زِ تابِ گریه در چَشمم نظر سوخت*
زِ سوزِ سینه در آهم اثر سوخت
ندیدم گردی از خاکسترِ خویش
مرا بس کآتشِ غَم بی خبر سوخت
مگر از سوزِ داغی می خروشد
که جانم نالۀ مرغِ سحر سوخت
که تابِ جلوۀ حُسنِ تو دارد؟*
که این آتش مَلَک را بال وُ پَر سوخت
نگاهش در دلِ من آتشی زد*
که تا خونابه ام در چشمِ تر سوخت
زِ بی هوشی زکی پروا ندارد
گرش چون شمع خواهی سربه سر سوخت 🕯
پ.ن:
روزی مرا در منزلی چون خواهد افکندن اجل
اکنون که در کویِ توام، ای کاش اکنون افکند (کاتبی ترشیزی) 🖤
موضوعات مرتبط: جناب زکی همدانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
به پیشِ آتشِ آهم زبانهٔ آتش
چنان بود که زِ آتش زبانهٔ آتش
زِ دوریت چو کِشم آه بیشتر سوزم
بلی نسیم بوَد تازیانهٔ آتش
درونِ تربتِ من چیست غیرِ خاکستر
جُز این متاع چِه خواهی زِ خانهٔ آتش
بیانِ دردِ دلِ خود بِه هر که کردم، سوخت
مگر زبانِ من آمد، زبانهٔ آتش
چنان بِه سوختن اندر غمِ تو خو کردم
که دور از آتشم اندر میانهٔ آتش 🕯
پ.ن:
چو كودكی كه بدو لقمه هایِ تلخ دهند
به دور می فكند چاکِ سينه مرهم را (زکی همدانی) 🖤
موضوعات مرتبط: میرزا ابوالحسن فراهانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، جناب زکی همدانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
شکایت زِ چَشمم بِه عمّان بَرند
پناه از سرشکم بِه طوفان بَرند
نهم رو بدان پا که خاکِ رهش
ملائک بِه دامانِ مژگان بَرند
┄┅─═◈═─┅┄ ┄┅─═◈═─┅┄
کوته کنیم ماتمِ بختِ سیاه را
از کسوتِ عزا بِه در آریم آه را
جُز گمرهان بِه کعبۀ دِل ره نمی برند
گُم گشته ای کجاست که پُرسیم راه را
┄┅─═◈═─┅┄ ┄┅─═◈═─┅┄
مرغی ست بال وُ پَر زده هر جان که بی غَم است
قلبی ست سکّه ناشده هر دِل که داغ نیست
تا مغزِ من زِ بویِ کبابِ جگر پُر است
گنجایشِ نسیمِ گُلم در دِماغ نیست
مشکلتر از حکایتِ عَنقاست حرفِ ما
زحمت مکش که گمشدگان را سراغ نیست
┄┅─═◈═─┅┄ ┄┅─═◈═─┅┄
سیراب شود شعله زِ سرچشمۀ داغم
از چشمۀ داغ آب خورد لالۀ باغم
بر داغِ جگر پنبۀ راحت ننهادم
کز مستیِ عِشق آمده کف بر لبِ داغم
┄┅─═◈═─┅┄ ┄┅─═◈═─┅┄
تا کی از ناخنِ غَم، جانِ خود افگار کنم
آهِ حسرت شوم وُ در دلِ خود کار کنم
تن بِه یک زخم کسی از درِ قاتل نبرد
بارِ سَر بفکنم وُ زخمِ دگر بار کنم 🌷
موضوعات مرتبط: جناب زکی همدانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
زِ آهم گرم شد بازار مجنونی جهانی را
فغانِ بلبلی در جوش دارد گلستانی را
زدم آهیّ وُ دود از خرمنِ شهری برآوردم
کسی لب می گشاید همچو من آتش زبانی را؟
بِه گلزاری که آب از جویِ زخم وُ حوضِ داغ آيد
چه حدّ غنچه پیرایی بود هر باغبانی را
┄┅─═◈═─┅┄ ┄┅─═◈═─┅┄
تا بِه دامن یادگاری مانَد از خونِ مَنش
پنجه در خونم زند مژگان وُ گیرد دامَنش
کی تواند چاکِ جَیب از طعنِ بیدردان نهفت
آن که جَیبی چاک زد هر بار در پیراهنش
از چراغِ تیرۀ هر شعله منّت کی برد؟
کلبه ای کافتاد مهر وُ مَه زِ چشمِ روزنش
هر کجا برقی ست، دارد سَر بِه دنبالِ زکی
