اگر دنیا، اگر عقبیٰ، علیّ بن ابیطالب
اگر امروز، اگر فردا، علیّ بن ابیطالب
فروغِ دیدۀ وحدت، صفایِ سینۀ کثرت
بهشتِ خاطرِ دانا، علیّ بن ابیطالب
لوایِ دولتِ شاهان، صفایِ جانِ آگاهان
سرِ سرها، دلِ دل ها، علیّ بن ابیطالب
نبینی تا قیامت خوابِ ویرانی، اگر دانی
چه معماری است در دلها علیّ بن ابیطالب
به گفتن موجۀ دریا اگر رطب اللسان گردد
نیارد بر زبان الاّ علیّ بن ابیطالب
تعجّب نیست گر بی انتظارِ شَب زِ ایمایی
کند امروز را فردا، علیّ بن ابیطالب
در آن تنگی که در خاطر نگنجد جُز خدا کس را
زَنَد جوش از زبانِ ما، علیّ بن ابیطالب
به هر ظرفی شرابی کرده لطفش در خورِ وسعت
امیدِ جاهل وُ دانا، علیّ بن ابیطالب
در آن وحشت که از یادِ خدا دِل گُم کند خود را
بُوَد وردِ منِ شیدا، علیّ بن ابیطالب
تجمّل دستگاهان! خرقه پوشان! دانش آرایان!
دو عالم از شما، از ما علیّ بن ابیطالب
امیدم در بهارِ آرزو جایِ ثمر خواهد
زِ باغِ یثرب وُ بطحا، علیّ بن ابیطالب
زِ لطفِ بی دریغش در دو عالم مطلبِ ما را
خدا می داند وُ مولا علیّ بن ابیطالب
اسیر از فیضِ مهرِ کام بخشَش در نمی مانم
زِ بر دارم دعایِ یا علیّ بن ابیطالب 🌷
ای آنکه شِکوۀ حالم را تنها، به سویِ او بَرَم.... 💚
موضوعات مرتبط: جلال الدّین اسیر شهرستانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، 📗 با کاروان شعر عاشورایی و آئینی
این دُنییِ¹ دون که کس از او بهره نَبُرد
آرام در او نیافت، نه بُرد و نه خورد
درویش به شِکوِه کاین چه عمر است مرا؟
مُنعـم نالان که آه! می باید مُرد.
پ.ن:
۱- دُنیی: این جهان، مقابلِ آخرت.
موضوعات مرتبط: جلال الدّین اسیر شهرستانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
نمی گنجد بِه محشر فوجِ عصیانی که من دارم
اجل شرمندگی ها دارد از جانی که من دارم
نگه دارد خدا از چشمِ بد، از چشمِ خوبش هم
کماندار آفتی برگشته مژگانی که من دارم
مرا دردِ تو می سازد بِه آیینی که می باید*
بسوزد روزگار از دردِ پنهانی که من دارم
نمی پرسی، نمی خوانی، نمی جویی، نمی آیی*
کجا دانسته ای حالِ پریشانی که من دارم
نمی دانم چِه خواهد داد در محشر جوابِ من
ستمگر اول وُ آخر پشیمانی که من دارم 🕯
موضوعات مرتبط: جلال الدّین اسیر شهرستانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
پیاله بر کف وُ چشمِ تو در نظر دارم*
دِماغی از گُلِ پیمانه تازه تر دارم
همیشه مستیِ من جامِ جم بِه کف دارد
خبر ندارم وُ از عالمی خبر دارم
زِ سینه صافیِ خود در حصارِ فولادم
زِ سنگِ طعنۀ بدخواه کی حذر دارم
بِه دامن مژه اشکم غبار می ریزد*
چه شد که مایۀ صد بحر در جگر دارم
اسیر ناز بر افلاک می توانم کرد
ببین که چشمِ سیاه که در نظر دارم 🌷
موضوعات مرتبط: جلال الدّین اسیر شهرستانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
چو نیست قدرِ وفا طاقتِ جفا عَبَث است
ادب بِه کار نمی آید وُ حیا عبث است
بهارِ عمر خزان کردم وُ ندانستم
که عهد با گُل وُ پیوند با صبا عبث است
کسی بِه این همه بیگانگی چِه چاره کند
گرفتم اینکه شدم با تو آشنا عبث است
دِلی بِه یادِ تو خوش می کنیم وُ می دانیم
که رامِ کس نشوی آرزویِ ما عبث است
زبان نفهمِ وفایی! چِه می توان گفتن
زِ بی زبانیم اظهارِ مدّعا عبث است
خبر زِ آتشِ پنهانِ ما نداری حیف
گداختن بِه وفایِ تو بی وفا عبث است
نخوانده ای سبقِ دلبری همینت بس
کسی چِه بحث کند با تو ماجرا عبث است
زِ شکوه ام سخنی می شنو اسیرِ توام
