ای شده خویِ تو با من بَتَر از خویِ رقیب
روزم از هجر سیه ساخته چون رویِ رقیب
گفته بودی که سگِ ما زِ رقیبِ تو بِه است
لیک پیشِ تو بِه از ماست سگِ کویِ رقیب
بس که از کعبۀ کویِ تو مرا مانع شد
گر همه قبله شود، رو نکنم سویِ رقیب
آن همه چین که در ابرویِ رقیبت دیدم
کاش در زُلفِ تو بودی، نه در ابرویِ رقیب
تا رقیب از تو مرا وعدۀ دشنام آورد
ذوقِ این مُژده مرا ساخت دعاگویِ رقیب
گر بِه هر مویِ رقیب از فلک آید ستمی
آن همه نیست سزایِ سرِ یِک مویِ رقیب
یار پهلویِ رقیب است وُ من از رشک هلاک
غیر از این فایده ای نیست زِ پهلویِ رقیب
چون هلالی اگر از پای فتادم چِه عجب؟
چِه کنم؟ نیست مرا قوّتِ بازویِ رقیب 🌷
موضوعات مرتبط: بدرالدّین هلالی جغتایی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
نمیشه از تو یک لحظه جُدا شَم، که بی تو زندگیم رنگی نداره
تو خورشیدی بِه دادِ من رسیدی، زمستونم با تو رنگِ بهاره
عشقِ من تا که تو رو دیدم، نازِ چشماتو خریدم
واسۀ بودنِ با تو، از همه دنیا بُریدم
تو اون عِشقی که من خوابشو دیدم، تو بیداری بِه آرزوم رسیدم
تو گُل بودی شکفتی در نگاهم، بِه دنبالِ تو من پروانه بودم
عشقِ من تا که تو رو دیدم، نازِ چشماتو خریدم
واسۀ بودنِ با تو، از همه دنیا بُریدم 🌷
| آهنگساز: گروه اِکوب |
| با صدای: سروش کمالیان؛ تاریخ انتشار: ۱۳۸۴ |
| 🎼 دانلود آهنگ زیبای رنگ زندگی با کیفیت عالی 🎼 |
موضوعات مرتبط: 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، سروش کمالیان (آهنگساز، خواننده) 🇮🇷
مدار از دامنِ شَب دست وقتِ عرضِ مطلب ها
که باشد بادبانِ کشتیِ دِل دامنِ شَب ها
چِه محوِ ناخدا گردیده ای، ای از خدا غافل؟*
ندارد این سفر بادِ مُرادی غیرِ یارب ها
زِ بی دردان علاجِ دردِ خود جستن بِه آن ماند
که خار از پا برون آرد کسی با نیشِ عقرب ها
مرا از قیدِ مذهب ها برون آورد عشقِ او
که چون خورشید طالع شد نهان گردند، کوکب ها
نمی دانم چِه در سَر دارد آن معشوقِ بی پروا
که مذهب ها گرفت از شوخیِ او، رنگِ مشرب ها
چنین گر رهزنِ اطفال خواهد شد جنونِ من
بِه اندک فرصتی دربسته خواهد ماند مکتب ها
حجابِ عِشق اگر مانع نگردد می توان دیدن
خطّ نارسته را چون رشتۀ گوهر ازان لب ها
زِ شوقِ گوشۀ چشمِ تو ای جانِ جهان، تا کی
درین صحرایِ وحشت توتیا گردند قالب ها؟
کسی کز مطلبِ خود بگذرد حاجت روا گردد
ازان صائب زِ خاک اهلِ حق یابند مطلب ها 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
🟦 چقدر و چند از این پرنده ها بغلت داری، بپروازان همه را، من آمده ام، آماده ام، از آسمان کاغذِ خالی می بارد، آغشته کردی آغشته مرا بِه خونِ خود، بپروازان حالا، کاش کاش آمد کلاغ هایِ جهان نیستند و آسمان می باراند روحِ تو را بر رویِ من؛ چقدر وُ چند ببینم و هیچ گاه سیر نشوم،
🟥 می آمده ای انگار با غنچه ها از گوش هایت، هر چِه با چشم هایم تو را بخورم سیر نمی شوم، بسیرانم، بگو بپرانَندَم و دورِ تو چرخانَندم و دامن هایت را بتکان، بریزانم، من میوه هایم را، که پیش مرگِ تو باشم، که بویِ گردنِ آهو را بپیچانم بِه جانم، که پیش پیش مرگِ تو باشم،
🟦 «ب»ی شکسته با «الفِ» قدِّ تو می رقصد، حالا همه کلمه آن تو میانِ من، بالایِ ما، چقدر وُ چند از این چیزها بغلت داری، چقدر و چند، بِه خودت او گفتی، مرا بِه او در خیالش بِغلتان که خوابش با خوابم آید، حرامیانِ رؤیاهایم را بیدار کن، که دروازه هایِ زمان باز شده، زن وُ زمان وُ زبان همسفر، و شهر را خبر نکن که جنونش بر سطحِ رنگ می ساید، جنونِ من نگرانیست،
🟥 مرا بِه رویِ انگشتت بچرخان، بچرخانم، بچرخانَنمان که هر دو بیماریم، بِه کجا که برگردی کجا آن کجاست کجا هم نیست، در نهادِ زن وُ شادیِ او اوییدن، بِه گردنِ خود ببوسانم از کجاهایم بِه ساحل آمده ام، حتی هنوز هم غرقِ طراوتِ نامت، یارم نباش، خودت باشم، خودم باش، خود پیش مرگِ تو بودن،
🟦 خبر کن موسیقی را که گره هایِ انگشتانت بِه ماه گره خورده اند، که ناخنت هلالِ ماه شده، چیزی نیست، هلال وُ ماه در شبِ واحد بودی، چیزی نیست، مرا بِه سویِ خود بتابان بچین، رسیده و نرسیده بچین، و پنجره را باز کن، جهان بِه سویِ جهان است، ببیندت حالا بچینم، برو بِه هوا، بِه هوایِ این که من از پشتِ پا نگرانت شوم،
🟥 و آمدی که بیایی بیا، و چنگ وارِ منحنی ام را بگیر و باز بغل کن بزن، که بخواند، بِدَم بِه من، بِدَم پهلوهایت را و شانه هایت را، بتوفانم و برنگردانم و هیچم کن، هیچکس نداندمان، و شهر را خبر نکن، که این که می گویم جنون نداند، و یادگارم کن بِه دیوارهایِ هیچ وُ بنویسانم، و بگو دیوارها را بِه زیرِ پاهایت دراز کنند، خود را بِه سویِ آسمان مثلِ همیشه ها بِدِرازان، کسی نداندمان، من آماده ام! 🌷
