مرا دردِ تو دایم همنشین است
غَمت پیوسته با جانم قرین است
هوس دارم که در پایِ تو میرم
تمنّایِ من از دولت همین است
نظر بر پستۀ تنگِ تو دارم
که چشمِ من بِه غایت خُرده بین است
عذار از دودِ آهِ من نگهدار
که آهِ سوزناکم آتشین است
خیالت بر سَوادِ دیدۀ من
انیسِ مردمِ دریا نشین است
نهفته گوشۀ چشمی بِه ما کن
که هر گوشه رقیبی در کمین است
سرِ ابن حسام وُ خاکِ کویت
که لطفش خوشتر از ماء مَعین است 🌷
پ.ن:
تا بوسی از آن کنجِ دهانم نرسد
درمانِ دِل وُ دردِ نهانم نرسد
جانم بِه لبم رسیده از شوقِ لبت
می میرم اگر لبت بِه جانم نرسد (ادهم آرتیمانی) 🖤
┄┅─═◈═─┅┄
کاش امشَبم آن شمعِ طرب می آمد
وین روز مفارقت بِه شَب می آمد
آن لب که چو جانِ ماست، دور از لبِ ماست
ای کاش که جانِ ما بِه لب می آمد (رهی معیری) 🖤
┄┅─═◈═─┅┄
دِل منوّر کی شود در ظلمت آبادِ بدن
شمع را روشن نمی سازند تا در قالب است
زنده نتْوان بود بی لعلت، که مشتاقِ ترا
یا لبِ شیرینِ تو، یا جانِ شیرین بر لب است (غنی کشمیری) 🖤
┄┅─═◈═─┅┄
تا بوسه ای بِه من زِ لبِ دِلستان رسید
جانم بِه لب رسید وُ لبِ من بِه جان رسید
با آن که تیغ غمزۀ او در نیام بود
زخمش بِه مغز پیشتر از استخوان رسید (صائب تبریزی) 🖤
┄┅─═◈═─┅┄
لبِ تو جانِ شیرین است وُ بی او زندگی تلخ است
بِه کامِ دِل رسم گر بر لب آید جانِ شیرینم (دولت قاجار) 🖤
موضوعات مرتبط: ابن حسام محمّد خوسفی (شاعر روزگار تیموری) 🇮🇷
ما وصالِ تو بِه زاری وُ دعا می طلبیم*
دردمندیم وُ زِ لعلِ تو دوا می طلبیم
همچو حجّاج بِه احرامِ درت بسته میان
کعبهٔ کویِ تو از راه صفا می طلبیم
هر کسی از پیِ مقصودِ خود اندر طلبی است*
حاصل آنست که ما از تو ترا می طلبیم
دیده هر سو نگران وُ تو بِه خلوتگه دِل
تو کجایی وُ ترا ما بِه کجا می طلبیم
در نسیمی که زِ زُلفِ تو دمد موجود است
آنچِه از رایحهٔ بادِ صبا می طلبیم
نفحهٔ مُشکِ خطا در شکنِ طرّهٔ تست
ما زِ چینِ سرِ زُلفت بِه خطا می طلبیم
غرضِ ابن حسام از رُخِ زیبایِ تو چیست
غالب آنست که ما صُنعِ خدا می طلبیم 🌷
موضوعات مرتبط: ابن حسام محمّد خوسفی (شاعر روزگار تیموری) 🇮🇷
رسمِ وفا، زِ یار طلب می کنیم وُ نیست
وز بی وفا، کنار طلب می کنیم وُ نیست
از باغِ روزگار، گُلی تازه بر مراد
بی زخم، نوکِ خار طلب می کنیم وُ نیست
جامی که بعد ازو، ندهد دردسرِ خمار
در دورِ روزگار، طلب می کنیم وُ نیست
بویی زِ عطرِ طرّۀ، عنبر فشانِ یار
از بادِ نوبهار، طلب می کنیم وُ نیست
سروی بِه اعتدالِ قدِّ خوش خرامِ یار
بر طرفِ جویبار، طلب می کنیم وُ نیست
صد دیده را زِ خاکِ درش چشمِ روشنی است*
ما نیز از آن غبار، طلب می کنیم وُ نیست
بسیار بارهاست، که ابن حسام را
در کویِ یار، باز طلب می کنیم وُ نیست 🌷
موضوعات مرتبط: ابن حسام محمّد خوسفی (شاعر روزگار تیموری) 🇮🇷
مرا هوایِ تو هرگز، زِ سر بِه در نرود
