🦋 همیشه شعر به راه و قافیه خوب است 🦋

💫 ♡چه باشد شعر؟! آهِ سینه سوزی کز جگر خیزد! جلال‌الدّین‌ میر‌آفتابی♡ 💫

🦋 همیشه شعر به راه و قافیه خوب است 🦋 | میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷

✍️ شعر همیشه خوب
🦋 همیشه شعر به راه و قافیه خوب است 🦋 💫 ♡چه باشد شعر؟! آهِ سینه سوزی کز جگر خیزد! جلال‌الدّین‌ میر‌آفتابی♡ 💫

( بیدل دهلوی ) 🖤•در این پریشانیِ روزگار، مبادا فراموش کنی دوستت دارم•🖤

رفتم زِ خویش وُ یادِ نگاهیست حالی‌ ام
مستی نُماست آینهٔ جامِ خالی‌ ام

یک روی وُ یک دلم به بد وُ نیکِ روزگار
آیینه کرد جوهرِ بی انفعالی‌ ام

هر برگِ ‌گُل به عرضِ من آیینه است وُ من
چون بو هنوز در چمنِ بی مثالی‌ ام

عمریست در ادبکدهٔ بوریایِ فقر
آسوده‌ تر زِ نکهتِ گلهایِ قالی‌ ام

در پرده کوسِ سلطنتِ فقر می‌ زند
حیرت صداست چینیِ نازِ سفالی‌ ام

بختِ سیاه ‌کو که زِ ضعفم نشان دهد
بر شب نوشته‌ اند براتِ هلالی‌ ام

شد خاک از انتظارِ تو چشمِ تر وُ هنوز*
قد می‌ کِشد غبارِ نگه از حوالی‌ ام

هر جُزوم از شکسته دلی موج می‌ زند*
من شیشه ریزه‌ ام، حذر از پایمالی‌ ام

در هر سَری به نشئهٔ دیگر دویده است
چون موجِ باده ریشهٔ بی‌ اعتدالی‌ ام

موج از گُهر ندامتِ دوری نمی‌ کند
اندیشهٔ فراق ندارم، وصالی‌ ام

بیدل به ناتوانیِ خود ناز می‌ کنم
پرواز آشیانیِ افسرده بالی‌ ام
🌷

پ.ن:

البته سلیقۀ موسیقی هر کسی متفاوته ولی تو خلوت، با هدفون به این موسیقی گوش بدید و دم و بازدم های آگاهانه بکشید. مناسب برای سکوت و غرق در عشق و آرامشِ عمیقِ قلبی. 💙

🎵
آهنگساز: استاد کامبیز روشن روان
با صدای: بی کلام؛ تاریخ انتشار: ۱۳۶۳
موسیقی متن فیلم زیر باران
موسیقی متن فیلم زیر باران ۲

موضوعات مرتبط: 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، استاد کامبیز روشن روان (آهنگساز)  🇮🇷

تاريخ : جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( بیدل دهلوی ) 🖤•هر روزی که می‌ گذرد، محبتت در قلبم بیشتر می‌ شود آپامه•🖤

نشسته‌ ایم به یادت زِ گریه تَنگ در آب
شکسته‌ ایم چو گوهر هزار رَنگ در آب

همین نه طاقتم از گریه داغِ خودداریست
نشُست دست زِ تمکین‌ کدام سنگ در آب

درِ مُلایمتی زن، زِ حاسد ایمن باش
که‌ شعله را به خس وُ خار نیست جنگ در آب

کِراست بر لبِ جو آرزویِ مُطرب وُ مِی
شکسته است نواهایِ موجِ چنگ در آب

کشید شعلهٔ دِل سر زِ جیبِ اشک آخر
محال بوَد نهفتن دُمِ نهنگ در آب

زِ سخت‌ جانیِ خود بی‌ تو در شبِ هجران
نشسته در عرقِ خجلتم چو سنگ در آب

زِ گریه خاکِ جهان بی‌ تو داده‌ ایم به باد
هنوز چون مُژه‌ ها می‌ زنیم چنگ در آب

نگشت شعلهٔ حُسنت‌ کم از هجومِ عرق
چِسان جُدا شود از برگِ لاله، رنگ در آب

زمانه موسمِ توفانِ نوح را مانَد
که غرقه است جهانی زِ نام وُ ننگ در آب

همه غضنفرِ وقتیم تا به جایِ خودیم
وگرنه ماهیِ ساحل بوَد پلنگ در آب

زِ موج‌ِ گریهٔ من عالمی چمن جوش است
فکنده‌ ام به خیال‌ِ کسی فرنگ در آب

زِ انفعال‌ِ گنه ناله‌ ام عَرَق نفس است
چو موج سُست پَری می‌ کند خَدنگ در آب

به هرچه می‌ نگرم مستِ وَهم‌ پیماییست
فتاده است درین روزگار بَنگ در آب

از این محیط‌ کسی بُرد آبرو بیدل
که چون‌ گُهر نَفَسِ خود گرفت تنگ در آب
🌷


پ.ن:

آنچنان عاشقت شدم، که آرزو داشتم کسی اینگونه عاشقم شود. (محمود درویش) 🖤


وقتی عاشقت شدم، جهان از عادی بودن دست کشید. (نزار قبانی) 🖤


تو داستانی هستی که تمام کردنش غیر ممکن است، آپامه ♥️


موضوعات مرتبط: میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷

تاريخ : جمعه هفدهم بهمن ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( بیدل دهلوی ) 🕯 ♡آه از فراقِ يار؛ ‏مرگم از اين واقعه خوش‌ تر هزار بار♡ 🕯

فرصت‌ کمینِ پرواز چون نالهٔ سپندیم
چندان که سَر به جیبیم، چین گشتهٔ کمندیم

طاقت به زیرِ گردون خِفّت شکارِ پَستی است
هرگاه پَر شکستیم، زین آشیان بُلندیم

پروازِ خاکِ غافل در دیده‌ ها غبار است
عمریست از فضولی، رَدّیم، ناپسندیم

امروز هیچکس نیست شایستهٔ ستودن
مَضمونِ تهمتی چند با ناقصان چه بندیم

از بس رواج دارد افسانه‌ هایِ باطل*
چون حرفِ حقّ درین بَزم، تلخیم، گرچه قندیم

نامحرمان چه دانند شأنِ عسل چه دارد
در خانه‌ها حَلاوت، بیرونِ در گزندیم

ظلم است مَرهمِ لطف از ما دریغ کردن*
چون داغ سوزناکیم، چون زخم دردمندیم

از اشکِ شمع گیرید معیارِ عبرتِ ما
آن سَر که می‌ کشیدیم آخِر به پا فکندیم

شیرینیِ هوسها فرهاد کرد ما را
فرصت به جان کَنی رفت، دِل از جهان نکندیم

آفاق کسوتِ شور تا کی به وَهم بافد
ماتم خروشِ عبرت، زین نیلگون پَرَندیم

بیدل درین ستمگاه از دردِ ناامیدی*
بسیار گریه ‌کردیم، اکنون بیا بخندیم
🕯


در آغوشم بگیر آپامه، می‌ خواهم تکه‌ تکه‌ هایم، دوباره تنی واحد شوند... ❤️


موضوعات مرتبط: میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷

تاريخ : جمعه هفدهم بهمن ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( بیدل دهلوی ) 🖤•امّا قلبم، همین که تو ساکنِ آنی مرا کافیست•🖤

بر تپیدنهایِ دِل هم دیده‌ ای وا کردنی‌ست
رقصِ بِسمِل عالمی دارد، تماشا کردنی‌ست

یا به خود آتش توان زد، یا دلی باید گُداخت
گر دِماغِ عِشق باشد، اینقدرها کردنی‌ست

از ورق‌ گردانیِ شام وُ سحر غافل مباش
زیرِ گردون آئچه امروز است، فردا کردنی‌ست

هر کفِ خاکی به جوشِ صد گُداز آماده است
یک قلم اجزایِ این میخانه صهبا کردنی‌ست

خاک‌ِ ما خون‌ گشت وُ خونها آب‌ گردید وُ هنوز*
عِشق‌ می‌ داند که بی‌ رویت‌ چه با ما کردنی‌ست

