نداند رسمِ یاری بی وفا یاری که من دارم*
به آزارِ دلم کوشد دِل آزاری که من دارم
وگر دِل را به صد خواری رَهانم از گرفتاری
دِل آزاری دگر جوید دِلِ زاری که من دارم
به خاکِ من نیفتد سایهٔ سروِ بلندِ او
ببین کوتاهیِ بختِ نگونساری که من دارم
گهی خاری کِشم از پا، گهی دستی زنم بر سَر
به کویِ دِل فریبان این بوَد کاری که من دارم
دِلِ رنجورِ من از سینه هردم می رود سویی
زِ بستر می گریزد طفلِ بیماری که من دارم
زِ پندِ همنشین دردِ جگرسوزم فزون تر شد
هلاکم می کند آخِر پرستاری که من دارم
رهی آن مَه به سویِ من به چشمِ دیگران بیند
نداند قیمتِ یوسف خریداری که من دارم 🌷
عِشقت به من آموخت چگونه بی آنکه تو را ببینم، خیالت را در آغوش بگیرم آپامه 🖤
موضوعات مرتبط: شادروان محمّد حسن معیری متخلص به «رهی» 🇮🇷
دلِ من زِ تابناکی به شرابِ ناب ماند
نکند سیاهکاری که به آفتاب ماند
نه زِ پای می نشیند، نه قرار می پذیرد
دلِ آتشینِ من بین که به موجِ آب ماند
زِ شبِ سیه چه نالم؟ که فروغِ صبحِ رویت
به سپیده سحرگاه وُ به ماهتاب ماند
نفسِ حیات بخشت به هوایِ بامدادی
لبِ مستی آفرینت به شرابِ ناب ماند
نه عجب اگر به عالم اثری نماند از ما
که بر آسمان نبینی اثر از شهاب ماند
رهی از امیدِ باطل رهِ آرزو چه پویی؟
که سرابِ زندگانی به خیال وُ خواب ماند 🕯
موضوعات مرتبط: شادروان محمّد حسن معیری متخلص به «رهی» 🇮🇷
به سویِ ما گذارِ مردمِ دنیا نمی افتد
کسی غیر از غمِ دیرین به یادِ ما نمی افتد
منم مرغی که جُز در خلوتِ شب ها نمی نالد
منم اشکی که جُز بر خرمنِ دِل ها نمی افتد
زِ بس چون غنچه از پاسِ حیا سر در گریبانم
نگاهِ من به چشمِ آن سهی بالا نمی افتد
به پایِ گلبنی جان داده ام امّا نمی دانم
که می افتد به خاکم سایهٔ گُل یا نمی افتد
رَوَد هر ذرهٔ خاکم به دنبالِ پری رویی
غبارِ من به صحرایِ طلب از پا نمی افتد
مُراد آسان به دست آید ولی نوشین لبی جُز او
پسندِ خاطر مشکل پسندِ ما نمی افتد
تو هم با سرو بالایی سَری داری وُ سودایی
کمندِ آرزو بر جانِ من تنها نمی افتد
نصیبِ ساغرِ مِی شد لبِ جانانه بوسیدن
رهی دامانِ این دولت به دستِ ما نمی افتد 🕯
موضوعات مرتبط: شادروان محمّد حسن معیری متخلص به «رهی» 🇮🇷
چه رفته است که امشَب سحر نمی آید؟*
شبِ فراق به پایان مگر نمی آید؟
جمالِ یوسفِ گُل، چشمِ تیره روشن کرد
ولی زِ گمشدهٔ من خبر نمی آید
شدم به یادِ تو خاموش، آن چنان که دگر
فغان هم از دلِ سنگم به در نمی آید
تو را مگر به تو نسبت کنم، به جلوهٔ ناز
که در تصوّر، از این خوب تر نمی آید
به سَر رسید مرا، دورِ زندگانی وُ باز
بلایِ محنتِ هجران، به سر نمی آید
مَنال بلبلِ مسکین به دامِ غَم، زین بیش
که ناله در دلِ گُل، کارگر نمی آید
زِ باده، فصلِ گُلم توبه می دهد زاهد
ولی زِ دستِ من این کار بر نمی آید
دو روز نوبتِ صحبت، عزیز دار رهی
که هر که رفت از این ره، دگر نمی آید 🕯
موضوعات مرتبط: شادروان محمّد حسن معیری متخلص به «رهی» 🇮🇷
چون صبحِ نودمیده صفا گستر است اشک
روشن تر از ستارۀ روشنگر است اشک
گوهر اگر زِ قطرۀ باران شود پدید
با آفتاب وُ ماه زِ یک گوهر است اشک
با اشک هم اثر نتوان خواند ناله را
غَم پرور است ناله وُ جان پرور است اشک
بارد ازو لطافت وُ تابد ازو فروغ
چون گوی سینۀ بُتِ سیمین بر است اشک
خاطر فریب وُ گرم وُ دلاویز وُ تابناک