موضوعات مرتبط: 📕 گزیده متن کتاب ، مرحوم رضا براهنی (شاعر معاصر) 🇮🇷
حاشا که من بنالم، ور تن شود چو نالم
من نی نیم که هر دم، از دستِ دوست نالم
گر خونِ دِل خورندم، چون جامِ مِی بخندم
ور سرزنش کنندم، چون شاخِ رَز ننالم
آسودگان چِه دانند، احوالِ دردمندان؟
آشفته حال داند، آشفتگیِ حالم
پروانه وار خواهم، پرواز کرد لیکن
کو آن مجالِ قُربم؟ کو آن فِراغِ بالم؟
بویِ شما شنیدم، کز شوق می دهم جان*
دیر است تا بدان بو، دم می دهد شمالم
گر چِه دِلم شکستی، در زُلفِ خویش بستی*
مرغِ شکسته بالم، لیکن خجسته فالم
من صد ورق حکایت، از هر نَمَط چو بلبل
دارم ولی ندارد، گُل برگ قیل وُ قالم
بیمارم وُ ندارم، بر سَر بِه غیر دیده*
یاری که ریزد آبی، بر آتشِ ملالم
سلمان مرا همین بس، کز پیشِ دوست هر شَب
بر عادتِ عبادت، آید بِه سَر خیالم 🌷
موضوعات مرتبط: جمال الدین سلمان ساوجی (شاعر روزگار ایلكانی) 🇮🇷
کشتِ عاشِق که دهد دادِ گیاهِ خُشکش
مویِ چینی ست رگِ ابرِ سیاهِ خشکش
بی سَخا گردنِ مُنعم چِه کمال افرازد
سرِ خشکی ست که آتش بِه کلاهِ خشکش
سر بِه غفلت مَفِرازید زِ آهِ مظلوم*
برق خفته ست بِه فوارهٔ آهِ خشکش
شاه اگر دامنِ انعام بِه خِسّت چیند
نیست جُز مهرهٔ شطرنجِ سپاهِ خشکش
غفلتِ بیدلِ ما تا بِه کجا گَرد کند
ابرِ رحمت نشود تر بِه گناهِ خشکش 🌷
پ.ن:
ای که با تیغِ ستم تکیه بِه عُمرت زده ای
آهِ مظلوم بوَد آتش وُ عُمرت برفی (الیار) 🖤
پ.ن۲:
🔹 این دخترِ هنرمند، اهلِ جبالیا در غزه، نقّاش بوده. دیشَب در میانِ بمبارانِ صهیونیست ها یک نقّاشی از خودش می گذارد و می نویسد این نقّاشیِ من است. اگر مُردم مرا به این عکس بشناسید.. و امروز بِه شهادت رسیده است.
🔹 محاسن الخطیب، چند ساعت قبل از شهادت، تصویرسازیِ سوزاندنِ آوارگان در چادر رو به اتمام رسونده بود. می توانید صدایِ گلوله باران، صدایِ هواپیمایِ بدونِ سرنشین و شلیکِ گلوله را در پس زمینه ویدئویِ او بشنوید.
| آهنگساز: ونجلیس |
| با صدای: بی کلام؛ تاریخ انتشار: 1973 |
| 🎼 دانلود قطعه زیبای دختر کوچک دریا با کیفیت عالی 🎼 |
موضوعات مرتبط: 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، موسیقی دیگر ملّت ها 🇺🇳
من که زِ هر گوشه ای کنار نمودم*
گوشهٔ چشمِ تو اختیار نمودم
چون نرسد هر زمان مَلامَتم از عِشق؟
من كه بِه تدبیرِ عقلْ کار نمودم
طبعِ نداری، قرارِ شعله پرستی
رویِ تو دیدم، بِه خود قرار نمودم
پیشهٔ من روزگارِ عشقِ تو می خواست*
کار، بِه فرمانِ روزگار نمودم
بخت، زِ من در گُریز بود وُ من از جَهل
بختِ گُریزنده را سوار نمودم
سينهٔ من آبرویِ لاله سِتان بُرد*
بس که بر او داغ ها قرار نمودم
طالب! از اظهارِ حالِ خويش، فلک را
از رُخِ انصاف، شرمسار نمودم 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد طالب آملی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳
بِه نظاره ایست قانع، نظر از تو گاه گاهی
چِه کنم گرت نبینم، منم وُ همین نگاهی
زِ تو هیچ کم نگردد که زِ راهِ دلنوازی
نظری کنی بِه عاشق، نه همیشه گاه گاهی
بِه فراق کرده ام خو، به هلاک بسته ام دِل
بِه امّید وصل هرگز، ننشسته ام بِه راهی
چِه خبر تو را زِ دردم که مرا زِ ناتوانی
نه بِه رُخ زِ دیده اشکی، نه بِه لب رسیده آهی
چِه عجب گرت نباشد خبری زِ دردِ عنوان
که هنوز نالۀ او بِه دلت نکرده راهی 🌷
پ.ن:
می پرسی : چگونه ای؟ می گویمت: گرفتارِ دردِ تو.. (محمود درویش) 🖤
پ.ن۲:
زمانی که اوّلین آغوش بینِ ما رُخ دهد، درک می کنم که من هیچ وقت از آغوشت رهایی نخواهم داشت.
موضوعات مرتبط: محمّد رضا عنوان تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
🟦 مسألۀ تربيت و سازندگى بزرگترين مسئوليتِ ما در اين قرنِ وحشى است. اين اوّلين مسأله است، زيرا هر بقالى، بنايى، نجارى، طبيبى و مهندسى بايد قبلا تربيت شود و نه تنها تربيت كه مربىِ ديگران هم باشد. اين سازندگى اوّلين و بزرگترين وظيفه است و با سايرِ مشاغل و برنامه ها منافات ندارد. عطّار هنگامى كه دارد چاى را در پاكت مى ريزد مى تواند شناختى در مغز و عِشقى در دِل و وسعتى در روحِ طرف بگذارد و چاى كشيدنش به او درس هايى بدهد.
🟥 بناء هنگامى كه دارد آجرها را به هم پيوند مى زند و بر روىِ هم مى گذارد، مى تواند از پيوند ها و وحدت ها و همدستى ها و فداكارى هاىِ خود نمونه هايى در دسترس بگذارد و سازندگى هايى داشته باشد. هر كس در هر كجا مى تواند «مربى» و «سازنده» باشد. چراغِ روشن در هر كجا كه هست مى تواند نور بپاشد و راه ها را روشن كند.
🌸 تکثیرِ یحیی سنوار - دلاورِ غزه 🌸
موضوعات مرتبط: 📕 گزیده متن کتاب ، زنده یاد علی صفائی حائری معروف به عین صاد 🇮🇷 ، 📚 بازخوانی آثار اندیشمندان معاصر ایران
بر شاخه هایِ نخلم بیاویزید
و مرا دار زنید.. نخل را خیانت نخواهم کرد!
