می سوزد حریفان را جمال*
نازکان را بر سرِ آن کوی سرما آتش است
در سلم رسم است ما را دین وُ دنیا باختن*
هر که را در سر قماری هست سودا آتش است
عاشِقی وُ حُسن را در پرده نتوان داشتن*
شعله غمازی کند ناچار هر جا آتش است
گريۀ گرمِ نظيرى ريگ در وادى گُداخت*
از سرشكش تا بِه زانو در ته پا آتش است 🕯
موضوعات مرتبط: محمّد حسین نظیری نیشابوری (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
هوس پروانه است امّا بِه گردِ دود مى گردد
نظر خون است امّا دِل غبار آلود مى گردد
زِ کاوش هایِ مژگانِ تو پُرخون دیده ای دارم*
که گر شویم بِه آبِ بحر خون آلود می گردد
دِلم را کرده ذوقت خوش دگر نگذارم از دستش
دهد تا باز ذوقی دست غَم فرسود می گردد
تو گر برهم زنی سودایِ دل، نازی زیان داری
مرا سرمايۀ دنيا وُ دين نابود مى گردد
در اين مدّت غمِ هجران عبث بر خود پسنديدم*
ندانستم كه از مرگم دلت خشنود مى گردد
کس این بی اعتدالی هایِ حُسنت را کجا گوید*
که عاشِق پیشت از مهر وُ وفا مردود می گردد
بِه شفقت گاه گاهی سویِ خود می خوان نظیری را
جُدایی دیده از وصلت تسلّی زود می گردد 🌷
پ.ن:
گفتم بِه دعایِ سحری وصلِ تو خواهم
بیهوش شدم، بویِ تو با بادِ سحر بود
قاصد جگرم سوخت چِه پیغام وُ چِه نامه
دِل بود همان خوش که بِه امّیدِ خبر بود (نظیری نیشابوری) 🖤
موضوعات مرتبط: محمّد حسین نظیری نیشابوری (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
جُز محبّت هر چِه بُردم، سود در محشر نداشت*
دين وُ دانش عرض كردم، كس بِه چيزى برنداشت
هر عمل را اجر سنجیدند در میزانِ حشر*
قیمتِ چشمِ پُرآبم چشمۀ کوثر نداشت
از دِلم در عِشق سوزى ماند وُ از جان شعله اى*
هيزمى را كآتشِ ما سوخت خاكستر نداشت
در دلِ او دردِ ما از ناله تأثیری نکرد*
برد مرغی نامۀ ما را که بال وُ پر نداشت
شکر کز غَم مُردم وُ پیشت نگشتم شرمسار*
حالِ خود هر چند می گفتم دِلت باور نداشت
کاتبِ اعمال چون اجرِ فراقم را نوشت*
جُز رقم بر وصل دادن چارۀ دیگر نداشت
از دلِ پُردرد جانم را نظیری ریش کرد*
کم دچارم شد که جیبی تا بِه دامن تر نداشت 🕯
پ.ن:
در اين مدّت غمِ هجران عبث بر خود پسنديدم
ندانستم كه از مرگم دِلت خشنود مى گردد
کس این بی اعتدالی هایِ حُسنت را کجا گوید
که عاشِق پیشت از مهر وُ وفا مردود می گردد 🖤
━━━━━━━━━━━━━━━━━━━
چِه شور بود که عِشقت بِه من کرامت کرد
که نارسیده قیامت، دِلم قیامت کرد
بِه هر نماز كنم صد هزار سجدۀ شكر
كه در ديارِ تو دِل نيّتِ اقامت كرد (نظیری نیشابوری) 🖤
موضوعات مرتبط: محمّد حسین نظیری نیشابوری (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
هر که نوشید میِ شوقِ تو نسیانش نیست
وان که محوِ تو شد اندیشهٔ حرمانش نیست
دِل بِه حُسنِ تو مقیّد شد وُ جاوید بمانْد
که زِ فکرِ تو برون آمدن آسانش نیست
تا بِه کی فکر توان کرد وُ سخن تازه نوشت؟
قصّهٔ شوق حدیثی است که پایانش نیست
هیچکس نامهٔ سربستهٔ ما فهم نکرد
نه همین خاتمه اش نیست که عنوانش نیست
سبب از عقل مپرسید که غمنامهٔ ما
درسِ عِشق است که از علم دبستانش نیست
از دِلم ره بِه دِلت عِشق نمودست وُ خوشم
که بِه آن خانه دری هست که دربانش نیست 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد حسین نظیری نیشابوری (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
مردانه قماری کُن، دستی بِه دو عالم زن
خَصلی که نهی پُر نِه، نقشی که زنی کم زن
هر دم چو فلک لعبی از پرده برون آری
این شعبده یِک سو نِه، وین معرکه برهم زن
