نه با من دوست آن گفت وُ نه آن کرد
که با دشمن توان گفت وُ توان کرد
گرفت از من دِل وُ زد راهِ دینم
زِ دین وُ دِل گذشتم، قصدِ جان کرد
کی از شرمندگی با مهربانان
توان گفت آنچه آن نامهربان کرد
مَنَش از مردمان رُخ می نهفتم
ستم بین کآخر از من رُخ نهان کرد
تو با من کردی از جور آنچه کردی*
من از شرمِ تو گفتم کآسمان کرد
دو عالم سود کرد آن کس که در عِشق
دلی در باخت یا جانی زیان کرد
نه از کین خونِ هاتف ریخت آن شوخ
وفایِ او به کُشتن امتحان کرد 🌷
پ.ن:
پای بوسِ آن بُتِ سنگین دلِ یاقوت لب
آرزو دارم شَبی تا روز وُ روزی تا به شَب
مُردم از شوقِ لبش تا کی ادب دارم نگاه
می روم گُستاخ پیش وُ می کنم ترکِ ادب (اهلی شیرازی) 🖤
بالاخره يک روز تو را می کُشم؛ با سخت در آغوش گرفتنت آپامه 🖤
موضوعات مرتبط: احمد هاتف اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
مپرس ای گُل زِ من کز گلشنِ کویت چسان رفتم
چو بلبل زین چمن با ناله وُ آه وُ فغان رفتم
نبستم دِل به مهرِ دیگران امّا زِ کویِ تو*
زِ بس نامهربانی دیدم ای نامهربان رفتم
منم آن بلبلِ مهجور کز بیدادِ گلچینان
به دِل صد خار خارِ عشقِ گُل از گلستان رفتم
منم آن قمریِ نالان که از بس سنگِ بیدادم
زدند از هر طرف از باغت ای سروِ روان رفتم
به امیدی جوانی صرفِ عِشقت کردم وُ آخِر
به پیری ناامید از کویت ای زیبا جوان رفتم
ندیدم زان گُلِ بی خار جُز مهر وُ وفا امّا
زِ باغ از جورِ گلچین وُ جفایِ باغبان رفتم
سخن کوته زِ جورِ آسمان هاتف به ناکامی
زِ یارانِ وطن دِل کندَم وُ از اصفهان رفتم 🌷
فَلک کارِ مَرا اَفکند با نامهربان ماهی
که نَتوان مهربان کردن دلِ نامهربانش را - فروغی بسطامی - 🖤
موضوعات مرتبط: احمد هاتف اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
روز وُ شَب خونِ جگر می خورم از دردِ جُدایی
ناگوار است به من زندگی، ای مرگ کجایی
چون به پایان برسد محنتِ هجر از شبِ وصلم*
کاش نزدیک به پایان رسدم روزِ جُدایی
چارهٔ دردِ جُدایی تویی ای مرگ چه باشد
اگر از کارِ فرو بستهٔ من عقده گشایی
هر شَبم وعده دهی کآیم وُ من در سرِ راهت
تا سحر چشم به رَه مانم وُ دانم که نیایی
که گذارد که به خلوتگهِ آن شاه برآیم
من که در کوچهٔ او رَه ندهندَم به گدایی
ربط ما وُ تو نهان تا به کی از بیمِ رقیبان
گو بداند همه کس ما زِ توییم وُ تو زِ مایی
بستهٔ کاکل وُ زُلفِ تو بود هاتف وُ خواهد
نه از آن قید خلاصی، نه ازین دام رهایی 🌷
پ.ن:
چون به پایان نرسد محنتِ هجر از شبِ وصلم*
کاش از مرگ به پایان رسدم روزِ جُدایی - هاتف اصفهانی - 🖤
هنگامی که دلتنگت می شوم، در قلبم در آغوش می گیرمت آپامه 🖤
موضوعات مرتبط: احمد هاتف اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
چه گویمت که دلم از جُدائیت چون است
دِلم جُدا زِ تو دِل نیست قطرهٔ خون است
تو کرده ای دلِ من خون وُ تا زِ غصّه کنی
دوباره خون به دلم پرسیم دلت چون است
نه زُلف وُ خال وُ رُخِ لیلی، آن دگر چیز است
که آفتِ دِل وُ صبر وُ قرارِ مجنون است
زِ مور کمترم وُ می کِشم به قوّتِ عِشق
به دوش باری، کز حدّ پیل افزون است
زِ من بُریدی اگر مهر بی سبب دانم
که این نه کارِ تو این کار، کارِ گردون است
اگر به قامتِ موزون کُشد دلِ هاتف
نه جرمِ او که تقاضایِ طبعِ موزون است 🌷
پ.ن:
فرقی نداشت دیشَب و امشَب برایِ من
جُز آن که بر نبودِ تو یک شَب اضافه شد - نجمه زارع - 🖤
موضوعات مرتبط: احمد هاتف اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
نمی دونم شَبات ستاره داره
کسی از من برات خبر میاره
نمی دونی چقدر من غصه خوردم
نمی فهمم چرا هنوز نمُردم!