این سرزمینِ من است..
و من درگذشته، خرسند و شیدا
از شترها شیر می دوشیدم
میهنم انبانی از داستانها نیست
خاطره نیست، باغِ هلالها نیست
وطنِ من قصّه ای یا سرودی نیست
نوری بر گلبرگهای رازقی نیست
وطنم خشمِ غریبی بر غَم است
و کودکی است که عید و بوسه می خواهد
و توفان هایی است کز اتاقكِ زندان بِه تنگ آمده
و پیری است که بر فرزندان و باغِ خویش.. می گرید
این زمین، پوست استخوانِ من است
و قلبِ من،
بر چمنزارش همچو زنبورِ عسل بِه پرواز در می آید
بر شاخه هایِ نخلم بیاویزید
و مرا دار زنید.. امّا هرگز من ذلّت و خواری را فرمان نخواهم بُرد! 🌷
او هست، می بیند و همۀ قدرتها در دستِ اوست!
موضوعات مرتبط: محمود درویش (شاعر فلسطینی) 🇵🇸 ، 📕 گزیده متن کتاب
آنجا.. در سرزمینم همواره چشم اندازی است پدیدار
و دهانی است که بِه معشوق،
ترانه هایی و بال هایی ارزانی می دارد
تا ترا بینم.. کدامین، مرا کُشت؟
گنجشکان، یا پژواکِ تو، یا وعده گاهانِ سرور انگیز؟!
وطنم، عشقِ ما هلاک است
و ترانه ها زخمی اند
هرگاه پیامت سویِ من آید
قلبِ من از جایگاهِ خویش هجرت گزیند
و بر بلندای تپّه هایت
با زخم هایِ گشوده، دیدار کند
ملامتم مکن، که در خاکت، عِشق.. قتلگاه شد. 🌷
موضوعات مرتبط: محمود درویش (شاعر فلسطینی) 🇵🇸 ، 📕 گزیده متن کتاب
میهنم! آهنِ زنجیرهایم می آموزد مرا
خشمِ عقابان و، نازکدلیِ انسانِ نیک اندیش را
نمی دانستم که زیرِ پوستمان
میلادِ توفانی است.. و عروسیِ جویبارهایی
در سلّولِ زندان، نور را از من گرفتند:
و خورشیدِ مشعل ها.. در قلبم برافروخته گشت
بر دیوارها شمارۀ شناسنامه ام را نوشتند:
و سبزه زارِ سنبله ها، بر دیوارها روئیدن گرفت
بر دیوارها تصویرِ قاتلم را، نگاشتند:
و سایه سارِ گیسوانی، آن خطوطِ چهره را محو کرد
میهنم! با دندانها نقشِ خون آلودت را نگار کردم
و ترانۀ تاریکیِ گذرا را بَر نوشتم
در خون و گوشت تاریکیِ شکستم را فرو بُردم
و در گیسوانِ روشنایی، انگشتهایم را درون کردم
فاتحان، بر بام هایِ خانه هایم
جُز وعدۀ زلزله ها را فتح نکردند
جُز تابناکیِ پیشانیم نخواهند دید
و جُز صدایِ زنجیرهایم نخواهند شنید
و چون بر صلیبِ عبادتم آتش بگیرم
چون قِدّیسی.. در هیئتِ مبارزی در خواهم آمد. 🌷
موضوعات مرتبط: محمود درویش (شاعر فلسطینی) 🇵🇸 ، 📕 گزیده متن کتاب
تکّه هایمان، نام هایِ ما هستند
نه، راهِ گریزی نیست
نقاب از نقاب از نقاب اُفتاد
نقاب اُفتاد..
برادرانی نداری ای برادرم
دوستانی نداری ای دوستم
دژی نداری..
نه آب داری، نه دارو
نه آسمان و نه خون و نه بادبان
نه رو بِه رو، نه پشتِ سر
محاصره ات را محاصره کن
راهِ گریزی نیست..
بازویت اُفتاد، آن را بردار و دشمنت را بزن
من در نزدیکی ات اُفتادم؟!، مرا بردار و دشمنت را با من بزن
که اکنون تو آزادِ آزادِ آزادی
کشته هایت یا مجروحینت مهمات و انگیزۀ تواند
با آنها بزن، دشمنت را بزن
راهِ گریزی نیست..
تکّه هایمان، نام هایِ ما هستند
محاصره ات را با جنون و جنون محاصره کن
رفتند، آنانی را که دوست داری، رفتند. 🌷
پ.ن:
گر مردِ رَهی میانِ خون باید رفت
وز پای فتاده سرنگون باید رفت
تو پای بِه ره در نِه وُ از هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت (عطار نیشابوری) ❤️
پ.ن۲:
جوانمردی که در هیاهویِ شمشیر و نیزه جان داد
گرچِه پیروزی از دستش پَر کشید
در سرایِ پیروزی تکیه داد
پاک رفت و جملگی باغ ها
آرزو دارند که آرامگاهِ او باشند
سلامِ خدا بر تو باد
من با چشمِ سَر دیدم که
جوانمردِ آزاده جاودانه خواهد ماند. (ابو تَمّام، حبیب بن أوس) ❤️
پ.ن۳:
🔹 دیروز یکی از درماتیک ترین صحنه هایِ مبارزه تاریخ را دیدم، مبارزه تا آخرین نفس، در فیلمِ مختار زمانی که یک تنه در میانه میدان مبارزه می کرد و حتی پس از تیر خوردن و اُفتادن وقتی دست به نیزه می شد همه فرار می کردند؛ در ذهنِ خودم می گفتم مگر چنین مبارزه ای و ترسی از دشمن امکان دارد؟ آری وقتی با امام علی (ع) معامله کنی حتی با یک دست، در حالی که نشستی و دشمن از ترس نمی تواند نزدیکت شود؛ دوباره تکرار می شود.
🔹 چه کسی فکر می کرد یحیی در مرکزِ درگیری ها در کنارِ سربازانِ خود تا آخرین قطره خون، در حالِ جنگ است. چه اشتباهی کرد صهیونیست از انتشارِ این تصاویر، برای ما که از کودکی روضه گوش دادیم، فریم به فریمِ آن تکرار شد. با انواع و اقسامِ تهمت ها می گفتند با پوششِ زنان فرار کرده، مردمِ غزه را قربانی کرده و در تونل ها مخفی شده! یحیی نه در تونل ها بود، نه در هیچ نقطۀ امنِ دیگری. با چفیه ای دورِ گردن، در دلِ معرکه، بینِ نیروهایش زندگی می کرد و نهایت شهید شد. فرماندهی که هدفِ شمارۀ یک موساد است. شرافتمندانه زیست و شریف جان داد. یقین دارم که خونِ این مردان، اسطورۀ آزادگانِ جهان می شود و رگِ حیاتِ صهیونیست را قطع می کند.
