🦋 همیشه شعر به راه و قافیه خوب است 🦋

💫 ♡چه باشد شعر؟! آهِ سینه سوزی کز جگر خیزد! جلال‌الدّین‌ میر‌آفتابی♡ 💫

🦋 همیشه شعر به راه و قافیه خوب است 🦋 | محمّد طالب آملی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳

✍️ شعر همیشه خوب
🦋 همیشه شعر به راه و قافیه خوب است 🦋 💫 ♡چه باشد شعر؟! آهِ سینه سوزی کز جگر خیزد! جلال‌الدّین‌ میر‌آفتابی♡ 💫

( طالب آملی )‏ 🖤•دوستت دارم تا حد حلول در پیراهنت، تا فنا در جانت•🖤

دلِ بیتاب را چون کسوتِ صبر وُ سکون پوشم
عروسِ شعله را پیراهنِ سیمابگون پوشم

ملاقاتِ تنی پیراهنم را داده جان امشَب**
سزد کین پیرهن را تا قیامت واژگون پوشم

چه ذوق از شربتِ کوثر، چه سود از حلّۀ جنّت
چو قسمت شد که خونِ دِل خورم، داغِ جنون پوشم

به‌ یادِ آن حریری تن، گل‌افشان چون کنم مژگان
زمین را چون شهیدان کسوتِ آلایِ خون پوشم

به هر کسوت که هستم، در لباسِ محنتم طالب
چو طفلِ غنچه آتش از درون، خارا برون پوشم
🌷


موضوعات مرتبط: محمّد طالب آملی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳

تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

(طالب آملی)‏ 🖤•در این دنیا در جستجوی پناهگاهی هستم که از دستانت شروع میشود•🖤

بی‌ گُلِ رویِ تو نم در چشمِ گریانم نمانْد*
دیده چندان بر هم افشاندم که مژگانم نمانْد

سینه چندان پُر شد از افغان که با چندین شکاف
تُکمه‌ ای را جا در آغوشِ گریبانم نماند

تا گریبان پُر زِ گلهایِ بهاری ساختم
لَختِ دِل را گوشۀ چشمی به‌ دامانم نماند

بس که کام از لقمۀ لَختِ دلم لذّت گرفت
در طبیعت آرزویِ مرغِ بریانم نماند

من‌ که عالم را نمکدان کردمی از بختِ شور
يک تبسّم‌ وار شوری در نمکدانم نماند

لقمۀ دِل را خورم زین پس که از پیکانِ دوست
آنقدر الماس خائیدم که دندانم نماند

طوطیانِ عِشق را از بس‌ که دیدم زهرنوش
لذّتِ آسودگی در شکّرستانم نماند

طالب از گلبن نمی‌ گردم جُدا مانند خار
با وجود آنکه رنگی از گلستانم نماند
🌷


پ.ن:

مرا در آغوش بگير آپامه! شايد آغوشت، شعلهٔ زندگی را در من برافروزد. 🖤


موضوعات مرتبط: محمّد طالب آملی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳

تاريخ : جمعه بیست و سوم آبان ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( طالب آملی )‏ 🖤•پیراهنی از تارِ وفا دوخته بودم؛ چون تابِ جفایِ تو نیاوردْ کفن شد•🖤

از ضعف، به هر جا که نشستیم، وطن شد
از گریه، به هر سو که گذشتیم، چمن شد

پیراهنی از تارِ وفا دوخته بودم*
چون تابِ جفایِ تو نیاوردْ کفن شد

جانِ دگرم بخش، که آن جان که تو دیدی*
چندان زِ غَمَت خاک به سَر ریخت که تَنْ شد

هر سنگ که بر سینه زدم نقشِ تو بگرفت*
آن هم صنمی بهرِ پرستیدنِ من شد

عُشّاقِ تو هر یک به نوایی زِ تو خوشنود*
گر شد ستمی بر سرِ کویِ تو، به من شد

از حسرتِ لعلِ تو زِ خونِ مژه، طالب
چندان یَمَنی ریخت که گُجرات، یمن شد
🌷


موضوعات مرتبط: محمّد طالب آملی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳

تاريخ : پنجشنبه یکم آبان ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( طالب آملی )‏ 🖤•در آغاز همۀ قصّه ها، قصّۀ من با تو آغاز شد•🖤

