یک جهان بر هم زدم کز جمله بگزیدم تو را
من چه می کردم به عالم گر نمی دیدم تو را*
با همه مشکل پسندی هایِ طبعِ نازکم
حیرتی دارم که چون آسان پسندیدم تو را!؟
یک بساطِ دهر شد زیر وُ زبر در انتخاب
زین جواهر تا به طبعِ خویش برچیدم تو را
من زِ خود گُم می شدم چون می شنیدم نامِ تو
خویش را گُم کرده تر می خواستم، دیدم تو را
کی قبولِ من شدی فیاض در رد وُ قبول
تا به میزانِ رهی صد ره نسنجیدم تو را 🌷
آغوشِ تو همهٔ خاطرات و آرزوهایم است آپامه 🖤
| آهنگساز: استاد فریدون شهبازیان |
| با صدای: بی کلام؛ تاریخ انتشار: ۱۳۵۵ |
| 🎼 دانلود موسیقی از مجموع صدای شاعر با کیفیت عالی 🎼 |
موضوعات مرتبط: 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، زنده یاد استاد فریدون شهبازیان (آهنگساز) 🇮🇷 ، عبدالرزاق علی فیّاض لاهیجی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
که می تواند از پیشِ یار برخیزد؟*
نشسته ایم که از ما غبار برخیزد
به اضطرار سپردیم خویش را در عِشق
بگو زِ مجلسِ ما اختیار برخیزد
دمی که سرمۀ خطّش نمی کشم در چشم
زِ دیده جایِ نگاهم غبار برخیزد
هلاکِ تربیتِ مجلسی شوم که در آن
خزان اگر بنشیند بهار برخیزد
نصیبِ زورقِ فیّاض باد طوفانی
که موج صد خطرش از کنار برخیزد 🌷
موضوعات مرتبط: عبدالرزاق علی فیّاض لاهیجی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
بسترِ گرمی تنم را همچو شمشیرِ تو نیست
بالشِ نرمی دلم را چون پرِ تیرِ تو نیست
عِشق می داند که عاشِق را به ناکامی خوش است
ورنه در کامِ دلِ ما هیچ تقصیرِ تو نیست
ماه من، امشَب قرارِ شب نشینی داده است
خواب کن ای صبح، یک دم، وقتِ شبگیرِ تو نیست
همدمی کو دست در گردن کند دیوانه را
در فرامشخانۀ غَم غیر زنجیرِ تو نیست
عشق، بی تدبیریِ ما را رواجی داده است
دم مزن ای عقلِ ناقص، وقتِ تدبیرِ تو نیست
حُسنِ شیرین خود تجلّی می کند در بیستون
تیشه بشکن کوهکن، حاجت به شمشیرِ تو نیست
در ادای دردِ دِل، فیّاض زحمت می کشی
گوشۀ ابرویِ او محتاجِ تقریرِ تو نیست 🌷
پ.ن:
ماه چون بدر شود شَب همه شَب کاسته گردد
ماه رخسارِ تو بدریست که هر دم بفزاید (نیاز اصفهانی) 🖤
موضوعات مرتبط: عبدالرزاق علی فیّاض لاهیجی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
همیشه آینۀ دِل به پیشِ رویِ تو دارم
به هر که روی کنم رویِ دِل به سویِ تو دارم
هوایِ بویِ گُل آغوشِ خواهشم نگشاید¹
مشامِ رغبتِ دِل را به مُهرِ بویِ تو دارم
ذخیره گرچه ندارم متاعِ دنیی وُ عقبی
همین بس است که در سینه آرزویِ تو دارم
خبر زِ خویش نگیرم که در سراغِ تو میرم
دمی به خویش نیایم که جستجویِ تو دارم
نظر به دیده بدزدم که رویِ خوبِ تو بینم
نفس زِ دِل نگشایم که گفتگویِ تو دارم
زِ هیچ ره نتوانم که در دلِ تو درآیم
وگرنه در همه وادی رهی به سویِ تو دارم
به تحفه سُرمه فرستد به هدیه جان نپذیرد
من این معامله دایم به خاکِ کویِ تو دارم
خطر فزون بود آن را که اعتبار فزون شد
هزار امّید درین ره زِ بیمِ خویِ تو دارم
به من وصیّتِ فیّاض در وداعِ تو این بود
که پاسِ دیدۀ بد از رُخِ نکویِ تو دارم 🌷
پ.ن:
۱. هوایِ بویِ گُل آغوشِ حسرتم نگشاید.