🔹 هیچ مرگی از شهادت زیباتر نیست؛ مخصوصا شهادتی که قبلش بدنت اینقدر جراحت بردارد که وقتی یک دستت تقریبا قطع شده باشد، سیم به آرنجت ببندی تا شدّتِ خونریزی را کم کنی؛ امّا با همان دستِ مجروح، سنگ و چوب به طرفِ دشمن پرتاب کنی، تا لحظه آخر، پوشش روی صورتت را برنداری تا شناسایی نشوی و دشمن طمع نکند که تو را به هر قیمتی که هست، دستگیر کند. شهید سنوار بعد از پیدا شدن انگشتِ اشاره اش سالم بود، صهیونیستها انگشتِ او را بریدند. هر چه از شرحِ روضه لحظاتِ آخر یحیی بنویسم، از شکوهش کم می شود. قلمِ ما کجا و شرحِ عاشقیِ این مردان کجا؟
🔹 محمود درویش فرازی از قصیده «ستایش سایۀ بلند» به نام «حاصر حصارک» می خواند که علی رغمِ گذشتِ بیش از سه دهه از آن، همچنان شرحِ حالِ امروزِ غزه و فلسطین است! تنها، در محاصره، با برخی اعراب که نقابشان اُفتاده و خیانت کرده اند! و حالا فرمانده شهید حاج یحیی سنوار، برای جهانیان، معنایِ کاملِ این شعرِ درویش است. آنجا که وقتی تنها و زخمی در ویرانه هایِ وطن در معرکۀ جنگِ جهانی به استقبالِ شهادت می رود، هر چه دارد به سویِ دشمن پرتاب می کند امّا تسلیم نمی شود! برایِ او داغداری نکنید. حماسه سرایی کنید.
موضوعات مرتبط: محمود درویش (شاعر فلسطینی) 🇵🇸 ، محمّد عطّار نیشابوری (شاعر روزگار خوارزمشاهی) 🇮🇷 ، ابوتمّام حبیب بن أوس طائی (شاعر روزگار عباسیان) 🏴
برچسبها: وعده الهی حق است
در بیابانِ جُنون، سلسله پَردازی نیست
روزگاریست درین دایره، آوازی نیست
نه همین کوچه وُ بازار زِ مجنون خالی ست
در بیابانِ جنون نیز نظربازی نیست
وحشت آباد بُوَد در نظرِ من شهری
که بِه هر کوچهٔ او خانه بَراندازی نیست
بَرنَیاید نَفَس از طوطیِ شیرین گفتار
در حریمی که رُخِ آینه پردازی نیست
بِه چراغِ مَه وُ خورشید نگردد روشن
هر حریمی که در او شعلهٔ آوازی نیست
می توان یافت زِ پیچیدگیِ بال وُ پرم
که بِه گیراییِ مژگانِ تو شَهبازی نیست
نیست ممکن که تَراوَد سخن از من صائب!
در حریمی که در او چشمِ سخن سازی نیست 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
🟦 نزاعِ مستمرِ بينِ حق و باطل همواره در طولِ تاریخ ادامه داشته و در آخرالزمان و پیش از ظهور - که تلاشها برای به ثمر رسیدنِ آمالِ انبیا و ایجاد جبهه توحید برایِ تشکیلِ حاکمیّتِ جهانیِ ادیانِ الهی با محوریتِ اسلام و آخرین ذخیره الهی و منجیِ بشریت، امام مهدی است - به اوج می رسد.
🟥 از این رو، آگاهی از برنامه ریزیِ دشمنان، طرح ها و برنامه های جبهۀ باطل برای مقابله با اهدافِ زمینه سازانِ ظهور و تحققِ حاکمیتِ جهانیِ اسلام، همواره باید در دستورِ کارِ منتظرانِ ظهورِ امام عصر قرار گیرد، و این امر محقق نخواهد شد جز با دانشِ «آینده پژوهی مهدوی» و با رصدِ طرح ها، نقشه ها، برنامه ها، فتنه انگیزی هایِ دشمنان در کشورها و سرزمین هایِ درگیرِ واقعۀ شریفِ ظهور.
🟦 آینده پژوهی مهدوی، به ما کمک می کند تا از سطحِ مقدماتی فراتر رفته و واردِ سطحِ مؤثر و استراتژیک شویم و نقشِ خود را در «زمینه سازیِ انقلابِ جهانیِ مهدوی» بر اساسِ رصد کردن تحولاتِ محتملِ جهانی، به ویژه در جغرافیایِ ظهور و مثلثِ «كوفه، مکه و قدس» بهتر ایفا کنیم؛
🟥 در واقع آینده پژوهی مهدوی با تکیه بر هشدارهایِ حدیثی در تراثِ مهدوی و محور قرار دادنِ گزارشات درباره فتنه ها و بحران های اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، نظامی و امنیّتی، امکان وقوعِ آن ها در «جغرافیایِ کشورهایِ نقش آفرینِ عصرِ ظهور» را رصد می کند و اذهان را متوجه رویداد های تأثیرگذار در آینده می نماید و «جامعه منتظر» را برای مقابله با آنها آماده می سازد و جامعه منتظر را از غفلت درباره نقشه ها، طرح ها و توطئه های دشمنانِ امام مهدی آگاه می سازد.
🟦 چند کانونِ مرکزی در تحولات و حوادثِ پیش از ظهور و آینده جهان وجود دارد که شناخت و رصد کردنِ تحولاتِ مربوط به آنها از اهمیّتِ زیادی برخوردار است و می تواند ما را در تحلیلِ درستِ رویدادها و مباحثِ مرتبط با آخرالزمان و ظهورِ امام زمان در علمِ «آینده پژوهی» یاری دهد.
🟥 این کانون هایِ مرکزی عبارت است از منطقه شام (سوریه)، ایران، عراق، فلسطین و عربستان. کشورهای مذکور در «جغرافیای ظهور» و در مثلثِ «مکه، کوفه و قدس»، مرکز تحولات و رویداد های مهمی خواهند بود و در آینده این کشورها، پیش از ظهور، اتفاقاتی بسیار سریع و شگفت آور رُخ خواهد داد که تأثیراتِ مهمی بر امنیّتِ منطقه ای و حتی جهانی خواهند گذاشت.