عِشق دیدم، عقل را در دست‌ وُ پا انداختم
وَز غمِ خود عالَمی را در بلا انداختم

در چمن بی رویِ او هرگه گُلی چیدم به‌ سهو
بر مشام آوردم‌ وُ پیشِ صبا انداختم

رُخ مگر در تیغ بینم بعد ازین، کز دودِ دِل
هر کجا آیینه بود از صفا انداختم

خاک‌ بیزی‌هایِ فقرم آنچنان در دِل نشست
کز کفِ خود نسخه‌ هایِ کیمیا انداختم

افسرِ غَم هر که را عشقِ بُتان بر سَر نهاد
من کلاهِ شادمانی بر هوا انداختم

خاکِ كويش بر دلم با توتیا کردند عرض
خاکِ كويش پُر گرفتم، توتیا انداختم

بسکه خون‌ آلوده‌ ام، هرجا فکندم طرحِ خواب
رنگ بر بِستر به‌ آیینِ حنا انداختم

طاقتِ نازِ طبیبانم نبود، از رویِ طَرح
درد را پیچیدم‌ وُ پیشِ دوا انداختم

دید سویم دیدنی، زآن‌ سان که با بیگانگی
سَر به پایِ آن نگاهِ آشنا انداختم
🌷


موضوعات مرتبط: محمّد طالب آملی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳

تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( طالب آملی )‏ 🖤•آنگونه که به تو نزدیک شدم، هرگز این چنین به کسی نزدیک نشدم•🖤

ما را کشد به سویِ تو شوقِ بلندِ ما*
هر موی، تازیانه شود بر سمندِ ما

در آب وُ خاکِ ما شررِ اضطراب نیست
مانَد چو خال بر رُخِ آتش، سپندِ ما

هیچیم وُ هیچکس نخرد هیچ را به هیچ
ای روزگار، در گذر از چون وُ چندِ ما

دعوایِ صاحبی کن وُ آنگه به صد زبان
اقرارِ بندگی شنو از بند بندِ ما

برقیم وُ لیک، آفتِ محصولِ کس نه ایم
فارغ نشین که بگذرد از ما گزندِ ما

با این نکو متاعیِ بازارِ روزگار
ای وای بر طبیعتِ مشکل پسندِ ما

طالب خیالِ مِی ننمایی که کرده است
خون را دوا به شیشه دلِ دردمندِ ما
🌷


موضوعات مرتبط: محمّد طالب آملی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳

تاريخ : یکشنبه بیستم مهر ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( طالب آملی )‏ 🖤•هيچ‌ چيز جُز اُميدِ ‏ديدارش، مَرا آرام نمی‌ کند•🖤

سوختم در آتشِ سودایِ خویش
ساختم با سوزِ جانْ فرسایِ خویش

بال وُ پَر درباختم پروانه وار
در هوایِ یارِ بی پروایِ خویش

من به راهِ عِشق، رسوایِ دِلم
دِل نه رسوایِ تو شد رسوایِ خویش

بس که از حد شد هجومِ گریه ام
گوش بگرفتم زِ های هایِ خویش

در فراقِ او تراوش هایِ داغ
دارَدَم شرمنده از اعضایِ خویش

بس که دست وُ پا زدم در راهِ دوست
گاه بوسم دستِ خود، گَه پایِ خویش

طالب آسایش نمی بینم به خواب
در زمانِ چشمِ طوفان زایِ خویش
🕯


موضوعات مرتبط: محمّد طالب آملی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳

تاريخ : دوشنبه هفتم مهر ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( طالب آملی )‏ 🖤•شَب که می‌ رسد از کِناره‌ ها گریه می‌ کنم با ستاره‌ ها•🖤

یک چشم را به روزِ وداعِ تو تَر کنم
چشمی‌ دگر ذخیرهٔ روزِ دگر کنم

آمیزشِ خیالِ تو در بی‌ خودی خوش است
آن‌ فرصتم مباد که خود را خبر کنم!