خیالِ چشمِ سیاه تو، از نظر نرود
سرم بِه پای مزن، گر بر آستانۀ تست
که گر سرم برود، عشقِ تو زِ سر نرود
بِه باغ اگر دگران، میل وُ جانبی دارند
مرا زِ کویِ تو دِل، جانبِ دگر نرود
سزد که با خطِّ مشکین وُ قد وُ خدّ وُ لبت
حدیثِ سنبل وُ سروِ گُل وُ شکر نرود
مرا زِ دردِ تو تا از جگر نشان باشد
نشانِ داغِ تو، از گوشۀ جگر نرود
شرارِ سینه نماند اثر زِ هستیِ من
گر آبِ دیده زِ دنباله، بر اثر نرود
زِ نالۀ سحری، لب مبند ابن حسام
که کار، بی مددِ نالۀ سحر نرود 🌷
موضوعات مرتبط: ابن حسام محمّد خوسفی (شاعر روزگار تیموری) 🇮🇷
هر شَب از طوفانِ چَشم، آب از سرِ ما بگذرد
مردمِ چَشمم ندانم، چو زِ دریا بگذرد
اشکِ خون آلودۀ من، با شفق همدم شود*
آه مینا گونِ من، زین سقفِ مینا بگذرد
گر ندیدی زحمتی از خارِ مژگان پایِ دوست
دیده مفرش کردمی در راه تا وا بگذرد
هر شَب از آشوبِ قدش، صد بلا بالا شود
بر گذرگاهی اگر، آن سروِ بالا بگذرد
گُل زِ خجلت خوی کند، نرگس سراندازد بِه پیش
بر چمن گر قامتِ آن شوخِ رعنا بگذرد
در دِماغِ باد ناید بویِ ریحانِ بهشت
گر دمی بر طرفِ آن زُلفِ سمن سا بگذرد
تلخیِ مُردن نبیند، آنکه وقتِ نزعِ روح
بر زبانش نامِ آن، لعلِ شکرخا بگذرد
چون بنفشه سر برآرم، پای بوسش را زِ خاک
سایۀ سَروش، اگر بر تربتِ ما بگذرد
خانۀ صبرِ تو یغما گردد، ای ابن حسام
گر خیالی بر دلِت، زان ترکِ یغما بگذرد 🌷
موضوعات مرتبط: ابن حسام محمّد خوسفی (شاعر روزگار تیموری) 🇮🇷
شَبی بِه پیشِ تو خواهم نشست روی بروی
تطاولِ سرِ زُلفت بگفت موی بِه موی
بِه بویِ زُلفِ تو آشفته حال می گردم*
بسانِ بادِ صبا در ره تو کوی بِه کوی
بسویِ صومعه گاهی، گهی بسویِ کنشت
همی روم بِه طلب در پیِ تو سوی بِه سوی
نشانِ سروِ تو از جویبار می جویم*
چو آب از این سببم سر نهاده جوی بِه جوی
زِ گفت و گویِ عواقب مگوی ابن حسام
بیادِ غبغبِ جانان سخن زِ گوی بگوی
شدن بِه جانبِ چین بهرِ مُشک عین خطاست
بجایِ مشک تو آن زُلفِ مُشک بوی بِه بوی 🌷
موضوعات مرتبط: ابن حسام محمّد خوسفی (شاعر روزگار تیموری) 🇮🇷
مرا چِه قرب که در انتظارِ رویِ تو باشم
همین تمام که بر رهگذارِ کویِ تو باشم
مرا چِه حدِّ رسیدن بدان وصالِ همایون
همین بس است که دایم بِه جست وُ جویِ تو باشم
کنون که جعدِ سرِ زُلفِ تو بِه چنگ نیامد
روا بود که سراسیمه تر زِ مویِ تو باشم
زبان مدام زِ یادِ لبِ تو شهد نثارست
مگر بِه وقتِ شهادت بِه گفت و گویِ تو باشم
در آن نفس که کند جان وداعِ قالبِ خاکی
هنوز با دلِ پُر خون در آرزویِ تو باشم
بِه آبِ دیده گلابی بریز بر کفنِ من
که تا بِه روزِ طهارت بِه شست و شویِ تو باشم
چو چشمِ ابن حسام از نظر بِه مرگ ببندند*
بِه چشمِ دِل نگران همچنان بِه سویِ تو باشم 🌷
پ.ن:
در آن نفس که بمیرم در آرزویِ تو باشم