لیک بدبخت است، می ترسم بسوزد خرمنش
┄┅─═◈═─┅┄ ┄┅─═◈═─┅┄
بِه قفس وعدۀ گلزارِ جنانم دادند
سویِ گلشن زِ ره دام نشانم دادند
جرعه ای بودم وُ منع از لبِ خویشم کردند
شعله ای گشتم وُ سَر در دِل وُ جانم دادند
لبِ او مستِ تلافیّ وُ ادب مانعِ کام
ساغرِ عیش بِه کف در رمضانم دادند
┄┅─═◈═─┅┄ ┄┅─═◈═─┅┄
گرم نظّارۀ گُل بندِ حیرت بر زبان دارد
بِه خاموشی کنم شوری که بلبل در فغان دارد
زِ آزارِ دلِ ما بی کسان آزرده خواهی شد
خس وُ خاری که ما داریم آتش را زیان دارد
بِه مُردن هم نرفت از کامِ جانم ذوقِ شمشیرت
برآمد جان وُ در تن لذّتِ آن جای جان دارد
┄┅─═◈═─┅┄ ┄┅─═◈═─┅┄
هزار بحرِ بلا خفته در کمین دارم
دعایِ نوحم وُ طوفان در آستین دارم
بنوش جرعۀ زهریّ و کام شیرین کن
که من مذاق، چنین تلخ از انگبین دارم
بِه تیره روزیِ خویشم محبّت است زکی
که همچو شَب پَره با آفتاب کین دارم 🌷
موضوعات مرتبط: جناب زکی همدانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
لبِ تو کرده چنان عام، رسمِ احیا را
که می دهد بِه اجل منصبِ مسیحا را
زِ ذوقِ دیدنِ او میرم، ار نه شرمِ رُخش
بدزدد از نگهم، لذّتِ تماشا را
بِه سویِ مصر نسیمی نیاید از کنعان
که دامنی نزند آتشِ زلیخا را
┄┅─═◈═─┅┄ ┄┅─═◈═─┅┄
مگر طفلِ شبنم زِ مِی زاده است
که در مهدِ گُل مست افتاده است؟
رطوبتِ لبِ خود چنان می مکد
که آب از دهانِ هوا می چکد
خمِ باده چون سینۀ مِی فروش
زِ بس گرمی سرّ وحدت بِه جوش
┄┅─═◈═─┅┄ ┄┅─═◈═─┅┄
سیراب شود شعله زِ سرچشمۀ داغم
از چشمۀ داغ آب خورد لالۀ باغم
بر داغِ جگر پنبۀ راحت ننهادم
کز مستیِ عِشق آمده کف بر لبِ داغم 🌷
موضوعات مرتبط: جناب زکی همدانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
بِه هر که هر چِه مناسب بُوَد خدا بدهد
مرا کمالِ محبّت، ترا وفا بدهد
بِه حیرتم که چِه نقصان رسد محبّت را
بِه این قدَر که مرا در دلِ تو جا بدهد
مکیدنِ لبِ لعلت مرا زِ پا انداخت
خوش است باده اگر نشئۀ رسا بدهد
شود زِ تیغِ تو عاشِق حریصِ خوردنِ زخم
دمی که آب گواراست، اشتها بدهد
بِه هر چِه دیده گشاید، حجابِ دیدار است
تسلّیِ دلِ خود عاشِق از کجا بدهد
نیاردش بِه نظر آفتابِ عالمتاب
مگر مرادِ دلِ ذرّه را سُها بدهد
فغان که خانه نداریم وُ گُل نمی گوید
که بلبلی قفسِ خویش را بِه ما بدهد 🌷
پ.ن:
تو وُ تَمکینِ تَغافُل، من وُ بی صبریِ درد
نه تو را یادِ مُروّتْ نه مرا دلْ بخشند
دِلکی دارم وُ چَشمی که کجا باز کنم
کاش این آیینه را تابِ مقابل بخشند (بیدل دهلوی) 🖤
پ.ن۲:
قطره ای از اشکِ من، صد شهر ویران می کند
چشمِ من ابری ست کز یِک قطره طوفان می کند
نشنود تا گوشِ نامحرم حدیثِ او، دِلم
از زبان می دزدد وُ در سینه پنهان می کند
┄┅─═◈═─┅┄
گُل کرد رازِ جامۀ خونین، چو غنچه ام
هر چند در شکافِ دلِ خود نهان شدم
در دِل نشستنم گرهی بود بر نفس
خونابه گشتم، از مژۀ خود روان شدم
┄┅─═◈═─┅┄
شکفت از زخم هایِ تازه بر دِل صد گلستانم
شهیدِ خنجرِ او باغِ جنّت در کفن دارد (زکی همدانی) 🖤