دیوانه‌ ام، زِ گریه نیایم به‌ زَجر باز
هر چند منع بیش کنی، بیشتر کنم

مرغِ نسیم را پَروبال ست بس‌ ضعیف
رفتم که نامهٔ گِله را مختصر کنم

مختارم اَر کنند به صف‌ هایِ کائنات
جا در میانِ ماتمی‌ و نوحه‌ گر کنم

کوثر شدم، اثر ننمودم به هیچ‌ دِل
نِشتَر شوم، مگر که به دِل‌ ها اثر کنم

من زِ آتشِ ترانه جگر می‌ کنم کباب
بی‌ درد نیستم که کباب از جگر کنم

چون پنبه‌ ای که جذب کند آتش از بلور
گردد بلند دود، به هرجا نظر کنم

کو یاوری؟ که بُگسَلَم این‌ بند را زِ پای
وین‌ شیشه‌ خانه را همه زیر وُ زَبَر کنم

فرهاد را به تیشه سَبَق می‌ دهم، کجاست
کوهِ غمی که دست به او در کمر کنم؟

لَختی عنان بِدار! که در پایِ تَوسَنَت
کوتاه‌ گریه‌ ای چو نمازِ سفر کنم

طالب! تمام حافظه گشتم به حکمِ شوق
شاید که آن شکفته‌ غزل را زِ بَر کنم
🌷


موضوعات مرتبط: محمّد طالب آملی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳

تاريخ : جمعه چهارم مهر ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( طالب آملی )‏ 🖤•دلم میخواهد ساعت‌ ها و ساعت‌ ها با تو زیر موسیقیِ باران راه بروم•🖤

زین‌ کِش‌ مَکِشَم بیخِ اَلَم نَگسَلَد از دل
دل بگسلد وُ ریشهٔ غَم نگسلد از دل

گر عیش کِشَد پایْ زِ خاطر چه تفاوت؟
باید که غمِ دوست قدم نگسلد از دل

بر داغِ تو چسبیده، اگر بگذرد از دست
شرط‌ است که پیوندِ کَرَم نگسلد از دل

هَردَم سپهِ عیش نَهَد پایْ به‌ پس ليک
غَم تا به‌ عَدَم خیل‌ و حَشَم نگسلد از دل

این ابرِ گُهَربار که نامش غمِ یار است*
تا حَشر، امید است که نَم نگسلد از دل

این‌ غم که مهیّایِ رفاقت شده طالب!
تا سَرحَدِ اقليمِ عَدَم نگسلد از دل
🌷


موضوعات مرتبط: محمّد طالب آملی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳

تاريخ : پنجشنبه بیستم شهریور ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( طالب آملی )‏ 🖤•غربت یعنی هم صحبتیِ آنی را که دوستش داری از دست بدهی•🖤

شگفتگی نکند شمعِ انجمن بی‌ تو
چراغِ گُل ندهد نور در چمن بی‌ تو

مرا خَسَک به‌ گریبان، گُل‌ است با تو، ولی
چو مار می‌ گزدم تارِ پیرهن بی‌ تو

از آن به بالِ سفر می‌ پرم چو مرغِ نسیم
که غربت‌ است به چشمِ دِلم، وطن بی‌ تو

چو زُلفِ سنبل وُ جعدِ سمن دلی دارم
زِ دستبردِ حوادث شكن‌ شكن بی‌ تو

چه نشئه‌ ای تو ندانم در این سرایِ وجود
که تن به‌ جان نبُوَد رام وُ جان به تن بی‌ تو

پیاله بی‌ مِی وُ گُل بی‌ شمیم وُ دِل بی‌ عِشق
چنان زِ خویش نباشد خجل که من بی‌ تو

چگونه لب گهر‌ افشان کنم که چون طالب
زبان نمی‌ کندم رغبتِ سخن بی‌ تو
🌷

پ.ن:

شکفتگی نشود سبز در چمنْ بی تو
به اشکِ شمع زند غوطه انجمن بی تو

عِنانِ برق وُ نسيمِ خزان وُ سيلِ بهار
نرفته‌ اند زِ دست آنچنان که من بی تو (صائب تبریزی)
🖤


موضوعات مرتبط: محمّد طالب آملی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳

تاريخ : سه شنبه ششم خرداد ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( طالب آملی )‏  🖤•شبی، به کنجِ خلوت، لبانت را نه با بوسه، با شعر می‌نوشم•🖤

خار وُ گُل هر دو عزیزند که از يك چمنند
تنِ يك پيرهن وُ شاهدِ يك انجمنند

فرق در گوهرشان نیست نه در آب وُ نه رنگ
دو لبِ او دو عقیقند که از يك يمنند

مژه وُ غمزۀ او سَر بسر آورده به مهر
دو زبانند که پیوسته به هم در سخنند

الفتِ غم به دلِ عشقِ تو امروزی نیست
این دو مشتاق هم از همنفسانِ کهنند

زین دو یوسف که یکی حُسن بوَد دیگر ناز
چشمِ بد دور که پروردۀ يك پيرهنند

نه دِل از سینه کند یاد وُ نه آرام زِ دِل
این دو غربت‌ زده عمریست که دور از وطن‌ اند