گر مِهر نهی بر دِل از شوقِ پیاپی نِه
ور قفل زنی بر لب از رطلِ دمادم زن
بیناییِ جان خواهی؟، شمشیر بِه تارک زن
آگاهیِ دِل خواهی؟، الماس بِه مرهم زن
تو بهرِ چِه خاموشی کز هیچ نیندیشی؟
من پاسِ گُهر دارم، غوّاص نیی، دم زن
ایمان زِ یقین خیزد، از هر چِه بِه شک باشی
در آتشِ حرمان بین، یا بر محکِ غَم زن
مؤمن نتوان گفتن عاشِق که مجاهد نیست
رو بوسه چو سربازان بر طرّهٔ پرچم زن
شادیّ وُ غمِ عاشِق توأم بِه زمین آیند
تخت از پیِ سورِ ما در حلقهٔ ماتم زن
ما جان بِه هوایِ تو دادیم درین گُلشن*
بر هستیِ ما دامن چون باد بِه شبنم زن
تا عذرِ گنه گوید آن رویِ بهشتی را
خالی دگر از عصیان بر جبهۀ آدم زن
گر کعبه هوس دارد احرام رخت بندد
چون خالِ زنخدانت گو غوطه بِه زمزم زن
شرع آخر سنگین است پابندِ طبیعت را
از کعبۀ گِل برکن در کعبۀ اعظم زن
جانیست نظیری را بیمارِ لب وُ چَشمت*
یا شربتِ نافع دِه، یا ضربتِ محکم زن 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد حسین نظیری نیشابوری (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
چند در دِل آرزو را خاکِ غَم بر سر کنم؟*
آتشی را تا بِه کی در زیرِ خاکستر کنم؟
چند بینم خواری وُ در سینه دزدم تیرِ آه*
شعله را تا کی نگهبانی بِه بال وُ پَر کنم
زاریم گویا اثر دارد که امشَب بر درش*
ناله ای ناکرده خواهم نالۀ دیگر کنم
تا نبینم زهرِ چَشمش را نمی یابم حیات*
گر بِه آبِ خضر کامِ زندگانی تر کنم
با وجودِ ناامیدی بسکه مشتاقِ توأم*
مدعی گر مژدۀ وصلم دهد، باور کنم
گر جُز از خاکِ سرِ کویِ تو خیزم روزِ حشر*
خاکِ صحرایِ قیامت را همه بر سر کنم
عالمی امروز بر حالم نظیری خون گریست*
وای اگر فردا چنین جا در صفِ محشر کنم 🕯
موضوعات مرتبط: محمّد حسین نظیری نیشابوری (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
هر کس شهیدِ آن مژه هایِ دراز نیست
در شرع، بر جنازۀ آن کس نماز نیست
معذورم ار ضعیف وُ جگر خسته مانده ام
در عرصه ای پَرم که بِه جُز شاهباز نیست
عاشِق وفا نماید وُ معشوق سرکشی*
حُسن از حجاب خالی وُ عِشق از نیاز نیست
دائم کمان کشی بِه کمین گاه نشسته است
آن طاقِ ابرو از گرهِ فتنه باز نیست
ما را چِه اعتبار وُ اثر با وجودِ دوست؟
جایی که جلوه کرد حقیقت، مَجاز نیست
یار از غرور مست وُ نظیری بِه خود اسیر*
بیچاره دِل که هیچکس اش چاره ساز نیست 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد حسین نظیری نیشابوری (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
سحرگه خسته وُ رنجور از خلوت برون آیم
چو پروانه که از صحبت برآید آخرِ شَب ها
زِ دستِ او جراحت هایِ زهرآلوده بنمایم
بِه زخمِ ناصحان سوزن زنند از نیشِ عقرب ها
دلِ شَب داشت دردی از کدورت هایِ حرمانم*
بِه سویِ آسمان دیدم، فرو بارید کوکب ها
بِه محضِ التفاتی زنده دارد آفرینش را
اگر نازی کند از هم فرو ریزند قالب ها
زِ بیدادی که بر دِل شد نکردم ضبط خود زِ اوّل
کنون کاتش همی بارد پشیمانم زِ یارب ها
نظیری پر گشا تا دیدۀ دِل در گشایندت
که از تنگیِ عالم تنگ می گردند مشرب ها 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد حسین نظیری نیشابوری (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
بِه بی رحمی دِلی داری، دلِ صیّاد از آن خوش تر*
زبانی در کنایت، سیلیِ استاد از آن خوش تر
بِه خود قیدی نداری با وجودِ حُسن وُ زیبایی
زِ هر خوبی که داری خاطرِ آزاد از آن خوش تر
فریبِ خنده می خوانَد، عتابِ غمزه می راند
زِ خوبان خوش بُود مهر وُ وفا، بیداد از آن خوش تر