موضوعات مرتبط: حسن رفیع مشهدی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، جناب زکی همدانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
رفتی وُ نمی شوی فراموش
می آیی وُ می روم من از هوش
سِحرست کمانِ ابروانت
پیوسته کشیده تا بناگوش
پایت بگذار تا ببوسم
چون دست نمی رسد بِه آغوش
جور از قِبلت مقامِ عدل است
نیشِ سخنت مقابلِ نوش
بی کار بُود که در بهاران
گویند بِه عندلیب مَخروش
دوش آن غمِ دِل که می نهفتم
بادِ سحرش ببرد سَرپوش
آن سیل که دوش تا کمر بود
امشَب بگذشت خواهد از دوش
شهری متحدثانِ حُسنت
الا متحیّرانِ خاموش
بنشین که هزار فتنه برخاست
از حلقهٔ عارفانِ مدهوش
آتش که تو می کنی محال است
کاین دیگ فرو نشیند از جوش
بلبل که بِه دستِ شاهد افتاد
یارانِ چمن کند فراموش
ای خواجه! برو بِه هر چِه داری
یاری بخر وُ بِه هیچ مفروش!
گر توبه دهد کسی زِ عِشقت
از من بنیوش وُ پند منیوش
سعدی همه ساله پندِ مردم
می گوید وُ خود نمی کند گوش 🌷
پ.ن:
زین شوق سوختم، که کنم جان فدایِ تو
مُردم برایِ آن که بمیرم برایِ تو
هر آرزو که در دِل ازان لب گره شود
سازم تمام جان وُ فشانم بِه پایِ تو
┄┅─═◈═─┅┄
غباری مضطرب بر گِردِ کویش دیدم و مُردم
ازین غیرت که گویا بی قراری گشته خاک آنجا
┄┅─═◈═─┅┄
جان کندنی ست بی تو مرا هر نفس زدن
چون هر نفس بِه یادِ تواَم جانِ دیگر است (زکی همدانی) 🖤
موضوعات مرتبط: سعدی همیشه خوب (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷 ، جناب زکی همدانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
شدم غبار از آن طرّه ام جدایی نیست؛ بِه مرگ هم زِ کمندِ تواَم رهایی نیست. 🕯
موضوعات مرتبط: جناب زکی همدانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
با تشنگیِ شوقِ من، از جرعه چِه خیزد
سوزی است در این سینه که دریا ننشاند
گر خاک شوم، در طلبِ توست غبارم*
مجنونِ تو را مرگ هم از پا ننشاند
هر چند زکی خوی بِه حرمان شده ما را
محرومیِ ما، ذوقِ تماشا ننشاند 🕯
موضوعات مرتبط: جناب زکی همدانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
نه نكهتی زِ گُلی، نی پيامی از خاری
درين چمن بِه چِه دِل خوش كند گرفتاری
غرض الم بُود از زخم، ورنه فرقی نيست
ميانِ چاكِ دِلی وُ شكافِ ديواری 🌷
پ.ن:
غریب مَدار آن را که آغوشت، وطنِ اوست. (محمود درویش) 🕯
موضوعات مرتبط: محمود درویش (شاعر فلسطینی) 🇵🇸 ، جناب زکی همدانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
ﺍﮔﺮ ﺑِﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﻣﯽ گفتم ﮐﻪ ﭼِﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ، ﺳﺎﺣِﻠﺶ ﺭﺍ، ﺻَﺪﻑ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ، ﻣﺎﻫﯿﺎﻧَﺶ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ و ﺩﺭ ﭘﯽِ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ! 🌷
پ.ن:
بیش ازین در سینه نتوان آه را زنجیر کرد
بر حذر باشید کاین دیوانه را سَر می دهم
┄┅─═◈═─┅┄
زِ رویش بس که می دزدم نگاه از بیمِ رسوایی