موضوعات مرتبط: عبدالرزاق علی فیّاض لاهیجی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
می توان از زندگانی دست آسان شستن
لیک دست از دامنِ زُلفِ تو نتوان داشتن
زُلف را گو فکرِ جمعیّت کند تا کی چنین
خود پریشان بودن وُ ما را پریشان داشتن
می توان صد بار مُردن هر نفس از دردِ او
لیک نتوان دردِ او محتاجِ درمان داشتن
جان اگر با من نسازد در غمِ او گو مساز
می توانم من غمش در سینه چون جان داشتن
دردِ او فیّاض اگر درمان ندارد گو مدار
می توان این درد را بهتر زِ درمان داشتن 🌷
موضوعات مرتبط: عبدالرزاق علی فیّاض لاهیجی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
نمی گردد مگر، در صیدگاهِ دِل شکارِ من
نمی دانم به هر جانب چه می تازد سوارِ من
از آن در عشقِ او میلم به دلتنگی فزون باشد*
که جُز در تنگنایِ دِل نمی گردد دچارِ من
تویی در خور شب وُ روزم، چه در دنیا چه در عقبی*
مَهِ من، آفتابِ من، بهشتِ من، بهارِ من
تو رفتی بس نبود از پیشم ای بی رحمِ بی پروا*
که بُردی در رکابِ خود شکیبِ من، قرارِ من
ندارم دستِ دامن گیر وُ ترسم روزِ محشر هم
چنین بی دست وُ پا از خاک برخیزد غبارِ من
چنان گم گشتگان را وعدۀ من منتظر دارد
که پَر برهم نزد عَنقا دمی در انتظارِ من
شکارِ ناتوانی ها چنان شد پیکرِ زارم
که بر جسمم گرانی می نماید جانِ زارِ من
پریشان آنقدر گفتم که در هر کهنه اوراقی
که بینی تا قیامت بر تو خواند یادگارِ من¹
به دِل سودایِ زُلفش آن قدر فیّاض جا دادم
که روید تا قیامت، سنبل از خاکِ مزارِ من 🕯
پ.ن:
۱. که بیتی بر تو خواند تا قیامت یادگارِ من
پ.ن۲:
دلتنگی، مرا به شَب می کِشاند و شَب، مرا به تو 🕯
موضوعات مرتبط: عبدالرزاق علی فیّاض لاهیجی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
غلط کردم دلت را با ترحّم آشنا کردم
ستم کردم به ناکامی، به محرومی جفا کردم
هزاران شیوه در جور وُ جفا درج است خوبی را
چه بد کردم ترا با خویش سرگرمِ وفا کردم
نگه نا کردنش فرصت به دستم داده بود امشَب
تغافل گوش تا می کرد، عرضِ مدّعا کردم
سخن کوتاهیی می کرد در تقریرِ مطلب ها
شکستم ناله را در سینه، صد مطلب ادا کردم
شبم در گریۀ بی طاقتی صد بار در خاطر*
گذشت از پیشِ من نفرین کنان وُ من دعا کردم
به کامِ شوقِ بی طاقت نهادم سَر به پایِ او
نمی دانم چه ها کرد اضطراب وُ من چه ها کردم
فشاندم دامنِ آهی به شمعِ خلوتم امشَب
به ذوقِ بی کسی ها سایه را از خود جُدا کردم
سبک تر گشتم از خود هر قدر افتاده تر گشتم
درین افتادگی ها سیرِ معراجِ فنا کردم
به معراجِ فنا آن همّتم رو داده بود امشَب
که عَنقا صد رهم افتاد در دام وُ رها کردم
کلیدِ خُلد می بوسد سر انگشتِ نیازم را*
نمی دانم گره از ابرویِ نازِ که وا کردم!
خِضر آبِ بقا گوید، مسیحا از هوا جوید
چرا فیّاض دردش را به درمان مبتلا کردم 🕯
پ.ن:
زِ انگشتم شمیمِ غنچهٔ فردوس می آید
نمی دانم سحر، بندِ گریبانِ که وا کردم (طالب آملی) 🖤
موضوعات مرتبط: عبدالرزاق علی فیّاض لاهیجی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
چندان که از تو جور وُ جفا کم نمی شود*
از ما نصیبِ مهر وُ وفا کم نمی شود
چون نخلِ شعله ریشه در آتش دوانده ام
ما را بهارِ نشو وُ نما کم نمی شود
با آنکه گریه هستیِ ما را بِه آب داد*
یک دم غبارِ خاطرِ ما کم نمی شود