به یادت اشک که می ریزه هرشَب
گُلِ خونه، تو باغ، پاییزه هرشَب
شَبا عطرت می پیچه تویِ باغم
همون جایی که اومدی سراغم
همون جایی که دستامو گرفتی
دِل وُ دادی وُ دنیامو گرفتی!
حالا من موندم وُ دستایِ بی تو
یه زخمِ کاری وُ دنیایِ بی تو!
نمی دونم شَبات ستاره داره
کسی از من برات خبر میاره
نمی دونی چقدر من غصّه خوردم
نمی فهمم چرا هنوز نمُردم! 🌷
پ.ن:
شبِ وصل است وُ با دلبر مرا لب بر لب است امشب
شبی کز روز خوشتر باشد آن شب امشب است امشب
به چشمی رویِ آن مه بینم از شوق وُ به صد حسرت
زِ بیمِ صبح چشمِ دیگرم بر کوکب است امشب
دلا بردار از لب مُهرِ خاموشی وُ با دلبر
سخن آغاز کن هنگامِ عرضِ مطلب است امشب (هاتف اصفهانی) 🖤
پ.ن۲:
قلبم با اشتیاق، در راهت جان مى دهد! و تا وقتِ مرگ خواهانِ توست آپامه 🖤
| آهنگساز: محمّد رضا چراغعلی |
| با صدای: هومن سودمند؛ تاریخ انتشار: ۱۳۸۹ |
| 🎼 دانلود آهنگ زیبای خانۀ بی پرنده با کیفیت عالی 🎼 |
موضوعات مرتبط: 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، احمد هاتف اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷 ، استاد محمّد رضا چراغعلی (آهنگساز) 🇮🇷
مهی کز دوریش در خاک خواهم کرد جا امشَب
به خاکم گو میا فردا، به بالینم بیا امشَب
مگو فردا بَرَت آیم که من دور از تو تا فردا
نخواهم زیست خواهم مُرد یا امروز یا امشَب
زِ من او فارغ وُ من در خیالش تا سحر کآیا*
بوَد یارش که وُ کارش چه وُ جایش کجا امشَب
شدی دوش از بر امشَب آمدی امّا زِ بیتابی
کشیدم محنتِ صد ساله هجر از دوش تا امشَب
شبِ هجر است وُ دارم بر فلک دستِ دعا امّا
به غیر از مرگ حیرانم چه خواهم از خدا امشَب
چو فردا همچو امروز او زِ من بیگانه خواهد شد
گرفتم هم چو دیشَب گشت با من آشنا امشَب
ندارم طاقتِ هجران چو شب هایِ دگر هاتف
چه یار از من شود دور وُ چه جان از تن جُدا امشَب 🌷
پ.ن:
زِ یادِ رویِ او دارد دِلم هر گوشه ای دامی
چراغان می کند از آه در ویرانه ها امشَب
چنان لبریزِ حسرت گشته چَشم از تابِ رُخسارش
که مژگانم نمی گردد به مژگان آشنا امشَب (اسیر شهرستانی) 🖤
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زِ هجرت سوختم دیروز وُ دیشَب آه اگر باشم
چون دیروز از تو دور امروز وُ چون دیشَب جُدا امشَب
شبِ هجر است و از اشکِ جگر گون تا سحر بی او
به خون من خفته آیا خفته بی من او کجا امشَب (مشتاق اصفهانی) 🖤
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شبِ هجرست وُ مرگِ خویش خواهم از خدا امشَب
اجل روزی چو سویم خواهد آمد، گو: بیا امشَب
چنین دردی که من دارم نخواهم زیست تا فردا
بیا، بنشین، که جان خواهم سپرد امروز، یا امشَب (هلالی جغتایی) 🖤
پ.ن۲:
هيچ خانه اى گرم تر از آغوشِ زنى كه دوستش می دارى، نيست. 🖤
موضوعات مرتبط: احمد هاتف اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
به حریمِ خلوتِ خود شَبی، چه شود نهفته بخوانیَم
به کنارِ من بنشینی وُ به کنارِ خود بنشانیَم
من اگر چه پیرم وُ ناتوان، تو زِ آستانِ خودم مَران
که گذشته در غَمت ای جوان، همه روزگارِ جوانیَم
منم ای بَرید وُ دو چشمِ تر زِ فراقِ آن مهِ نوسفر
به مرادِ خود برسی اگر به مرادِ خود برسانیَم
چو برآرم از ستمش فغان، گله سَر کنم منِ خسته جان
بُرَد از شکایتِ خود زبان، به تفقداتِ زبانیَم
به هزار خنجرم ار عیان، زَنَد از دِلم رَوَد آن زمان
که نوازد آن مهِ مهربان، به یکی نگاهِ نهانیَم
زِ سمومِ سرکشِ این چمن همه سوخت چون بَر وُ برگِ من
چه طمع به ابرِ بهاری وُ چه زیان زِ بادِ خزانیَم
شده ام چو هاتفِ بینوا، به بلایِ هجرِ تو مبتلا
نرسد بلا به تو دلربا، گر از این بلا برهانیَم 🌷
پ.ن:
خوش آن شَب کز درِ مِهر وُ وفا غافل درون آیی
به خلوتخانهٔ آغوشِ ما لَختی بیاسایی
به یکدم کز تو دور افتم، کم آید نیمی از عمرم
کجا یکسالۀ هجرانِ ترا دارم شکیبائی (طالب آملی) 🖤
پ.ن۲:
به در آغوش كشيدنت، عادت كرده ام آپامه! با اينكه جُز در خيالَم، اتفاق نمى افتد. عِشق مانند ماه در شب هایِ تاریک است، حتی از دور هم می تابد! 🖤
موضوعات مرتبط: احمد هاتف اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
گفتم: نِگرم رویِ تو؟ گفتا: به قیامت*
گفتم: رَوَم از کویِ تو؟ گفتا: به سلامت
گفتم: چِه خوش از کارِ جهان؟ گفت: غمِ عِشق*
گفتم: چِه بوَد حاصلِ آن؟ گفت: ندامت
هر جا که یکی قامتِ موزون نِگرد دِل
چون سایه به پایش فِکند رَحلِ اِقامت
در خُلد اگر پهلوی طوبیم نشانند
دِل می کشدم باز به آن جلوهٔ قامت
عمرم همه در هجرِ تو بگذشت که روزی*
در بَر کنم از وصلِ تو تشریفِ کرامت
دامن زِ کفم می کِشی وُ می روی امروز*
دستِ من وُ دامانِ تو فردایِ قیامت
امروز بسی پیشِ تو خوارند وُ پس از مرگ
بر خاکِ شهیدانِ تو خار است علامت
ناصح که رُخش دیده کفِ خویش بُریده است
هاتف به چِه رو می کندم باز ملامت؟ 🌷
پ.ن:
دستم نرسد گر چِه به دامانِ تو امروز
دستِ من وُ دامانِ تو فردایِ قیامت
آهی که شد از دردِ غمِ سنگدلان خاک
لوحِ سرِ خاکش بوَد از سنگِ ملامت (آهی جغتایی) 🖤
پ.ن۲:
امروزم اگر دامنِ وصلت ندهد دست
دستِ من وُ دامانِ تو فردایِ قیامت
با نالۀ طغرا چِه اثر کان بتِ مغرور
هرگز نکند گوش به غوغایِ قیامت (طغرای مشهدی) 🖤
موضوعات مرتبط: احمد هاتف اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
چِه شود بِه چهرهٔ زردِ من، نظری برایِ خدا کنی
که اگر کنی همه دردِ من، بِه یکی نظاره دوا کنی
تو شهی وُ کشورِ جان تو را، تو مَهی وُ جانِ جهان تو را
زِ رهِ کرم چِه زیان تو را، که نظر بِه حالِ گدا کنی
زِ تو گر تفقد وُ گر ستم، بُوَد آن عنایت وُ این کرَم
همه از تو خوش بُوَد ای صنم، چِه جفا کنی چِه وفا کنی
همه جا کِشی مِیِ لاله گون، زِ ایاغِ مدعیانِ دون
شکنی پیالهٔ ما که خون بِه دلِ شکستهٔ ما کنی
تو کمان کشیده وُ در کمین که زنی بِه تیرم وُ من غَمین
همهٔ غَمم بود از همین، که خدا نکرده خطا کنی
تو که هاتف از بَرَش این زمان، رَوی از ملامتِ بیکران
قدمی نرفته زِ کویِ وی، نظر از چِه سویِ قفا کنی 🌷
پ.ن:
اگر سخن میانِ من و تو پایان یافت
و راه هایِ وصال قطع شدند
و جُدا و غریبه گشتیم.
از نو با من آشنا شو (نزار قبانی) 🖤
موضوعات مرتبط: احمد هاتف اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
چشمِ دِل باز کن که جان بینی
آنچِه نادیدنی ست آن بینی
گر بِه اقلیمِ عِشق روی آری
همه آفاق گُلسِتان بینی
بر همه اهلِ آن زمین بِه مُراد
گردشِ دورِ آسمان بینی
آنچِه بینی، دِلت همان خواهد
وآنچِه خواهد دِلت، همان بینی
بی سَر وُ پا گدای آن جا را
سر بِه مُلکِ جهان گران¹ بینی
هم در آن، پا برهنه قومی را
پای بر فرقِ فَرقَدان² بینی
هم در آن سَر برهنه جمعی را
بر سَر از عرش سایبان بینی
گاهِ وجد³ وُ سماع⁴ هر یک را
بر دو کون آستین فشان بینی
دلِ هر ذرّه را که بشکافی
آفتابیش در میان بینی
هر چِه داری اگر بِه عِشق دهی
کافرم گر جُویِ زیان بینی
جان گدازی اگر بِه آتشِ عِشق
عِشق را کیمیایِ جان بینی
از مضیقِ⁵ جهات درگذری
وسعتِ مُلکِ لامکان بینی
آنچِه نشنیده گوش، آن شنوی
وآنچِه نادیده چَشم، آن بینی
تا بِه جایی رسانَدَت که یکی
از جهان وُ جهانیان بینی
با یکی عِشق ورز از دِل وُ جان
تا بِه عین الیقین عیان بینی
که یکی هست وُ هیچ نیست جُز او
وحده لا اله الا هو 🌷
پ.ن:
وَأَحْسِنْ كَمَا أَحْسَنَ اللَّهُ إِلَيْكَ
همانطور که خدا بِه تو خوبی کرده، بِه دیگران خوبی کُن.