زِ دستِ طاقتِ من، آرزو خون در جگر دارد
┄┅─═◈═─┅┄
چو غنچه آن قدر بستم لب از آه
که از لختِ جگر، پُر شد دهانم (زکی همدانی) 🖤
موضوعات مرتبط: نِزار قباني (شاعر سوریه) 🇸🇾 ، جناب زکی همدانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
( خواجوی کرمانی ) 🖤•تو مأمنِ مهربانِ زندگیِ من هستی آپامه•🖤
( سعدی شیرازی ) 🕌 🌹 🇮🇷 الله اکبر 🇮🇷 🌹 🕌
( محمود دولت آبادی ) ❤️•به زیرِ پا فِتَد آن دلی، که بَهرِ تو نَلرزد•❤️
( امیر ارجینی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( بیدل دهلوی ) 🖤•هر روزی که می گذرد، محبتت در قلبم بیشتر می شود آپامه•🖤
📚 از کتاب جاذبه و دافعۀ علی، ص۲۹ نوشته ی استاد مرتضی مطهری
( شاعر: در این نسخه نامشخص است ) 🕌 🌹 فقط حیدر امیرالمومنین است 🌹 🕌
( سعدی شیرازی ) 🖤•می خواهم ترا سویِ جانم آیی، سویِ چَشمانم آیی، آپامه•🖤
( بیدل دهلوی ) 🕯 ♡آه از فراقِ يار؛ مرگم از اين واقعه خوش تر هزار بار♡ 🕯
📚 از کتاب آتش بدون دود، ج۱، ص۹، نوشته ی نادر ابراهیمی
( محمود سنجری ) 🖤•بغلم کن، استخوان هایم دلتنگِ دست هایت اند آپامه•🖤
📚 از کتاب رستاخیز جان [ادبیات، فرهنگ و رسانه]، ص۳۲ نوشته ی سید مرتضی آوینی
( ادیب الممالک فراهانی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
📚 از کتاب اجازه هست آقای برشت؟،ص۴۴ نوشته ی نادر ابراهیمی
📚 از کتاب آتش بدون دود، ج۲، ص۲۰۴ نوشته ی نادر ابراهیمی
( عطار نیشابوری ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( اوحدی مراغه ای ) 🖤•چشمانِ تو آهنگیست که من بر همۀ آهنگها ترجیح میدهم آپامه•🖤
( صاحب مازندرانی ) 🖤•دلم بر آتشِ هجران کباب کرد و برفت•🖤
( عطار نیشابوری ) 🖤•من تا وقتِ مرگ عاشقت خواهم ماند آپامه•🖤
📚 از کتاب ایران روحِ یک جهان بی روح، نشر نی، ص۶۵ نوشته ی کلر برییز
( قدسی مشهدی ) 🖤•آسمان در هوایِ تو دیریست مثلِ چشمانِ من اشکبار است•🖤
( قدسی مشهدی ) 🖤•بغلم کن آپامه، استخوان هایم دلتنگِ دستهایت اند•🖤
( رفیق اصفهانی ) 🖤•و از هرآنچه که تو را از آغوشِ من دور می کند بیزارم•🖤
( معینی کرمانشاهی ) 🖤•نبود نيست و نخواهد بود عزيزتر از تو برای من آپامه•🖤
( مولوی جان ) 🖤•چجوری از لبخند زدنِ قلبم موقعِ شنیدنِ صدات برات بگم؟•🖤
( هلالی جغتائی ) 🖤•گر معشوقه ام شوی! من پادشاهِ جهان شوم آپامه•🖤
( میر افضل الدین ثابت ) 🕌 🌹 فقط حیدر امیرالمومنین است 🌹 🕌
( ابوالقاسم حالت ) 🖤•آغوشِ تو سایهگاهِ خستگیِ من است آپامه•🖤
( وحدت کردستانی ) 🖤•از من نپرس چه خبر؟؛ تو خود، شیرین ترین خبری•🖤
( صالحی مشهدی ) 🖤•باران میبارد احساسِ شدید و عمیقی دارم که کنارت باشم آپامه•🖤
صفحه اصلی 💯




































































































































































































































































