همرنگِ چهرۀ تو پری پیکر است اشک
از داغِ آتشین لبِ ساغر نوازِ تو
در جانِ ماست آتش وُ در ساغر است اشک
با دردمندِ عشقِ تو همخانه است آه
با آشنایِ چشمِ تو همبستر است اشک
لب بسته ای زِ گفتنِ رازِ نهان رهی
غافل که از زبانِ تو گویاتر است اشک 🕯
پ.ن:
هزار نامه نوشتم، یکی جواب نیامد
به سویِ ما خبرِ او به هیچ باب نیامد
خیالِ رویِ تو گفتم: شَبی به خواب ببینم
گذشت صد شَب وُ در دیده هیچ خواب نیامد (اوحدی مراغه ای) 🖤
پ.ن۲:
چه کسی جراحتِ اشتیاقم به تو را درمان می کند؟! من همانی هستم که بینِ خنده ها و چَشمانَت، هَفت کهکشان عِشق را می بینم آپامه 💜
موضوعات مرتبط: شادروان محمّد حسن معیری متخلص به «رهی» 🇮🇷
ما را دِلی بوَد که زِ دنیایِ دیگر است
ماییم جایِ دیگر وُ او جایِ دیگر است
چشمِ جهانیان به تماشایِ رنگ وُ بوست
جُز چشمِ دِل که محوِ تماشایِ دیگر است
این نُه صدف زِ گوهرِ آزادگی تهی است
وآن گوهرِ یگانه به دریایِ دیگر است
در ساغرِ طَرَب مِیِ اندیشه سوز نیست
تسکینِ ما زِ جرعۀ مینایِ دیگر است
امروز می خوری غمِ فردا وُ همچنان
فردا به خاطرت غمِ فردایِ دیگر است
گر خلق را بوَد سرِ سودایِ مال وُ جاه
آزاده مَرد را سر وُ سودایِ دیگر است
دیشب دلم به جلوۀ مستانه ای ربود
امشب پیِ ربودنِ دل هایِ دیگر است
غمخانه ایست وادیِ کون وُ مکان رهی
آسودگی اگر طلبی جایِ دیگر است 🕯
پ.ن:
➕ می پرسد:
"چگونه دلتنگ نمی شوند،
مگر شهرشان شَب ندارد؟"
➖ می گویم:
دوستِ من، کسی که تو را دوست نداشته،
چگونه دلتنگت شود!؟ 🖤
موضوعات مرتبط: شادروان محمّد حسن معیری متخلص به «رهی» 🇮🇷
چو نی به سینه خروشد دِلی که من دارم
به ناله گرم بوَد محفلی که من دارم
بیا وُ اشکِ مرا چاره کن که همچو حباب
به رویِ آب بوَد منزلی که من دارم
دلِ من از نگهِ گرمِ او نپرهیزد
زِ برق سَر نکشد حاصلی که من دارم
به خون نشسته ام از جان ستانیِ دلِ خویش
درونِ سینه بوَد قاتلی که من دارم
زِ شرمِ عِشق خموشم، کجاست گریۀ شوق؟*
که با تو شرح دهد مشکلی که من دارم
رهی چو شمعِ فروزان گَرَم بسوزانند
زبانِ شِکوه ندارد دِلی که من دارم 🕯
موضوعات مرتبط: شادروان محمّد حسن معیری متخلص به «رهی» 🇮🇷
یادِ ایّامی که در گُلشن فغانی داشتم
در میانِ لاله وُ گُل آشیانی داشتم
گِردِ آن شمعِ طَرَب می سوختم پروانه وار
پایِ آن سرو روان اشکِ روانی داشتم
آتشم بر جان ولی از شِکوه لب خاموش بود
عِشق را از اشکِ حسرت ترجمانی داشتم
چون سرشک از شوق بودم خاکبوسِ درگهی
چون غبار از شُکر سَر بر آستانی داشتم
در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم
دردِ بی عِشقی زِ جانم بُرده طاقت ورنه من
داشتم آرام تا آرامِ جانی داشتم
بلبلِ طبعم رهی باشد زِ تنهایی خموش
نغمه ها بودی مرا تا همزبانی داشتم 🌷
پ.ن:
یادِ آن فرصت که عیشِ رایگانی داشتیم
سَجده ای چون آسمان بر آستانی داشتیم
یادِ آن سامانِ جمعیّت که در صحرایِ شوق
بسکه می رفتیم از خود کاروانی داشتیم (بیدل دهلوی) 🖤
موضوعات مرتبط: شادروان محمّد حسن معیری متخلص به «رهی» 🇮🇷
با دلِ روشن در این ظلمت سرا افتاده ام*
نورِ مهتابم که در ویرانه ها افتاده ام
سایه پروردِ بهشتم از چه گشتم صیدِ خاک؟
تیره بختی بین کجا بودم، کجا افتاده ام
جای در بُستان سرایِ عِشق می باید مرا
عندلیبم، از چه در ماتم سرا افتاده ام
پایمالِ مردمم از نارسایی هایِ بخت
سبزهٔ بی طالعم در زیرِ پا افتاده ام*