اسبابِ حُسنِ یار چنان در فزونیند
کز پایِ ناز، رنگِ حنا کم نمی شود
در کشوری که بارشِ مژگانِ تر بود
در چار فصل، فیضِ هوا کم نمی شود
هر چند دیدمت، بِه تو مشتاق تر شدم*
این دردِ جان فزا، بِه دوا کم نمی شود
فیّاض ضبطِ دِل چِه کنی کاین سفال را*
هر چند بشکنند، صدا کم نمی شود 🌷
پ.ن:
دردا که دردِ من بِه دوا کم نمی شود*
راضی شدم بِه مُردن وُ آن هم نمی شود
از هست وُ نیست بگذر، اگر یکدلی بِه عِشق*
کاین کار جُز بِه ترکِ دو عالم نمی شود
هر چند با تو می کنم اظهارِ اعتقاد*
بداعتقادیِ تو بِه من کم نمی شود
محروم کو بمير یقینی بِه کُنجِ غَم*
چون در حریمِ وصلِ تو مَحرَم نمی شود
┄┅─═◈═─┅┄┄┅─═◈═─┅┄
صد ره زِ جست و جویِ تو نومید می شوم
بازم فریبِ عِشق، بِه سویِ تو می کِشد
در راهِ انتظارِ تو، روزی هزار بار
بی تابیم بِه جانبِ کویِ تو می کِشد (یقینی لاهیجی) 🕯
پ.ن۲:
برایت اعتراف می کنم: هیچکس نتونسته مثلِ تو بِه قلبِ من دست بزنه آپامه! و تلاش برای فراموش کردنِ کسی که قلبت رو لمس کرده، بیهوده است. 🖤
| آهنگساز: پیتر گابریل |
| با صدای: بی کلام؛ تاریخ انتشار: 1989 |
| 🎼 دانلود موسیقی با این عشق با کیفیت عالی 🎼 |
موضوعات مرتبط: 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، عبدالرزاق علی فیّاض لاهیجی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، موسیقی دیگر ملّت ها 🇺🇳 ، عبداللَّه یقینی لاهیجی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
چو بینم کبک، یادم جلوۀ دلدار می آید
که هر گه در خرام آید بدین رفتار می آید
نگاهم جیب وُ دامن پُر گُل از رُخسارِ او برگشت
بِه آیینی که پنداری کَس از گُلزار می آید
خیالت هر شَب آید بر سرِ بالین وُ ننشیند*
مگر شرمش زِ پاسِ دیدۀ بیدار می آید
دِلا زهرِ نگاهِ او غنیمت دان که این مرهم
برایِ زخم بندی ها ترا در کار می آید
دمی در سایۀ دیوارِ او فیّاض عشرت کن
که روزی آفتابت بر سرِ دیوار می آید 🌷
موضوعات مرتبط: عبدالرزاق علی فیّاض لاهیجی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
کس چِه داند آنچه من زِ آن شوخِ رعنا می کشم*
می نمایم قطره ای در جام وُ دریا می کشم
طاقتم لبریز شد آهی زِ دِل سَر می دهم*
پرده از رُخسارِ یِک عالم تمنّا می کشم
در محبّت انتقامِ جمله اعضا بر دلست*
ریشهٔ دِل می کنم گر خاری از پا می کشم
کرده ام عزمِ سفر وز بیمِ تنهایی کنون*
مدّتی شد انتظارِ راه عنقا می کشم
تابِ دیدارش ندارد دیدهٔ بی تابِ من*
سرمهٔ حیرانیی در چشمِ بینا می کشم
گر بِه صد تکلیف بگشایم نظر بر سروِ باغ*
میلِ حسرت بی تو در چشمِ تماشا می کشم
اخترم همسایهٔ عیسیِ مریم گو مباش*
من ترا دارم چرا نازِ مسیحا می کشم
عِشق چون می باخت چشمِ کامجویِ مصر گفت*
انتقامِ پیر کنعان از زلیخا می کشم
من کجا و آهِ پی در پی کجا، کز ضعفِ دِل*
ناله را با صد کمند از سینه بالا می کشم
بیمِ هجران برد از کامِ دِلم ذوقِ وصال*
می کشد امشَب خماری را که فردا می کشم
با چنین بی قوّتی فیّاض عمری شد که من*
بارهایِ خلق بر دوشِ مدارا می کشم 🌷
موضوعات مرتبط: عبدالرزاق علی فیّاض لاهیجی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
نگردید آشنایِ مِی، لبِ از خویشتن مستش*
دلِ پیمانه خون شد زِ انتظارِ بوسۀ دستش
بِه ناخن، تازه دارم زخمِ تیرش را، که می خواهم*
