تا نَکهَت آن زُلفِ دوتا را نشناسی
حقِ نفسِ بادِ صبا را نشناسی
مستی وُ پیِ کُشتنِ اربابِ وفایی
ترسم که منِ بی سر وُ پا را نشناسی
نالم به خدا، شَب همه شَب در غمِ هجران*
امّا چه کنم چون تو خدا را نشناسی؟
معشوق، طبیب است وُ به درمانِ تو کوشد
آن روز که از درد، دوا را نشناسی
ای آنکه در این غمکده با جغد رفیقی
ترسم شرفِ بالِ هما را نشناسی
عاشق، زِ رفیقان، طمعِ مهر چه داری؟
حیف از تو که این قومِ دغا را نشناسی 🌷
موضوعات مرتبط: آقا محمّد عاشق اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
دردم نه همین است که بستند پَرَم را
ترسم نرسانند به گلشن خبرم را
از حسرتِ مرغی که جُدا مانده زِ گلشن
آگه نشدم، تا نشکستند پَرَم را
گَردیست زِ من باقی وُ ترسم که تو از ناز
تا باز کنی چَشم، نیابی اثرم را
بودند به هم روز وُ شَب آیا که جُدا کرد
از روشنیِ روز، شبِ بی سحرم را؟
چون لاله، من آن روز که سَر برزدم از خاک*
پیوست به داغِ تو محبّت جگرم را
عاشق منم آن نخل که از سردیِ ایّام
یکباره برافشاند قضا برگ وُ بَرَم را 🌷
موضوعات مرتبط: آقا محمّد عاشق اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
دِل زِ هجرانت اسیرِ صد غم وُ سودا شده است*
این کسی داند که بعد از اُلفتی تنها شده است
جور کن چندان که که می خواهی که مشتاقِ ستم*
بر سرِ کویِ تو، بی پا وُ سری پیدا شده است
نیستم از خویشتن آگه ولی از رازِ عِشق
گفته ام حرفی که دیگر بر سرم غوغا شده است
وقفِ خوبان است این منزلگه بی بام وُ در
تا یکی شد دیگری را بر دِلم مأوی شده است
می زند تیغ وُ نمی بیند به سویِ من زِ ناز*
مستِ عالم سوزِ من، بنگر چه بی پروا شده است
مشکل اُفتاده است مِی خوردن زِ بیمِ محتسب
ور نه از يك جرعۀ مِی حل مشکلها شده است
در چمن شمشاد کز حیرت نمی جنبد زِ جا
والۀ رفتارِ آن سروِ سهی بالا شده است
صبر وُ طاقت نیست غَم تا کس به تاراجش برد
ورنه عاشق خانۀ دِل بارها یغما شده است 🌷
پ.ن:
بکن چندان که خواهی جور بر من
که دستت بر نمی دارم زِ دامن (سعدی شیرازی) 🖤
پ.ن۲:
سلام بر نامه هایی که هرگز ارسال نشد.. از ترسِ سردیِ پاسخ!