خارِ ناچیزم مرا در بوستان مقدار نیست
اشکِ بی قدرم زِ چشمِ آشنا افتاده ام*
تا کجا راحت پذیرم، یا کجا یابم قرار؟
برگِ خشکم، در کفِ بادِ صبا افتاده ام
بر من ای صاحبدلان رحمی که از غم هایِ عِشق
تا جُدا افتاده ام، از دِل جُدا افتاده ام
لب فرو بستم رهی، بی رویِ گلچین وُ امیر
در فراقِ هم نوایان، از نوا افتاده ام 🕯
موضوعات مرتبط: شادروان محمّد حسن معیری متخلص به «رهی» 🇮🇷
عیب جو، دلدادگان را سرزنش ها می کند
وای اگر با او کند دِل، آنچه با ما می کند
با غمِ جان سوز، می سازد دلِ مسکینِ من
مصلحت بین است وُ با دشمن مدارا می کند
عکسِ او در اشکِ من، نقشی خیال انگیز داشت*
ماهِ سیمین، جلوه ها در موجِ دریا می کند
از طربناکی به رقص آید سحرگه چون نسیم
هرکه چون گُل خواب در آغوشِ صحرا می کند
خاکِ پایِ آن تهیدستم که چون ابرِ بهار
بر سرِ عالم فشاند، هر چه پیدا می کند
دیدۀ آزادمردان، سویِ دنیایِ دِل است*
سُفله باشد، آنکه رویِ دِل به دنیا می کند
عشق وُ مستی را از این عالم بدان عالم بَریم
درنماند، هر که امشَب فکرِ فردا می کند
همچنان طفلی که در وحشت سرایی مانده است
دِل درونِ سینه ام بی طاقتی ها می کند
هر که تابِ منّتِ گردون ندارد چون رهی
دولتِ جاوید را از خود تمنّا می کند 🕯
موضوعات مرتبط: شادروان محمّد حسن معیری متخلص به «رهی» 🇮🇷
از صحبتِ مردم، دلِ ناشاد گریزد
چون آهویِ وحشی، که زِ صیّاد گریزد
پروا کند از باده کشان زاهدِ غافل
چون کودکِ نادان که زِ استاد گریزد
دریاب که ایامِ گُل وُ صبحِ جوانی*
چون برق کند جلوه وُ چون باد گریزد
شادی کن اگر طالبِ آسایشِ خویشی
کآسودگی از خاطرِ ناشاد گریزد
غَم در دلِ روشن نزند خیمهٔ اندوه
چون بوم که از خانۀ آباد گریزد
فریاد که در دامِ غَمت سوختگان را
صبر از دِل وُ تاثیر زِ فریاد گریزد
گر چرخ دهد قوتِ پرواز رهی را
چون بویِ گُل از گلشنِ ایجاد گریزد 🌷
موضوعات مرتبط: شادروان محمّد حسن معیری متخلص به «رهی» 🇮🇷
گرچه روزی تیره تر از شامِ غَم باشد مرا
در دلِ روشن صفایِ صبحدم باشد مرا
زرپرستی خوابِ راحت را زِ نرگس دور کرد
صرفِ عِشرت می کنم گر یک درم باشد مرا
خواهشِ دِل هرچه کمتر شادیِ جان بیشتر*
تا دِلی بی آرزو باشد چه غَم باشد مرا
در کنارِ من زِ گرمی بر کناری ای دریغ
وصل وُ هجرانِ غم وُ شادی به هم باشد مرا
در خروش آیم چو بینم کج نهادی هایِ خلق
جویبارم ناله از هر پیچ وُ خم باشد مرا
گرچه در کارم چو انجم عقده ها باشد رهی
چهرۀ بگشاده ای چون صبحدم باشد مرا* 🌷
موضوعات مرتبط: شادروان محمّد حسن معیری متخلص به «رهی» 🇮🇷
چو گُل زِ دستِ تو جیبِ دریده ای دارم*
چو لاله دامنِ در خون کشیده ای دارم
به حفظِ جانِ بلا دیده سعی من بی جاست
که پاسِ خرمنِ آفت رسیده ای دارم
زِ سردمهریِ آن گُل، چو برگ هایِ خزان*
رُخِ شکسته وُ رنگِ پریده ای دارم
نسیمِ عیش کجا بشکفد بهارِ مرا؟
که همچو لاله، دلِ داغ دیده ای دارم
مرا زِ مردمِ نااهل چشمِ مردمی است
امّیدِ میوه زِ شاخِ بُریده ای دارم
کجاست عشقِ جگرسوزِ اضطراب انگیز؟
که من به سینه، دلِ آرمیده ای دارم
صفا و گرمیِ جانم از آن بود که چو شمع*
شرارِ آهی وُ خونابِ دیده ای دارم
مرا چگونه بوَد تابِ آشناییِ خلق؟
که چون رهی، دلِ از خود رمیده ای دارم 🕯
🌸 همچنان تو را زیر نظر دارم، شاید قلبت با من مهربان شود! 🌸