زِ ابتدایِ سخن تا بِه انتها عبث است 🕯
پ.ن:
من که در سلسلۀ عِشق مقیّد بودم
رفتم از کویِ تو، گر نیک، اگر بد بودم
آمدم پای زِ سَر ساخته در وادیِ عِشق
تا بدانی که درین راه سرآمد بودم (شهودی سبزواری) 🖤
موضوعات مرتبط: جلال الدّین اسیر شهرستانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
دِل را چگونه منعِ محبّت کند کسی؟
گیرم که بشنود، چِه نصیحت کند کسی؟
مستی زِ باده، خنده زِ گُل، خرّمی زِ باغ
در زیرِ آسمان چِه فراغت کند کسی؟
گشتم غبار وُ از سرِ کویش نمی روم*
دیگر چِه خاک بر سرِ طاقت کند کسی؟
ما خود کمر بِه دشمنیِ خویش بسته ایم
در حقِ ما دگر چِه مروّت کند کسی؟
این زندگی کرایۀ مُردن نمی کند
بهرِ کدام عمر وصیّت کند کسی؟
گیرم که مهدِ امن وُ امان گشته روزگار
کو گوشه ای که خوابْ بِه راحت کند کسی؟
غَمگین مباش اسیر، که هر چند تیره است
شامِ تو را چو صبحِ سعادت کند کسی 🌷
موضوعات مرتبط: جلال الدّین اسیر شهرستانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
می رنگِ هوس در دلِ ویرانِ من انداخت
زهد آمد وُ سجاده بِه دامانِ من انداخت
بی منّتِ معمار که دیده است بنایی
این بالِ هما سایه بر ایوانِ من انداخت
در چشمِ تو جا داشت تماشایِ نهانم
صد تیر نگاه تو زِ مژگانِ من انداخت
سر مستیِ سودایِ تو گوی زرِ خورشید
بر چرخ زِ یِک حملۀ چوگانِ من انداخت
گر شاخِ گُلی بی تو در آغوش گرفتم*
آهی شد وُ آتش بِه گریبانِ من انداخت
شَب دیده بِه هر رخنۀ دِل دوخته بودم
مکتوبِ تو را صبح بِه زندانِ من انداخت
شَب شوقِ اسیر از خبرِ وصل رسا بود
شوری بِه دِل از خوابِ پریشانِ من انداخت 🌷
موضوعات مرتبط: جلال الدّین اسیر شهرستانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
زِ خویِ سرکشش، دِل در برِ امّید می رقصد*
که در بزمش، دلِ هر ذرّه با خورشید می رقصد
شرابِ بی محابایِ عدم، کیفیّتی دارد
که جام از جوشِ مستی، در کفِ جمشید می رقصد
چنان اجزایِ هستی، در هوایِ او بِه رقص آمد*
که صد مطلب روایی، با دلِ نومید می رقصد
بهارِ مِی پرست آمد، گُلِ هنگامه ها رنگین
خروشِ ابر می خواند، هوایِ بید می رقصد
نبیند چشمِ بد گویش! چِه صبح است این، چِه شام است این؟
گُلِ خورشید می خندد، هلالِ عید می رقصد 🌷
موضوعات مرتبط: جلال الدّین اسیر شهرستانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
یادِ چَشمت، چو پیِ غارتِ جان می آید*
خواب وُ آرام، بِه تاراجِ فغان می آید
امتحانِ دلِ خود کردم وُ حالش دیدم
می رود هر که زِ کویِ تو بِه جان می آید
تا نیامد بِه سرِ خاکِ من، آن گُل نشکفت
که بهاری بِه تماشایِ خزان می آید
محرمِ شرحِ جدایی، نبود هستیِ ما
نامه ام سویِ تو، با قاصدِ جان می آید
تا زِ جولانِ تو، برخاست غبار از خاکم
از گریبانِ صبا، بویِ فغان می آید
بسکه از نسبتِ آن رخ بِه نزاکت آمیخت
عکس بر خاطرِ آیینه گران می آید
کس گُل از غنچۀ تصویر نچیده است اسیر
رازِ بیگانۀ دِل، کی بِه زبان می آید 🌷
موضوعات مرتبط: جلال الدّین اسیر شهرستانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
اشکم از بس کرده، آبِ رویِ گلها را زیاد
می تواند شبنمی کرد، آبِ دریا را زیاد
از نسیمی دامنِ این بحر می آید بِه جوش
می کند بویِ گُلی، شورِ دلِ ما را زیاد
می کند جوشِ خریدارانِ یوسف، هر نفس
گرمیِ بازارِ سودایِ زلیخا را زیاد
یادِ ما گر یار کمتر می کند سهل است اسیر*
چون نخواهد برد، هرگز کینۀ ما را زیاد 🌷