در ایّامِ جدایی یادگاری باشد از شستش
پریشان کردنِ دِل، چون صبا آواره ام دارد*
کمندِ طرّه ای کو، تا کند یک باره پا بستش
نه تنها مِی پرستانند از زاهد دِل آزرده*
دلِ تسبیح هم سوراخ سوراخ است از دستش
مرنج از طعنۀ دشمن گر افتادی زِ پا فیّاض*
که باشد سربلند آن سَر که عشقِ او کند پستش 🌷
موضوعات مرتبط: عبدالرزاق علی فیّاض لاهیجی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
تا طبعِ باده گرمیِ آن تندخو گرفت*
نتوان زِ بیمِ آبله دستِ سبو گرفت
دامِ هزار سلسله می خواست روزگار
زُلفِ کجت بِه عهدۀ یِک تارِ مو گرفت
زاهد اگر زِ دستِ تو گیرد پیاله ای
نتوان پیاله را دگر از دستِ او گرفت
کم ناله زان شدم که ز طغیانِ خونِ دِل
چون شیشۀ پُرم نفس اندر گلو گرفت
فیض خطّ پیاله کم از خطّ یار نیست*
فیاض مِی مگر زِ لبش رنگ وُ بو گرفت! 🌷
موضوعات مرتبط: عبدالرزاق علی فیّاض لاهیجی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
دِلم شَبی که خیالِ تو را نشیمن شد*
چو آفتاب، مرا داغِ سینه روشن شد
کدام شمع کند خانه روشنم بی تو!؟
مرا که پرتوِ خورشید، دودِ روزن شد
بِه منعِ گریه بِه چشمِ تر آستین چه نهم
کنون که رازِ دِلم رو شناسِ دامن شد
زِ بس که سنگِ ملامت زدند وُ تاب آورد
دلِ چو شیشۀ من، رفته رفته آهن شد
چِه رشحه از مژه دادی بِه کِشتِ غَم فیاض
که دانه خوشه برآورد وُ خوشه خرمن شد 🌷
موضوعات مرتبط: عبدالرزاق علی فیّاض لاهیجی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
در شبِ غَم همدمم جُز آه بی تأثیر نیست*
همزبانی بی توام جُز نالۀ شبگیر نیست
مو بِه مو پیغامِ مژگانِ ترا گوید بِه دِل
از تو ما را قاصدی دلسوزتر از تیر نیست
کوهکن سنگِ مزاری می تراشد بهرِ خود
ورنه زخمِ تیشه را در بیستون تأثیر نیست
نالۀ ما بیقراران در تو تأثیری نکرد
آن دِل از سنگست امّا سنگِ آتش گیر نیست
دشتِ اقلیمِ جنون در زیرِ فرمانِ منست
چون دِلم دیوانه ای در حلقۀ زنجیر نیست
دامنِ صبری اگر در دست اُفتد شوق را*
وعدۀ وصلِ تو تا روزِ قیامت دیر نیست
عِشق را افسرده بی پرواییِ معشوق کرد
نازِ یوسف گر جوان باشد زلیخا پیر نیست
از نگاهی می توان صد داستان را شرح داد
پیشِ خوبان دردِ دِل را حاجتِ تقریر نیست
کِلکِ ما از یِک قلم تسخیرِ عالم می کند
کارِ ما فیّاض هرگز بستۀ تدبیر نیست 🌷
موضوعات مرتبط: عبدالرزاق علی فیّاض لاهیجی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
عِشق میدانی ست کانجا غیرِ مردی کار نیست
چَشم بر کردار باشد، گوش بر گفتار نیست
تا شدم عاشِق ندیدم یِک نفس آسودگی*
آفتابِ عاشِقان را سایهٔ دیوار نیست
عشقِ او آهسته می گوید بِه آوازِ بلند
هر که کاری دارد او را با غمِ ما کار نیست
چون سبکروحی دلیلی هست عشقِ پاک را*
کوه اگر عاشِق شود بر خاطرِ کس بار نیست
در دیارِ عِشق اگر امروز می جنبد سَری
شورِ منصوری چِرا در پایتختِ دار نیست؟
سرمهٔ بیگانگی از دیده تا شُستم بِه خون*
هر کجا دیدم بِه غیر از جلوهٔ دِلدار نیست
از من ای فیّاض اگر منصور را بینی بگو
عکس بر آیینه افتادست، عکسِ یار نیست 🌷
موضوعات مرتبط: عبدالرزاق علی فیّاض لاهیجی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
عمری ست که در کویِ بلا خانه نداریم
گنجیم ولیکن دلِ ویرانه نداریم
ننگ است دلا! سوختن از آتشِ دیگر*