موضوعات مرتبط: آقا محمّد عاشق اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
جان رفت وُ دیده ام به رهِ یار مانده است
در دِل هنوز حسرتِ دیدار مانده است
از مرغِ بی پَر است به امّیدِ آشیان
خار وُ خسی که بر رهِ گلزار مانده است
داند چها کشیده ام از دِل تمامِ عمر*
یک شَب کسی که بر سرِ بیمار مانده است
جائی که دردِ عِشق صلا داده مرگ را*
زحمت زِ رنج خود به پرستار مانده است
مِی صاف گشت وُ وقتِ صفایِ چمن رسید
زاهد هنوز بر سرِ انکار مانده است
ای کاش قصدِ عاشقِ بیدل کند اجل
كه آنهم به كویِ عشقِ تو بسیار مانده است 🌷
🌸 نرجس خانعلی زاده اولین شهید کادر درمان در دوره کرونا 🌸
موضوعات مرتبط: آقا محمّد عاشق اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
بِه فریادخواهی چو آهم بر آمد
فغان از دلِ پادشاهم بر آمد
بِه عینِ حذر بودم از خویِ تندش
که از دیده بیخود نگاهم بر آمد
مشو غافل از خاکم ای ابرِ رحمت
که دود از نهادِ گیاهم بر آمد
بِه هرجا که با یادِ رویِ تو خُفتم*
هزاران گُل از خوابگاهم بر آمد
بِه جلّاد زحمت ندادم که مُردم
چو پیشِ تو حرفِ گناهم بر آمد
دگر نیست فرصت که گیرم عنانش
حذر کُن که از سینه آهم بر آمد
مرا بر سر آمد که هنگامِ مُردن*
سحر بود عاشِق که ماهم بر آمد 🌷
موضوعات مرتبط: آقا محمّد عاشق اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
ای ناصبور دِل، بِه خدا می سپارمت
وز کویِ یار، می روم وُ می گذارمت
بگذر که سَر بِه خاکِ قدم می گذارمت
وین جان که وقفِ مهرِ تو شد می سپارمت
کو طالعی که تنگ در آغوشم آرمت*
یا طاقتی که دست زِ دامن بدارمت؟
اغیار در کمینِ تو وُ من قرینِ مرگ*
جان می سپارم وُ بِه خدا می سپارمت
ترسم زِ عادتی که مرا با جفایِ توست
یارِ کسان شوی وُ همان دوست دارمت
کردم هزار چاره پیِ اضطرابِ دِل
ممکن نشد دمی که بِه خاطر نیارمت
با آه وُ ناله ام هوسِ وصلِ چون توئی
وین طرفه تر نگر که زِ خود می شمارمت
دستی که کوته از همه جا کرده روزگار
دانم نمی شود، که بِه گردن در آرمت
تا از پیِ کسان نروی بندِ زُلفِ کج
آید گرم بِه دست، بسانی گذارمت
ای سنگدِل که عاشقِ مسکین اسیرِ تست
تخمِ وفا چسان بِه دلِ سخت کارمت 🌷
پ.ن:
ای غايب از نظر بِه خدا می سپارمت
جانم بسوختیّ وُ بِه جان دوست دارمت
تا دامنِ کفن نکشم زيرِ پایِ خاک
باور مکن که دست زِ دامن بدارمت
خواهم که پيش ميرمت ای بی وفا طبيب!
بيمار بازپُرس که در انتظارمت (حافظ شیرازی) 🖤
پ.ن۲:
صد جان اگر بوَد بِه قدم می سپارمت
یعنی که صد برابرِ جان دوست دارمت
من گر چِه در شمارۀ عشّاق نیستم
سَر خیلِ دلبرانِ جهان می شمارمت (مسیح کاشانی) 🖤
موضوعات مرتبط: آقا محمّد عاشق اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
با آنکه نیست کس که بِه جان مایلِ تو نیست*
آسوده ام که جایِ کسی در دلِ تو نیست*
دست از شکستنِ دلِ افگارِ من بدار*
شکرانه یی که این دلِ پُر خون دلِ تو نیست*
واپس فتادم از دلِ غمگین که جایِ تست*