موضوعات مرتبط: 📕 گزیده متن کتاب
آن که داغِ لاله زار از رویِ آتشناکِ اوست
سینۀ ما چاک چاک از غمزۀ بیباکِ اوست
آن که چون مجنون مرا سَر در بیابان داده است
حلقۀ چشمِ غزالان حلقۀ فتراکِ اوست
می کند روشندلان را تربیت دهقانِ عِشق
دانه هایِ پاک یکسر در زمینِ پاکِ اوست
پخته می گردد دلِ خامان زِ درد وُ داغِ عِشق*
آفتابِ این ثمرها رویِ آتشناکِ اوست
چون هدف هر کس که شد در خاکساریها علم
هر کجا تیرِ جگردوزی بود در خاکِ اوست
گر بِه ظاهر خاطرِ صائب غَمین اُفتاده است
عشرتِ رویِ زمین در خاطرِ غمناکِ اوست 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
غروبم، مرگِ رو دوشم، طلوعم کن، تو می تونی
تمومم، سایه می پوشم، شروعم کن، تو می تونی
شدم خورشیدِ غرقِ خون، میونِ مغربِ دریا
من وُ با چشمایِ بازت، ببر تا مشرقِ رویا
دِلم با هر تپش، با هر شکستن، داره می فهمه
که هر اندازه خوبه عِشق، همون اندازه بی رحمه
چِه راه هایی که رفتم تا بفهمم جُز تو راهی نیست*
خلاصم کُن از عِشق هایی که گاهی هست وُ گاهی نیست
تو خوب سوختن وُ می شناسی، سکوتو از اونم بهتر
من آتیشم، یِه کاری کُن، نمونم زیرِ خاکستر
می خوام مثلِ همون روزا که بارون بود وُ ابریشَم
دوباره تو حریرِ تو، مثه چَشمات، ابری شَم 🌷
| آهنگساز: احسان خواجه امیری؛ تنظیم: هومن نامداری |
| با صدای: احسان خواجه امیری؛ تاریخ انتشار: ۱۳۸۹ |
| 🎼 دانلود آهنگ زیبای خلاصم کن با کیفیت عالی 🎼 |
موضوعات مرتبط: 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، زنده یاد دکتر افشین یداللهی (شاعر،ترانه سرا) 🇮🇷 ، احسان خواجه امیری (آهنگساز، خواننده) 🇮🇷
یارب، غمِ آن سرو خرامان بِه که گویم؟*
دِل نیست به دستم، سخنِ جان بِه که گویم؟
آه از دلِ من، دود برآرد همه شَب، آه*
کاین سوختگیِ غمِ هجران، بِه که گویم؟
افسانۀ من ناخوش وُ کس محرمِ آن نیست
اندک نبود، صبرِ فراوان بِه که گویم؟
خونابۀ پیدا همه بینند خود از چشم
احوالِ جگر خوردنِ پنهان بِه که گویم؟
دردی ست در این سینه که همدرد شناسند
بی درد چو باور نکند، آن بِه که گویم؟
خوابش نگرم جان بِه لب آمد که برون ده
من نیم شَب آن خوابِ پریشان بِه که گویم؟
دشنام دهد دشمن وُ تشنیع زند دوست
چندین شنوم از که وُ چندان بِه که گویم؟
من قصّه دهم شرح وُ زِ مستی ننهد گوش
آن زود کُشِ دیر پشیمان، بِه که گویم؟
بلبل بکند ناله چو خسرو بِه سحرگاه
چون نشنود آن سرو خرامان، بِه که گویم؟ 🌷
موضوعات مرتبط: امیر خسرو دهلوی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
یارب، غمِ بی رحمیِ جانان بِه که گویم؟
جانم غمِ او سوخت، غمِ جان بِه که گویم؟
نی یار وُ نه غمخوار وُ نه کس محرمِ اسرار
رنجوری وُ مهجوری وُ حرمان بِه که گویم؟
آشفته شد از قصۀ من خاطرِ جمعی
دیگر چِه کنم؟ حالِ پریشان بِه که گویم؟
گویند طبیبان که: بگو دردِ خود، امّا
دردی که گذشتست زِ درمان بِه که گویم؟
دردی، که مرا ساخته رسوا، همه دانند
داغی، که مرا سوخته پنهان، بِه که گویم؟
اندوهِ تو ناگفته وُ دردِ تو نهان بِه
این پیشِ که ظاهر کنم وُ آن بِه که گویم؟
خلقی همه با هم سخنِ وصلِ تو گویند
من بی کَسَم، افسانۀ هجران بِه که گویم؟
دورِ طَرَب، افسوس! که بگذشت، هلالی
دورِ دگر آمد، غمِ دوران بِه که گویم؟ 🌷
پ.ن:
یارب، غمِ آن سرو خرامان بِه که گویم؟
دِل نیست به دستم، سخنِ جان بِه که گویم؟
آه از دلِ من، دود برآرد همه شَب، آه
کاین سوختگیِ غمِ هجران، بِه که گویم؟ (امیر خسرو دهلوی) 🖤
موضوعات مرتبط: بدرالدّین هلالی جغتایی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
در بیابانِ طلب، راهبری نیست مرا
سرِ پرواز بِه بالِ دگری نیست مرا
آن نفس باخته غوّاصِ جگر سوخته ام
که بِه جُز آبلۀ دِل، گهری نیست مرا
روزگاری است که با ریگِ روان همسفرم
می روم راه وُ زِ منزل خبری نیست مرا
می زنم بال بِه هم تا فتد آتش در من
از دلِ سنگ، امّیدِ شرری نیست مرا
ساکنِ کشتیِ نوحم زِ سبکباریِ خویش
چون خس وُ خار زِ طوفان، خطری نیست مرا
همه شَب با دلِ دیوانۀ خود در حرفم*
چه کنم، جُز دلِ خود نامه بَری نیست مرا
می توان رفت چو آتش بِه رگ وُ ریشۀ شمع
بِه دِل آزاریِ پروانه، سَری نیست مرا
گر چه چون سرو، تماشاگهِ اهلِ نظرم
از جهان جُز گره دِل، ثمری نیست مرا
خاطرِ امن بِه مُلکِ دو جهان می ارزد
نیستم درهم اگر سیم وُ زری نیست مرا
می توانم شرری را بِه پر وُ بال رساند
در خورِ شمع اگر بال وُ پری نیست مرا
بُرده ام غنچه صفت سر بِه گریبان صائب
جُز دِل، امّیدِ گشایش زِ دری نیست مرا 🕯
موضوعات مرتبط: میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
شَب چو در بستم وُ مست از مِیِ نابش کردم
ماه اگر حلقه بِه در کوفت جوابش کردم
دیدی آن تُرکِ خَتا دشمنِ جان بود مرا
گرچِه عمری بِه خطا دوست خطابش کردم
منزلِ مردمِ بیگانه چو شد خانهٔ چشم
آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم
شرحِ داغِ دلِ پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دِلش افکندم وُ آبش کردم
غرقِ خون بود وُ نمی مُرد زِ حسرت فرهاد
خواندم افسانهٔ شیرین وُ بِه خوابش کردم
دِل که خونابهٔ غَم بود وُ جگرگوشهٔ درد
بر سرِ آتشِ جورِ تو کبابش کردم
زندگی کردنِ من مُردنِ تدریجی بود*
آنچه جان کَنْد تنم، عمر حسابش کردم 🕯
پ.ن:
🔹 فرّخی یزدی فرزند ابراهیم متخلّص به فرّخی (١٣٠۶ه.ق)
🟦 شاعر، روزنامه نویس و سیاستمدار ایرانی، از میانِ طبقاتِ محروم برخاست و بِه علّت تنگدستی نتوانست، تحصیلاتِ خود را ادامه دهد. نزدیکِ پایانِ تحصیلات مقدماتی در مدرسه مُرسلین انگلیسهای یزد، به علّت روحِ آزادی خواهی و اشعاری که علیه اولیایِ مدرسه سرود، از آنجا اخراج، و از ١۶ سالگی مجبور بِه کار کردن شد.