موضوعات مرتبط: شادروان محمّد حسن معیری متخلص به «رهی» 🇮🇷
نه دِل مفتونِ دلبندی، نه جان مدهوشِ دلخواهی
نه بر مژگانِ من اشکی، نه بر لب هایِ من آهی
نه جانِ بی نصیبم را پیامی از دلارامی
نه شامِ بی فروغم را نشانی از سحرگاهی
نیابد محفلم گرمی، نه از شمعی نه از جمعی
ندارد خاطرم اُلفت، نه با مهری نه با ماهی
به دیدارِ اجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بختِ واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی
کیم من؟ آرزو گُم کرده ای تنها وُ سرگردان*
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی
گهی اُفتان وُ خیزان، چون غباری در بیابانی
گهی خاموش وُ حیران، چون نگاهی بر نظرگاهی
رهی تا چند سوزم در دلِ شب ها چو کوکب ها*
به اقبالِ شرر نازم، که دارد عمرِ کوتاهی 🕯
موضوعات مرتبط: شادروان محمّد حسن معیری متخلص به «رهی» 🇮🇷
همه شَب نالم چون نی، که غَمی دارم، که غَمی دارم
دِل وُ جان بُردی از ما، نشدی یارم، نشدی یارم
با ما بودی، بی ما رفتی، چو بوی گُل به کجا رفتی؟
تنها ماندم، تنها رفتی
چو کاروان رَوَد، فغانم از زمین بر آسمان رَوَد
دور از یارم، خون می بارم*
فتادم از پا، به ناتوانی، اسیرِ عِشقم، چنان که دانی
رهایی از غَم، نمی توانم، تو چاره ای کن، که می توانی
گر زِ دِل برآرم آهی، آتش از دِلم ریزد
چون ستاره از مُژگانم، اشکِ آتشین ریزد
چو کاروان رَوَد، فغانم از زمین بر آسمان رَوَد
دور از یارم، خون می بارم*
نه حریفی تا با او غمِ دِل گویم
نه امّیدی در خاطر، که تو را جویم
ای شادیِ جان، سروِ روان، کز برِ ما رفتی
از محفلِ ما، چون دلِ ما، سویِ کجا رفتی، تنها ماندم، تنها رفتی
به کجایی غمگسارِ من، فغانِ زارِ من بشنو وُ بازآ، بازآ
از صبا حکایتی زِ روزگارِ من بشنو وُ بازآ، بازآ سویِ رهی
چون روشنی، از دیدۀ ما رفتی، با خاطرۀ بادِ صبا رفتی
تنها ماندم، تنها رفتی 🕯
| آهنگساز: مرتضی محجوبی؛ تنظیم: جواد معروفی |
| با صدای: غلامحسین بنان؛ تاریخ انتشار: ؟ |
| 🎼 دانلود تصنیف زیبای کاروان با کیفیت عالی 🎼 |
موضوعات مرتبط: 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، شادروان محمّد حسن معیری متخلص به «رهی» 🇮🇷 ، زنده یاد جواد معروفی (آهنگساز) 🇮🇷 ، زنده یاد مرتضی محجوبی (آهنگساز) 🇮🇷
در پیشِ بی دردان چرا فریادِ بی حاصل کنم*
گر شِکوه ای دارم زِ دِل، با یارِ صاحب دِل کنم
در پَرده سوزم همچو گُل، در سینه جوشم همچو مُل
من شمعِ رسوا نیستم، تا گریه در محفل کنم
اوّل کنم اندیشه ای، تا برگزینم پیشه ای
آخر به یِک پیمانه مِی، اندیشه را باطل کنم
زآن رو ستانم جام را، آن مایۀ آرام را
تا خویشتن را لحظه ای، از خویشتن غافل کنم
از گُل شنیده ام بویِ او، مستانه رفتم سویِ او*
تا چون غبارِ کویِ او، در کویِ جان منزل کنم
روشنگری افلاکیم، چون آفتاب از پاکیم
خاکی نیَم تا خویش را، سرگرمِ آب وُ گِل کنم
غرقِ تمنّایِ توام، موجی زِ دریایِ توام*
من نخلِ سرکش نیستم، تا خانه در ساحل کنم
دانم که آن سروِ سهی، از دِل ندارد آگهی*
چند از غمِ دِل چون رهی، فریادِ بی حاصل کنم 🌷
| آهنگساز: کامبیز روشن روان؛ پیانو: آندره آرزومانیان |
| با صدای: محمّد اصفهانی؛ تاریخ انتشار: ۱۳۸۱ |
| 🎼 دانلود آهنگ زیبای تمنّا با کیفیت عالی 🎼 |