چو دریا می کِشم دم در خود وُ در جوش می آیم
که خاموشی خوشش می آید وُ فریاد از آن خوش تر
زِ بیدادش نمی نالم گَرَم زیر وُ زبر سازد
بنایی کو کند ویران، نهد بنیاد از آن خوش تر
نثاری بر رخِ او صد عوض در زیرِ لب دارد*
بر او جانی گر افشاندیم، صد جان داد از آن خوش تر
نظیری جذْبه ای باعث نصیحت می کند خاصت
اگر فضلی نداری عشقِ مادرزاد از آن خوش تر 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد حسین نظیری نیشابوری (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
بلا مقامِ مرا، پیش ازین نمی دانست
غمِ تو کرد، درین شهر رو شناس مرا
چِه روز بود، که تشریفِ عِشق پوشیدم
که خوشدِلی نشناسد، درین لباس مرا 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد حسین نظیری نیشابوری (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
غیر از تو نگنجد، بِه سرایی که تو باشی
جُز تو همه محوند، بِه جایی که تو باشی
شاهانِ جهان، روی نمایِ تو ندارند
نرخِ تو که داند، بِه بهایی که تو باشی
خورشید نخواهم، که درآید بِه خیالت
تا ذرّه نپّرد، بِه هوایی که تو باشی
در عِشق حسد نیست، مگر بر دو مقامم*
آنجا که نه من باشم وُ جایی که تو باشی 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد حسین نظیری نیشابوری (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
بی تو دوشم در درازی، از شبِ یلدا 🍉 گذشت*
آفتاب امروز چون برق، از سرایِ ما گذشت
نیشِ خاری نیست، کز خونِ شکاری سرخ نیست
آفتی بود این شکار افکن، کزین صحرا گذشت
شوکتِ حُسنش، کسی را رُخصتِ آهی نداد
گرچِه هر سو دادخواهی بود، او تنها گذشت
جلوه اش ننمود، از بس محوِ رفتارش شدم
ناله ام نشنید، از بس گرمِ استغنا گذشت
خواستی آشفتگی، دستار بردن از سرش
بس که سرمست و بِه خود مغرور وُ بی پروا گذشت
با پریشانان چِه گویم، صولتِ هجرش چِه کرد
بادِ یأسی آمد وُ بر دفترِ دِل ها گذشت 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد حسین نظیری نیشابوری (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
عِشق است که علمِ دو جهان، مختصرِ اوست*
مجموعۀ احوالِ دو عالم، خبرِ اوست
صد راهزنم در صفِ اندیشه نشسته
حرزِ دلِ آگاه نشین، از نظرِ اوست
بیگانگیش بار دهد اشکِ ندامت
این تخم همانست که طوفان، ثمرِ اوست
یادآوریش راه نماید بِه وصالش
این خانه همانست که امّید، درِ اوست
گر ناخوشت از جا ببرد جای نگهدار
كان دِل که زِ ناوک نهراسد، سپرِ اوست
گر زمزمه ای ره زندت از پیِ آن رو
کان دِل که زِ جا رفت رهش، بر گذرِ اوست
گریان زِ گلستانِ جهان رفت نظیری*
هر لاله که از خاک دمد، چشمِ ترِ اوست 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد حسین نظیری نیشابوری (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
گریزد از صفِ ما، هر که مردِ غوغا نیست
کسی که کشته نشد، از قبیلۀ ما نیست
بِه حکمِ عقل، عمل در طریقِ عِشق مکن
که راه دور کند، رهبری که دانا نیست
فلک سراسرِ بازارِ دهر، غَم چیده ست
نشاط نیست که یِک جای هست وُ یِک جا نیست
هوایِ وصل کسی می کند که بوالهوس است
در آن دِلی که محبَّت بود، تمنّا نیست 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد حسین نظیری نیشابوری (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
زبان طعنۀ ما کوته از بریدن نیست
علاجِ شکوۀ عاشِق بِه جُز شنیدن نیست
زِ بس که گشته ام از دردِ انتظار ضعیف*
نگاه را بِه رُخَت قوّتِ رسیدن نیست