پایِ دویدنم زِ پیِ محملِ تو نیست*
اکنون که گردِ من زِ پیِ کاروان فتاد*
قسمت نگر که راه بِه سر منزلِ تو نیست*
ساقی بده زِ رویِ کَرَم جرعه یی که من*
جُز نقدِ جان ندارم وُ آن قابلِ تو نیست*
پروازِ طائرانِ چمن خوش بود ولی*
خوش تر زِ بال وُ پَر زدنِ بِسملِ تو نیست*
دانی که کیست عاشقِ بیچاره در غَمت*
آن شمعِ جانگداز که در محفلِ تو نیست 🕯
موضوعات مرتبط: آقا محمّد عاشق اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
دِلستانی که بِه صد ناز کند نفرینم*
بوسه کی میدهد از آن دو لبِ شیرینم؟
من بِه این پا نتوانم رهِ تقوا سپرم*
بگذارید که با ماهْوشی بنشینم
کارم از چرخ نگویم بِه مراد است ولی*
اینقدَر هست که رُخسارِ مَهی می بینم
جان سپردن بِه منِ دلشده آسان نشود*
تا نیاید بِه سرم دلبر با تمکینم
دامنم پُر گُل وُ اشک است وُ زِ طالع، شادم*
که زِ گلزارِ غمِ عِشق، گُلی می چینم
جانِ شیرین دهمت در عوضِ بوسه ولی*
بخت کو؟ کان بستانی وُ ببخشی اینم
عاشِق از باغ چو با کنجِ قفس خو کردم*
گو مده بادِ صبا مژدۀ فروردینم 🌷
موضوعات مرتبط: آقا محمّد عاشق اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
جانا بِه تو شرحِ غمِ هجران چِه نویسم*
هجرانِ تو را شرح چو نتوان چِه نویسم
ای بی رُخِ تو مرغِ دِلم مانده زِ پرواز*
از شوقِ گُل وُ لاله وُ ریحان چِه نویسم
پیغامِ سرِ زُلفِ تو آورد بِه من باد*
تا من بِه تو از حالِ پریشان چِه نویسم
از مصر نکوئی زِ رُخِ خوبِ تو آباد*
از ساکنِ ویرانۀ کنعان چِه نویسم
دور از چمنِ رویِ تو ای گُلبنِ خود رو*
از قصۀ مرغانِ گلستان چِه نویسم
ای فارغ از اندیشۀ کارِ منِ بیمار*
از دردِ دلِ ناشده درمان چِه نویسم
دور از سرِ کویِ تو که منزلگه جانهاست*
از مُردنِ دشوارِ غریبان چِه نویسم
از رفته من از شرمیِ اغیار زِ کویت*
زان قصّه که دِل داشته پنهان چِه نویسم
چون کرد گذر بر دلِ دیوانۀ عاشِق*
میگفت که بر این دهِ ویران چِه نویسم 🕯
موضوعات مرتبط: آقا محمّد عاشق اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
همه رویِ زمین را در غَمت از گِریه تر کردم*
غنیمت بود پیش از گِریه هر خاکی بِه سر کردم
ندانم کی بهاران رفت وُ کی فصلِ خزان آمد*
همان گُل بود در گُلشن که من سر زیر پر کردم
زِ شبهایِ درازِ هجرِ او از من چِه می پرسی؟*
بِه عمرِ خویش همچون شمع یِک شَب را سحر کردم
همین جرمم محبّت نیست چون شمعم بسوزانی*
که خلقی را زِ بی زنهاریِ خویت خبر کردم
دریغا مُردم وُ شد قسمتِ مَردم جفایِ او*
بِه صد امّید یاری را که من بیدادگر کردم
چو شمع از مُردنم در این شبِ تاریک روشن شد*
که عمرِ خویش صرفِ اشک وُ آهِ بی ثمر کردم
زِ دستِ کوتهم عاشق نشد کارِ دگر ممکن*
بغیر از این که در راه بتان خاکی بِه سر کردم 🕯
موضوعات مرتبط: آقا محمّد عاشق اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
واقف نگشته بودم، از بی وفائیِ تو*
تا روزِ رفتنِ جان، یعنی جدائیِ تو
دستی زِ سینۀ من، سویِ فلک نبردی*