موضوعات مرتبط: 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، شادروان محمّد حسن معیری متخلص به «رهی» 🇮🇷 ، زنده یاد استاد آندره آرزومانیان (آهنگساز) 🇮🇷 ، استاد کامبیز روشن روان (آهنگساز) 🇮🇷 ، دکتر محمّد اصفهانی (آهنگساز، خواننده) 🇮🇷
مرغِ خونین ترانه را مانَم*
صیدِ بی آب وُ دانه را مانَم
آتشینم ولیک بی اثرم*
نالۀ عاشِقانه را مانم
نه سرانجامی وُ نه آرامی*
مرغِ بی آشیانه را مانم
هدفِ تیرِ فتنه ام همه عمر*
پای بر جا نشانه را مانم
با کَسَم در زمانه اُلفت نیست*
که نه اهلِ زمانه را مانم
خاکساری بلند قَدرم کرد*
خاکِ آن آستانه را مانم
بگذرم زین کبود خیمه رهی*
تیرِ آهِ شبانه را مانم 🌷
موضوعات مرتبط: شادروان محمّد حسن معیری متخلص به «رهی» 🇮🇷
نوایِ آسمانی آید از گلبانگِ رود امشَب
بیا ساقی که رفت از دِل غمِ بود وُ نبود امشَب
فرازِ چرخِ نیلی نالۀ مستانه ای دارد
دِل از بامِ فلک دیگر نمی آید فرود امشَب
که بود آن آهویِ وحشی، چِه بود آن سایۀ مژگان؟
که تاب از من ستاند امروز وُ خواب از من رُبود امشَب
به یادِ غنچۀ خاموشِ او سَر در گریبانم
ندارم با نسیمِ گُل سرِ گفت وُ شنود امشَب
زِ بس بر تربتِ صائب عِنانِ گریه سَر دادم*
رهی از چشمهٔ چَشمم خجل شد زنده رود امشَب 🌷
پ.ن:
و شَب آفریده شُد، تا نبودن ها را یادآوری کُند. 🖤
موضوعات مرتبط: شادروان محمّد حسن معیری متخلص به «رهی» 🇮🇷
ما نقدِ عافیت بِه مِیِ ناب داده ایم
خار وُ خسِ وجود بِه سیلاب داده ایم
رُخسارِ یار گونۀ آتش از آن گرفت
کاین لاله را زِ خونِ جگر آب داده ایم
آن شعله ایم کز نفسِ گرمِ سینه سوز
گرمی بِه آفتابِ جهان تاب داده ایم
در جستجوی اهلِ دلی عمرِ ما گذشت
جان در هوایِ گوهرِ نایاب داده ایم
کامی نبرده ایم از آن سیم تن رهی
از دور بوسه بر رُخِ مهتاب داده ایم 🌷
موضوعات مرتبط: شادروان محمّد حسن معیری متخلص به «رهی» 🇮🇷
سیلِ آشوب، روان گشت بِه کاشانۀ ما
سوخت از آتشِ بیداد گری خانۀ ما
آه از آن سود پرستان که زِ بی انصافی
طلبِ گنج نمایند زِ ویرانۀ ما
نارفیقان، عوضِ مزد بِه ما زجر دهند
گرچِه خم گشت زِ بارِ رفقا! شانۀ ما
دوست خونِ دلِ ما خورد بِه جای مِیِ ناب
در عوض زهرِ بلا ریخت بِه پیمانۀ ما
در رهِ عشقِ وطن از سر وُ جان خاسته ایم*
تا در این ره چِه کند همّتِ مردانۀ ما
شرفِ خانۀ خود گر تو وُ من حفظ کنیم
نشود خانۀ بیگانه، شرف خانۀ ما
قد عَلَم کن بِه سرافرازی وُ مردی چون شیر
ورنه عشرتکدۀ خرس شود لانۀ ما 🌷
موضوعات مرتبط: شادروان محمّد حسن معیری متخلص به «رهی» 🇮🇷
خیال انگیز وُ جان پرور چو بویِ گُل سراپایی
نداری غیر از این عیبی که می دانی که زیبایی
من از دلبستگی هایِ تو با آیینه دانستم
که بر دیدارِ طاقت سوزِ خود عاشِق تر از مایی
بِه شمع وُ ماه حاجت نیست بزمِ عاشِقانت را
تو شمعِ مجلس افروزی، تو ماهِ مجلس آرایی
منم ابر وُ تویی گلبن که می خندی چو می گریم
تویی مهر وُ منم اختر که می میرم چو می آیی
مُرادِ ما نجویی ورنه رندانِ هوس جو را
بهارِ شادی انگیزی، حریفِ باده پیمایی
مهِ روشن میانِ اختران پنهان نمی ماند
میانِ شاخه هایِ گُل مشو پنهان که پیدایی
کسی از داغ وُ دردِ من نپرسد تا نپرسی تو
دِلی بر حالِ زارِ من نبخشد تا نبخشایی
مرا گفتی: که از پیرِ خرد پُرسم علاجِ خود
خرد منعِ من از عشقِ تو فرماید چِه فرمایی
منِ آزرده دِل را کس گره از کار نگشاید*
مگر ای اشکِ غَم، امشَب تو از دِل عقده بگشایی
رهی تا وارهی از رنجِ هستی ترکِ هستی کن*