🟥 فرّخی یزدی برخلافِ فرّخی سیستانی شاعرِ درباری قرنِ چهارم، تنها در فکر سعادتِ خود نبود، بلکه در راه بهروزی کشاورزان و دیگر طبقاتِ محروم سعی و تلاش می کرد و نسبت به مسانلِ اجتماعی و سیاسی عصرِ خود عنایت و توجّه فراوان داشت. در آغازِ جوانی به دموکراتها پیوست و به مناسبتِ شعری که در نوروز (۱۳۲۷ه.ق) در مدحِ آزادی، خطاب به فرماندار مرتجع یزد سرود، ضیغم الدولۀ شیرازی حاکمِ یزد، دهانش را با نخ و سوزن دوخت و به زندانش افکند!، در نتیجۀ تحصّن و اعتراضِ مردمِ یزد، وزیر کشور از طرفِ مجلس استیضاح شد و وی این موضوع را با کمالِ وقاحت شایعه خواند و در مقامِ پاسخگویی برنیامد.
🟦 پس از چندی به تهران آمد (۱۳۲۸ه.ق) و روزنامۀ طوفان را انتشار داد و از دموکراسی و حکومتِ ملّی با شور و شوقِ فراوان حمایت و جانبداری نمود. در کودتایِ رضاخان (۱۲۹۹ه.ش) بر علیه احمد شاه قاجار، او یکی از کسانی بود که به زندان رفت و مدتی در باغِ سردار اعتماد زندانی بود. روزنامۀ او طوفان بارها توقیف و تعطیل شد. فرّخی هنگامِ توقیفِ طوفان، مقالاتِ خود را با امتیازِ روزنامه های دیگری به نامِ ستارۀ شرق، قیام و پیکار، انتشار می داد. طوفان در سالِ هشتمِ خود به مجله ای تبدیل شد، امّا اینبار هم یکسال بیشتر دوام نکرد.
🟥 در دورۀ هفتمِ قانونگذاری از یزد به نمایندگیِ مجلسِ شورا انتخاب شد و یکی از دو نمایندۀ طرفدارِ اقلیّت بود؛ او و محمود رضای طلوع نمایندۀ رشت اقلیّتِ مجلس را تشکیل می داد. در اواخرِ این دوره، از بیمِ تعقیبِ شهربانی از ایران گریخت، و از طریقِ مسکو به برلین رفت و در آنجا بار دیگر به انتشار روزنامۀ طوفان همّت می گماشت. در (۱۳۱۲ه.ش) به ترغیبِ تیمور تاش، که در برلین او را ملاقات کرد به ایران آمد و چندی بعد دستگیر و زندانی شد. و به گناه افکارِ مترقی و آزادی خواهانه موردِ تعقیبِ رضاخان قرار گرفت و بنا به مشهور (۱۳۱۷ه.ش) در زندان به قتل رسید.
دو سال با فرّخی یزدی در زندان قصر؛ نوشته: دکتر انور خامه ای؛ مجله گزارش، اردیبهشت ۷۹
موضوعات مرتبط: 📕 گزیده متن کتاب ، محمّد فرخی یزدی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
برچسبها: تاریخ پهلوی
خوش آنکه کنجِ غمِ خود بِه گلستان ندهد
سرشکِ سُرخ بِه صد باغِ ارغوان ندهد
کدام گنج که در کنجِ خاکساری نیست؟
رو از زمین بطلب، آنچِه آسمان ندهد
زِ فیضِ باطنی پیرِ جام محروم است
کسی که دستِ ارادت بِه مِی کشان ندهد
من از جفایِ تو رسوا شدم که تیرِ ستم
نمی شود هدفِ خویش را نشان ندهد
مُجاوران چِه خبر از مسافران دارند؟
خبر، زِ حالِ دلِ گمشده، زبان ندهد
زِ راهِ پُر خطرِ عِشق هیچ نیست عجب
که جادّه مار شود، راه کاروان ندهد
بنایِ دوستیِ دهر سست شد چندان
که کاه، پشت بِه دیوارْ این زمان ندهد
زِ رنجِ گرسنگی چون که تشنگی بتر است
خوش آن که آب رُخِ خویش را بِه نان ندهد
کلیم بوسه چِه خواهی بِه این تهیدستی؟
از آن حریف، که دشنامِ رایگان ندهد 🌷
موضوعات مرتبط: ابوطالب کلیم کاشانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
ای یادِ توام سلسله جنبانِ جنون
دور از تو وُ بزمِ وصل، چونم چون؟
چون شمعْ ستاده تا بِه زانو در اشک
چون جامْ نشسته تا بِه گردن در خون 🌷
موضوعات مرتبط: سیّد محمّد عتابی نجفی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳
چِه خوش است با دو زُلفت، سرِ شِکوه باز کردن*
گله هایِ روزِ هجران بِه شبِ دراز کردن
شبِ تیره راز دارِ دلِ عاشِقست، ورنه*
بِه یِک آه می توانم درِ صبح باز کردن
مُژه هات بس که ناخن زده بهرِ فتنه سازی
شده فرضْ دوستان را زِ هم احتراز کردن
چو زدی بِه تیغِ عشقم، بپذیر عذرِ طاعت
که بدین لباسِ خونین نتوان نماز کردن
چِه عجب اگر بکوشد بِه دوایِ درد شانی
که زِ نازکی ندارد سَر وُ برگِ ناز کردن 🌷
پ.ن:
چِه خوش است از دو یکدل، سرِ حرف باز کردن
سخنِ گذشته گفتن، گلۀ دراز کردن
نه چنان گرفته ای جا، بِه میانِ جانِ شیرین
که توان، تو را وُ جان را، زِ هم امتیاز کردن (نظیری نیشابوری) 🖤
موضوعات مرتبط: وجیه الدین شأنی تَکَلّو (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
چِه خوش است از دو یکدل، سرِ حرف باز کردن*
سخنِ گذشته گفتن، گلۀ دراز کردن
گهی از نیازِ پنهان، نظری بِه مهر دیدن
گهی از عتابِ ظاهر، نگهی بِه ناز کردن
اثرِ عتاب بُردن زِ دلِ هم اندک اندک
بِه بدیهه آفریدن، بِه بهانه ساز کردن
تو اگر بِه جور سوزی زِ جفاکشان نیاید*