ای ناله، سوخت جانم، از نارسائیِ تو
در وادیِ محبَّت، گُم گشتگانِ شوقیم*
ای کوکبِ هدایت، کو روشنائیِ تو؟
ای دِل، که در ره عِشق، حیرانِ کارِ خویشی*
مشکل رِسم بِه جائی، از رهنمائیِ تو
هر چند با گدایان لطف از وفا نداری*
خوشتر زِ پادشاهی ما را گدائیِ تو
خو کن بِه نامرادی ای دِل بِه بندِ حسرت*
چون چاره ای ندارم، بهتر رهائیِ تو
گفتی: چِرا بِه هر سو از دیده خون گشادی؟*
طرفی است اینکه بستم از آشنائی تو
امشَب که باده صاف است و آن شوخ هست ساقی*
عاشق مگو کجا شد، آن پارسائیِ تو؟ 🕯
موضوعات مرتبط: آقا محمّد عاشق اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
ای ناصبور دِل بِه خدا می سپارمت*
وز کویِ یار می روم وُ می گذارمت
بگذر که سر بِه خاکِ قدم می گذارمت*
وین جان که وقفِ مهرِ تو شد می سپارمت
کو طالعی که تنگ در آغوش آرمت*
یا طاقتی که دست زِ دامن بدارمت؟
اغیار در کمینِ تو وُ من قرینِ مرگ*
جان می سپارم وُ بِه خدا می سپارمت
ترسم زِ عادتی که مرا با جفایِ توست*
یارِ کسان شوی وُ همان دوست دارمت
کردم هزار چاره پیِ اضطرابِ دِل*
ممکن نشد دمی که بِه خاطر نیارمت
با آه وُ ناله ام هوسِ وصلِ چون تویی*
وین طرفه تر نگر که زِ خود می شمارمت
دستی که کوته از همه جا کرده روزگار*
دانم نمی شود که بِه گردن در آرمت
تا از پیِ کسان نروی، بندِ زُلف کج*
آید گرم بِه دست، بسا نی گذارمت
ای سنگدل که عاشقِ مسکین اسیرِ توست*
تخمِ وفا چِه سان بِه دلِ سخت کارمت؟ 🕯
موضوعات مرتبط: آقا محمّد عاشق اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
همین که بخت بِه بزمِ تو داد راهم بس
نوازشی زِ نگاه تو گاه گاهم بس
هوایِ صیدِ منِ ناتوان اگر داری
کمان زِ دست بیفکن که یِک نگاهم بس
دو جویِ خون که زِ دِل می رود بِه دامانم
باینکه رحم نداری بِه دِل گواهم بس
چِه احتیاج بِه روزِ جزا جزایِ مرا*
که از فراقِ کسی یِک شبِ سیاهم بس
برایِ کشتنِ من قصه گو مخوان دشمن
بهانه جو شده طبعِ تو یِک گناهم بس
زِ فکرِ آن دلِ بی رحم عاجزم هر چند*
بِه خرمنِ دو جهان شعله ای زِ آهم بس
نخوانده جانبِ آن بزم می روم عاشِق
که قصۀ دلِ بی تاب، عذر خواهم بس 🕯
موضوعات مرتبط: آقا محمّد عاشق اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
مسکین دِلم که بستۀ مشکین کمندِ توست
غافل مشو از او که گرفتارِ بندِ توست
کس از غَمت خراب نشد این چنین که من
وقت قبولِ خاطرِ مشکل پسندِ توست
هر چند نیست مدّعیِ من، سزایِ رحم*
بیچاره آن کسی که گرفتارِ بندِ توست
طوبیٰ و سِدره جلوۀ خوبی فروختند
هنگامِ جلوه کردنِ سروِ بلندِ توست
یِک شعله ام زِ سینه، جهان را کفایت است
جوری که می کِشیم، زِ بیمِ گزندِ توست
گردون که حاملِ مه وُ مهر است از هوس
چَشمش بِه راه جلوۀ رعنا سمندِ توست
ساقی بکش پیاله وُ در ده کز اهلِ دِل
صد کار بسته در گروِ نوشخندِ توست
از کار مانده طرۀ خوبان که در جهان
هر جا دِلیست در خمِ مشکین کمندِ توست
عیسیٰ بِه جان سپردنِ عاشق بسی گِریست