که با این ناتوانی ها بِه ترکِ جان توانایی 🌷
| آهنگساز: علیرضا افتخاری؛ تنظیم: محسن حسینی |
| با صدای: علیرضا افتخاری؛ تاریخ انتشار: ۱۳۹۱ |
| 🎼 دانلود تصنیف زیبای خیال انگیز با کیفیت عالی 🎼 |
موضوعات مرتبط: 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، شادروان محمّد حسن معیری متخلص به «رهی» 🇮🇷 ، استاد علیرضا افتخاری (خواننده) 🇮🇷
عاشِق از تشویشِ دنیا وُ غمِ دین فارغ است
هر که از سَر بگذرد از فکرِ بالین فارغ است*
چرخِ غارت پیشه را با بی نوایان کار نیست
غنچۀ پژمرده از تاراجِ گلچین فارغ است
شورِ عشقِ تازه ای دارد مگر دِل؟ کاین چنین
خاطرم امروز از غم هایِ دیرین فارغ است
خسروانِ حُسن را پاسِ فقیران نیست نیست
گر بِه تلخی جان دهد فرهاد شیرین فارغ است
هر نفس در باغِ طبعم لاله ای روید رهی
نغمه سنجان را دِل از گُل هایِ رنگین فارغ است 🌷
موضوعات مرتبط: شادروان محمّد حسن معیری متخلص به «رهی» 🇮🇷
همچو مجنون گفتگو با خویشتن باید مرا
بی زبانم هم زبانی همچو من باید مرا
تا شوم روشنگرِ دل ها بِه آهِ آتشین
گرم خویی هایِ شمعِ انجمن باید مرا
رشک می آید مرا از جامه بر اندامِ تو*
با تو ای گُل جای در یک پیرهن باید مرا
آشیانِ بی طایرِ دستانسرا ویرانه بِه
چند با دِل مردگی ها پاسِ تن باید مرا؟
تا زِ خاطر کوهِ محنت را براندازم رهی
همّتِ مردانه ای چون کوهکن باید مرا 🌷
موضوعات مرتبط: شادروان محمّد حسن معیری متخلص به «رهی» 🇮🇷
لالۀ داغ دیده را مانم
کِشتِ آفت رسیده را مانم
دستِ تقدیر از تو دورم کرد
گُلِ از شاخ چیده را مانم
نتوان برگرفتنم از خاک
اشکِ از رُخ چکیده را مانم
پیشِ خوبانم اعتباری نیست
جنسِ ارزان خریده را مانم
برقِ آفت در انتظارِ من است
سبزۀ نو دمیده را مانم
تو غزالی رمیده را مانی
من کمانِ خمیده را مانم
بِه من افتادگی صفا بخشید
سایۀ آرمیده را مانم
در نهادم سیاهکاری نیست
پرتو افشان سپیده را مانم
گفتمش ای پَری که را مانی؟
گفت: بختِ رمیده را مانم
دِلم از داغِ او گُداخت رهی
لالۀ داغ دیده را مانم 🌷
پ.ن:
یاسمن هایِ چیده را مانم
صبح هایِ دمیده را مانم
شعله ها در دِل است وُ لبْ خاموش
دوزخی آرمیده را مانم (مسیح کاشانی) 🖤
موضوعات مرتبط: شادروان محمّد حسن معیری متخلص به «رهی» 🇮🇷
بِه سویِ ما گذارِ مردمِ دنیا نمی افتد
کسی غیر از غمِ دیرین بِه یادِ ما نمی افتد
منم مُرغی که جُز در خلوتِ شَب ها نمی نالد
منم اشکی که جُز بر خرمنِ دِل ها نمی افتد
زِ بس چون غنچه از پاسِ حیا سَر در گریبانم
نگاهِ من بِه چشمِ آن سَهی بالا نمی افتد
بِه پایِ گُلبنی جان داده ام امّا نمی دانم
که می افتد بِه خاکم سایهٔ گُل یا نمی افتد
رَوَد هر ذرّهٔ خاکم بِه دنبال پَری رویی
غبارِ من بِه صحرایِ طلب از پا نمی افتد
مُراد آسان بِه دست آید ولی نوشین لبی جُز او*
پسندِ خاطرِ مشکل پسندِ ما نمی افتد
تو هم با سَرو بالایی سَری داری وُ سودایی
کمندِ آرزو بر جانِ من تنها نمی افتد
نصیبِ ساغرِ مِی شد لبِ جانانه بوسیدن
رهی دامانِ این دولت بِه دستِ ما نمی افتد 🌷
موضوعات مرتبط: شادروان محمّد حسن معیری متخلص به «رهی» 🇮🇷
بهرِ هر یاری که جان دادم بِه پاسِ دوستی
دشمنی ها کرد با من در لباسِ دوستی
کوهِ پابرجا گمان می کردمش، دردا که بود
از حبابی سُست بنیان تر، اساسِ دوستی
بس که رنج از دوستان باشد دلِ آزرده را
جایِ بیمِ دشمنی دارد هراسِ دوستی