هر دو را بِهْ که همْ آغوشْ سپاریم به خاک*
حسرت وُ دِل دو شهیدند که در یکْ کفنند

بر غم وُ درد مپیچید عزیزان زنهار
دست ازین هر دو بدارید که یارانِ همند

زهرِ خوبان شکر است از لبِ نوشین طالب
تلخ گویند ولی شکر که شیرین دهنند
🌷

پ.ن:

برایِ من، اردیبهشت همان لحظه‌ ایست که هوا بویِ تو می‌ گیرد، بی‌ آنکه حتی نامت را بیاورم.. مانندِ بویِ شکوفه‌ هایِ پنهان در دلِ هر برگ... بهار با همۀ زیبایی‌ اش، همیشه برایِ من کمی غریب است. شاید به این خاطر که وقتی اردیبهشت می‌ آید، اولین چیزی که به یادم می‌ آید، یک جایِ خالی است، در دلِ این ماهِ پُر از عطر وُ رنگ.

گاهی فکر می‌ کنم آیا او هم مثلِ من، در دلِ این بهار، از این سکوت لذت می‌ برد؟
آیا در کنارِ شکوفه‌ ها، او هم یادِ من را در دلش دارد؟

هرگز نپرسیدم، هرگز نخواستم بدانم...
امّا هر بار اردیبهشت می‌ آید، این احساسات، دوباره زنده می‌ شوند.
چیزی در دلم جان می‌ گیرد؛ حسی آشنا، حرفی ناگفته، نگاهی ناتمام...

و همین بس که بدانم: این فصل...
فصلِ زمزمه‌ هایِ بی‌ صداست.. به نامِ او..
فصلِ دلتنگی برای کسی که ندارمش، امّا همیشه هست..


موضوعات مرتبط: محمّد طالب آملی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳

تاريخ : سه شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۴ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( طالب آملی )‏ 🖤•آه را در تنگنایِ سینهٔ ما نَشکَنی!•🖤

آه را در تنگنایِ سینهٔ ما نَشکَنی!*
شَهپَرِ مرغِ دِل است این، بی‌ مُحابا نشکنی!

سنگِ بَدعهدی به کف داری، وفا را پاس دار!
سـاغـرِ پیمان بلورین است، هان! تا نشکنی!

گوشهٔ دامانِ بُرقع می‌ کِشی هَردَم به ناز
کز پسِ صد پردهٔ غَم رنگِ دل‌ ها نشکنی

در نثارِ گوهر ای مژگان! کَمین شاگردی است
لوحِ سيمينِ صدف بر فرقِ دریا نشکنی!

خارِ وادی را به مژگانِ غزالان نسبتی‌ ست
ره سبک رو! كين گرامی‌ خار در پا نشکنی!

آبرویِ گوهرِ خورشید می‌ ریزد به خاک
شیشهٔ مِی شیشهٔ دِل نیست، بی‌ جا نشکنی!

از شکستِ ما فروگیرد جهان را اشک‌ وُ آه*
ما طلسمِ آتش‌ وُ آبیم، ما را نشکنی!

گر به سنگی بشکنی سنگی، صلاح از خویِ توست
دِل به دِل مشکن! که مينایی به مينا نشکنی!

طَرفِ دامانی به اِحیایِ معانی هیچ‌ گاه
نشکنی طالب! که بازارِ مسیحا نشکنی
🌷

پ.ن:

۱. شَهپَرِ: پرِ بزرگِ پرنده
۲. بی‌ محابا: بی‌ پروا، بی‌ باک
۳. برقع: نقاب
۴. کَمین: کمترین
۵. سیمین: نقره‌ ای، سفید
۶. وادی: بیابان
۷. نسبت: شباهت
۹. سبک رو: آهسته برو
۱۰. مینا: شیشه
۱۱. طَرف: کنار، گوشه
۱۲. دامانِ چیزی شکستن: کنایه از کاری را به پایان بردن
۱۳. بازار شکستن: کنایه از بی‌ رونق کردن


موضوعات مرتبط: محمّد طالب آملی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳

تاريخ : پنجشنبه دوم اسفند ۱۴۰۳ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( طالب آملی )‏ 🖤•هزار آغوش در سینۀ من است تو اگر بیایی•🖤