- خداوند - قرآن، سوره القصص، آیه ۷۷
پ.ن۲:
۱) سرسنگین
۲) دو ستارۀ نزدیک قطب
۳) شوق
۴) رقص، پایکوبی
۵) تنگنا
موضوعات مرتبط: احمد هاتف اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
آن کمان ابرو کند چون میلِ تیر انداختن
ناوکِ او را نشان می باید از جان ساختن
سروران چون گو بِه پایِ توسنش بازند سَر
چون نکند آن شهسوار آهنگِ چوگان باختن
دادِ مظلومان بده تا چند ای بیدادگر
رَخشِ بیداد وُ ستم، بر دادخواهان تاختن
باغبان پرداخت گُلشن را، کنون باید زِ مِی
در چمن زِ آیینهٔ دِل زنگِ غَم پرداختن
سازگاری چون ندارد یار، هاتف بایدت*
زِ آتشِ غَم سوختن با سوزِ هجران ساختن 🕯
پ.ن:
باکم از آشوبِ محشر نیست، می ترسم که باز
همچو شمعِ کُشته باید زندگی از سَر گرفت
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جامه گلگونِ من امروز آتشِ سوزنده بود
گر بِه شمعِ کُشته می زد آستین، در می گرفت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گفتگویِ توام از خاطرِ ناشاد نرفت
رفتم از عالم وُ یادِ توام از یاد نرفت
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تنت نازکتر از صد پرنیان است
چرا دایم مرا در بَر نباشد؟! (مشرقی مشهدی) 🖤
پ.ن۲:
دیوانِ سرنوشتم، چون نسخه هایِ اصلی
هر چند بد نوشت است، امّا غلط ندارد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بِه صد حسرت زِ کویش بازگشتم، لیکن از حسرت
چو دودِ شمعِ خاموش است سرگردان نگاه اینجا (اشرف مازندرانی) 🖤
پ.ن۳:
بِه فلک می رسد از هجرِ تو آهم همه شَب (محفوظ اصفهانی) 🖤
موضوعات مرتبط: احمد هاتف اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
یار بی پرده از در وُ دیوار
در تجلّی است یا اولی الابصار
شمع جویی وُ آفتاب بلند
روز بس روشن وُ تو در شبِ تار
گر زِ ظلماتِ خود رهی بینی
همه عالم مشارق انوار
کور وَش قائد وُ عصا طلبی
بهرِ این راه روشن وُ هموار
چَشم بُگشا بِه گُلسِتان وُ ببین
جلوهٔ آبِ صاف در گُل وُ خار
زِ آبِ بی رنگ صد هزاران رنگ
لاله وُ گُل نگر در این گُلزار
پا بِه راهِ طلب نِه وُ از عِشق
بهرِ این راه توشه ای بردار
شود آسان زِ عِشق کاری چند
که بُوَد پیشِ عقل بس دشوار
یار گو بالغُدوِّ وُ الآصال
یار جو بِالعَشِیِّ وُ الإبکار
صد رَهَت لَن ترانی ار گویند
باز می دار دیده بر دیدار
تا بِه جایی رِسی که می نرسد
پایِ اوهام وُ دیدۀ افکار
بار یابی بِه محفلی کآنجا
جبرئیلِ امین ندارد بار
این ره، آن زاد راه وُ آن منزل
مردِ راهی اگر، بیا وُ بیار
ور نه ای مردِ راه چون دگران
یار می گوی وُ پشتِ سَر می خار
هاتف، اربابِ معرفت که گَهی
مست خوانندشان وُ گه هشیار
از مِی وُ جام وُ مطرب وُ ساقی
از مُغ وُ دیر وُ شاهد وُ زُنّار
قصدِ ایشان نهفته اسراری است
که بِه ایما کنند گاه اظهار
پی بَری گر بِه رازشان دانی
که همین است سرِّ آن اسرار
که یِکی هست وُ هیچ نیست جُز او*
وحده لا اله الا هو 🌷
موضوعات مرتبط: احمد هاتف اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
چو نی نالدم استخوان از جدایی*
فغان از جدایی، فغان از جدایی
قفس بِه بود، بلبلی را که نالد
شَب وُ روز، در آشیان از جدایی
دهد یاد از نیک بینی بِه گلشن
بهار از وصال وُ خزان از جدایی
چسان من ننالم، زِ هجران که نالد*
زمین از فراق، آسمان از جدایی
بِه هر شاخِ این باغ مرغی سراید
بِه لحنی دگر داستان از جدایی
چو شمعم بِه جان آتش اُفتد بِه بزمی
که آید سخن در میان از جدایی