حشرِ آرامی دگر دارد غبارِ بیخودی
یک قیامت از شکستِ رنگ برپا کردنی‌ست

بی‌ نشانی می‌ زند موج از طلسم‌ِ کاینات
گر همه رنگ است‌ هم پروازِ عَنقا کردنی‌ست

حیرتی دادم خبر از پردهٔ زنگارِ جسم
شاید این آیینه دِل باشد، مُصفا کردنی‌ست

مَشربِ درد تو دارم، سیرِ عالم‌ کرده‌ ام*
گر همه یک‌ قطرهٔ‌ خون‌ است دِل‌، جا کردنی‌ست

اضطرابم در گِره دارد کفِ خاکستری
چون سپند از نالهٔ من، سُرمه انشاء کردنی‌ست

قامتِ خَم‌ گشته می‌ گویند آغوشِ فناست
ناخنی‌ گُل‌ کرده‌ ام، این عقده هم وا کردنی‌ست

شخصِ تصویریم بیدل از کمالِ ما مپرس
حرفِ ما ناگفتنی وُ کارِ ما ناکردنی‌ست
🌷


موضوعات مرتبط: میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷

تاريخ : چهارشنبه دهم دی ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( بیدل دهلوی ) 🖤•برای امتحانِ دوریِ تو، مرگ، تمرین است... تمرین است•🖤

باز وحشی‌ جلوه‌ ای‌ در دیده جولان‌ کرد وُ رفت
از غبارم دست‌ِ بر هم‌ سوده سامان‌ کرد وُ رفت

پرتوِ حُسنی چراغِ خلوتِ اندیشه شد
در دلِ هر ذرّه صد خورشید پنهان‌ کرد وُ رفت

رنج‌ ها در عالمِ تسلیم راحت می‌ شود
شمع از خارِ قدم سامانِ مژگان ‌کرد وُ رفت

بی‌ تمیزی دامنِ نازی به صحرا می‌ فشاند
شوخیِ اندیشه ای ما را‌‌ گریبان ‌کرد وُ رفت

بود در طبعِ سحر نیرنگِ شبنم سازئی‌
تنگیِ غفلت نفس را اشک‌ِ غلتان ‌کرد وُ رفت

نیستم آگه زِ نقشِ هستیِ موهومِ خویش
اینقدر دانم‌ که بر آیینه بُهتان‌ کرد وُ رفت

رنگ‌ گرداندن غبارِ دستِ بر هم‌ سوده بود
بیخودی آگاهم از وضعِ پشیمان ‌کرد وُ رفت

سعی‌ِ بیرون‌ تازی‌ ات ز‌ین‌ بحر پُر دشوار نیست
می‌ توان ‌چون‌ موج‌ِ گوهر ترک‌ِ جولان‌ کرد وُ رفت

خاکِ غارت‌ پرورِ بنیادِ این ویرانه‌ ایم
هر‌ که آمد اندکی ما را پریشان‌ کرد وُ رفت

جایِ دِل بیدل در این محفل سپندی داشتم
بس‌ که تنگ‌ آمد پَری‌ افشاند وُ افغان‌ کرد وُ رفت
🕯


موضوعات مرتبط: میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷

تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( بیدل دهلوی ) 🕯 ♡آه از فراقِ يار؛ ‏مرگم از اين واقعه خوش‌ تر هزار بار♡ 🕯

با هستی‌ ام وداعِ تو وُ من چه می‌ کند؟
با فرصتِ نیامده، رفتن چه می‌ کند؟

بختِ سیه زِ چشمِ کسان جوهرم نهفت
شب‌ هایِ تار، ذرّه به روزن چه می‌ کند؟

فریاد از که پُرسم و پیشِ که جان دهم؟
کان غایب از نظر به دلِ من چه می‌ کند

هستی برایِ هیچ‌ کس آسودگی نخواست
گر دوست این کُند به تو، دشمن چه می‌ کند؟

تیغِ قضا سرِ همه در پا فکنده است
گردون در این مصاف به جوشن‌ چه می‌ کند؟

هر شیشه‌ دِل، حریفِ تک‌ و‌ تازِ عِشق نیست
جایی که مرد ناله کُند، زن چه می‌ کند؟

رنگِ به‌ گردش‌ آمده‌ ای در کمینِ ماست
گر سنگ نیستیم، فَلاخَن‌ چه می‌ کند؟

دِل خنده‌ کارِ زشتیِ اعمالِ کس مباد
زنگی چراغِ آینه روشن چه می‌ کند؟

داغِ دِل از تلاشِ نفس‌ ها همان به‌ جاست
در سنگ، آتش این‌ همه دامن چه می‌ کند؟

آه از مَآلِ خرّمی وُ انبساطِ عمر
تا گُل در این بهارِ شکفتن چه می‌ کند

دل‌ هایِ غافل وُ اثرِ وَعظ، تهمت است
بر عضوِ مُرده مالشِ روغن چه می‌ کند؟

تسلیمِ عِشق را به رعونت چه نسبت است؟
بیدل، سرِ بُریده به گردن چه می‌ کند؟
🌷


موضوعات مرتبط: میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷

تاريخ : جمعه چهاردهم آذر ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( بیدل دهلوی ) 💚•اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم•💚

دو روزی فرصت آموزد درودِ مصطفی ما را*
که پیش از مرگ در دنیا بیامرزد خدا ما را

در این صحرا کجا با خویش اُفتد اتفاقِ ما
که وهمِ بی‌ سر وُ پایی بَرَد از خود جُدا ما را

به گردش‌ خانهٔ چرخیم حیران دانهٔ چندی
غبارِ ما مگر بیرون بَرَد زین‌ آسیا ما را

اگر امروز دِل با خاکِ را‌هِ مرتضی جوشد*
کند محشور فردا فضلِ حقّ با اَصفیا ما را

به حرف و صوت ممکن نیست از عالم بُرون جَستن
چه سازد کَس‌؟ زِ گنبد بر نمی‌ آرد صدا ما را

زِ سعیِ دست و پا آیینهٔ مقصد نشد روشن
کجایی ای زِ خود رفتن؟ تو چیزی وانَما ما را

غبارِ ما به صحرایِ عَدَم بالِ دگر می‌ زد
فضولی در کجا انداخت یا رب از کجا ما را!

کبابِ خوانِ جنّت، لذّتِ خونِ جگر دارد
قضا چندی به ذوقِ این غذا داد اشتها ما را

کفِ خاکِ نفس بال وُ پَریم‌، از ضبطِ ما بگذر
به گردون می‌ بَرَد چون صبح‌ از خود این هوا ما را

جنون‌ ها داشتیم امّا حجابِ فقر پیش آمد
زِ ضبطِ ناله‌ کرد آگاه نِی در بوریا ما را

نفس‌ واری مگر در دِل خَزَد امیدِ آسودن
که زیرِ آسمان پیدا نشد جا هیچ‌ جا ما را

دلِ افسرده از ما غیرِ بیکاری نمی‌ خواهد!
حنا بسته‌ است این یک قطره خون سَر تا به پا ما را!

زِ دِل امیدِ اُلفت بود با هر ناامیدی‌ ها
به این بیگانه هم‌ گاهی نکردند آشنا ما را

به عریانی‌ کسی آگه نبود از حالِ ما بیدل!
چه‌ رسوایی‌ که آمد پیش در زیرِ قَبا ما را!
🌷


موضوعات مرتبط: میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، استاد رضا بدرالسماء (نقاش) 🇮🇷

تاريخ : چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( بیدل دهلوی ) 🖤•تنم اینجاست، و روحم جاییست که او در آن نفس می‌ کشد•🖤

آفاق جا ندارد همّت کجا نشیند
سنگ از نگین براید، تا نامِ ما نشیند

جایی که خاک باشد پست وُ بلندِ هستی
تا چند سایه بالد، یا نقشِ پا نشیند

تاب وُ تبِ نفس‌ ها از یکدگر جدا نیست
در خانه‌ ای ‌که ماییم، راحت چرا نشیند

هم‌ صحبتانِ این بزم از دیده رفتگانند
عبرت خوش است از این‌ها، رو بر قفا نشیند

فرصت نمی‌ پسندد جا گرم‌ کردن از ما
آیینه پَر فشانده‌ است، تمثال تا نشیند

زین ما وُ من ‌که داریم، آفاق در خروش است
ای‌ کاش سُرمه ‌گردیم، تا این صدا نشیند

راهِ نفس دو دم بیش فرصت نمی‌ کند گُل
تا کی قفایِ شبنم، صبح از حیا نشیند

زین وحشتی ‌که ما را چون بو زِ گُل برآورد
مشکل که جایِ ما هم، برجایِ ما نشیند

بگذار تا دمی چند بر گِردِ خویش گردیم
عالم به دِل نشسته‌ است، دِل در کجا نشیند

در کارگاهِ دولت شورِ حَشَم شگون نیست
یکسر خروشِ جغد است، هرجا هما نشیند

از مرگ نیست باکم، امّا زِ بی‌ نصیبی*
ترسم زِ دامنِ او، گَردَم جدا نشیند

ای شورِ شوق بردار از جا غبارِ ما را
پامالِ یأس تا چند، این بی‌ عصا نشیند

سرمایه پَرفشانی‌ ست، اظهارِ بی‌ نشانی‌ ست
از رنگ وُ بو چه مقدار، گُل بر هوا نشیند