بدان امّید دهم جان که خاکِ کویِ تو باشم (سعدی شیرازی) 🖤
موضوعات مرتبط: ابن حسام محمّد خوسفی (شاعر روزگار تیموری) 🇮🇷
رویِ تو چَشم خیره کند آفتاب را
مویِ تو خون کند جگرِ مُشکِ ناب را
تا ماه در حجابِ خجالت فرو رود
از آفتابِ چهره برافکن نقاب را
خوی بر گُلِ عذارِ تو ماند بدان که ابر
بر برگِ گُل فشانده زِ شبنم گلاب را
کردم سؤالِ بوسه اشارت بِه غمزه گفت:
ما بنده ایم غمزهٔ حاضر جواب را
تا دامنت غبار نگیرد زِ گردِ راه
بر خاکِ راه می زنم از دیده آب را
خواهم که با خیالِ تو شَبها بِه سر برم*
خود می برد خیالِ تو از دیده خواب را
نرگس بِه دورِ چشمِ تو اندر خمار ماند
در سر زِ جامِ لعلِ تو دارد شراب را
بلبل بِه نغمه هایِ دلاویز بر چمن
گوید دعایِ خسروِ مالک رقاب را
ابن حسام وُ درگه دولت مآبِ شاه
یارب خلل مباد زِ چرخ آن مآب را 🌷
موضوعات مرتبط: ابن حسام محمّد خوسفی (شاعر روزگار تیموری) 🇮🇷
مرا زمانه زِ خاکِ درت جدا مکناد
رقیب را بِه سرِ کویت آشنا مکناد
بِه غیرِ دیدۀ پاک بلند منظرِ من
کسی نظارۀ آن سروِ گُل قبا مکناد
بِه بویِ زُلفِ تو مشکِ خطا همی جستم
دگر مشامِ من اندیشۀ خطا مکناد
طواف بر سرِ کویِ تو می کنم بِه صفا
کسی زیارتِ این کعبۀ بی صفا مکناد
کنم بِه گوشۀ ابروت سجدۀ اخلاص
که هیچ گوشه نشین طاعتِ ریا مکناد
وصالِ عاشِق اگر بی بلا نخواهد بود
غَمت حوالۀ این دِل بِه جُز بلا مکناد
که گفت خانۀ دِل کردم از غَمت خالی*
نکرده ام نکنم هرگز این خدا مکناد
بِه روزِ حشر که از خاکِ تیره برخیزم
دِلم بِه غیرِ تو چشمِ نظاره وا مکناد
مرادِ ابن حسام از لبت چو ناکامی است
خدای کامِ دِلش بی لبت روا مکناد 🌷
موضوعات مرتبط: ابن حسام محمّد خوسفی (شاعر روزگار تیموری) 🇮🇷
نهان که می کُند این دردِ آشکارهٔ ما
که راست چاره که از دست رفت چارهٔ ما
هزار کوه بلا بر دِلم فرود آمد
زهی تحمّلِ سنگینِ دِل چو خارهٔ ما
نگارِ ما بِه کنار آمد وُ کناره گرفت
فغان زِ حسرتِ این دردِ بی کنارهٔ ما
ستاره خون بچکاند بِه چشم اگر بیند
که در محاق نهان شُد رُخِ ستارهٔ ما
اگر بِه کوه رسد کوه پاره پاره شود
حکایتِ جگرِ داغِ پاره پارهٔ ما
اگر شراره کِشد آتشِ درونِ دِلم
بِه آفتاب رساند ضرر شرارهٔ ما
چه قطره هایِ سرشک چو شیرِ خون آلود
که ریخت دیدهٔ ما بهرِ شیرخوارهٔ ما
جگر بِه خونِ دِل آلوده کرد قصّابم
چِه گوشت بود که آویخت از قنارهٔ ما
مگر که ابرویِ او در نظر مه نو بود
که من بدیدم وُ غایب شُد از نظارهٔ ما
زِ رهگذارِ اَمَل بهتر آنکه برخیزم
که بر مُمّرِ اجل باز شد گدارهٔ ما
بِه جانِ عاریتی دِل مبند ابن حسام
که میرسد زِ عقب صاحب استعارهٔ ما 🌷
موضوعات مرتبط: ابن حسام محمّد خوسفی (شاعر روزگار تیموری) 🇮🇷
ما بِه گُلزارِ عذارت همه در بستانیم
از خیالِ میِ لعلت همه سر مستانیم
نیمِ جانیست که در پایِ تو انداخته ایم