موضوعات مرتبط: جلال الدّین اسیر شهرستانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
گُلشن آرایِ خیالم، حُسنِ محجوبِ تو باد
لاله زارِ خاطرم، داغِ دِل آشوبِ تو باد
از کتابِ دِل گشودم فال، قاصد میرسد*
پیچ وُ تابم مژدۀ، دیدارِ مکتوبِ تو باد
درد را لذت فروش، سخت جانی کرده ای
جان بیتابی، فدایِ صبرِ ایوبِ تو باد
خار وُ گُل آنجا نمک پروردۀ یِک شبنمند
حسرت آرایِ دلِ عاشِق، بد وُ خوبِ تو باد 🌷
موضوعات مرتبط: جلال الدّین اسیر شهرستانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
مپرس غَم زِ برایِ چِه آشنایِ دِل است*
دِل از برایِ غَم است وُ غَم از برایِ دِل است
زِ عشقِ پاکِ نظر دیده ای چِه می دانی
تغافلِ تو همه از کرشمه هایِ دِل است
زِ آشناییِ الفت کناره ای داری
شنیده ام گُل تقصیرِ خونبهایِ دِل است
بِه خوابِ شامِ سیه، روزِ عید می بیند
از اینکه چشمِ سیاه تو آشنایِ دل است
بِه شوخی خمِ طرّارِ طرّه ای نازم
که عقد بندِ دِل است وُ گره گشایِ دِل است
نگاه آنچِه نفهمیده، آشناییِ ما
تغافل آنچِه ندانسته، مدعایِ دِل است
قیامت خرد آشوب جلوه رحمی کن
اسیر را بِه خرامِ تو مدعایِ دِل است 🌷
موضوعات مرتبط: جلال الدّین اسیر شهرستانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
اگر ستم کند، امیدِ احترامی هست
جواب اگر دهد، اندیشۀ سلامی هست
زِ خاکِ رهگذرت، صیدگاه می جوشد
بِه هر طرف که سمندِ تو رفته دامی هست
خلل پذیر نگردد، بنایِ ناز وُ نیاز*
جفایِ یار وُ وفایِ مرا، دوامی هست
نظارۀ محرمِ رازِ نهانِ عاشِق نیست
اگر خیالِ لبش می برد پیامی هست
اسیر عِشقم وُ صيادِ وحشیِ سخنم
بِه یادِ چشمِ توام، الفتِ تمامی هست 🌷
موضوعات مرتبط: جلال الدّین اسیر شهرستانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
در راه تو دِل شتاب دارد
بیتابِ تو گشته تاب دارد
از مستیِ چشمِ می پرستت
تا چشمِ پیاله خواب دارد
آه از دلِ آرمیدۀ من
در خاک هم اضطراب دارد
زاهد تو بِه می کشان چِه داری
صد حرفِ تو یِک جواب دارد
از سایۀ او نمی توان رفت
خاصیّتِ آفتاب دارد 🌷
موضوعات مرتبط: جلال الدّین اسیر شهرستانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
واژگون بختم، زِ عقبی نازِ دنیا می کِشم. 🌷
موضوعات مرتبط: جلال الدّین اسیر شهرستانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
عارضت گلدستۀ باغِ نظر دارم، بیا
انتظارت بیشتر از بیشتر دارم، بیا
بی تماشایِ رُخت گلدستۀ بندِ حسرتم*
جان بِه لب، خون در جِگر، گُل در نظر دارم، بیا
صبحِ محشر را نمک سودِ جراحت می کنم
با تو امشَب یِک دو حرفِ مختصر دارم، بیا
بازگشتن گرچِه هست، امّا وداعِ تربت است
می روم از خویشتن، عزمِ سفر دارم، بیا 🌷
موضوعات مرتبط: جلال الدّین اسیر شهرستانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
چسان جوابِ دلِ بینوایِ خویش دهیم؟
که خونِ ناحقِ صد آرزو بِه گردنِ ماست
در عاشِقی بِه اوجِ توكل رسیده ایم
از فیضِ فقر بالِ هما بوریایِ ماست 🌷
موضوعات مرتبط: جلال الدّین اسیر شهرستانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
زِ آتشِ دوریِ تو می سوزد؛ دِل جدا، جان جدا، اسیر جدا 🌷
موضوعات مرتبط: جلال الدّین اسیر شهرستانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
در محبَّت از جنون امداد می خواهیم ما
دام داریم از خدا صیّاد می خواهیم ما
در تمنّایِ تو نازِ صد گُلستان می کشیم