کِشد آنچه خاشاک از برقِ سوزان*
کشیده است هاتف همان از جدایی 🕯
| آهنگساز: محمّد جلیل عندلیبی |
| با صدای: علیرضا افتخاری؛ تاریخ انتشار: ۱۳۷۶ |
| 🎼 دانلود تصنیف زیبای جدایی با کیفیت عالی 🎼 |
موضوعات مرتبط: 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، احمد هاتف اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷 ، استاد علیرضا افتخاری (خواننده) 🇮🇷 ، استاد محمّد جلیل عندلیبی (آهنگساز) 🇮🇷
چِه گویَمَت که دِلم از جدائیت چون است*
دِلم جُدا زِ تو دِل نیست، قطرهٔ خون است
تو کرده ای دلِ من خون وُ تا زِ غصّه کنی*
دوباره خون بِه دِلم، پرسیم دِلت چون است
نه زُلف وُ خال وُ رُخِ لیلی، آن دگر چیز است
که آفتِ دِل وُ صبر وُ قرارِ مجنون است
زِ مور کمترم وُ می کِشم بِه قوّتِ عِشق
بِه دوش باری، کز حدِّ پیل افزون است
زِ من بُریدی اگر مِهر بی سبب دانم
که این نه کارِ تو، این کار، کارِ گردون است
اگر بِه قامتِ موزون کُشد دلِ هاتف
نه جرمِ او که تقاضایِ طبعِ موزون است 🌷
موضوعات مرتبط: احمد هاتف اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
بِه یِک نظّاره چون داخل شدی در بزمِ می خواران
گرفتی جان زِ مستان وُ ربودی دِل زِ هشیاران
چِه حاصل از وفاداریِ من کان بی وفا دارد
وفا با بی وفایان، بی وفایی با وفاداران 🕯
موضوعات مرتبط: احمد هاتف اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
گردد کسی کی کامیاب از وصلِ یاری همچو تو؟
مشکل که در دامِ کسی اُفتد شکاری همچو تو!
خوبان فزون از حد، ولی نتوان بِه هر کس داد دِل
گر دِل بِه یاری کس دهد باری بِه یاری همچو تو!
چون من نسازی یِک نفس با سازگاری همچو من
پس با که خواهد ساختن ناسازگاری همچو تو؟
چون من بِه گلگشتِ چمن چون بشکفد آن تنگدِل
کش خار خاری در دِل است از گلعذاری همچو تو
رفتی وُ غَم ها در دِلم، خوش آنکه باز آیی وُ من*
گویم غمِ دِل یِک بِه یِک با غمگساری همچو تو
از یار بگسل ای رقیب! آخر زمانی تا بِه کی*
باشد گُلی مانندِ او پهلویِ خاری همچو تو
هاتف زِ عِشقت می سزد هر لحظه گر بالد بِه خود*
جُز او که دارد در جهان زیبانگاری همچو تو 🌷
موضوعات مرتبط: احمد هاتف اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
تو ای وحشی غزال وُ هر قدم از من رمیدن ها*
من وُ این دشتِ بی پایان وُ بی حاصل دویدن ها
تو وُ یِک وعده وُ فارغ زِ من هر شَب بِه خوابِ خوش*
من وُ شَب ها و دردِ انتظار وُ دِل تپیدن ها
نصیحت هایِ نیک اندیشی ات گفتیم وُ نشنیدی*
چِه ها تا پیشت آید زین نصیحت ناشنیدن ها
پر وُ بالم بِه حسرت ریخت در کنجِ قفس آخر*
خوشا ایّامِ آزادی وُ در گُلشن دویدن ها
کنون در من اگر بیند بِه خواری وُ غضب بیند*
کجا رفت آن بِه رویِ من بِه شوق از شرم دیدن ها؟
تغافل هایِ او در بزمِ غیرم کُشته بود امشَب*
نبودش سویِ من هاتف گر آن دزدیده دیدن ها 🕯
موضوعات مرتبط: احمد هاتف اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
شهر بِه شهر وُ کو بِه کو در طلبت شتافتم*
خانه بِه خانه در بِه در جستمت وُ نیافتم
آه که تار وُ پودِ آن رفت بِه بادِ عاشِقی
جامه تقویی که من در همه عمر بافتم
بر دلِ من زِ بس که جا تنگ شد از جُدائیت*
بی تو بِه دستِ خویشتن سینهٔ خود شکافتم
از تفِ آتشِ غَمم صد ره اگر چِه تافتی*
آینه سان بِه هیچ سو رو زِ تو برنتافتم
یِک ره از او نشد مرا کارِ دلِ حزین روا*
هاتف اگر چِه عمرها در ره او شتافتم 🕯