راحت آید به دیارِ دِل وُ برگردد باز
غَم کند کوچ وُ پشیمان زِ سفر گردد باز

روزگاریست که غَم رفته به تسخیرِ دِلم
وقتِ آن شد که به فتح وُ به ظفر گردد باز

آستینی چو لب از خونِ جگر دارم خشک
امشَب این گریه امّید است که تر گردد باز

نامه بنویسم وُ خود از پیِ قاصد بروم
آنقدَر صبر ندارم که خبر گردد باز

روزگاریست که دِل از نظرِ دوست فتاد
باشد آن روز که منظورِ نظر گردد باز

کیست دِل کو به فراقت بود آرام پذیر
گر به پا رفته زِ کویِ تو، به سَر گردد باز

طرفِ ابرویِ تو چون دست به مهر افشاند
عمرِ بگریخته چون نورِ بصر گردد باز

شِکری کو شود از نسبتِ لعلِ تو شراب
چون بَرَد نامِ دهانِ تو شِکر گردد باز

دِل که در آتشِ هجرانِ تو شد باز آمد
که گمان داشت که این سوخته پَر گردد باز

طالب، از نیک وُ بدِ خلق مکُن شِکوه و شُکر
کین حوادث به قضا وُ به قدَر گردد باز
🌷


موضوعات مرتبط: محمّد طالب آملی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳

تاريخ : دوشنبه هفدهم دی ۱۴۰۳ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( طالب آملی )‏ 💚•گمراه نشود آنکه تپش هایِ دلش حُب عَلیست•💚

هیچ‌ فُسون نمی‌ کند دفعِ گَزَندِ عاشقان
سُرمهٔ چشمِ بَد بُوَد دودِ سپندِ عاشقان

صَرفه زِ آسمان بُوَد روزِ مَصافِ ما، بلی
یاریِ خَصم می‌ کند بختِ بلندِ عاشقان

نیست گُمان که بُگسَلَد سلسلهٔ وفا، اگر
تیغِ اَجَل جُدا کند بند زِ بندِ عاشقان

وصلِ تو آهویی‌ ست خوش، پُرخط‌ وُ خال‌ وُ مُشکبو
لیک فرو نیاوَرَد سَر به کَمَندِ عاشقان

عقل‌ وُ خِرَد به طاق نِهْ! پس به نصیحتم گِرای!
زآن‌ که نَبُرده عاقلی، صَرفه زِ پَندِ عاشقان

هرچه نه بر وَرَق زند خامه رَقَم به‌ خونِ دِل
گر همه نقشِ جان بُوَد، هست پسندِ عاشقان

طالب! اگر زِ زُلفِ او دَر صَدَدِ حمایتی
بختِ گُریزپا دهد دست به بندِ عاشقان‌
🌷

پ.ن:

جهان دو پاره شد از نیک وُ بد به شاخصِ تو

وگر خلاصه کنم جُز تو هرچه هست، بد است؟ (حسین منزوى) 💚


موضوعات مرتبط: محمّد طالب آملی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳

تاريخ : جمعه بیست و سوم آذر ۱۴۰۳ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( طالب آملی )‏ 🖤•وطَنم آغوشِ توست و از آن آغاز می شود•🖤

درد است سزاوارِ دلِ زار وُ دگر هیچ
عِشق است به دیوانِ عمل کار وُ دگر هیچ

امروز مرا دردِ طلب سوخت که در عِشق
من بودم وُ دِل بود وُ غمِ یار وُ دگر هیچ

گفتم که وجود از چِه شمار است؟ خرد گفت:
باغیست در او يک گُلِ بی‌ خار وُ دگر هیچ

گه پُر کنم وُ گاه تهی دیده چو دولاب
این‌ است شبِ هجرِ توام کار وُ دگر هیچ

گفتم که به سودایِ تو ای عِشق چه سود است؟
بگریست به‌ افسوس خریدار وُ دگر هیچ

گفتم دمِ نزع ای‌ دلِ بیمار چِه خواهی؟
گفتا قدَری شربتِ دیدار وُ دگر هیچ

دامن زِ کفِ خار کشیدم سمنم گفت
این‌ است نصیبِ تو زِ گلزار وُ دگر هیچ

گفتم چِه گنه باعثِ بیزاریِ یار است
آزرده‌ دِلی گفت که آزار وُ دگر هیچ

از خوردنِ خون منع مکن چشمِ سیه را
پرهیز بوَد آفتِ بیمار وُ دگر هیچ

گاهی که کشم گوشۀ دِل سویِ کتابت
مجموعۀ نسیان به‌ میان آر وُ دگر هیچ

ما در حرم وُ دیر نمانْد آنچه ندیدیم
زاهد تو چه دیدی؟ در وُ دیوار وُ دگر هیچ

دِل صاف کن از رنگِ تعلّق که نماید
معشوق ازین آینه دیدار وُ دگر هیچ

حفظِ تنِ خود می‌ کند از آتشِ دوزخ
زاهد همه خود راست پرستار وُ دگر هیچ

ما وُ خطّ سبزِ تو که زخمِ دلِ ما را
اصلاح کند مرهمِ زنگار وُ دگر هیچ

طالب زِ متاعِ دو جهان حسرتِ یار است
جنسی که توان بُرد به بازار وُ دگر هیچ
🌷


موضوعات مرتبط: محمّد طالب آملی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳

تاريخ : جمعه دوم آذر ۱۴۰۳ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( طالب آملی ) 🖤•من که ز هر گوشه‌ ای کنار نمودم، گوشهٔ چشمِ تو اختیار نمودم•🖤

من که زِ هر گوشه‌ ای کنار نمودم*
گوشهٔ چشمِ تو اختیار نمودم

چون نرسد هر زمان مَلامَتم از عِشق؟
من كه بِه تدبیرِ عقلْ کار نمودم

طبعِ نداری، قرارِ شعله پرستی
رویِ تو دیدم، بِه خود قرار نمودم

پیشهٔ من روزگارِ عشقِ تو می‌ خواست*
کار، بِه فرمانِ روزگار نمودم

بخت، زِ من در گُریز بود وُ من از جَهل
بختِ گُریزنده را سوار نمودم

سينهٔ من آبرویِ لاله‌ سِتان بُرد*
بس‌ که بر او داغ‌ ها قرار نمودم

طالب! از اظهارِ حالِ خويش، فلک را
از رُخِ انصاف، شرمسار نمودم
🌷


موضوعات مرتبط: محمّد طالب آملی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳

تاريخ : شنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۳ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( طالب آملی ) 🖤•از من شکسته‌ دِل‌ تر، اگر هست هم منم•🖤

از من شکسته‌ دِل‌ تر، اگر هست هم منم*
دریایِ درد وُ محنت وُ طوفانِ غَم منم

گو هیچ‌ کس مکن سفر از کشورِ وجود
چون اوّلین مسافرِ شهرِ عَدَم منم

از بس بُتان که در دلِ من خانه کرده‌ اند
بتوان دلیر گفت که بیت‌ الصّنم منم

خود شرح حالِ خویش کنم چون بیان، قلم
نبوَد زبانِ من که زبانِ قلم منم

رایت بر آسمان مکش ای پادشاهِ حُسن
این رایتِ تو بس، که زِ عِشقت عَلَم منم

از من شود پدید بد وُ نیک هر چِه هست
انصاف اگر زمانه دهد جامِ جَم منم

آوارگانِ عِشق بِه سرمنزلِ جنون
از من بَرَند راه که نقشِ قدم منم

طالب نبود هم کم وُ هم بیش یک وجود
از کاینات پیش من خویش کم منم
🕯

پ.ن:

سوگند می دهم بِه سرِ زُلف خود، تو را

کز من اگر شکسته تری یافتی، بگو.. (صائب تبریزی) 🖤


موضوعات مرتبط: محمّد طالب آملی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳

تاريخ : جمعه بیستم مهر ۱۴۰۳ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( طالب آملی ) 🖤•حیف از چراغِ عُمر که تنها بسوختیم•🖤

ما شمعِ دِل بِه محفلِ سودا بسوختیم
بر عضو عضوِ داغِ تمنّا بسوختیم

ما را دِل از وصیّتِ پروانه سَر نتافت
گشتیم گِردِ سوختگان تا بسوختیم

بستیم دِل بِه عِشق و سراپای در گرفت
یک‌ جا زدیم آتش وُ صد جا بسوختیم

از آهِ ما رسید حرارت بِه‌ کوهِ قاف
زین شعله آشیانۀ عَنقا بسوختیم

زین نه کتابخانه، یکی صفحۀ عذار
کردیم انتخاب وُ دگرها بسوختیم

تا کِی بُوَد نِشیمنِ ما این جهانِ پَست؟*
از اشتیاقِ عالَمِ بالا بسوختیم

مارا چو سینه تابِ نهان‌ سوختن نبود
خود را بِه شعله‌ ای زده، رسوا بسوختیم

هرگز گُلی سراغِ شَبستانِ ما نَکرد*
حیف از چراغِ عُمر که تنها بسوختیم

طالب لباسِ خامیِ ما بر بدن بسوخت
با آنکه هم‌ چو شمع سراپا بسوختیم
🕯


موضوعات مرتبط: محمّد طالب آملی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳

تاريخ : شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۳ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( طالب آملی ) 🖤•کیستم من؟ تیره روزی، بی‌ قرار، آشفته‌ حالی، دَرهَمی•🖤

من کیستم، از هر بُنِ مو چشمۀ دردی*
بنشسته کفِ خاکی وُ برخاسته گردی

بیرون شدن از میکده مخمور، شگون نیست
ای ساقیِ دِلها، برسان دارویِ دردی

فرصت شد وُ چون آبلۀ پا ننمودیم
گامی دو سه طی در قدمِ راهنوردی

ای رنگرزِ میکده، رنگم شفقی ساز
تا کی شود آیینه زِ عکسم گُلِ زردی؟

ای شامِ غَم، از شعلۀ افغان نفسم سوخت
بگذار که چون صبح برآرم دمِ سردی

طالب، من وُ مجنون زِ یکی سلسله زادیم
من بیهده‌ گویی شدم، او بیهده‌ گردی
🕯


موضوعات مرتبط: محمّد طالب آملی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳

تاريخ : یکشنبه سوم تیر ۱۴۰۳ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( طالب آملی ) 🖤•وطنم آغوشِ توست آپامه، راضی هستی در غربت بمانم؟•🖤

شگفتگی نکند نوبرِ انجمن بی‌ تو
چراغِ گُل ندهد نور در چمن بی‌ تو

مرا خَسَک بِه‌ گریبان، گُل‌ است با تو، ولی
چو مار می‌ گزدم تارِ پیرهن بی‌ تو

از آن بِه بالِ سفر می‌ پرم چو مرغِ نسیم
که غربت‌ است بِه چشمِ دِلم، وطن بی‌ تو

چو زُلفِ سنبل وُ جعدِ سمن، دِلی دارم
زِ دستبردِ حوادث، شكن‌ شكن بی‌ تو

چه نشئه‌ ای تو ندانم در این سرایِ وجود
که تن بِه‌ جان نبُوَد رام وُ جان بِه تن بی‌ تو

پیاله بی‌ مِی وُ گُل بی‌ شمیم وُ دِل بی‌ عِشق
چنان زِ خویش نباشد خجل که من بی‌ تو

چگونه لب گهر‌افشان کنم که چون طالب
زبان نمی‌ کندم رغبتِ سخن بی‌ تو
🕯

پ.ن:

شکفتگی نکند شمعِ انجمن بی تو

چراغِ گُل ندهد نور در چمن بی‌ تو 🖤


موضوعات مرتبط: محمّد طالب آملی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳

تاريخ : سه شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( طالب آملی ) 🖤•مرا چنان قلبی که از سینه کنده شده باشد، رَها کرد•🖤

بی‌ گُلِ رویِ تو نَم در چشمِ گریانم نمانْد*
دیده چندان بر هم افشاندم که مژگانم نمانْد

سینه چندان پُر شد از افغان که با چندین شکاف
تکمه‌ ای را جا در آغوشِ گریبانم نماند

تا گریبان پُر زِ گلهایِ بهاری ساختم
لَختِ دِل را گوشۀ چَشمی بِه‌ دامانم نماند

بس‌ که کام از لقمۀ لَختِ دِلم لذّت گرفت
در طبیعت آرزویِ مرغِ بریانم نماند

من‌ که عالم را نمکدان کردمی از بختِ شور
يِک تبسّم‌ وار شوری در نمکدانم نماند

لقمۀ دِل را خورم زین پس که از پیکانِ دوست
آنقدر الماس خائیدم که دندانم نماند

طوطیانِ عِشق را از بس‌ که دیدم زهرنوش
لذّتِ آسودگی در شکّرستانم نماند

طالب از گُلبن نمی‌ گردم جُدا مانندِ خار
با وجودِ آنکه رنگی از گلستانم نماند
🌷


موضوعات مرتبط: محمّد طالب آملی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳

تاريخ : جمعه دهم فروردین ۱۴۰۳ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( طالب آملی ) 🖤•هر کجا کردم مُحبّت، غرقِ مِحنت شد دِلم•🖤

تو گوئی ما در طالع همه کامِ تو می زاید
جهان طفل چون بختی در ایّامِ تو می زاید

جهان بگرفت وُ هیچ از مایۀ او کم نمی گردد
چو آبِ چشمه بویِ گُل زِ اندامِ تو می زاید