بیدل به حکمِ تقدیر فرمانبرِ اطاعت
اِستاده‌ ایم چون شمع، تا سَر زِ پا نشیند
🕯


موضوعات مرتبط: میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷

تاريخ : دوشنبه سوم آذر ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( بیدل دهلوی ) 🖤•برای امتحانِ دوریِ تو، مرگ، تمرین است... تمرین است•🖤

بر شعله تا چند نازیدن‌ِ کاه
در دولتِ تیز، مرگی‌ ست ناگاه

صد نقص دارد سازِ کمالت
چندین هلال است، پیش وُ پسِ ماه

در فکرِ خویشیم، آزادگی کو
ما را گریبان افکنده در چاه

یارب چه سِحر است افسونِ هستی
از هیچ بودن‌، کس نیست آگاه

بر غفلتِ خلق خفت مچینید
منظورِ نازست، آیینهٔ شاه

دِل صیدِ عِشق است، محکوم‌ِ کس نیست
الحکمُ لله و الملکُ لله

عمری تپیدیم، تا خاک گشتیم*
فرسنگها داشت، این یک قدم راه

از صبحِ این باغ شبنم چه دارد
جَُز محملِ اشک بر ناقهٔ آه

بر طبعِ آزاد ظلمست اُلفت
تا عمر باقیست، عذر از نفس خواه

ای ناله خاموش، در خانه‌ کس نیست
یک حرف گفتیم، افسانه کوتاه

بیدل چه گویم از یأسِ پیری
چون شمعم از صبح، روز است بیگاه
🌷


موضوعات مرتبط: میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷

تاريخ : چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( بیدل دهلوی ) 🖤•این صورتِ تو بود که خوابیده بود بر سینه‌ ام یا ماه‌ باغ‌های پُر از میوه؟•🖤

روزِ سیهم سایه صفت جُزوِ بدن شد
آسوده شو ای آینه، زنگار کهن شد

شبنم به چه امّید بَرَد صرفهٔ ایجاد
چشمی که گشودم، عرقِ خجلتِ من شد

نشکافتم آخِر رهِ تحقیق‌ِ گریبان
فرصت نفسی داشت‌ که پامالِ سخن شد

تدبیر، علاجِ مرضِ ذاتی‌ِ کس نیست
از شیشه شدن سنگ همان توبه‌ شکن شد

حیرت نپسندید زِ ما گرم نگاهی
بُردیم در آن بزم چراغی‌ که لگن شد

تنزیه زِ آگاهیِ ما گشت‌ کدورت
جان بود که در فکرِ خود افتاد وُ بدن شد

جُز یأس زِ لافِ من وُ ما هیچ نبردیم*
تارِ نفس از بس که جنون یافت ‌کفن شد

شَب در خَمِ اندیشۀگیسویِ تو بودم*
فکرم گِرِهی خورد که یک نافه خُتَن شد

چون اشک به همواری ازین دشت‌ گذشتم
لغزیدنِ پا راهِ مرا مُهره زدن شد

گَردِ رهِ غربت چقدَر سعیِ وفا داشت*
خاکم به سَر افشاند به حدّی‌ که وطن شد

بیدل اثری بُرده‌ ای از یادِ خَرامش*
طاووس بُرون آ که خیالِ تو چمن شد
🌷


موضوعات مرتبط: میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷

تاريخ : پنجشنبه یکم آبان ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( بیدل دهلوی ) 🖤•دِل به یادِ پرتوِ حُسنت سراپا آتش است•🖤

دِل به یادِ پرتوِ حُسنت سراپا آتش است*
از حضورِ آفتاب، آیینهٔ ما آتش است

پیکرِ ما همچو شمع از گریهٔ شادی‌ گداخت
اشک‌ هرجا بنگری آب‌ است‌، اینجا آتش است

تا نفس‌ باقی‌ست عمر از پیچ‌ وُ تاب آسوده نیست
می‌ تپد بر خویشتن تا خار وُ خس‌ با آتش است

گرمیِ هنگامهٔ آفاق موقوفِ تب است
روز اگر خورشید باشد، شمع شبها آتش است

عِشق می‌ آید بُرون گر واشکافی سینه‌ ام*
چون طلسمِ سنگ، نامِ این معما آتش است

بی‌ ادب‌ از سوزِ اشک‌ِ عاجزان‌ نتوان گذشت
آبله در پا اگر بشکست، صحرا آتش است

شمعِ تصویریم‌، از سوز وُ گدازِ ما مپرس
پرتوی از رنگ تا باقی‌ست‌، با ما آتش است

غرقِ وحدت باش اگر آسوده خواهی زیستن
ماهیان را هرچه باشد، غیرِ دریا آتش است

جُز به‌ گمنامی سراغِ امن نتوان یافتن
ورنه از پروازِ ما تا بالِ عَنقا آتش است

نیست بیدل بی‌ قراریهایِ آهم بی‌ سبب*
کز دل‌ِ گرمم نفس را در تهِ پا آتش است
🕯


موضوعات مرتبط: میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷

تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم مهر ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( بیدل دهلوی ) 🖤•روحم و چشمام و قلبم آفریده شدند تا عاشقِ تو بشن آپامه•🖤

گر به پرواز وُ گر از سعیِ تپیدن رفتم*
رفتم امّا همه جا تا نرسیدن رفتم

طَرفِ دامن زِ ضعیفی نشکستم چون شمع
آخِر از خویش به‌ دوشِ مُژه چیدن رفتم

چون سحر هفت فلک وحشتِ شوقم طی‌ کرد*
تا کجاها پیِ یک آه کشیدن رفتم

حیرت از وحشتم آیینهٔ دیدارِ تو ریخت
آنقدر ناله نگه شد که به دیدن رفتم

عاجزی هم چقدر پایهٔ عزّت دارد
بر فلک همچو مَهِ نو به خمیدن رفتم

بی پر وُ بالیِ من همقدمِ شبنم بود
زین چمن بر اثرِ چشم پریدن رفتم

نارسایی چه‌ کند گر نه به‌ غفلت سازد
خوابِ پا داشتم افسانه شنیدن رفتم

در رهِ دوست همان چون نگهِ بازپسین
اشک گُل کردم وُ گامی به چکیدن رفتم

چون حباب آینه‌ ام هیچ نیاورد به عرض
چَشم وا کردم وُ در فکرِ ندیدن رفتم

بی رُخت حاصلِ سیرِ چمنم خنده نبود*
یک دو گُل بر اثرِ سینه دریدن رفتم

نالهٔ جَسته‌ ام از فکرِ سراغم بگذر
تا کشیدم نفس آن سویِ رمیدن رفتم

موج‌ِ گوهر به صدف رازِ خموشان می‌ گفت
گوشِ گرداب‌ گرفتم به شنیدن رفتم

عذرِ تدبیرِ فنا داشت شکستِ پر وُ بال
دامنِ شعله‌ گرفتم به پریدن رفتم

سیرِ هستی چو سحر یک دو نفس افزون نیست
تو همان‌ گیر که من هم به دمیدن رفتم

محملِ شوقِ من آسوده نیابی بیدل
اشک راهی ست اگر من زِ دویدن رفتم
🌷

پ.ن:

جور کن، جور! که عاشِق نکند شِکوه زِ جور

زین میندیش که امروزِ تو فردا دارد (طالب آملی) 🖤

پ.ن۲:

جایم به روزِ واقعه پهلویِ او کنید
او قبلۀ من است، رُخم سویِ او کنید

در شیشه یی کنید گلابِ سرشکِ من
وانرا که یار کُشت، کفن شویِ او کنید (اهلی شیرازی)
🖤