در عشقْ سرِ منصبِ پروانه نداریم
آخر دَمِ واعظ بکُشد آتشِ ما را
خوب است دگر گوش بِه افسانه نداریم
ما، بی کس وُ کویانِ خراباتِ الَستیم
جایی بِه جُز از گوشهٔ میخانه نداریم
هر کس بِه جهان راهبری داشته از عقل*
ماییم که غیر از دلِ دیوانه نداریم
دنیا طلبان در گروِ خانه وُ مال اند
ما مالْ نیاندوخته وُ خانه نداریم
از لعلِ بتان کامِ دلِ ما نشکیبد
جُز حسرتِ لعلِ لبِ پیمانه نداریم
هر جا که بوَد دانه، بوَد دام بِه راهش
ما دام نهادیم، ولی دانه نداریم
این نیست که با ما نبوَد مایهٔ نازش
شمعیم ولیکن سرِ پروانه نداریم
شَب نیست که در خلوتِ این سینهٔ تاریک*
با یادِ رُخِ دوست پریخانه نداریم
ما با نفَسِ سوخته در ذکرِ حبیبیم*
این است که ما سبحهٔ صد دانه نداریم
در قفلِ فرو بستهٔ غم هایِ دلِ خویش
آن کهنه کلیدیم که دندانه نداریم
فیّاض! متاعِ سفرِ آخرتِ خویش
چیزی بِه جُز از مشربِ رندانه نداریم 🌷
موضوعات مرتبط: عبدالرزاق علی فیّاض لاهیجی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
اخترِ بی نورِ ما شمعِ مزارِ ما بس است*
تیره بختیهایِ عالَم یادگارِ ما بس است
در وداعِ دوستان دیدیم شورِ رستخیز
ای قیامت! زحمتِ مشتِ غبارِ ما بس است
صد گلستان داغ پروردیم در یِک غنچه دِل
عالَمی را رونقِ فصلِ بهارِ ما بس است
در فنِ بی اعتباری شهرهٔ عالَم شدیم
این قدَر در هر دو عالَم اعتبارِ ما بس است
ای فلک! با خود قرارِ ناامیدی داده ایم*
بعد ازین آزارِ جانِ بیقرارِ ما بس است
تا فتد سر رشتهٔ تدبیر ها در پیچ وُ تاب*
یِک گره از رشتهٔ زُلفی بِه کارِ ما بس است
سیرِ تبریزی هم از ایّام مهلت یافتم
این قدَر فیّاض مهر از روزگارِ ما بس است 🌷
موضوعات مرتبط: عبدالرزاق علی فیّاض لاهیجی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
گر تو پنداری بتان را بی وفایی نیست، هست*
ور بگویی در میان رسمِ جدایی نیست، هست
گر گمان داری که خوبان را غمِ دِل نیست، هست*
ور بگویی هم که کافر ماجرایی نیست، هست
گر گمان داری که هجران کمتر از مرگ است، نیست*
ور بگویی کز اجل بدتر جُدایی نیست، هست
گر تو گویی عِشق را از عقل پروا هست، نیست*
ور بگویی عقل اینجا روستایی نیست، هست
گر گمان داری که عِشق از پارسا دور است، نیست*
ور بگویی عِشق مرگِ پارسایی نیست، هست
گر تو پنداری نگاهش آشنایِ ماست، نیست*
ور بگویی در نگاهش آشنایی نیست، هست
ای که هرگز نالۀ زارِ مرا نشنیده ای*
گر گمان داری که جرمِ نارسایی نیست، هست
گر گمان داری که هر چند آفتابِ انوری*
بی جمالت چشمِ ما بی روشنایی نیست، هست
گر کسی را این گمان باشد که گمراه ترا*
با وجودِ گمرهی صد رهنمایی نیست، هست
گر بگویم من که اشکم را روایی هست، نیست*
ور بگویم ناروایی را روایی نیست، هست
ای که گفتی بهتر است از دیگران فیّاضِ ما
ور گمان داری که کمتر از سنایی نیست، هست 🌷
موضوعات مرتبط: عبدالرزاق علی فیّاض لاهیجی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
کارم از گفتنِ لطفت بِه غرامت افتاد
صوفی از قُرب، بِه اظهارِ کرامت افتاد
گشت معلوم که با من چِه قیامت کرده ست*
هر که را چَشم بر آن جلوۀ قامت افتاد
از پیِ شیشۀ من، دامنِ پُر سنگ آمد
هر که را راه بِه وادیّ ملامت افتاد
همه را در ره او، پای فرو رفت بِه گنج
سعیِ ما بود که کارش بِه ندامت افتاد!