گویا شنیده بود که او دردمندِ توست 🕯
موضوعات مرتبط: آقا محمّد عاشق اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
دی از برِ من می گذشت، آن یوسفِ کنعانیم
گفتم قدم در خانه نِه، گفتا مگر زندانیم
می گویی از کویم برو چون می روم می خوانیم*
ای بی وفایِ سنگدل تا چند سرگردانیم
کردی رها چون از قفس در خون مکش بال وُ پرم
ترسم که نشناسد کسی از طایر در بستانیم
در سینه پنهان کرده ام گنجینه ای از داغِ غَم*
تا می توانی سعی کن ای عِشق در ویرانی ام
دانم سری نبود ترا با بندۀ چون من ولی
مشکل خرد دیگر کسی داغِ تو بر پیشانیم
خواهد بِه من شد همسفر فردا رقیب از دورِ او
در کویِ آن ناآشنا اینست سر گردانیم
گفتی برو از کویِ من ورنه بِه جورت می کشم
شد از چِه مزد خدمتمِ موقوفِ نا فرمانیم
گُل چاک سازد پیرهن، بلبل کند ترکِ سخن
ای شاخِ گُل گر در چمن بنشینی وُ بنشانیم
خوش آنکه ای بادِ خزان چون بگذری بر بوستان
این مشتِ خار آشیان با گُل بِه خاک افشانیم
گفتی که عاشِق چون توئی من در وفا کم دیده ام
خاطر بِه این خوش می کنی یا این چنین می دانی ام؟ 🌷
موضوعات مرتبط: آقا محمّد عاشق اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
نه آشناییِ یاران، نه مهربانیِ یارم*
بِه غیرِ گوشۀ حسرت، نماند جایِ قرارم
زِ یمنِ عِشق بِه کویِ بلا قرار گرفتم
که کس مباد زِ آوارگان مقیمِ دیارم
نهند زمانه بِه سر منَّت بهارِ امیدم
پس از وفات اگر بشکفد گُلی زِ مزارم
هوایِ کویِ تو دارم چِه گلشنی چِه بهشتی*
بِه غیرِ گوشۀ بامت، مباد جایِ قرارم
مرا امیدِ کرم بود سویِ صید گه او
وگرنه لایقِ فتراکِ او نبود شکارم
پس از وفات بِه غیر از گیاه مهر نروید
بهر زمین که پریشان کنند مشتِ غبارم
عجب که در نظر آری تو جانِ خستۀ عاشِق
که من محترم وُ بس محقر است نثارم 🌷
موضوعات مرتبط: آقا محمّد عاشق اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
ممکن نشود بوسه چو لعلِ نمکین را*
بگذار که از دور ببوسیم زمین را
چندان بِه رُخت بار ندیدم که کنم فرق
زِ اوّل نگهِ خود نگهِ باز پسین را
زیبا صنما اوّلِ عِشق است وُ وفائی*
چندانکه کنم وقفِ سجودِ تو جبین را
بر خواسته از کویِ خرابات نگاری
کز راه برد زاهدِ سجاده نشین را
از کویِ تو رفتیم زِ بی قدریِ کالا
پیشِ تو نگفتیم حدیثِ دِل وُ دین را
با طرفه نگاری سر وُ کار است دِلم را
کو بسته بفتراک بسی، شیرِ کمین را
از شوقِ گُلِ رویت، اگر زار بگریم*
از خونِ جگر رنگ دهم، رویِ زمین را
عاشِق چو نبینم بِه جهان نکته شناسی
آویزۀ گوشِ که کنم دُرِّ ثمین را؟ 🌷
پ.ن:
چو قاصد می فرستم، آنقدَر فرصت نمی دارم
که از خونِ جگر رنگی دهم، در نامه مضمون را (ظهوری ترشیزی) 🕯
موضوعات مرتبط: آقا محمّد عاشق اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
کجا بِه چشمِ رضا سویِ من نگاه کنی
مگر مرا بِه سگِ خویش اشتباه کنی
ترا از آینه، حالِ دِل شود روشن
اگر بِه حسرتِ من، سویِ خود نگاه کنی
دِلم خراب شد وُ اینچنین بود ناچار