نیست لایق چِه توان کرد تهیدستانیم
چهره بنما که چو صبحم نفسی بیش نماند
کان نفس را زِ سرِ صدق بر آن افشانیم
گر بِه سودایِ تو در پای بگردد سرِ ما
تو مپندار که از پایِ تو سر گردانیم
ما بِه امیدِ تو از راه دراز آمده ایم
سر مگردان که چو زُلفت همه سرگردانیم
شعلۀ آتشِ دِل، هستیِ ما پست کُند*
گر نه هر لحظه بِه آبِ مژه اش بنشانیم
پیشتر زان که فلک داد زِ ما بستاند
ساقیا باده که ما داد ازو بستانیم
ما که پیمانِ وفا با سرِ زُلفت بستیم
بِه وفایِ تو که هم بر سرِ آن پیمانیم
حالیا در صفتِ حُسنِ تو چون ابن حسام
در کُتب خانۀ عِشقت ورقی می خوانیم 🌷
موضوعات مرتبط: ابن حسام محمّد خوسفی (شاعر روزگار تیموری) 🇮🇷
یادِ لبت کُنم، دهنم پُر شِکر شود
نامِ رُخت بَرم، همه عالم قمر شود
با ابرویِ سیاهِ تو پیوسته ام خیال
تا کی خیالِ کج، زِ سرِ ما بِه در شود
تیرِ خدنگِ غمزه ات از دِل کند گذر
گر نه فضایِ سینه مرو را سپر شود
بنشین که با تو عمرِ گرامی بِه سر بریم
عمر آنچنان خوش است که با جان بِه سر شود
شرحِ فراقِ یار نوشتن مجال نیست
کز آبِ دیده صفحۀ طومار تر شود
ما ره بِه اختیار بِه مقصد نمی بریم
آری مگر عنایتِ او راهبر شود
هر نیک وُ بد که بر سرِ ما می رود قضاست
هرگز گمان مبر که نبشته دگر شود
ابن حسام چشم بِه بهبودِ روزگار
مگشای وُ زان بترس کزین هم بتر شود
بگذر زِ سر که در ره عشاق اگر ترا
کاری بِه سر شود هم از این رهگذر شود 🌷
موضوعات مرتبط: ابن حسام محمّد خوسفی (شاعر روزگار تیموری) 🇮🇷
ما را بِه جایِ آب، اگر از دیده خون رود
چون رفت جان، هر آینه صبر وُ سکون رود
از گوشۀ جگر نرود داغِ او مرا
آری زِ سینه داغِ جگرگوشه چون رود
سیمابِ آهِ من بکند چرخ را سیاه
گر آهِ من بِه گنبدِ سیمابگون رود
بر کوه اگر نهند تحمّل نیاورد
آنچِه از غمِ تو بر دلِ زار وُ زبون رود
تریاکِ روزگار نباشد دوا رسان
آنرا که زهرِ داغِ تو اندر درون رود
چون دِل بِه قوتِ ملکیّت برد شکیب
صبر از دریچۀ بشریّت برون رود
عقلِ جنون گرفته فرو شد بِه کویِ غَم
ترسم که عقل در سر کارِ جنون رود
هردم زِ چشمِ من بچکد اشکِ لاله رنگ
در چشم کان خیالِ رُخِ لاله گون رود
کور وُ کبود چرخ که از جورِ روزگار
بر من هر آنچه می رود از چرخِ دون رود
ابن حسام از درِ دولت پناه دوست
بر وعدۀ پناه گه آخِر برون رود 🌷
موضوعات مرتبط: ابن حسام محمّد خوسفی (شاعر روزگار تیموری) 🇮🇷
ای غافل از بلایِ دلِ مبتلایِ ما
جُز مبتلا کسی نرسد در بلایِ ما
ممکن نباشد از سرِ کویِ تو رفتنم
آری مقیّدست بِه زُلفِ تو پایِ ما
حجاج اگر بِه کعبهٔ بیت الحرم روند
ابرویِ توست قبلهٔ حاجت روایِ ما
ما معتکف بِه کویِ توایم از سرِ صفا
موقوف آنکه سعی کنی بر صفایِ ما
دانم که دردِ عِشق نباشد دوا پذیر*
زحمت مکش طبیب زِ بهرِ دوایِ ما
روزِ ازل که شادی وُ غَم قِسم کرده اند
شادیِ جانِ ما که غَم آمد عطایِ ما