موضوعات مرتبط: احمد هاتف اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
هر شَب بِه تو با عِشق وُ طرب می گذرد
بر من زِ غَمت بِه تاب وُ تب می گذرد
تو خفته بِه استراحت وُ بی تو مرا
تا صبح ندانی که چِه شَب می گذرد 🕯
موضوعات مرتبط: احمد هاتف اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
کجایی در شبِ هجران که زاری هایِ من بینی*
چو شمع از چشمِ گریان اشکباری هایِ من بینی
کجایی ای که خندانم زِ وصلت دوش می دیدی
که امشَب گریه هایِ زار وُ زاری هایِ من بینی
کجایی ای قدح ها از کفِ اغیار نوشیده*
که از جامِ غَمت خونابه خواری هایِ من بینی
شَبی چند از خدا خواهم بِه خلوت تا سحرگاهان*
نشینی با من وُ شَب زنده داری هایِ من بینی
شدم یارِ تو وُ از تو ندیدم یاری وُ خواهم*
که یارِ من شوی ای یار وُ یاری هایِ من بینی
برایِ امتحان تا می توانی بارِ درد وُ غَم
بنه بر دوشِ من تا بردباری هایِ من بینی
برایِ یادگارِ خویش شعری چند از هاتف
نوشتم تا پس از من یادگاری هایِ من بینی 🌷
| آهنگساز: محمّد جلیل عندلیبی |
| با صدای: علیرضا افتخاری؛ تاریخ انتشار: ۱۳۷۶ |
| 🎼 دانلود تصنیف زیبای شب هجران با کیفیت عالی 🎼 |
موضوعات مرتبط: 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، احمد هاتف اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷 ، استاد علیرضا افتخاری (خواننده) 🇮🇷 ، استاد محمّد جلیل عندلیبی (آهنگساز) 🇮🇷
چشمِ دِل باز کن که جان بینی
آنچِه نادیدنی است آن بینی
گر بِه اقلیمِ عِشق روی آری*
همه آفاق گلستان بینی
بر همه اهلِ آن زمین بِه مراد
گردشِ دورِ آسمان بینی
آنچِه بینی دِلت همان خواهد*
وانچِه خواهد دلِت همان بینی
دلِ هر ذرّه را که بشکافی
آفتابیش در میان بینی
هر چِه داری اگر بِه عِشق دهی
کافرم گر جوی زیان بینی
جان گُدازی اگر بِه آتشِ عِشق
عِشق را کیمیایِ جان بینی
از مضیقِ جهات درگذری
وسعتِ مُلکِ لامکان بینی
آنچِه نشنیده گوش آن شنوی
وانچه نادیده چَشم آن بینی
تا بِه جایی رساندت که یِکی*
از جهان وُ جهانیان بینی
با یِکی عِشق ورز از دِل وُ جان*
تا بِه عین الیقین عیان بینی
که یِکی هست وُ هیچ نیست جُز او*
وحده لا اله الا هو 🌷
| آهنگساز: محمّد رضا علیقلی |
| با صدای: بی کلام آوایی؛ تاریخ انتشار: ۱۳۷۹ |
| 🎼 دانلود قطعه یازدهم آوای زمین با کیفیت عالی 🎼 |
موضوعات مرتبط: 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، احمد هاتف اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷 ، استاد محمّد رضا علیقلی (آهنگساز) 🇮🇷 ، 📗 با کاروان شعر عاشورایی و آئینی
در پیشِ بیدلان جان، قدری چنان ندارد*
آری کسی که دِل داد، پروایِ جان ندارد
پرسی زِ من که دارد؟ زان بی نشان نشانی
هر کس ازو نشانی دارد، نشان ندارد
یِک جو وفا ندیدم، از رویِ خوب هرگز
دیدم تمامِ هر کس، این دارد آن ندارد
بر من نه از ترحم، کم کرده یار بیداد
تابِ جفا ازین بیش، در من گمان ندارد
هاتف غلامیِ تو، خواهد بخر بِه هیچش
این کار اگر ندارد سودی، زیان ندارد 🌷
موضوعات مرتبط: احمد هاتف اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
رسید یار وُ ندیدیم، رویِ یار افسوس
گذشت روز وُ شبِ ما، بِه انتظار افسوس
گذشت عمرِ گرانمایه، در فراق دریغ*
نصیبِ غیر شد آخر، وصالِ یار افسوس
گریست عمری آخر، زِ بیوفائی چرخ*
ندید رویِ تو را، چشمِ اشکبار افسوس
خزان چو بگذرد از پی بهار می آید
خزانِ عمر ندارد زِ پی بهار افسوس
بِه خاکِ هاتفِ مسکین گذشت وُ گُفت آن شوخ