تو جور پیشه، بِه هر خانه ای که راه کنی
جهان اسیرِ تو، دادِ که می توانی داد
مباد گوش بِه فریادِ داد خواه کنی
بِه هوش باش که غیرت بِه باد میدهدت
بِه زیرِ تیغِ غَمش گر خیالِ آه کنی
دمی که ملکِ قناعت مسلّمِ تو شود
نظر زِ رویِ حقارت بِه پادشاه کنی
دو زُلفِ همچو شَبت از برایِ آن دادند*
که روزِ عاشقِ بیچاره را سیاه کنی 🌷
پ.ن:
از ترحّم جِگرش، بر دلِ عاشِق می سوخت
چون در آیینه، نظر بر رُخِ زیبا می کرد. (سالک قزوینی) 🕯
موضوعات مرتبط: آقا محمّد عاشق اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
خوشا مرغی که در کنجِ قفس با یادِ صیّادش
چنان خرسند بنشیند، که پندارند آزادش
نمی گویم فراموشش مکُن، گاهی بیاد آور*
اسیری را که می دانی، نخواهی رفت از یادش
بِه دِل مهرِ بتی دارم، زِ خوبان خوبیَش افزون*
ولی با من بِه قدرِ خوبرویی، ذوقِ بیدادش
ندارم جرأتِ نظّارۀ قدّش، خوشا گُلشن
که می بندند مرغان، آشیان بر سرو وُ شمشادش
دِلم در آتشست از عِشق وُ من آسوده ام از غَم
که می دانم محبّت، می رسد روزی بِه فریادش
بِه غَم فرصت مده ساقی سرت گردم که ملکِ دِل
چو ویران گشت، نتْوان کرد دیگر بار آبادش
زِ شکّر داغِ وصلی گر نبودی بر دلِ شیرین
بِه خلوتخانۀ خسرو، نرفتی یادِ فرهادش
ندانم حالِ عاشِق را، درین نخجیر گه دیدم
بِه خون آغشته صیدی، چشمِ حسرت سویِ صیّادش 🌷
موضوعات مرتبط: آقا محمّد عاشق اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
دمی زِ لطف شود، کاش ناله یاورِ ما
بِه غیر یار نباشد، کسی چو بر سرِ ما
گِریست که آنکه ستم کرد، کاش رحم کند
بِه حرفِ عِشق چو افکند گوش داورِ ما
که می کند خبر، آن شاهباز را که زِ شوق*
بِه سینه می تپد، از وی دلِ کبوترِ ما
هنوز تیر نیفکنده، آن شکار افکن
کشیده بود بِه خون، اضطراب پیکرِ ما
وگر طبیب تویی، در مرضِ محبّتِ تو
زِ درد جان نبرد، هیچ کس بِه کشورِ ما
زِ باده چارۀ غَم خواستم، وز این غافل
که می جدا زِ تو، خون می شود بِه ساغرِ ما
هزار بار بِه سر وقتِ مدعی رفتی*
چِه می شود که در آئی شَبی هم از درِ ما
زِ هر چِه دامن جان می کشد گذشت دِلم
بِه غیرِ رویِ نکویان نشد میسّرِ ما
هزار گنج وُ گهر، سویِ دیده کرد روان
پی نثار ره او، دلِ توانگرِ ما
نگشت گُم رهش، امّا خود از میان گُم شد
چو دِل بِه کعبۀ کویِ تو، گشت رهبرِ ما
زِ هر طرف بِه فغان است، بیدِلی عاشِق
که دادِ جور و جفا می دهد، ستمگرِ ما 🌷
موضوعات مرتبط: آقا محمّد عاشق اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
مسکین دِلی گُم کرده ام، جائی گمانم می رود*
وز پی برایِ حسرتش، اشکِ روانم می رود
میمیرم وُ با محرمان، می گوید آن جانِ جهان*
که امروز بی پا وُ سری، از آستانم می رود
تو بُرده خوابِ چشمِ من، من بُرده خوابِ دیگران*
شبهایِ هجران تا کجا، یارب فغانم می رود
حرف از جُدایی گفتی وُ گفتم که خواهم داد جان*
رفتی زِ پیشِ دیده وُ دیدم که جانم می رود
سلطانِ حُسنِ دولتت، هر روز می گردد فزون