بِه جُز از دعایِ جانت، زِ سرِ نیاز کردن
نه چنان گرفته ای جا، بِه میانِ جانِ شیرین*
که توان، تو را وُ جان را، زِ هم امتیاز کردن
زِ خمارِ مِی ندارم، سر وُ برگِ سجدۀ بت
دِل وُ خاطرِ پریشان، نتَوان نماز کردن
تو بِه خویشتن چِه کردی؟ که بِه ما کنی، نظیری
بِه خدا که واجب آمد، زِ تو احتراز کردن 🌷
پ.ن:
چِه خوش است با دو زُلفت، سرِ شِکوه باز کردن
گله هایِ روزِ هجران بِه شبِ دراز کردن
شبِ تیره راز دارِ دلِ عاشِقست، ورنه
بِه یِک آه می توانم درِ صبح باز کردن (شانی تکلو) 🖤
موضوعات مرتبط: محمّد حسین نظیری نیشابوری (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
دِلی دارم خریدارِ محبّت*
کز او گرم است بازارِ محبّت
بوَد با شربتِ دیدار یا مرگ
دوایِ دردِ بیمارِ محبّت
خلاصی نیست تا مُردن ازین قید
مبادا کس گرفتارِ محبّت
لباسی بافتم بر قامتِ دِل*
زِ پودِ محنت وُ تارِ محبّت
بِه جُز گلهایِ رنگارنگِ حسرت
بَری نبْوَد بِه گلزارِ محبّت
بِه دارِ غیرتم کش همچو منصور
که کردی کشف اسرارِ محبّت
تغافل رخنه در جانم نمی کرد
اگر می کردم انکارِ محبّت
غلط کردم، رُخِ طاقت سیه باد
که کردم با تو اظهارِ محبّت
تقی، زین ات گلی خواهد شکفتن
مکش از پایِ دِل خارِ محبّت 🌷
پ.ن:
دِلی دیرُم خریدارِ محبّت
کز او گرم است بازارِ محبّت
لباسی دوختم بر قامتِ دِل
زِ پودِ محنت وُ تارِ محبّت (بابا طاهر همدانی) 💚
موضوعات مرتبط: بابا طاهر عریان همدانی (شاعر روزگار سلجوقی) 🇮🇷 ، تقی الدّین اوحدی بلیانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
سپیده گاه که شد صبح را گریبان چاک
درآمد از درم آن طلعتِ [چو مَه] چالاک
ندانم از چِه بُدَش سر برهنه چون خورشید
هم از چِه روی گریبان چو صبح، بودش چاک
بگفتمش که بخور مِی، چنان که روزِ ازل
بِه عقدِ ما وُ تو آورده اند دخترِ تاک
بُتا تُو را که بِه هر دم بهانه ایست دگر
بریز خونم وُ در ظلمِ خون مکن امساک
چو نوبهارِ رُخِ دوست کارگاهِ من است
نمایدم گل وُ گلشن بِه چشم چون خاشاک
تو را بِه تیغ چِه حاجت برایِ کشتنِ ما
که ابرو[ی] چو هلالت کشید تیغِ هلاک
چِه جایِ نوشِ تو جانا که در پیِ نیشت
چنان رویم که مسموم در پیِ تریاک
بِه کس نمانده دگر دِل که رفت چون دلدار
هزار قافله دِل بست وُ برد در فِتراک
چنان جفا مپسندم که می بَرَم دادت
بِه نزدِ زادهٔ عزّ شهنشهِ لولاک
ولیّ حسنِ عسکری که عسکرِ او
بِه یِک اشاره فلک را بیافکنند بِه خاک
امام یازدهم آنکه قرب وُ منزلتش
بِه جُز خدا نتوان کس کند دگر ادراک
شهِ خدای پرستی که گشته خاکِ زمین
زِ یُمنِ مقدمِ او تاجِ فرقِ نُه افلاک
صَلا زند بِه جهان گر بِه جان نثاریِ خویش
زِ کاینات جواب آیدش جُعِلتُ فِداک
بِه هر کجا که شود رانده حُکمِ محکمِ او
نهان شوند قضا وُ قدر بِه تیره مَغاک
شها تویی که بِه بحرِ وجود گردیدند
چو ذاتِ پاکِ تو پیدا نگشت گوهرِ پاک
بگیر دستِ من ای خسروِ زمان وُ زمین
که سخت آمده ام عاجز وُ بسی غمناک
غمِ گناه مخور، مدحِ شاه کن سَحبان
چو لطفِ شه بودت یار، از گناه چِه باک 🌷
موضوعات مرتبط: 📗 با کاروان شعر عاشورایی و آئینی ، ضیاء الدّین سَحبان زنجانی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
از من شکسته دِل تر، اگر هست هم منم*
دریایِ درد وُ محنت وُ طوفانِ غَم منم
گو هیچ کس مکن سفر از کشورِ وجود
چون اوّلین مسافرِ شهرِ عَدَم منم
از بس بُتان که در دلِ من خانه کرده اند
بتوان دلیر گفت که بیت الصّنم منم
خود شرح حالِ خویش کنم چون بیان، قلم
نبوَد زبانِ من که زبانِ قلم منم
رایت بر آسمان مکش ای پادشاهِ حُسن
این رایتِ تو بس، که زِ عِشقت عَلَم منم
از من شود پدید بد وُ نیک هر چِه هست
انصاف اگر زمانه دهد جامِ جَم منم
آوارگانِ عِشق بِه سرمنزلِ جنون
از من بَرَند راه که نقشِ قدم منم
طالب نبود هم کم وُ هم بیش یک وجود
از کاینات پیش من خویش کم منم 🕯
پ.ن:
سوگند می دهم بِه سرِ زُلف خود، تو را
کز من اگر شکسته تری یافتی، بگو.. (صائب تبریزی) 🖤
موضوعات مرتبط: محمّد طالب آملی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳
شوریده دِلی دارم، دیوانه چنین باید*
کز خون نشود خالی، پیمانه چنین باید
عمری ست که می گردم، بر گردِ سرِ شمعی*
می سوزم وُ می سازم، پروانه چنین باید
خوب است جفا امّا، با من تو زِ حدّ بُردی*
باید دِلی آزردن، امّا نه چنین باید
خون از مُژه می بارم، ای ابر تماشا کن*
چشمی که شود گریان، مستانه چنین باید