تو خود از ننگ نیایی برِ ما، ما از بیم*
وه که دیدار بِه فردایِ قیامت افتاد
رخت بُردند زِ غربت بِه وطن، همسفران*
سفرِ ماست که در بندِ اقامت افتاد
من وُ فیّاض بِه هم غرقه در این بحر شدیم
که از این ورطه ندانم بِه سلامت افتاد؟ 🌷
موضوعات مرتبط: عبدالرزاق علی فیّاض لاهیجی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
گفتمش صد بار وُ ترکِ صحبتِ دشمن نکرد
طفلِ بازیگوشِ من گوشی بِه حرفِ من نکرد
ذوقِ پیراهن دریدن را بِه کامِ دِل ندید
هر که را چاکِ گریبان رخنه در دامن نکرد
عاشِقان را تیره بختی سایۀ بالِ هماست*
زآن سبب خاکسترم جُز جای در گُلخَن نکرد
سال ها بیهوده چون شمعِ قرارِ بیکسان*
سوختیم وُ پرتوِ ما مجلسی روشن نکرد
مهربانی هایِ او فیاض! در خونم نشاند*
آنچِه با من کرد او از دوستی، دشمن نکرد 🌷
موضوعات مرتبط: عبدالرزاق علی فیّاض لاهیجی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
بر گردِ رُخت سبزه وُ گُل سرزده در هم
دارد چمنت برگِ گُل وُ سبزۀ تر هم
شیرینی وُ شوری زِ شکر خنده وُ دشنام*
در حلقۀ لعلِ تو نمک هست وُ شکر هم
کوته نکند دستِ تَطاوُل زِ اسیران
زُلفِ تو که از دوش گذشته ست وُ کمر هم
گر صلح نخواهی بِه من، از جنگ چِه مانع؟*
برخیز که ما تیغ نهادیم وُ سپر هم
مرغانِ چمن، بال بِه پرواز شکستند
ما را نبُود قوّتِ افشاندن پَر هم
از هول شبِ گور نترسیم که ما را*
بسیار شَب این طور گذشته ست و بَتَر هم 🕯
موضوعات مرتبط: عبدالرزاق علی فیّاض لاهیجی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
آب گردید استخوان از عشقِ جانانم چو شمع*
بس که می سوزد در آتش رشتۀ جانم چو شمع
چون چنار از خود برآرم آتش وُ سوزم تمام
آتش از کس عاریت کردن نمی دانم چو شمع
در من از اعجازِ عِشقت، جمع شد شادیّ وُ غَم*
در لباسِ گِریه عمری شد که خندانم چو شمع
بس که گرمِ گِریه گشتم در شبِ هجرانِ تو*
در گرفت از اشکِ من هر تارِ مژگانم چو شمع
مردِ جمعیت نیَم فیّاض! تا کی روزگار
بهرِ آرایش کند هر دم پریشانم چو شمع؟ 🕯
موضوعات مرتبط: عبدالرزاق علی فیّاض لاهیجی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
آن ناز وُ آن کرشمه وُ آن چشم وُ آن نگاه
خود گو چِگونه دارم دِل در میان نگاه؟!
رشک آیدم مباد نشیند بِه روزِ من
هرگه که می کنی بِه سویِ آسمان نگاه
گلچین کجا وُ دست درازی در این چمن؟
اینجا بِه گُل زِ دور کند باغبان نگاه
در جلوه بس که چشمِ جهانی بِه سویِ اوست
وقتِ نظاره گُم شود اندر میان نگاه!
صد جان فدایِ نیم نگه کرده ایم وُ باز*
بر کشتگانِ خویش کند سرگران نگاه!
چشمِ تو یِک نگاه بِه ما کرد در ازل*
ما را بس است تا بِه قیامت همان نگاه
فیّاض! صد نظاره بِه یِک جان خریده ایم
کس را نداده دست چنین رایگان نگاه 🌷
| آهنگساز: فرهاد فخرالدینی |
| با صدای: بی کلام؛ تاریخ انتشار: ۱۳۷۸ |
| 🎼 دانلود قطعه بیست و یکم سریال کیف انگلیسی با کیفیت عالی 🎼 |
موضوعات مرتبط: 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، استاد فرهاد فخرالدینی (آهنگساز) 🇮🇷 ، عبدالرزاق علی فیّاض لاهیجی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
آن ناز وُ آن کرشمه وُ آن چشم وُ آن نگاه
خود گو چگونه دارم دِل در میانِ نگاه؟!
رشک آیدم مباد نشیند بِه روزِ من
هرگه که می کنی بِه سویِ آسمان نگاه
گلچین کجا وُ دست درازی در این چمن؟
اینجا بِه گُل زِ دور کند باغبان نگاه
در جلوه بس که چشمِ جهانی بِه سویِ اوست
وقتِ نظّاره گم شود اندر میان نگاه!
صد جان فدای نیم نگه کرده ایم وُ باز
بر کُشتگانِ خویش کند سرگران نگاه!