بیمارِ عِشقم هر زمان، تاب وُ توانم می رود
در راه عِشق از رنج وُ غَم دیگر نخواهم شد جدا
کان از قفا می آیدم، این از عنانم می رود
دور از تو مرغِ دِل که شد، بسمل بِه تیرِ غمزه یی
غافل از زخمِ کاریش، ابرو کمانم می رود
گردد بِه دِل از قمریان، کوکو بِه بانگِ الامان
با این قدر ار سویِ چمن، سروِ چمانم می رود
صد ره پشیمان می شوم، عاشِق زِ بیمِ خویِ او
از قصۀ او شکوه یی، تا بر زبانم می رود 🌷
پ.ن:
در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود بِه چشمِ خویشتن، دیدم که جانم می رود (سعدی جان) 🖤
موضوعات مرتبط: آقا محمّد عاشق اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
دیده مرا، بر رُخِ خوبِ تو باد*
گر نبُود، کارِ دگر بر مراد
ای که زِ یادم، نروی هیچگاه*
هیچ نیاری، زِ منِ خسته یاد
ناله کنم، بی تو وُ گِریَم که باز*
آتشِ آهم، بِه کجا اوفتاد
شاد نکردی، دلِ من هیچگاه
ای دِلت از حسرتِ عشّاق، شاد
صعب تر از مرگ، بِگویم که چیست؟
زحمتِ حِرمان، که نصیبم مباد
ذوقِ ستمکار، مرا خسته ساخت
تیرِ جفا، تا زِ کمان می گشاد
حیلۀ اغیار، رواجی گرفت*
جنسِ وفاداریِ ما، شد کساد
عاشقِ مسکین، که بسی جور دید
هیچ بِه پیشِ تو، نیاورد داد 🌷
موضوعات مرتبط: آقا محمّد عاشق اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
با من نکرد آن مه جُز جور کارِ دیگر*
من هم نداده بودم با خود قرارِ دیگر
گُل رفت وُ عندلیبان دلخسته وُ پریشان
ماندند در گلستان تا نوبهارِ دیگر
رنجيده ام زِ خويت، امّا زِ مهرِ رويت*
مشكل روم زِ كويت، اين بار وُ بارِ ديگر
شاید که یاور آید، بخت وُ غَمم سرآید*
یارم زِ در در آید، کو روزگارِ دیگر
آمد ولی زِ لعلش تا بوسه ای ستانم
می بایدم کشیدن یِک انتظارِ دیگر
بیکاریست شغلِ مهر وُ محبَّت امّا
مشکل بود که آید این دِل بکارِ دیگر
از تن نرفته جانم، ماه سبک عنانم
عاشق بگو متازد، بهرِ شکارِ دیگر 🌷
موضوعات مرتبط: آقا محمّد عاشق اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
رفتم که بِه پیمانه کشی نام برآرم
دودِ دلِ خود از خردِ خام برآرم
خورشید اگر گُم شود از عرصۀ عالم*
من دستِ تو گیرم بِه لبِ بام برآرم
بُگذار که از زُلفِ تو یِک عقده گشایم
تا صد دلِ سودا زده از دام برآرم
در عشقِ تو ناکامم وُ از جورِ تو خود کام*
ترسم که بِه عشقِ دگری نام برآرم
مانندِ جرس چند درین مرحله دارد
این نالۀ دِلسوز بهر گام برآرم
ای کاش کند همرهیم مرحلۀ چند
تا عاشقِ دِلسوخته را خام برآرم 🌷
پ.ن:
آیا ندیدی خورشید از انگشتانِ کسی که دوستش می داری؛ طلوع می کند؟ (محمود درویش) 💚
موضوعات مرتبط: آقا محمّد عاشق اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
دردم نه همین است که بستند پرم را
ترسم نرسانند، بِه گُلشن خبرم را
از حسرتِ مرغی که جدا مانده زِ گُلشن
آگه نشدم، تا نشکستند پرم را
گردیست زِ من باقی وُ ترسم که تو از ناز*
تا باز کنی چَشم، نیابی اثرم را
بودند بهم روز وُ شَب آیا که جدا کرد