ازین جفاکشِ ناکام، صد هزار افسوس 🌷
موضوعات مرتبط: احمد هاتف اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
دِلخسته ام از ناوکِ دلدوزِ فراق
جان سوخته از آتشِ دلسوزِ فراق
دردا وُ دریغا که بود عمرِ مرا
شَب ها شبِ هجر وُ روزها روزِ فراق 🌷
موضوعات مرتبط: احمد هاتف اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
گردد کسی کی کامیاب، از وصلِ یاری همچو تو
مشکل که در دامِ کسی اُفتد، شکاری همچو تو
خوبان فزون از حد ولی، نتوان بِه هر کس داد دِل
گر دِل بِه یاری کس دهد، باری بِه یاری همچو تو
چون من نسازی یِک نفس، با سازگاری همچو من
پس با که خواهد ساختن، ناسازگاری همچو تو
چون من بِه گلگشتِ چمن، چون بشکفد آن تنگ دِل
کشِ خار خاری در دِل است، از گُلعذاری همچو تو
رفتی وُ غَم ها در دِلم، خوش آنکه باز آیی وُ من*
گویم غمِ دِل یِک بِه یِک، با غَمگساری همچو تو
از یار بگسل ای رقیب، آخر زمانی تا بِه کی
باشد گلی مانند او، پهلویِ خاری همچو تو
هاتف زِ عِشقت می سزد، هر لحظه گر بالد بِه خود
جُز او که دارد در جهان، زیبانگاری همچو تو 🌷
موضوعات مرتبط: احمد هاتف اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
روز وُ شَب، خونِ جگر می خورم از دردِ جدایی*
ناگوار است بِه من زندگی، ای مرگ کجایی
چون بِه پایان نرسد، محنتِ هجر از شبِ وصلم
کاش از مرگ بِه پایان رسدم، روزِ جدایی
چارهٔ درد جدایی تویی ای مرگ، چِه باشد*
اگر از کارِ فرو بستهٔ من عقده گشایی
هر شَبم وعده دهی کایم وُ من در سرِ راهت
تا سحر چَشم بِه ره مانم وُ دانم که نیایی
که گذارد که بِه خلوتگه آن شاه برآیم
من که در کوچهٔ او ره ندهندم بِه گدایی
ربط ما وُ تو نهان تا بِه کی از بیمِ رقیبان*
گو بداند همه کس، ما زِ توییم وُ تو زِ مایی
بستهٔ کاکل وُ زُلفِ تو بود هاتف وُ خواهد
نه از آن قید خلاصی، نه ازین دام رهایی 🌷
موضوعات مرتبط: احمد هاتف اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
جان بِه جانان کی رسد، جانان کجا وُ جان کُجا
ذرّه است این، آفتاب آن، این کجا وُ آن کُجا
دستِ ما گیرد مگر، در راه عِشقت جذبه ای*
ورنه پایِ ما کُجا، وین راه بی پایان کُجا
ترکِ جان گفتم، نهادم پا بِه صحرایِ طلب
تا درین وادی مرا، از تن بر آید جان کُجا
جسمِ غَم فرسود من چون آورد تابِ فراق
این تنِ لاغر کجا، بارِ غمِ هجران کُجا
در لبِ یار است آبِ زندگی، در حیرتم*
خضر می رفت از پیِ سرچشمهٔ حیوان کُجا
چون جرس با ناله عمری شد که ره طی می کند
تا رسد هاتف بِه گردِ محملِ جانان کُجا 🌷
موضوعات مرتبط: احمد هاتف اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
یِک گریبان نیست، کز بیدادِ آن مه پاره نیست
رحم گویا، در دلِ بی رحمِ آن مه پاره نیست
کو دِلی، کز آن دلِ بی رحم سنگین نیست چاک
کو گریبانی، کز آن چاکِ گریبان پاره نیست
ای دِلت در سینه سنگِ خاره، با من جور بس
در تنِ من آخر این جان است، سنگِ خاره نیست
گاه گاهم بر رُخِ او، رُخصتِ نظاره هست
لیک این خون گشته دِل را، طاقتِ نظاره نیست
جان اگر خواهی مده، تا می توانی دِل زِ دست*
دِل چو رفت از دست، غیر از جان سپردن چاره نیست
کامیاب از رویِ آن ماهند، یاران در وطن
بی نصیب از وصلِ او، جُز هاتفِ آواره نیست 🌷
موضوعات مرتبط: احمد هاتف اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
گفتیم دردِ تو عِشق است وُ دوا نتوان کرد
دردم از توست، دوا از تو چِرا نتوان کرد
فلکم از تو جدا کرد وُ گمان می کردم