من دانم وُ دِل کز تو، در عِشق چها دیدم*
جانم بِه فدایت باد، جانانه چنین باید
غلتیده دِلم در خون پیشِ صفِ مژگانی*
گر کُشته شوی باری، مردانه چنین باید
شوری ست حزین با تو کز زمزمه ات امشَب*
در دیده نمک دارم، افسانه چنین باید 🌷
پ.ن:
از خویش فراموشم، با شعله هم آغوشم
می سوزم وُ خاموشم، پروانه چنین باید
تلخ است ازو کامم، مشکل که شود رامم
هرگز نبَرَد نامم، بیگانه چنین باید (حکیم شفایی) 🖤
موضوعات مرتبط: محمّد علی حَزین لاهیجی (شاعر روزگار افشاری) 🇮🇷
صد رخنه بِه دِل دارم، دیوانه چنین باید
از خویش گریزانم، دیوانه چنین باید
در ساغرِ عشقِ ما، یک قطره بوَد دریا
بدمستِ محبّت را، پیمانه چنین باید
از خویش فراموشم، با شعله هم آغوشم*
می سوزم وُ خاموشم، پروانه چنین باید
در میکدۀ معنی، سرمست بوَد تقوی
بی باده بوَد مستی، میخانه چنین باید
تلخ است ازو کامم، مشکل که شود رامم*
هرگز نبَرَد نامم، بیگانه چنین باید
از دِل که بِه غمخواری، دم می زند از یاری
هر دم کِشم آزاری، غمخانه چنین باید
چون زُلفِ پریشانم، خصمِ سر وُ سامانم
بازیچۀ طفلانم، دیوانه چنین باید
مانده ست شفایی را، هم خرقه وُ هم دفتر
در رهنِ مِی وُ ساغر، فرزانه چنین باید 🌷
پ.ن:
شوریده دِلی دارم، دیوانه چنین باید
کز خون نشود خالی، پیمانه چنین باید
من دانم وُ دِل کز تو، در عِشق چها دیدم
جانم بِه فدایت باد، جانانه چنین باید (حزین لاهیجی) 🖤
پ.ن۲:
دِل خون زِ لبی نوشد، پیمانه چنین باید
بیدار زِ خوابم کرد، افسانه چنین باید
دِل را در وُ دیوارش از عِشق وُ جنون بوده ست
خاکش گِلِ مجنون است، ویرانه چنین باید (درکی قمی) 🖤
موضوعات مرتبط: حکیم حسن شفایی اصفهانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
( خواجوی کرمانی ) ❤️•ای روزگار، سخت گرفتی بر عاشقان! خیلی سخت•❤️
📚 از کتاب قبلۀ عالم، ژئوپلتیک ایران، ص۳۵، نوشته ی گراهام فولر، ترجمه ی عباس مخبر
( نیلوفر لاری پور ) 🖤•برای تو آپامه جانم•🖤
( مشرق تهرانی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( هوشنگ ابتهاج ) 🖤چشمانِ روزه دارم از تو، کی به افطارِ دیدنت میرسد آپامه؟•🖤
( صغیر اصفهانی ) 🖤•هنوز بی قرارِ نبودنت هستم؛ نگذار دلتنگی ام سنگین تر شود•🖤
( صائب جانمان ) 🖤•به تو دل دادم و دلتنگی حرفه ام شد•🖤
( رهی معیری ) 🖤•ببینمت، بغلت می کنم به اندازۀ صد سال آپامه•🖤
( محمد رسولی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( شکیب اصفهانی ) 🖤•لمسِ دستت را تصور می کنم آپامه•🖤
( شکیب اصفهانی ) 🖤•آسمان در هوایِ تو دیریست مثلِ چشمانِ من اشکبار است•🖤
( سعدی شیرازی ) 💙•صبح بخیر آپامه… تویی نخستین فکرِ هر صبحِ من•💙
( وحشی بافقی ) 🖤•اگر برای عشق تنها یک عید بود، آن عید همنامِ تو بود آپامه 💌•🖤
📚 از کتاب بر جاده های آبی سرخ، جلد دوم، ص۱۰۰ نوشته ی نادر ابراهیمی
( ژولیده نیشابوری ) 🪴 💙•خدایا! ما را با شادیِ عشق نیز آشنا کُن!•💙 🪴
( صائب جانم ) 💙•سلام بر کسانی که در ماهِ مهمانیِ خدا، دلهایِ خسته را اِحیا میکنند•💙
( اردلان سرفراز ) 🖤•برای تو آپامه•🖤
( سعدی شیرازی ) 🖤•بند میاد زبونم جلو چشمات؛ باخت دادم گمونم جلو چشمات•🖤
( طالب آملی ) 🖤•دوستت دارم تا حد حلول در پیراهنت، تا فنا در جانت•🖤
( کریم فکور ) 🖤•برای تو آپامه•🖤
( مولوی جان ) 🖤•راهی سُراغ داری تا بیشتر دوستَت بِدارَم آپامه؟•🖤
📚 از کتاب گزارش به خاک یونان، ص۲۸۴ نوشته ی نیکوس کازانتزاکیس
( بیدل دهلوی ) 🖤•در این پریشانیِ روزگار، مبادا فراموش کنی دوستت دارم•🖤
( عبید زاکانی ) 🕌 🌹 السلام علیک يا مولای یا صاحب الزمان 🌹 🕌
( لیلا کسری ) 🖤•آسیای سپهر، دور از تو هر شبم استخوان همی ساید•🖤
( رعدی آذرخشی ) 🖤•که بیش تر از آنچه باور کنی دوستت دارم آپامه•🖤
( فیض کاشانی ) 🖤•مرا بخوان یکبار با نگاهت، بارِ دوم با صدایت آپامه•🖤
( خواجوی کرمانی ) 🖤•تو مأمنِ مهربانِ زندگیِ من هستی آپامه•🖤
( سعدی شیرازی ) 🕌 🌹 🇮🇷 الله اکبر 🇮🇷 🌹 🕌
( محمود دولت آبادی ) ❤️•به زیرِ پا فِتَد آن دلی، که بَهرِ تو نَلرزد•❤️
صفحه اصلی 💯












































































































































































































































































