ابن حسام را زِ دعا وصلِ تست امّید*
یا رب قرین کنی بِه اجابت دعایِ ما 🌷
موضوعات مرتبط: ابن حسام محمّد خوسفی (شاعر روزگار تیموری) 🇮🇷
( هلالی جغتائی ) 🖤•باز امشب در اوجِ آسمانم، رازی باشد با ستارگانم•🖤
📚 از کتاب آتش بدون دود، ج۱، ص۲۲۱، نوشته ی نادر ابراهیمی
( مولوی جان ) 💙•روحِ ناآرام، تنها با عشقِ خدا به آرامش می رسد•💙
( قدسی مشهدی ) 🖤•مثلِ داستانى شگفت انگيز در يك كتاب دوستت دارم آپامه•🖤
( قدسی مشهدی ) 🖤•مثل يك نتِ قديمىِ موسيقى دوستت دارم آپامه•🖤
( شاعر: ؟ ) 🕌 🌹 یا صاحب الزمان (عج) 🌹 🕌
( هاتف اصفهانی ) 🖤•بالاخره يک روز تو را می کُشم؛ با سخت در آغوش گرفتنت آپامه•🖤
( حکیم بهایی ) 💙•خداوندا، مُحبّتِ خودت را محبوبترین چیزها نزدِ من قرار بده•💙
( خواجوی کرمانی ) 🖤•تو را چون وطن پنداشتم، آپامه؛ اما تو مرا ناامید کردی•🖤
( قتیل یزدی ) 🖤•غربت!؟ یعنی همصحبتیِ آنی را که دوستش داری از دست بدهی•🖤
( جناب اوحدی ) 🖤•وطن آغوش توست آپامه؛ راضی هستی یک عمر غریب زندگی کنم؟•🖤
( فیاض لاهیجی ) 🖤•اما من کجا بگریزم، وقتی تو در جانِ من خانه کرده ای آپامه؟•🖤
( بیدل دهلوی ) 🕯 ♡از اینجا صدایت می کنم، تو از آنجا در آغوشم بگیر آپامه♡ 🕯
( هلالی جغتایی ) 🕯 ♡آه از تو آپامه♡ 🕯
📚 از کتاب چشمهایش، ص۱۲۸، نوشته ی بزرگ علوی
( خاقانی شروانی ) 🖤•رویاهایِ من بسیار سادهاند؛ صدایِ تو، عطرِ تو و آغوشِ تو آپامه•🖤
( نذری کاشی ) 🖤•پُرم از حسرت و دلتنگی و خستگی...•🖤
( عطار نیشابوری ) 🖤•من تا وقتِ مرگ عاشقت خواهم ماند آپامه•🖤
💎 ( منیر لاهوری ) 💎
( استاد شهریار ) 🖤• سلام بر تو... که تو را بسیار ندارم آپامه•🖤
( دكتر اسماعيل امينی ) 🖤•برای تو آپامه•🖤
( استاد کاشانی ) 🏴 السلام علیک یا ثارالله 🏴
( عبدالرحمن جامی ) ❤️•بعد از سالها مُجاهدت، رفتی در آغوشِ جَدت حیدر امیرالمؤمنین•❤️
( کریم فکور ) 🖤•برای تو آپامه•🖤
( خواجوی کرمانی ) 🖤•و دیوانه وار، چقدر دیوانه وار دوستت دارم آپامه•🖤
( صائب جانمان ) 💙•الهی! چنان در دوزخِ دنیا دِلم سوخت که دیگربار، سوزاندن ندارد•💙
( حافظ شیرازی ) 🖤•ای کاش وَرقِ زندگی ام بودی؛ خدا تو را، برمیگرداند•🖤
( امیرخسرو دهلوی ) 🖤•من به معجزه ای نیاز دارم که من را در دستانِ تو بسپارد آپامه•🖤
(عرفی شیرازی) ❤️•تا صبحِ قیامت بر هلهلهکنندگانِ «دهم مُحرم» و «نهم اسفند» لعنت•❤️
( عطار نیشابوری ) ❤️•سلام بر روحی که جانم را بدونِ هیچ دیداری سرشار از عشق کرد•❤️
صفحه اصلی 💯





































































































































































































































































