که بِه شمشیر، مرا از تو جدا نتوان کرد
سر نپیچم زِ کمندت بِه جفا، آن صیدم
که توان بست مرا، لیک رها نتوان کرد
جا بِه کویت نتوان کرد، زِ بیمِ اغیار
ور توان در دلِ بی رحمِ تو جا نتوان کرد
گر زِ سودایِ تو، رسوایِ جهان شد هاتف
چِه توان کرد، که تغییرِ قضا نتوان کرد 🌷
موضوعات مرتبط: احمد هاتف اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
نویدِ آمدنِ یارِ دلستانِ مرا
بیار قاصد وُ بستان بِه مژده، جانِ مرا
فغان وُ ناله کنم صبح وُ شام وُ در دلِ یار
فغان که نیست اثر، ناله وُ فغانِ مرا
فغان که تا بِه گلستان شکفت گُل، بادی
وزید وُ زیر وُ زبر کرد، آشیانِ مرا
مرا جدا زِ تو ویرانه ای است هر شَب جای
که سوخت آتشِ هجرِ تو، خانمانِ مرا 🌷
موضوعات مرتبط: احمد هاتف اصفهانی (شاعر روزگار زندیه) 🇮🇷
( خواجوی کرمانی ) ❤️•ای روزگار، سخت گرفتی بر عاشقان! خیلی سخت•❤️
📚 از کتاب قبلۀ عالم، ژئوپلتیک ایران، ص۳۵، نوشته ی گراهام فولر، ترجمه ی عباس مخبر
( نیلوفر لاری پور ) 🖤•برای تو آپامه جانم•🖤
( مشرق تهرانی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( هوشنگ ابتهاج ) 🖤چشمانِ روزه دارم از تو، کی به افطارِ دیدنت میرسد آپامه؟•🖤
( صغیر اصفهانی ) 🖤•هنوز بی قرارِ نبودنت هستم؛ نگذار دلتنگی ام سنگین تر شود•🖤
( صائب جانمان ) 🖤•به تو دل دادم و دلتنگی حرفه ام شد•🖤
( رهی معیری ) 🖤•ببینمت، بغلت می کنم به اندازۀ صد سال آپامه•🖤
( محمد رسولی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( شکیب اصفهانی ) 🖤•لمسِ دستت را تصور می کنم آپامه•🖤
( شکیب اصفهانی ) 🖤•آسمان در هوایِ تو دیریست مثلِ چشمانِ من اشکبار است•🖤
( سعدی شیرازی ) 💙•صبح بخیر آپامه… تویی نخستین فکرِ هر صبحِ من•💙
( وحشی بافقی ) 🖤•اگر برای عشق تنها یک عید بود، آن عید همنامِ تو بود آپامه 💌•🖤
📚 از کتاب بر جاده های آبی سرخ، جلد دوم، ص۱۰۰ نوشته ی نادر ابراهیمی
( ژولیده نیشابوری ) 🪴 💙•خدایا! ما را با شادیِ عشق نیز آشنا کُن!•💙 🪴
( صائب جانم ) 💙•سلام بر کسانی که در ماهِ مهمانیِ خدا، دلهایِ خسته را اِحیا میکنند•💙
( اردلان سرفراز ) 🖤•برای تو آپامه•🖤
( سعدی شیرازی ) 🖤•بند میاد زبونم جلو چشمات؛ باخت دادم گمونم جلو چشمات•🖤
( طالب آملی ) 🖤•دوستت دارم تا حد حلول در پیراهنت، تا فنا در جانت•🖤
( کریم فکور ) 🖤•برای تو آپامه•🖤
( مولوی جان ) 🖤•راهی سُراغ داری تا بیشتر دوستَت بِدارَم آپامه؟•🖤
📚 از کتاب گزارش به خاک یونان، ص۲۸۴ نوشته ی نیکوس کازانتزاکیس
( بیدل دهلوی ) 🖤•در این پریشانیِ روزگار، مبادا فراموش کنی دوستت دارم•🖤
( عبید زاکانی ) 🕌 🌹 السلام علیک يا مولای یا صاحب الزمان 🌹 🕌
( لیلا کسری ) 🖤•آسیای سپهر، دور از تو هر شبم استخوان همی ساید•🖤
( رعدی آذرخشی ) 🖤•که بیش تر از آنچه باور کنی دوستت دارم آپامه•🖤
( فیض کاشانی ) 🖤•مرا بخوان یکبار با نگاهت، بارِ دوم با صدایت آپامه•🖤
( خواجوی کرمانی ) 🖤•تو مأمنِ مهربانِ زندگیِ من هستی آپامه•🖤
( سعدی شیرازی ) 🕌 🌹 🇮🇷 الله اکبر 🇮🇷 🌹 🕌
( محمود دولت آبادی ) ❤️•به زیرِ پا فِتَد آن دلی، که بَهرِ تو نَلرزد•❤️
صفحه اصلی 💯






































































































































































































































































