اگر تو مرا نخواهی، محو و ناپیدا خواهم شد. گویی که هرگز نبوده‌ ام و وجود نداشته‌ ام. اگر تو مرا نخواهی، از تو آنقدر دور می‌ شوم که حتی به خاطرم نیاوری و این تنها برایِ احترام به تو و دوست داشتنت است. (فرانتس کافکا؛ نامه‌ به فلیسه) 🖤

🎵
آهنگساز: مجید انتظامی؛ پیانو: آندره آرزومانیان
با صدای: بی کلام؛ تاریخ انتشار: ۱۳۸۰
🎼 دانلود آهنگ لیلی و مجنون با کیفیت عالی 🎼

موضوعات مرتبط: 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، زنده یاد استاد آندره آرزومانیان (آهنگساز) 🇮🇷 ، استاد مجید انتظامی (آهنگساز) 🇮🇷

تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( بیدل دهلوی ) 🖤•تو را در روزگاری دوست دارم، که عشق را نمی‌ شناسند!•🖤

ما را به راهِ عِشق طلب رهنما بس است
جایی ‌که نیست قبله‌ نما نقشِ پا بس است

جنسِ نگه زِ هر که بوَد جلوه سودِ ما
سرمایه بهرِ آینه‌ کسبِ صفا بس است

ننشست اگر به پهلوی‌ِ ما تیرِ او، زِ ناز
نقشی به حسرتش‌، زِ نیِ بوریا بس است

سرگشته‌ ای‌ که دامنِ همّت کِشد زِ دهر
بر دوشِ عمر چون فلکش یک رَدا بس است

گو سُرمه عبرت آینهٔ دیده‌ ها مباش
ما را خیالِ خاک شدن توتیا بس است

یک دَم زدن به خاک نشانَد سپند را
هرچند ناله هیچ ندارد، مرا بس است

گر مُدعا زِ جادهٔ اوهام جَستن است
یک اشک لغزشِ ‌تو فنا تا بقا بس است

منّت‌ کشِ نسیم نشد غنچهٔ حباب
ما را همان شکسته‌ دِلی دلگشا بس است

آخر سَری به منزلِ مقصود می‌ کِشیم
افتادگی چو جاده در این رَه عصا بس است

یارب مکن به بارِ دگر امتحانِ ما
برداشتیم پیشِ تو دستِ دعا بس است

عرضِ شکستِ دِل به زبان احتیاج نیست
رنگِ شکسته آینهٔ حالِ ما بس است

بیدل دِماغِ دردسرِ این وُ آن کِراست
با خویش هم ا‌گر شده‌ ایم آشنا بس است
🌷


موضوعات مرتبط: میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷

تاريخ : پنجشنبه هفدهم مهر ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( بیدل دهلوی ) 🖤•و من برای دیدارت دلم می خواهد که با هر تپش، قلبم را پاره کنم•🖤

تپیدنِ دلِ عُشّاق محوِ کسوتِ آه است
به حالِ شورشِ دریا زبانِ موج‌ گواه است

زِ برقِ حادثه آرام نیست معتبران را
درین قلمروِ شطرنج‌ کِشت بر سرِ شاه است

به حُسنِ قامتِ رعنا مباد غرّه برآیی
هزار سِدره درین باغ پایمالِ گیاه است

بر اهلِ عجز حصار است پیچ وُ تابِ حوادث
چو گردباد که تختِ روانِ هر پرِ کاه است

صفایِ دِل نتوان خواست از محبّتِ دنیا
که در شمردنِ زر، دستِ زرشمار، سیاه است

به غیر ترکِ تماشا مخواه نشئهٔ راحت
هجوم‌ِ خواب به‌ چَشمت شکست‌ِ رنگِ نگاه است

قبولِ خاطرِ نیک وُ بد است وضعِ ملایم
که آب را به‌ دلِ تیغ وُ چشمِ آینه راه است

به دردِ عِشق قناعت ‌کن از تجملِ امکان
دل‌ِ شکسته در این انجمن شکست‌ِ کلاه است

مپرس از طلبِ نارسایِ سوخته‌ جانان
چو شمع منزل‌ِ ما داغ‌ وُ جاده‌، شعلهٔ‌ آه است

به دِل نهفته نمانَد خیالِ شوکتِ حُسنی
که در شکستنِ رنگِ مَنَش غبارِ سپاه است

زِ سیرِ گلشنِ دِل پا مکش‌ که داغِ تمنّا
در انتظار به چندین امید چَشم به راه است

به ‌هرطرف چه خیال ‌است سرکشیدنِ بیدل
پَرِ شکسته همان آشیانِ عَجز پناه است
🕯


موضوعات مرتبط: میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷

تاريخ : شنبه دوازدهم مهر ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( بیدل دهلوی ) 🖤•آغوشِ تو سایه‌گاهِ خستگیِ من است آپامه•🖤

شَبی کز خیالِ تو گُل چیده بودم*
هم‌ آغوشِ صد جلوه، خوابیده بودم

چرا آب‌ِ گوهر نباشد غبارم
به راهِ تو یک اشک، غلتیده بودم

نهان از تو می‌ باختم با تو عِشقی*
تو فهمیده بودی، نفهمیده بودم

کس آیینه‌ دارت نشد ورنه من هم
به حیرت امیدی تراشیده بودم

به رنگیست چون سایه‌ ام جوشِ غفلت
که می‌ رفتم از خویش وُ خوابیده بودم

طریقِ وفا تلخکامی ندارد
شکر بود اگر خاک لیسیده بودم

بنازم به اقبالِ دردِ محبّت
که تا چرخ یک‌ ناله بالیده بودم

زِ وهم ای جنون عقده‌ ام وانکردی
به خویش آنقَدرها نپیچیده بودم

تماشا خیال است وُ دیدار حیرت
زِ آیینه این حرف پرسیده بودم

چو گُل چاک می‌ رو‌ید از پیکرِ من
ندانم برایِ چه خندیده بودم

به مژگان گشودن نهان گشت بیدل
جمالی که پیش از نگه دیده بودم
🌷

پ.ن:

کم نمی‌ گردد زِ دریا، هر چه بردارد سحاب

چشمِ من تا می‌ توانی گریه کن، دریاست دل (سیدمرتضی عاملی) 🖤

پ.ن۲:

آن که بوسید لبِ نوشِ تو شکر نچشید
وان که خُسبید در آغوشِ تو بیدار نشد

گر نگفتم غمِ دیرینهٔ دِل معذورم
که میان من وُ او فرصتِ گفتار نشد
(فروغی بسطامی)
🖤


موضوعات مرتبط: میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷

تاريخ : یکشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( بیدل دهلوی ) 🖤•زندگی‌ گر عشرتی دارد امیدِ مُردن است‌•🖤

چون حباب آیینهٔ ما از خموشی روشن‌ است
لب به هم بستن، چراغِ عافیت را روغن است

یادِ آزادیست گلزارِ اسیرانِ قفس
زندگی‌ گر عشرتی دارد امیدِ مُردن است‌*

تیره‌ روزان برنیایند از لباسِ عاجزی
همچو گیسو سایه را اُفتادگی جُزوِ تن است

عیب‌ پوشی هاست در سیرِ تجرّد پیشگان
نقشِ پایِ سوزنِ ما بخیهٔ پیراهن است

سَر نمی‌ تابم زِ برقِ فتنه تا دارم دِلی
موجِ آتش جوهرِ آیینهٔ داغِ من است

اطلسِ افلاک بیش از پردهٔ چشمی نبود
چون نگه عریانی‌ ام از تنگیِ پیراهن است

نیست از مشقِ ادب در فکرِ خویش اُفتادنم
غنچه تا سَر در گریبان است، پا در دامن است

واصلان را سُرمه می‌ باشد غبارِ حادثات
چشم‌ِ ماهی از سَوادِ موجِ دریا روشن است

لاله‌ سان از عبرتِ حالِ دلِ پُرخون مپرس
داغِ چندین گلخنم آیینه‌ دارِ گلشن است

حلقهٔ‌ گرداب غیر از پیچشِ امواج نیست
عقدۀ کاری‌ که من دارم هجومِ ناخَن است

ای زِ تیغِ مرگ غافل بر نفس چندین مَناز
نیست‌ جُز نقشِ حباب‌ آن‌ سَر که‌ موجش‌ گردن است