چشمِ تو یک نگاه بِه ما کرد در ازل
ما را بس است تا بِه قیامت همان نگاه
فیّاض! صد نظّاره بِه یِک جان خریده ایم
کس را نداده دست چنین رایگان نگاه 🌷
پ.ن:
نَکَنم تا زِ تو دِل، وصلِ تو ممکن نشود
همچو نام است وُ نگین، نسبتِ ما وُ تو بِه هم (تاثیر تبریزی)
موضوعات مرتبط: عبدالرزاق علی فیّاض لاهیجی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
جنون، تکلیفِ کوه وُ دشت وُ صحرا می کند ما را
اگر تن در دهیم، آخر که پیدا می کند ما را؟
محبّت شمعِ فانوس است، کِی پوشیده می مانَد؟
غمِ او، عاقبت در پرده رسوا می کند ما را
قمارِ عِشق، نقدِ صرفه را در باختن دارد
تمنّایِ زیان، سرگرمِ سودا می کند ما را
پس از کُشتن، نگاه گوشۀ چَشمش بِه جان دادن*
برایِ کُشتنِ دیگر، مهیّا می کند ما را
زِ سیلِ اشکِ ما تَر می شود ابرو نمی داند
که رفته رفته غَم هم، چشمِ دریا می کند ما را
زِ حِرمان میلِ دِل افزون شود، زآن در وصالِ او
خلافِ وعده، سرگرمِ تماشا می کند ما را
بیایید ای هواداران یِک امشَب شاد بنشینیم
که فردا می رود فیّاض وُ تنها می کند ما را 🌷
موضوعات مرتبط: عبدالرزاق علی فیّاض لاهیجی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
مصوّر گونه از رویت دَهد، حُسنِ مثالی را
مهندس نسخه زِ ابرویت بَرد، شکلِ هلالی را
اگر پایِ نگاهت در میان نبْوَد، که خواهد کرد
بِه حُسنِ لم یزل پیوسته، عشقِ لایزالی را؟
من از نازی که با مه داشت، ابرویِ تو می گفتم
که بر طاقِ بلندی می نهد، صاحب کمالی را
رمد مضمونِ بکری بود، در دیوانِ هجرانش
نوشتم در بیاضِ چشمِ خود، آن بیت حالی را
من وُ خمیازه پردازی بِه آغوشی که شَب یادش
کُنَد در پهلویِ من، خار گُل هایِ نهالی را
چنان فکرِ برون رفتن کند، از بزمِ او عاشِق
که بر پا دام بیند، حلقه هایِ نقشِ قالی را
بِه یادِ طالبِ آمل چو چشمی تر کنم فیّاض
بِه ایران رسم گردانم، هوایِ بَرشگالی¹ را. 🌷
پ.ن:
گهی ابرِ تر وُ گاهی ترشّحِ گونۀ باران
بیا در چشمِ من بنگر هوایِ بَرشگالی¹ را (طالب آملی) 💙
۱. بَرشگال: سومین فصل سال در تقسیم بندی مردم شبه قاره هند بِه معنایِ موسمِ باران می باشد.
موضوعات مرتبط: عبدالرزاق علی فیّاض لاهیجی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
تا کی زِ غير، حرفِ وفا می توان شنید
یِک لحظه هم، شکایتِ ما می توان شنید
بویِ کباب، شرح غمِ سوختن کُنَد
دردِ دِلم، زِ بادِ صبا می توان شنید
ناموسِ حُسن، می رود از یِک نگه بِه باد
گر نشنوی زِ من، زِ حیا می توان شنید
گاهی که خنده بر لبِ او موج می زند*
بویِ شکفتگی، زِ هوا می توان شنید
پیغامِ دِل شکستگیِ ماست، سر بِه سر*
گوش ار کنی بِه نامه، صدا می توان شنید
از دشمنان چِه می شنوی حرفِ دوستی؟
ما بی غرض تریم، زِ ما می توان شنید
گفتن چِه حاجت است وُ نگفتن چِه مانعست؟
جایی که گوش هست، ادا می توان شنید
زاهد! اگر نمی شنوی از زبانِ من
عذرِ گناه من، زِ قضا می توان شنید
فیاض، آرزویِ جفا می کند زِ تو
این نیست خود، حدیثِ وفا می توان شنید. 🌷
پ.ن:
یِک بار ناله کرده ام از دردِ اشتیاق
از شش جهت هنوز، صدا می توان شنید. (خلیل کاشانی) 🕯
پ.ن۲:
گفتى نمى تپد دِلت از آرزوىِ من
با آن كه دورم از تو، صدا مى توان شنيد. (عرشی یزدی) 🪔
پ.ن۳:
پیچیده است نالۀ من در غَمت بِه چرخ
تا حشر ازین خرابه، صدا می توان شنید. (لاادری) 🕯
پ.ن۴:
شد سالها كه نالۀ فرهاد پست شد
در بيستون هنوز، صدا مى توان شنيد. (فغانی شیرازی) 🪔
پ.ن۵:
آرام نیست قافلۀ ممکنات را
از ذره ذره بانگِ دَرا، می توان شنید. (صائب تبریزی) 🕯