خنده از گُل، جلوۀ شمشاد می خواهیم ما
گرچِه از حُسنش نگاه گرم هم در آتش است
التفاتی هرچِه بادا باد می خواهیم ما
از نگاهی منصبِ آتش پرستی یافتیم
ای گرفتاران مبارکباد می خواهیم ما 🌷
موضوعات مرتبط: جلال الدّین اسیر شهرستانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
مشغولِ یادِ اوست دلِ پاره پاره ام*
رقصد زِ شوق بر سرِ مژگان نظاره ام
تا شُد زِ گریه ام شفقی رنگِ آسمان
چو داغِ لاله غوطه بِه خون زد ستاره ام
تا از خیالِ رویِ تو دیوانه گشته ام
گُل رشک می برد بِه گریبانِ پاره ام 🌷
موضوعات مرتبط: جلال الدّین اسیر شهرستانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
( امیر ارجینی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( بیدل دهلوی ) 🖤•هر روزی که می گذرد، محبتت در قلبم بیشتر می شود آپامه•🖤
📚 از کتاب جاذبه و دافعۀ علی، ص۲۹ نوشته ی استاد مرتضی مطهری
( شاعر: در این نسخه نامشخص است ) 🕌 🌹 فقط حیدر امیرالمومنین است 🌹 🕌
( سعدی شیرازی ) 🖤•می خواهم ترا سویِ جانم آیی، سویِ چَشمانم آیی، آپامه•🖤
( بیدل دهلوی ) 🕯 ♡آه از فراقِ يار؛ مرگم از اين واقعه خوش تر هزار بار♡ 🕯
📚 از کتاب آتش بدون دود، ج۱، ص۹، نوشته ی نادر ابراهیمی
( محمود سنجری ) 🖤•بغلم کن، استخوان هایم دلتنگِ دست هایت اند آپامه•🖤
📚 از کتاب رستاخیز جان [ادبیات، فرهنگ و رسانه]، ص۳۲ نوشته ی سید مرتضی آوینی
( ادیب الممالک فراهانی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
📚 از کتاب اجازه هست آقای برشت؟،ص۴۴ نوشته ی نادر ابراهیمی
📚 از کتاب آتش بدون دود، ج۲، ص۲۰۴ نوشته ی نادر ابراهیمی
( عطار نیشابوری ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( اوحدی مراغه ای ) 🖤•چشمانِ تو آهنگیست که من بر همۀ آهنگها ترجیح میدهم آپامه•🖤
( صاحب مازندرانی ) 🖤•دلم بر آتشِ هجران کباب کرد و برفت•🖤
( عطار نیشابوری ) 🖤•من تا وقتِ مرگ عاشقت خواهم ماند آپامه•🖤
📚 از کتاب ایران روحِ یک جهان بی روح، نشر نی، ص۶۵ نوشته ی کلر برییز
( قدسی مشهدی ) 🖤•آسمان در هوایِ تو دیریست مثلِ چشمانِ من اشکبار است•🖤
( قدسی مشهدی ) 🖤•بغلم کن آپامه، استخوان هایم دلتنگِ دستهایت اند•🖤
( رفیق اصفهانی ) 🖤•و از هرآنچه که تو را از آغوشِ من دور می کند بیزارم•🖤
( معینی کرمانشاهی ) 🖤•نبود نيست و نخواهد بود عزيزتر از تو برای من آپامه•🖤
( مولوی جان ) 🖤•چجوری از لبخند زدنِ قلبم موقعِ شنیدنِ صدات برات بگم؟•🖤
( هلالی جغتائی ) 🖤•گر معشوقه ام شوی! من پادشاهِ جهان شوم آپامه•🖤
( میر افضل الدین ثابت ) 🕌 🌹 فقط حیدر امیرالمومنین است 🌹 🕌
( ابوالقاسم حالت ) 🖤•آغوشِ تو سایهگاهِ خستگیِ من است آپامه•🖤
( وحدت کردستانی ) 🖤•از من نپرس چه خبر؟؛ تو خود، شیرین ترین خبری•🖤
( صالحی مشهدی ) 🖤•باران میبارد احساسِ شدید و عمیقی دارم که کنارت باشم آپامه•🖤
( صائب جانمان ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( شاعر: در نسخه، نامعلوم است ) 🕌 🌹 میلاد امام جواد الائمه (ع) 🌹 🕌
( سعدی شیرازی ) 🖤•و به دیوارهایی که میانمان ساختی عکست را آویختم•🖤
صفحه اصلی 💯





































































































































































































































































