همچو دریا بیدل از موجِ بزرگی دَم مزن
پشتِ دستِ خود به دندانِ ندامت‌ کندن است
🌷


موضوعات مرتبط: میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷

تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( بیدل دهلوی ) 🖤•عشقِ تو تمامِ آن چيزى است كه به خاطرش، برايت مى نويسم آپامه•🖤

چو لاله بی‌ تو زِ بس رنگِ اعتبارم سوخت
خزان به بادِ فنا داد وُ نوبهارم سوخت

زِ مردمک نگهم داغ شد چو شمعِ خموش
در انتظارِ تو سامانِ انتظارم سوخت

هجومِ حیرتِ آن جلوه چون پَرِ طاووس
هزار رنگ تپش در دلِ غبارم سوخت

غبارِ تربتِ پروانه می‌ دهد آواز
که می‌ توان نفسی بر سرِ مزارم سوخت

نشد که شعلهٔ من نیز بی‌ غبار شود
صفایِ آینه ای وحشتِ شرارم سوخت

به عِشق نیز اثر کرد شرمِ ناکسی‌ ام
عرق‌ فشانیِ این شعله خامکارم سوخت

صبا مزن به غبارِ فِسُرده‌ ام دامن
دِماغِ حسرتِ رقصی‌ که من ندارم سوخت

چو برق آینهٔ امتیاز هستیِ من
زِ خوابگاهِ عَدَم تا سَری برآرم سوخت

زِ تخته پاره‌ ام ناخدا چه می‌ پُرسی
فلک‌ کشید زِ گرداب وُ برکنارم سوخت

هزار برق زِ خاکسترم پَرافشانست
کدام شعله به این رنگ بیقرارم سوخت

شهیدِ نازِ تو پروانه کرد عالم را
چها نسوخت چراغی‌ که بر مزارم سوخت

فلک نیافت علاج‌ِ کدورتم بیدل
نفس به‌ سینهٔ این دشت از غبارم سوخت
🌷

پ.ن:

جُز تو دلدارِ دگر نیست وَ گر باشد، نیست

دلِ دیگر که دهم جُز تو به دلدارِ دگر (رفیق اصفهانی) 🖤


موضوعات مرتبط: میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷

تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( بیدل دهلوی ) 🖤•خیالت در چَشمم و یادت وردِ زبانم و جایت در جانِ من است•🖤

خاموشم وُ بیتابیِ فریادِ تو دارم*
چندانکه فراموشِ تواَم، یادِ تو دارم

این ناله‌ که قد می‌ کِشد از سینهٔ تنگم
تصویرِ نهالِ زِ غَم آزادِ تو دارم

تمثال‌ِ گُل وُ رنگِ بهارم چه فریبد
من آینهٔ حُسنِ خدادادِ تو دارم

هر چند به صد رنگ زنم دستِ تصنع
چون وانگرم خامهٔ بهزادِ تو دارم

تا زنده‌ ام از جان‌ کَنی‌ اَم نیست رهایی*
شیرینیّ وُ من خدمتِ فرهادِ تو دارم

گو شیشهٔ امکان شکند سنگِ حوادث
من طاقی از ابرویِ پریزادِ تو دارم

پروازِ نفس یادِ گرفتاریِ شوق‌ است
این یک دو پَر از خانهٔ صیّادِ تو دارم

چَشمت به نگاهی زِ جهان منتخبم‌ کرد
تَمغایِ قبول از اثرِ صادِ تو دارم

مُطرب چه تراود زِ نی‌ِ بی‌ نفسِ من
هر ناله که من دارم از ارشادِ تو دارم

بیدل تو به من هیچ مُدارا ننمودی
عمریست‌ که پاسِ دلِ ناشادِ تو دارم
🌷


موضوعات مرتبط: میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷

تاريخ : شنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( بیدل دهلوی ) 🖤•تو زنی هستی كه من دوستت دارم آپامه؛ تو را من خلق كرده ام•🖤

زهی به شوخی بهارِ نازت، شکسته رنگِ غرورِ امکان
دو نرگست قبله‌ گاهِ مستی، دو ابرویت سجده جایِ مستان

سخن زِ لعلِ تو گوهر آرا، نگه زِ چشمِ تو باده پیما
صبا زِ زُلفِ تو رشته بر پا، چمن زِ رویِ تو گُل به دامان

به غمزه سِحری‌، به نازْ جادو، به طُرّه افسون‌، به قدْ قیامت
به خطْ بنفشه‌، به زُلفْ سُنبل‌، به چشمْ نرگس‌، به رُخ‌ْ گلستان

چمن به عرضِ بهارِ نازت، در آتشِ رنگ‌ گلفروشی
سحر زِ گُل‌ کردنِ عرقها، به عالمِ آبْ شبنمِستان

زِ رویت آیینه صفحهٔ‌ گُل، زِ گیسویت شانه موجِ سنبل
خُتَن سَوادی زِ چین‌ِ کاکل، فرنگ نقّاشِ چینِ دامان

اگر بَرَد از رمِ نگاهت، سوادِ این دشت بوی‌ِ گَردی
هجوم‌ِ کیفیتِ تحیّر به‌ چشمِ آهو کند چراغان

به وحشت آبادِ این بساطم‌، کجاست عشرت‌، کدام راحت
خیالْ محزون‌، امّیدْ مجنون‌، نگهْ پریشان‌، نفسْ پَر افشان

به‌ کِشتِ بیحاصلی‌ که خاکش نمی‌ توان جُز به باد دادن
هوس چه مقدار کرده خرمن، تبسّم‌ِ گندم از لبی نان

حصولِ ظرف است اوجِ عزّت‌، نه لافِ فضل وُ نه عرضِ حکمت
گرفتم ای مور، پَر برآری، کجاست‌ کیفیتِ سلیمان

رگِ تخیّل سوارِ گردن‌، نمِ فسردن متاعِ دامن
چو ابر تا کی بلند رفتن‌، عرق‌ کُن وُ این غبار بنشان

مَتاب رویِ وفا زِ بیدل، مشو زِ مجنونِ خویش غافل*
به دستگاهِ شهان چه نُقصان، زِ پرسشِ حالِ بینوایان
🌷


موضوعات مرتبط: میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷

تاريخ : پنجشنبه بیستم شهریور ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( بیدل دهلوی ) 🖤•و اگر عشقِ تو آتش باشد؛ قلبم را همچون هیزم در آن می‌ اندازم!•🖤

حسرت‌، پیامِ بیکسی آخِر به یار بُرد*
قاصد نبُرد نامهٔ من، انتظار بُرد

قطعِ جهات کرده‌ ام از اُنسِ بوریا
افتادگی به هر طرفم نی سوار بُرد

در هجر وُ وصل آب نگشتم چه فایده
بی‌ انفعالی‌ ام همه جا شرمسار بُرد

حیف از کسی‌ که ضبطِ عِنانِ سخن نداشت
تمکین زِ سنگ‌، خفتِ وضعِ شرار بُرد

مردان‌! زِ کینه‌ خو‌اهیِ دونان حذر کنید
خونِ سگان زِ ننگ، دمِ ذوالفقار بُرد

بی‌ رتبه نیست دعویِ حق با وجودِ لاف
منصور را بلندتر از خلق‌، دار بُرد

گردنکشی زِ عجزپرستان چه ممکن است
انگشت هم زِ پردۀ ما زینهار بُرد

زین دشت جُز وبالِ تعلّق نچیده‌ ایم
آن دامنی‌ که کسوتِ ما داشت، خار بُرد

قدرِ حضورِ بحر ندانست زورقم
غفلت برایِ سوختنم بر کنار بُرد

آیینه‌ خانه بود تماشاگهِ ظهور
سیرِ بهارِ رنگ، به خویشم دچار بُرد

آخر هوایِ وصلِ توام‌ کرد بی‌ سراغ*
چندان تپید دِل‌، که زِ خاکم غبار بُرد

هستی صفایِ جوهرِ تحقیق‌ِ کَس نخواست
هرکس نفس زِ خلق، یک آیینه‌ وار بُرد

بیدل هجومِ قُلقُلِ میناست شش جهت
با هر صدایی از خودم این کوهسار بُرد
🕯

پ.ن:

بعدِ مُردن چون رسد تابوتِ من در کویِ یار

دوستان زآنجا به‌ زورم سویِ گورستان برند (کاتبی ترشیزی) 🖤


موضوعات مرتبط: میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷

تاريخ : یکشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( بیدل دهلوی ) 🖤•و قسم به اشکِ جاری بر گونۀ عاشق در فراقِ معشوق•🖤

نشاطِ این بهارم بی‌ گُلِ رویت چه کار آید
تو گر آیی، طَرَب آید، بهشت آید، بهار آید

زِ استقبالِ نازت‌ گر چمن را رُخصتی باشد
به صد طاووس بندد نخل وُ یک آیینه‌ وار آید

پُر است این دشت از سامانِ نخجیرِ تمنّایت
جنون‌ تازی‌ که صیدِ لاغرِ ما هم به‌ کار آید

به سازِ ما نباید بیش از این افسردگی بستن
خَرامی‌، نازِ هر گامِ تو مِضرابی به تار آید

شکفتن بس که دارد آشیان در هر بُنِ مویت
تبسّم‌ گر به لب دزدی، چمنها در فشار آید

ندارد موج بی‌ وصل‌ِ گهر امّیدِ جمعیّت
هم آغوشت برآیم تا کنارم در کنار آید

به برقِ انتظارم می‌ گدازد شوقِ دیداری
تحیّر می‌ دهم آب ای خدا دیدن به بار آید

فلک هرچند در خاکِ عدم ریزد غبارم را
سحر گُل چیند از جیبم، دمی‌ کان شهسوار آید

چمن تمهیدِ حیرت رفته بود از چشمِ مشتاقان
کنون گلچینِ چندین نرگسستان انتظار آید

شَب آمد بر سرِ دوران، سیه شد روزِ مهجوران
خداوندا کی آن خورشیدِ غربت اختیار آید

هزار آیینه از دستِ دو عالم می‌ بَرَد صیقل*
که یارب آن پری‌ رو بر منِ بیدل دچار آید
🌷


موضوعات مرتبط: میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷

تاريخ : جمعه چهاردهم شهریور ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( بیدل دهلوی ) 🖤•همۀ آهنگ ها میمیرند و فقط صدایت برایم دلچسب است•🖤

هرجا رَوی ای ناله، سلامی ببر از ما*
یادش دلِ ما بُرد، به جایِ دگر از ما

امید حریفِ نفسِ سُست عِنان نیست
ما را برسانید، به او پیشتر از ما

دِل را فلک آخِر به‌ گُدازی نپسندید
هیهات چه بر سنگ زد، این شیشه‌ گر از ما

تا کی هوسِ آوارهٔ پرواز توان زیست
یارب‌ که جُدا کرد، سرِ زیرِ پَر از ما؟

آیینه به بَر غافل از آن جلوه دمیدیم
جُز ما نتوان یافت‌ کسی را بَتَر از ما

بی‌ پردگی آیینهٔ آثارِ غِنا نیست
عُریانیِ ما بُرد کلا‌ه وُ کمر از ما

گوهر زِ قناعت‌ گِرهِ طبعِ محیط است
از کس دلِ پُر نیست فلک را، مگر از ما

کَس آینه بر طاقِ تغافل نپسندد
از خود نگرفتی خبر، ای بی خبر از ما

ما را زِ درت جرأتِ دوری چه خیال است
صد مرحله دور است، درین ره جگر از ما

تا حشر درین بزم محال است توان بُرد
خلوت زِ تو وُ عالمِ بیرونِ در از ما

عمریست وفا مُمتحنِ ناز وُ نیاز است*
نی تیغ زِ دستِ تو جُدا شد، نه سَر از ما

زحمتکشِ وهمیم چه اِدبار وُ چه اِقبال
بیدل نتوان‌ گفت شَب از ما، سحر از ما
🌷


موضوعات مرتبط: میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷

تاريخ : چهارشنبه دوازدهم شهریور ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( بیدل دهلوی ) 🖤•ستاره ای که هر شب تو را تماشا می کند کاش چشمِ من بود•🖤

زهی چون گُل به یادِ چیدن از شوقِ تو دامان‌ ها
چو صبح آوارهٔ چاکِ تمنّایت گریبان‌ ها

زِ محفل رفتگان در خاک هم دارند سامان‌ ها
مشو غافل زِ موسیقارِ خاموشی نیستان‌ ها

زِ چشمم چون نگه بگذشتی وُ از زخمِ محرومی
جُدایی ماند چون خمیازه در آغوشِ مژگان‌ ها

در آن محفل که رسوایی دهد کامِ دلِ عاشِق
چو گُل دامانِ مقصد جوشد از چاکِ گریبان‌ ها

به فکرِ تازه‌ گویان گر خیالم پرتو اندازد
پرِ طاووس گردد جدولِ اوراقِ دیوان‌ ها

در آن وادی که گردِ وحشتم بر خویش می‌ بالد
رمِ هر ذرّه گیرد در بغل چندین بیابان‌ ها

به اوجِ همّتم افزود پستی‌ هایِ عجز آخر
که در خوردِ شکستِ خود بود معراجِ دامان‌ ها

چه شد گر تنگ شد بر بسملم جولانگهِ هستی
در آغوشِ پرِ وامانده دارم طرحِ میدان‌ ها

به چندین حسرت از وضعِ خموشِ دِل نی‌ ام ایمن
که این یک قطره خون در خود فرو بُرده‌ است توفان‌ ها

چنین کز شوقِ نیرنگِ خیالت می‌ روم از خود
توان کردن زِ رنگِ رفته‌ ام طرحِ گلستان‌ ها

دلِ وارسته با کون وُ مکان اُلفت نبست آخر
نشست این مصرع از برجستگی بیرونِ دیوان‌ ها

به رویِ چهرهٔ بی‌ مطلبی گر چشم بگشایی
دو عالم از رهِ نظاره بریزد چو مژگان‌ ها

زِ عشقِ شعله‌ خو برخاست دود از خرمنِ امکان
تبِ این شیر آتش ریخت بیدل در نیستان‌ ها 🌷


موضوعات مرتبط: میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷

تاريخ : شنبه هشتم شهریور ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( بیدل دهلوی ) 🕯 ♡آه از تو آپامه♡ 🕯

جُز سوختن به یادت، مشقِ دگر ندارم*
در پرتوِ چراغی، پروانه می‌ نگارم

روزِ نشاط شَب کرد، آخِر فراقِ یارم*
خود را اگر نسوزم، شمعی دگر ندارم

بی‌ کس شهیدِ عِشقم، خاکِ مرا بسوزید*
خاکستری زند کاش‌، گُل بر سرِ مزارم

زین باغ شبنمِ من، دیگر چه طَرف بندد
آیینه‌ ای شکستم، رنگی نشد دچارم

جُز دردِ دِل چه دارد، تبخاله آرمیدن
یارب عرق نریزد، از خجلت آبیارم

شوقی ‌که رنگِ دِل ریخت در کارگاهِ امکان
وقفِ گُداز می‌ خواست یک آبگینه‌ وارم

شمعِ بساطِ اُلفت، نومیدِ سوختن نیست
در آتشم سراپا، تا زیرِ پاست خارم

خاکم به باد دادند، امّا به سعیِ اُلفت
در سایهٔ خطِّ او، پَر می‌ زند غبارم

صبر آزمایِ عِشقت، در خوابِ بی‌ نیازی‌ست
گرداندنم چه حرفست، پهلویِ کوهسارم

بی‌ فهمِ معنیی نیست بر دِل تنیدنِ من
تمثال کرده‌ ام گُم، آیینه می‌ فشارم

بیدل به معبدِ عِشق، پروایِ طاقتم نیست
چندانکه می‌ تپد دِل، من سُبحه می‌ شمارم
🕯

پ.ن:

نسیم غنچۀ تصویر را به حرف آورد
هنوز یار به من، هم‌ زبان نمی‌ گردد

زِ صبحِ صادق اگر پیرهن کنم در بَر
صداقتم به تو خاطر نشان نمی‌ گردد

شکایتِ من از افلاک اختیاری نیست
ستم‌ رسیده حریفِ زبان نمی‌ گردد

هزار بار مَرا کرد امتحان صائب
هنوز عِشق به من مهربان نمی‌ گردد - صائب تبریزی -
🖤

پ.ن۲:

دوستت دارم آپامه
به اندازۀ همۀ دیدارهایی
که هرگز اتفاق نیفتاد،

به اندازۀ تمام کلماتی که
وقت برایِ گفتنشان یاری‌ ام نکرد،

و به اندازۀ تمامِ مسافت‌ هایی که
میانِ ما فاصله انداخته‌ اند!
🖤


موضوعات مرتبط: میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷

تاريخ : سه شنبه چهارم شهریور ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( بیدل دهلوی ) 🖤•کور می‌ گردم دمی‌ کز خود جُدا می‌ بینمت•🖤

باز با طرزِ تکلّف آشنا می‌ بینمت
جام در دست از عرقهایِ حیا می‌ بینمت

سُرمه در کارِ زبان‌ کردی زِ مژگان شرم دار
چند روزی شُد که من پُر بی صدا می‌ بینمت

اینقدر دامِ تأمل خاکساری هایِ کیست
بیشتر میلِ نگه در پیشِ پا می‌ بینمت

خونِ مشتاقان قدح‌ پیمایِ نومیدی مباد
گردشی در ساغرِ رنگِ حنا می‌ بینمت

همچو مژگان‌ طورِ نازت یک‌ قلم برگشته‌ است
بی‌ بلایی نیستی هر چند وا می‌ بینمت

اشکها را بر سرِ مژگان چه‌ فرصت چیدن‌ است
یک نفس بنشین دمی دیگر کجا می‌ بینمت

شمع را بی‌ شعله سامانِ نظر پیداست چیست
کور می‌ گردم دمی‌ کز خود جُدا می‌ بینمت*

رفته‌ ام از خویش وُ حسرت دیده‌ بانِ بی خودیست
هر کجا باشم همان رو بر قفا می‌ بینمت

بیدل اشغالِ خطا را مایهٔ دانش مگیر
صرفِ لغزش چون قلم سَر تا به‌ پا می‌ بینمت
🕯


موضوعات مرتبط: میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷

تاريخ : شنبه یکم شهریور ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( بیدل دهلوی ) 🖤•اگر خدا دربارۀ اندوهِ من از تو سؤال کرد، چه..؟!•🖤

شورِ لیلی کو که باز آرایشِ سودا کند
خاکِ مجنون را غبارِ خاطرِ صحرا کند

می دهد طومارِ صد مجنون به بادِ پیچ وُ تاب
گردبادی گر زِ آهم جلوه در صحرا کند

در گلستانی که رنگِ جلوه ریزد قامتت
تا قیامت سرو ممکن نیست سَر بالا کند

می‌ تواند از دلِ ما هم طَرَب ایجاد کرد
از گُدازِ سنگِ سودا، گر کسی مینا کند

آسمان دارد زِ من سرمایهٔ تعمیرِ درد
بشکند رنگم به هر جا ناله‌ ای برپا کند

خاکم از آسودگی شیرازهٔ صد کُلفَت است
کو پریشانی که باز این نسخه را اجرا کند

آن سویِ ظلمت به غیر از نور نتوان یافتن*
روی در مولاست هرکس پشت بر دنیا کند

عاقبت نقشی بر آب است اعتباراتِ جهان
نام جایِ خود چه لازم در نگینها وا کند

بُرده‌ ام پیش از دو عالم دعویِ واماندگی
آسمان مشکل که امروزِ مرا فردا کند

گفتگو از معنیِ تحقیق دارد غافلت
اندکی خاموش شو تا دِل زبان پیدا کند

کامِ عیشی تر نشد از خشک‌ مغزیهایِ دهر
شیشه بُگدازد مگر تا مِی به جامِ ما کند

بیدل اسبابِ جهان را حسرتت مَشّاطه است
زشتیِ هر چیز را نایافتن زیبا کند
🌷


موضوعات مرتبط: میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷

تاريخ : پنجشنبه سی ام مرداد ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( بیدل دهلوی ) 🖤•جوازِ اقامتِ دائمی در قلبم را برایت صادر می‌ کنم. من دوستت دارم•🖤

بی حوصلگی‌ کرد درین بزم ‌کبابم
چون اشک، نگون ساغرِ یک جرعه شرابم

پامالِ هوسهایِ جهانم چه توان‌ کرد
مَخمَل نی‌ ام، امّا سرِ هر موست به خوابم

بنیادِ من آب وُ گِلِ تشخیص ندارد
از دور نُمایند مگر همچو سَرابم

آن روز که چون شعله به خود چَشم‌ گشودم
بر چهره زِ خاکسترِ خود بود گلابم

یار از نظرم رفته وُ من می‌ روم از خویش*
ای ناله شتابی که درنگ است شتابم

از صفحهٔ من غیرِ تحیّر نتوان خواند
چون آینه شُستند ندانم به چه آبم

اندازِ غبارم چو سحر بس که بلند است
با هم نفسان از لبِ بام است خطابم

چون ماهِ نوام بس که بُرون دارِ تعیّن
شایستهٔ بوسِ لبِ خویش است رکابم

ای چرخ زِ سَر تا قدمم رشتهٔ عجزیست
تا نَگسِلَم از خویش مَده آن همه تابم

در جلوه‌ گهِ او اثرِ من چه خیال است
گمگشته تر از سایهٔ خورشید نقابم

تا دَم زده‌ ام، سازِ طَرَبها همه خُشک است
آبِ تُنُکی تاخته بر رویِ حُبابم

واکردنِ چشم آنقدرم دَه دِلِه دارد
بی‌ دِل به همین صِفر فُزوده است حسابم
🌷


موضوعات مرتبط: میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷

تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( بیدل دهلوی ) 🖤•کاش می‌ دانستم، تو را چگونه آرزو کنم...•🖤

بسکه سودایِ توام، سرتا به پا زنجیرِ پاست*
موی‌ِ سر چون‌ دودِ شمعم‌ جمع‌ با زنجیرِ پاست

اشکم وُ بر انتظارِ جلوه‌ ای پیچیده‌ ام*
یادِ آن‌ گُل شبنمِ شوق‌ِ مرا زنجیرِ پاست

همّتی ای ناله تا دام تعلّق بُگسِلیم
یعنی از خود می‌ رویم وُ رهنما زنجیرِ پاست

عالمِ تسخیرِ اُلفت هم تماشا کردنی‌ است
جلوه‌ اش را حلقه‌ هایِ چشمِ ما زنجیرِ پاست

ما سبکروحان اسیرِ سادگیهایِ دِلیم*
عکس را در آینه موجِ صفا زنجیرِ پاست

کو خروشی تا پَر افشانیم وُ از خود بگذریم
چون سپند اینجا همین ضبطِ صدا زنجیرِ پاست

از شکستِ دِل چه می‌ پُرسی‌، که مجنونِ مرا
نقشِ پا هم ناله‌ فرسود است، تا زنجیرِ پاست

با همه آزادی از جیبِ تعلّق رُسته‌ ایم
سرو را سررشتهٔ نَشو وُ نَما زنجیرِ پاست

تا نفس باقی است باید با علایق ساختن
خضر را هم اُلفتِ آبِ بقا زنجیرِ پاست

بیشتر در طبع‌ِ پیران آشیان دارد اَمَل
حرصِ سودا پیشه را قدِّ ‌دوتا زنجیرِ پاست

آنقدر وسعت‌ مچین‌ کز خویش‌ نتوانی‌ گذشت
ای هوس پیرایه، دامانِ رَسا زنجیرِ پاست

غافل از قیدِ هوس دارد به جا افسردنت
اندکی برخیز تا بینی چها زنجیرِ پاست

آشیان سازِ تماشاخانهٔ بیرنگی‌ ام
شبنمِ ما را همان طبعِ هوا زنجیرِ پاست

اینقدر بی‌ اختیار از اختیار افتاده‌ ایم
دست‌ِ ما بر دست‌ِ ما سنگ‌ است‌ وُ پا زنجیرِ پاست

بیدل از کیفیّتِ ذوقِ گرفتاری مپرس
من سَری دزدیده‌ ام، در هر کجا زنجیرِ پاست
🌷

پ.ن:

ماه را دیدم و چهره‌ ای به یادم آمد، که در زیبایی و همنوایی از ماه زیباتر بود. 🖤


موضوعات مرتبط: میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷

تاريخ : شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( بیدل دهلوی )‏ 🖤•من تو را تنها ستاره‌ ای میدانم که به قلبم شادمانی می‌ بخشد آپامه•🖤