زِ بی تعلّقیِ خویشتن بسی شادم
که جان سپردن اگر هست، دِل طپیدن نیست 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد حسین نظیری نیشابوری (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
کز شرر گر شعله هر جا گشت پیدا آتش است
چارۀ دِل کُن که با آتش، مدارا آتش است
گر بِه کفرستان بری این رویِ آتشناک را
بر همن در رقص می آید، که حق با آتش است
گر بِه ظاهر کاهلم امّا بِه باطن چابکم
تن اگر خاک است امّا دِل، سراپا آتش است
عاشِقی وُ حُسن را در پرده نتوان داشتن
شعله غمّازی کُند ناچار، هر جا آتش است 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد حسین نظیری نیشابوری (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
( محمود دولت آبادی ) ❤️•به زیرِ پا فِتَد آن دلی، که بَهرِ تو نَلرزد•❤️
( امیر ارجینی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( بیدل دهلوی ) 🖤•هر روزی که می گذرد، محبتت در قلبم بیشتر می شود آپامه•🖤
📚 از کتاب جاذبه و دافعۀ علی، ص۲۹ نوشته ی استاد مرتضی مطهری
( شاعر: در این نسخه نامشخص است ) 🕌 🌹 فقط حیدر امیرالمومنین است 🌹 🕌
( سعدی شیرازی ) 🖤•می خواهم ترا سویِ جانم آیی، سویِ چَشمانم آیی، آپامه•🖤
( بیدل دهلوی ) 🕯 ♡آه از فراقِ يار؛ مرگم از اين واقعه خوش تر هزار بار♡ 🕯
📚 از کتاب آتش بدون دود، ج۱، ص۹، نوشته ی نادر ابراهیمی
( محمود سنجری ) 🖤•بغلم کن، استخوان هایم دلتنگِ دست هایت اند آپامه•🖤
📚 از کتاب رستاخیز جان [ادبیات، فرهنگ و رسانه]، ص۳۲ نوشته ی سید مرتضی آوینی
( ادیب الممالک فراهانی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
📚 از کتاب اجازه هست آقای برشت؟،ص۴۴ نوشته ی نادر ابراهیمی
📚 از کتاب آتش بدون دود، ج۲، ص۲۰۴ نوشته ی نادر ابراهیمی
( عطار نیشابوری ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( اوحدی مراغه ای ) 🖤•چشمانِ تو آهنگیست که من بر همۀ آهنگها ترجیح میدهم آپامه•🖤
( صاحب مازندرانی ) 🖤•دلم بر آتشِ هجران کباب کرد و برفت•🖤
( عطار نیشابوری ) 🖤•من تا وقتِ مرگ عاشقت خواهم ماند آپامه•🖤
📚 از کتاب ایران روحِ یک جهان بی روح، نشر نی، ص۶۵ نوشته ی کلر برییز
( قدسی مشهدی ) 🖤•آسمان در هوایِ تو دیریست مثلِ چشمانِ من اشکبار است•🖤
( قدسی مشهدی ) 🖤•بغلم کن آپامه، استخوان هایم دلتنگِ دستهایت اند•🖤
( رفیق اصفهانی ) 🖤•و از هرآنچه که تو را از آغوشِ من دور می کند بیزارم•🖤
( معینی کرمانشاهی ) 🖤•نبود نيست و نخواهد بود عزيزتر از تو برای من آپامه•🖤
( مولوی جان ) 🖤•چجوری از لبخند زدنِ قلبم موقعِ شنیدنِ صدات برات بگم؟•🖤
( هلالی جغتائی ) 🖤•گر معشوقه ام شوی! من پادشاهِ جهان شوم آپامه•🖤
( میر افضل الدین ثابت ) 🕌 🌹 فقط حیدر امیرالمومنین است 🌹 🕌
( ابوالقاسم حالت ) 🖤•آغوشِ تو سایهگاهِ خستگیِ من است آپامه•🖤
( وحدت کردستانی ) 🖤•از من نپرس چه خبر؟؛ تو خود، شیرین ترین خبری•🖤
( صالحی مشهدی ) 🖤•باران میبارد احساسِ شدید و عمیقی دارم که کنارت باشم آپامه•🖤
( صائب جانمان ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( شاعر: در نسخه، نامعلوم است ) 🕌 🌹 میلاد امام جواد الائمه (ع) 🌹 🕌
صفحه اصلی 💯




































































































































































































































































