از روشنیِ روز، شبِ بی سحرم را
چون لاله من آن روز، که سر بر زدم از خاک
پیوست بِه داغِ تو، محبَّت جگرم را
عاشِق منم آن نخل، که از سردیِ ایّام
یکباره برافشاند، قضا بال وُ پرم را 🌷
موضوعات مرتبط: آقا محمّد عاشق اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
( خواجوی کرمانی ) ❤️•ای روزگار، سخت گرفتی بر عاشقان! خیلی سخت•❤️
📚 از کتاب قبلۀ عالم، ژئوپلتیک ایران، ص۳۵، نوشته ی گراهام فولر، ترجمه ی عباس مخبر
( نیلوفر لاری پور ) 🖤•برای تو آپامه جانم•🖤
( مشرق تهرانی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( هوشنگ ابتهاج ) 🖤چشمانِ روزه دارم از تو، کی به افطارِ دیدنت میرسد آپامه؟•🖤
( صغیر اصفهانی ) 🖤•هنوز بی قرارِ نبودنت هستم؛ نگذار دلتنگی ام سنگین تر شود•🖤
( صائب جانمان ) 🖤•به تو دل دادم و دلتنگی حرفه ام شد•🖤
( رهی معیری ) 🖤•ببینمت، بغلت می کنم به اندازۀ صد سال آپامه•🖤
( محمد رسولی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( شکیب اصفهانی ) 🖤•لمسِ دستت را تصور می کنم آپامه•🖤
( شکیب اصفهانی ) 🖤•آسمان در هوایِ تو دیریست مثلِ چشمانِ من اشکبار است•🖤
( سعدی شیرازی ) 💙•صبح بخیر آپامه… تویی نخستین فکرِ هر صبحِ من•💙
( وحشی بافقی ) 🖤•اگر برای عشق تنها یک عید بود، آن عید همنامِ تو بود آپامه 💌•🖤
📚 از کتاب بر جاده های آبی سرخ، جلد دوم، ص۱۰۰ نوشته ی نادر ابراهیمی
( ژولیده نیشابوری ) 🪴 💙•خدایا! ما را با شادیِ عشق نیز آشنا کُن!•💙 🪴
( صائب جانم ) 💙•سلام بر کسانی که در ماهِ مهمانیِ خدا، دلهایِ خسته را اِحیا میکنند•💙
( اردلان سرفراز ) 🖤•برای تو آپامه•🖤
( سعدی شیرازی ) 🖤•بند میاد زبونم جلو چشمات؛ باخت دادم گمونم جلو چشمات•🖤
( طالب آملی ) 🖤•دوستت دارم تا حد حلول در پیراهنت، تا فنا در جانت•🖤
( کریم فکور ) 🖤•برای تو آپامه•🖤
( مولوی جان ) 🖤•راهی سُراغ داری تا بیشتر دوستَت بِدارَم آپامه؟•🖤
📚 از کتاب گزارش به خاک یونان، ص۲۸۴ نوشته ی نیکوس کازانتزاکیس
( بیدل دهلوی ) 🖤•در این پریشانیِ روزگار، مبادا فراموش کنی دوستت دارم•🖤
( عبید زاکانی ) 🕌 🌹 السلام علیک يا مولای یا صاحب الزمان 🌹 🕌
( لیلا کسری ) 🖤•آسیای سپهر، دور از تو هر شبم استخوان همی ساید•🖤
( رعدی آذرخشی ) 🖤•که بیش تر از آنچه باور کنی دوستت دارم آپامه•🖤
( فیض کاشانی ) 🖤•مرا بخوان یکبار با نگاهت، بارِ دوم با صدایت آپامه•🖤
( خواجوی کرمانی ) 🖤•تو مأمنِ مهربانِ زندگیِ من هستی آپامه•🖤
( سعدی شیرازی ) 🕌 🌹 🇮🇷 الله اکبر 🇮🇷 🌹 🕌
( محمود دولت آبادی ) ❤️•به زیرِ پا فِتَد آن دلی، که بَهرِ تو نَلرزد•❤️
صفحه اصلی 💯





































































































































































































































































