موضوعات مرتبط: میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، بابا فغانی شیرازی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، عبدالرزاق علی فیّاض لاهیجی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، محمّد باقر خلیل کاشانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، طهماسب قلی بیگ یزدی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
معنیِ پیچیده ای، در مصرعِ خاموشی ام؛ بی زبانی همچو من، باید که تقریرم کند. 🌷
موضوعات مرتبط: عبدالرزاق علی فیّاض لاهیجی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
دِل بِه دریا داده را، آسیبِ طوفان باک نیست؛ موج آخر کشتیِ خود را، بِه ساحل می برد. 🌷
موضوعات مرتبط: عبدالرزاق علی فیّاض لاهیجی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
همّت آن است، که بی برگ درآیی بِه چمن؛ زحمتِ برگ فشانی، بِه خزان نگذاری. 🌷
موضوعات مرتبط: عبدالرزاق علی فیّاض لاهیجی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
( اوحدی مراغه ای ) 🖤•چشمانِ تو آهنگیست که من بر همۀ آهنگها ترجیح میدهم آپامه•🖤
( صاحب مازندرانی ) 🖤•دلم بر آتشِ هجران کباب کرد و برفت•🖤
( عطار نیشابوری ) 🖤•من تا وقتِ مرگ عاشقت خواهم ماند آپامه•🖤
📚 از کتاب ایران روحِ یک جهان بی روح، نشر نی، ص۶۵ نوشته ی کلر برییز
( قدسی مشهدی ) 🖤•آسمان در هوایِ تو دیریست مثلِ چشمانِ من اشکبار است•🖤
( قدسی مشهدی ) 🖤•بغلم کن آپامه، استخوان هایم دلتنگِ دستهایت اند•🖤
( رفیق اصفهانی ) 🖤•و از هرآنچه که تو را از آغوشِ من دور می کند بیزارم•🖤
( معینی کرمانشاهی ) 🖤•نبود نيست و نخواهد بود عزيزتر از تو برای من آپامه•🖤
( مولوی جان ) 🖤•چجوری از لبخند زدنِ قلبم موقعِ شنیدنِ صدات برات بگم؟•🖤
( هلالی جغتائی ) 🖤•گر معشوقه ام شوی! من پادشاهِ جهان شوم آپامه•🖤
( میر افضل الدین ثابت ) 🕌 🌹 فقط حیدر امیرالمومنین است 🌹 🕌
( ابوالقاسم حالت ) 🖤•آغوشِ تو سایهگاهِ خستگیِ من است آپامه•🖤
( وحدت کردستانی ) 🖤•از من نپرس چه خبر؟؛ تو خود، شیرین ترین خبری•🖤
( صالحی مشهدی ) 🖤•باران میبارد احساسِ شدید و عمیقی دارم که کنارت باشم آپامه•🖤
( صائب جانمان ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( شاعر: در نسخه، نامعلوم است ) 🕌 🌹 میلاد امام جواد الائمه (ع) 🌹 🕌
( سعدی شیرازی ) 🖤•و به دیوارهایی که میانمان ساختی عکست را آویختم•🖤
( مسیح کاشانی ) 🖤•و گنج هایِ جهان، اگر تو نباشی غباری بیش نیست آپامه•🖤
( بیدل دهلوی ) 🖤•امّا قلبم، همین که تو ساکنِ آنی مرا کافیست•🖤
( فروغی بسطامی ) 🖤•دلم می خواهد آنقدر ببوسمت که تشنگیم تمام شود آپامه•🖤
( اهلی شیرازی ) 🖤•دوستت دارم تا حد حلول در پیراهنت، تا فنا در جانت، آپامه•🖤
( اسیر شهرستانی ) 🕌 🌹و شهادت می دهم که تو جان و مولایِ منی و تو آقایِ منی 🌹 🕌
( فریدون مشیری ) 🕌 🌹 فقط حیدر امیرالمومنین است 🌹 🕌
( حسین منزوی ) 🖤•چه می شد اگر با هم به ستاره ها نگاه می کردیم؟•🖤
( شرمی قزوینی ) 🖤•جانِ فراق دیده ام وصلِ تو آرزو کند•🖤
( صائب جانمان ) ❤️•میلاد حضرت مسیح پیامآورِ عشق و مهربانی مبارک•❤️
( نوذر پرنگ ) 🖤•گویی غم دل باختۀ قلبِ من است•🖤
( هاتف اصفهانی ) 🖤•در شبِ رغائب، نامِ تو مقدم بر همهٔ آرزوهایم بود آپامه•🖤
( امیری فیروزکوهی ) 🖤•آسمان در هوایِ تو دیریست مثلِ چشمانِ من اشکبار است•🖤
📚 از کتاب یادداشتهای روزانه نیما یوشیج، ص۵۱ به کوشش شراگیم یوشیج
صفحه اصلی 💯






































































































































































































































































