نداشت دیدۀ من بی تو تابِ خندهٔ صبح*
زِ اشک داد چو شبنم جوابِ خندهٔ صبح

تبسّمِ گُلِ زخمِ جگر نمک دارد
قیامتی است نهان در نقابِ خندهٔ صبح

نوشته اند دبیرانِ دفترِ نیرنگ
به روزنامچهٔ گُل حسابِ خندهٔ صبح

درین قلمروِ وحشت کجاست فرصتِ عیش
مگر کِشی نفسی در رکابِ خندهٔ صبح

نشاطِ خسته دلان بین وُ سیرِ ماتم کُن
که هیچ گریه نیرزد به آبِ خندهٔ صبح

چِه جلوه ام که زِ فیضِ شکسته رنگیِ یأس
کشیده اند به رویم نقابِ خندهٔ صبح

به حالِ زخمِ دِلم کَس نسوخت، غیر از داغ*
جُز آفتاب که باشد کتابِ خندهٔ صبح

به غیرِ شبنمِ اشک از بهارِ عمر نماند
بجاست نقطهٔ چند از کتابِ خندهٔ صبح

به عیش نیم نفس گر کِشی مَباش ایمن
که می کِشند زِ شبنم گُلابِ خندهٔ صبح

گمان مبر من وُ فرصت پرستیِ آمال
که شسته ام دو جهان را به آبِ خندهٔ صبح

درین چمن که امّیدِ نشاط نومیدی ست
زِ رنگِ باخته دارم سرابِ خندهٔ صبح

بهارِ فیض کمین انتظارِ رسوایی ست
زِ جیبِ پاره کنید انتخابِ خندۀ صبح

غبارِ رفته به بادم نفس شمارِ بقاست
به من کنید عزیزان خطابِ خندهٔ صبح

رسید نشئهٔ پیری چه خُفته ای بیدل
به گریه زَن قدحی از شرابِ خندهٔ صبح
🌷

پ.ن:

مرا زِ یادِ تو بُرد و تو را زِ دیدۀ من

زمانه بیشتر از این، ستمْ چه خواهد کرد؟ (صائب تبریزی) 🖤


موضوعات مرتبط: میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷

تاريخ : دوشنبه بیستم مرداد ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( بیدل دهلوی )‏ 🖤•بهانهٔ تو را می‌ گیرد دلم؛ صبح یکبار، ظهر یکبار، و شَب هزار و یکبار•🖤

نیازِ جلوه دارم، حیرتِ آیینه پَروردی
زِ دیوانِ نگاه امشَب بُرون آورده‌ ام فردی

به رویِ چهرهٔ امکان‌، من آن سنگِ سبکپایم
که هر کس می‌ رود از خویش، می‌ خیزد زِ من گَردی

به بالِ هر نفس، پروازِ از خود رفتنی دارم
به رنگِ اضطرابِ ناله‌ ام، طوفانیِ دردی

بیا زاهد طریقِ صلح‌ِ کُل هم عالمی‌ دارد*
تو وُ تسبیح‌، ما وُ مِی کِشی‌، هر کاری وُ مَردی

زِ نیرنگِ تغافل بُرده است آن چشمِ فتّانم
به بازی نیز نتوان یافتن در طاسم آوردی

زِ خود رفتن به یادت ریشه در موجِ ‌گُهر دارد
به این تمکین نمی‌ باشد خرامِ ناز پَروردی

به جیبِ بیخودی دارم سراغِ شعله جولانی
چو اَخگر در شکستِ رنگ پیدا کرده‌ ام گَردی

خُمارِ عافیت نتوان شکست از نشئهٔ صَهبا
گرفتم چون خزان در خون ‌گرفتم چهرهٔ زردی

زِ بس جوشِ مُخَنَّث می‌ زند این عرصهٔ عبرت
زنان ریشی بُرون آرند تا پیدا شود مَردی

طپیدم آنقدر کز دِل فِسُردن محو شد بیدل
به سعیِ کوفتنها گرم کردم آهنِ سردی 🌷

پ.ن:

زاهد! گناهم این همه چینِ جبین نداشت

سودی که عِشق داشت، زیانی به دین نداشت (اثر شیرازی) 🖤


نصیحتِ تو به جایی نمی‌ رسد زاهد

تو وُ تلاوتِ قرآن، من وُ دعایِ قدح (صائب تبریزی) 🖤


موضوعات مرتبط: میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷

تاريخ : دوشنبه بیستم مرداد ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |
( وحشی بافقی ) 🖤•اگر برای عشق تنها یک عید بود، آن عید همنامِ تو بود آپامه 💌•🖤
📚 از کتاب بر جاده‌ های آبی سرخ، جلد دوم، ص۱۰۰ نوشته ی نادر ابراهیمی
( ژولیده نیشابوری ) 🪴 💙•خدایا! ما را با شادیِ عشق نیز آشنا کُن!•💙 🪴
( صائب جانم ) 💙•سلام بر کسانی که در ماهِ مهمانیِ خدا، دل‌هایِ خسته را اِحیا می‌کنند•💙
( اردلان سرفراز ) 🖤•برای تو آپامه•🖤
( سعدی شیرازی ) 🖤•بند میاد زبونم جلو چشمات؛ باخت دادم گمونم جلو چشمات•🖤
( طالب آملی )‏ 🖤•دوستت دارم تا حد حلول در پیراهنت، تا فنا در جانت•🖤
( کریم فکور ) 🖤•برای تو آپامه•🖤
( مولوی جان ) 🖤•راهی سُراغ داری تا بیشتر دوستَت بِدارَم آپامه؟•🖤
📚 از کتاب گزارش به خاک یونان، ص۲۸۴ نوشته ی نیکوس کازانتزاکیس
( بیدل دهلوی ) 🖤•در این پریشانیِ روزگار، مبادا فراموش کنی دوستت دارم•🖤
( عبید زاکانی ) 🕌 🌹 السلام علیک يا مولای یا صاحب الزمان 🌹 🕌
( لیلا کسری ) 🖤•آسیای سپهر، دور از تو هر شبم استخوان همی‌ ساید•🖤
( رعدی آذرخشی ) 🖤•که بیش تر از آنچه باور کنی دوستت دارم آپامه•🖤
( فیض کاشانی ) 🖤•مرا بخوان یک‌بار با نگاهت، بارِ دوم با صدایت آپامه•🖤
( خواجوی کرمانی ) 🖤•‏تو مأمنِ مهربانِ زندگیِ من هستی آپامه•🖤
( سعدی شیرازی )  🕌 🌹 🇮🇷 الله اکبر  🇮🇷 🌹 🕌
( محمود دولت‌ آبادی ) ❤️•به زیرِ پا فِتَد آن دلی، که بَهرِ تو نَلرزد•❤️
( امیر ارجینی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( بیدل دهلوی ) 🖤•هر روزی که می‌ گذرد، محبتت در قلبم بیشتر می‌ شود آپامه•🖤
📚 از کتاب جاذبه و دافعۀ علی، ص۲۹ نوشته ی استاد مرتضی مطهری
( شاعر: در این نسخه نامشخص است )  🕌 🌹 فقط‌ حیدر‌ امیرالمومنین‌ است 🌹 🕌
( سعدی شیرازی ) 🖤•می‌ خواهم ترا سویِ جانم آیی، سویِ چَشمانم آیی، آپامه•🖤
( بیدل دهلوی ) 🕯 ♡آه از فراقِ يار؛ ‏مرگم از اين واقعه خوش‌ تر هزار بار♡ 🕯
📚 از کتاب آتش بدون دود، ج۱، ص۹، نوشته ی نادر ابراهیمی
( محمود سنجری‌ ) 🖤•بغلم کن، استخوان‌ هایم دلتنگِ دست‌ هایت‌ اند آپامه•🖤
📚 از کتاب رستاخیز جان [ادبیات، فرهنگ و رسانه]، ص۳۲ نوشته ی سید مرتضی آوینی
( ادیب الممالک فراهانی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
📚 از کتاب اجازه هست آقای برشت؟،ص۴۴ نوشته ی نادر ابراهیمی
📚 از کتاب آتش بدون دود، ج۲، ص۲۰۴ نوشته ی نادر ابراهیمی
صفحه اصلی 💯
⬇️ لطفا از ديگر مطالب نيز ديدن فرماييد ⬇️
        🌟 مطالب قديمی تر را مشاهده کنید >>


تماس با 
ما
.: Weblog Themes By Best Poems:.