جان فدا کردیم وُ یاران قدرِ ما نشناختند*
کور بادا، دیدهٔ حق ناشناسِ دوستی
دشمنِ خویشی رهی کز دوستدارانِ دوروی
دشمنی بینی وُ خاموشی بِه پاسِ دوستی 🕯
موضوعات مرتبط: شادروان محمّد حسن معیری متخلص به «رهی» 🇮🇷
بختِ نافرجام اگر با عاشِقان یاری کند*
یارِ عاشِق سوزِ ما، ترکِ دِل آزاری کند
بر گذرگاهش فرو افتادم از بی طاقتی*
اشکِ لرزان، کی تواند خویشتن داری کند؟
چاره سازِ اهلِ دِل باشد مِیِ اندیشه سوز
کو قَدَح؟ تا فارغم از رنجِ هوشیاری کند
دامِ صیّاد از چمن دلخواه تر باشد مرا
من نه آن مُرغم که فریاد از گرفتاری کند
عشقِ روز افزونِ من از بی وفایی هایِ اوست*
می گریزم گر بِه من روزی وفاداری کند
گوهرِ گنجینۀ عِشقیم از روشندِلی*
بینِ خوبان کیست، تا ما را خریداری کند؟
از دیارِ خواجۀ شیراز می آید رهی
تا ثنایِ خواجه عبدالله انصاری کند
می رسد با دیدۀ گوهرفشان همچون سَحاب
تا بر این خاکِ عَبیرآگین گهرباری کند 🌷
موضوعات مرتبط: شادروان محمّد حسن معیری متخلص به «رهی» 🇮🇷
ساختم با آتشِ دِل، لاله زاری شد مرا
سوختم خارِ تعلّق، نوبهاری شد مرا
سینه را چون گُل زدم چاک، اوّل از بی طاقتی
آخر از زندانِ تن، راهِ فراری شد مرا
نیک خویی پیشه کن، تا از بدی ایمن شوی*
کینه از دشمن بُریدم، دوستداری شد مرا
هر چراغی در ره گمگشته ای افروختم
در شبِ تارِ عدم، شمعِ مزاری شد مرا
دِل به داغِ عِشق خوش کردم، گُل از خارم دمید
خو گرفتم با غمِ دِل، غمگساری شد مرا
گوهرِ تنهایی از فیضِ جنون دارم بِه دست
گوشهٔ ویرانه، گنجِ شاهواری شد مرا
کج نهادان را زِ کس باور نیاید حرفِ راست
عیبِ خود بی پرده گفتم، پرده داری شد مرا
پیشِ پیکانِ بلا، سنگِ مزارم شد سپهر
جا بِه صحرایِ عَدَم کردم، حصاری شد مرا
چون نسوزم شمع سان؟ کز داغِ محرومی رهی
بر جگر هر شعلۀ آهی، شراری شد مرا 🌷
موضوعات مرتبط: شادروان محمّد حسن معیری متخلص به «رهی» 🇮🇷
در کنجِ دِلم عشقِ کسی خانه ندارد
کس جای در این کلبۀ ویرانه ندارد
دِل را بِه کفِ هر که نهم باز پَس آرد
کس تابِ نگهداریِ دیوانه ندارد
در بزمِ جهان جُز دلِ حسرت کِشِ ما نیست
آن شمع که می سوزد وُ پروانه ندارد
دِل خانۀ عِشق است خدا را بِه که گویم
کآرایشی از عِشق کس این خانه ندارد
گفتم مَه من! از چِه تو در دام نیفتی
گفتا چِه کنم دامِ شما دانه ندارد
در انجمنِ عقل فروشان ننهم پای
دیوانه سرِ صحبتِ فرزانه ندارد
تا چند کنی قصۀ اسکندر وُ دارا
ده روزۀ عمر این همه افسانه ندارد 🌷
پ.ن:
آن نواسازِ نوآیین چو شود نغمه سرای
سرخوش از نالۀ مستانه کند جانِ مرا
شیوۀ بادِ سحر عقده گشایی است رهی
شعرِ پژمان بگشاید دلِ پژمانِ مرا (رهی معیری) 🕯
| آهنگساز: محمّد رضا چراغعلی |
| با صدای: علیرضا افتخاری؛ تاریخ انتشار: ۱۳۸۶ |
| 🎼 دانلود آهنگ زیبای افسانۀ عمر با کیفیت عالی 🎼 |
| 🎼 دانلود آهنگ بی کلام افسانۀ عمر با کیفیت عالی 🎼 |
موضوعات مرتبط: 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، شادروان محمّد حسن معیری متخلص به «رهی» 🇮🇷 ، مرحوم حسین پژمان بختیاری (شاعر، مترجم معاصر) 🇮🇷 ، استاد محمّد رضا چراغعلی (آهنگساز) 🇮🇷 ، استاد علیرضا افتخاری (خواننده) 🇮🇷
سیاهکاریِ ما کم نشد زِ مویِ سپید
بِه ترکِ خواب نگفتیم وُ صبحدم خندید
زِ تیغ بازیِ گردون هواپرستان را
نفس بُرید ولی رشتۀ هوس نَبُرید
چو مُفلسی که بِه دنبالِ کیمیا گردد
جهان بگشتم وُ آزاده ای نگشت پدید
اگر نمی طلبی رنجِ ناامیدی را
زِ دوستان وُ عزیزان مدار چشمِ امّید
طمع بِه خاک فرو می بَرَد حریصان را
زِ حرص بر سرِ قارون رسید آنچه رسید
درود بر دلِ من باد کز ستم کیشان
ستم کشید ولی بارِ منّتی نکشید
زِ گردِ حادثه روشندلان چِه غَم دارند
غبارِ تیره چِه نُقصان دهد بِه صبحِ سپید؟
نه هر که نظم دهد دفتری نظیرِ من است
که تابناک تر از خود نمی تواند دید
زِ چشمه گوهرِ غلتان کجا پدید آید؟
نه هر که ساز کند نغمه ای بود ناهید
از آن شَبی که رهی دید صبحِ رویِ تو را*
شَبی نرفت که چون صبح جامه ای ندرید 🌷
موضوعات مرتبط: شادروان محمّد حسن معیری متخلص به «رهی» 🇮🇷
( خواجوی کرمانی ) ❤️•ای روزگار، سخت گرفتی بر عاشقان! خیلی سخت•❤️
📚 از کتاب قبلۀ عالم، ژئوپلتیک ایران، ص۳۵، نوشته ی گراهام فولر، ترجمه ی عباس مخبر
( نیلوفر لاری پور ) 🖤•برای تو آپامه جانم•🖤
( مشرق تهرانی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( هوشنگ ابتهاج ) 🖤چشمانِ روزه دارم از تو، کی به افطارِ دیدنت میرسد آپامه؟•🖤
( صغیر اصفهانی ) 🖤•هنوز بی قرارِ نبودنت هستم؛ نگذار دلتنگی ام سنگین تر شود•🖤
( صائب جانمان ) 🖤•به تو دل دادم و دلتنگی حرفه ام شد•🖤
( رهی معیری ) 🖤•ببینمت، بغلت می کنم به اندازۀ صد سال آپامه•🖤
( محمد رسولی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( شکیب اصفهانی ) 🖤•لمسِ دستت را تصور می کنم آپامه•🖤
( شکیب اصفهانی ) 🖤•آسمان در هوایِ تو دیریست مثلِ چشمانِ من اشکبار است•🖤
( سعدی شیرازی ) 💙•صبح بخیر آپامه… تویی نخستین فکرِ هر صبحِ من•💙
( وحشی بافقی ) 🖤•اگر برای عشق تنها یک عید بود، آن عید همنامِ تو بود آپامه 💌•🖤
📚 از کتاب بر جاده های آبی سرخ، جلد دوم، ص۱۰۰ نوشته ی نادر ابراهیمی
( ژولیده نیشابوری ) 🪴 💙•خدایا! ما را با شادیِ عشق نیز آشنا کُن!•💙 🪴
( صائب جانم ) 💙•سلام بر کسانی که در ماهِ مهمانیِ خدا، دلهایِ خسته را اِحیا میکنند•💙
( اردلان سرفراز ) 🖤•برای تو آپامه•🖤
( سعدی شیرازی ) 🖤•بند میاد زبونم جلو چشمات؛ باخت دادم گمونم جلو چشمات•🖤
( طالب آملی ) 🖤•دوستت دارم تا حد حلول در پیراهنت، تا فنا در جانت•🖤
( کریم فکور ) 🖤•برای تو آپامه•🖤
( مولوی جان ) 🖤•راهی سُراغ داری تا بیشتر دوستَت بِدارَم آپامه؟•🖤
📚 از کتاب گزارش به خاک یونان، ص۲۸۴ نوشته ی نیکوس کازانتزاکیس
( بیدل دهلوی ) 🖤•در این پریشانیِ روزگار، مبادا فراموش کنی دوستت دارم•🖤
( عبید زاکانی ) 🕌 🌹 السلام علیک يا مولای یا صاحب الزمان 🌹 🕌
( لیلا کسری ) 🖤•آسیای سپهر، دور از تو هر شبم استخوان همی ساید•🖤
( رعدی آذرخشی ) 🖤•که بیش تر از آنچه باور کنی دوستت دارم آپامه•🖤
( فیض کاشانی ) 🖤•مرا بخوان یکبار با نگاهت، بارِ دوم با صدایت آپامه•🖤
( خواجوی کرمانی ) 🖤•تو مأمنِ مهربانِ زندگیِ من هستی آپامه•🖤
( سعدی شیرازی ) 🕌 🌹 🇮🇷 الله اکبر 🇮🇷 🌹 🕌
( محمود دولت آبادی ) ❤️•به زیرِ پا فِتَد آن دلی، که بَهرِ تو نَلرزد•❤️
صفحه اصلی 💯











































































































































































































































































