شَبم آبستن است امّا دو طفل اندر شکم دارد
یکی بی تابیِ من دیگر آرامِ تو می زاید

جهان از فتنۀ یأجوج گشت از فتنۀ چَشمت
بلی این فتنه ها را جمله بادامِ تو می زاید

بِه مخموران مِی از جرعۀ نوشِ تو می ریزد
بِه مستی گوهر از لعلِ مِی آشامِ تو می زاید

زِ بس با عيش هم بزمی، زِ بس با کام هم ساغر
گُل از دستِ تو می روید، مِی از جامِ تو می زاید

زِ شهد آمیز دشنامِ خوشت لب می مکم، گوئی
که لذتها تمامْ از ذوقِ دشنامِ تو می زاید

گیاه تیره بختی از بَرو بامِ تو می روید
نسیمِ شادمانی از دَرو بامِ تو می زاید

دِل از تسبیحِ نامت تازه می داریم چون طالب
که ما را خوشدلی از بُردنِ نامِ تو می زاید
🌷

پ.ن:

پیر شد بختم دریغ از بس بِه یِک پهلو بخفت
گر چِه خوش در خوابِ شیرین است، بیدارش کنید

دِل زِ بویِ زُلفِ او افتاد چون مستان خراب
دارویِ بیهوشی اش پُر بوده، هشیارش کنید (طالب آملی)
🖤

پ.ن۲:

هر کُجا کردم مُحبّت، غرقِ مِحنت شُد دِلم

یا من این حکمت ندانم، یا مُحبّت باب نیست! (جواد جعفری فسایی) 🖤


موضوعات مرتبط: محمّد طالب آملی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳

تاريخ : دوشنبه شانزدهم بهمن ۱۴۰۲ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

💎 ( طالب آملی ) 💎

نه خاطری زِ من آسوده نی دِلی شاد است
وجودِ ناقصِ من چشم زخمِ ایجاد است

نفس نمانده که با نوحه ای بر آمیزم
وگرنه زیرِ لبم موج خیزِ فریاد است

توئی تو انجمن افروزِ خاطری، ای گُل
حديثِ غيرِ تو بر گوشِ رغبتم باد است

جراحتِ جگرم بی تو با ترشحِ خون
چنانکه دیدۀ عاشِق بِه گِریه معتاد است

بِه خون طپیدۀ شمشیرِ رشك می داند
که روزِ ماتمِ پرویز عیدِ فرهاد است

دو رویه گردِ سرت صف کشیده حورانند
بِه مجلسِ تو کِرا از بهشتیان یاد است

ملايمت كن وُ فارغ شو از ملامتِ خلق
که نخلِ موم زِ آسیبِ تیشه آزاد است

بِه سینه دست فشارِ غَمش دِلی دارم
که پیشِ نرمیِ او موم تفته فولاد است

بِه سویِ مرهمِ عیسی توجهی منگر
بِه بین که گوشه چَشمم بِه تیغِ جلّاد است

تَذَرو شاخچۀ گُلبنِ گرفتاری
حذر زِ سایه سروی کند که آزاد است

بِه رویِ لاله وُ گُل رقص می کنم طالب
ولی درونِ دِلم پُر از نیشِ فَصّاد
¹ است 🌷

پ.ن:

۱. فَصّاد: رگ زن


موضوعات مرتبط: محمّد طالب آملی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳

تاريخ : دوشنبه نهم بهمن ۱۴۰۲ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( طالب آملی ) 🕯 آه از تو آپامه 🕯

گُل نیفروزد دِماغم، سوسنِ آزاد هم
سایۀ سروم نسازد، سایۀ شمشاد هم

صبرِ من از جورِ عِشق از حدّ امکان برتر است
نیست مجنون مردِ محنت‌ هایِ من، فرهاد هم

بسکه با تنها نشینی با غَمت خو کرده‌ ام
ره ندارد سایه در خلوتِ سرایم، باد هم

در حصارِ آهن وُ فولاد رفتم شامِ هجر
آهن از تابِ فغانم آب شد، فولاد هم

غافلی از دردِ من با آنکه احوالِ مرا
کودکِ یک روزه داند، کورِ مادرزاد هم

لطف وُ قهرِ عِشق هر یِک لذّتی دارد بلی
داد از این سلطانِ بد خو، خوش بُوَد بیداد هم

پرده گر بردارم از رویِ جراحت‌ هایِ خویش
بر دلِ مجروحِ من غمگین بگرید، شاد هم

چون بِه جوش آیم زِ صفرایِ جنون از خونِ گرم
نشترِ فصّاد سوزم، خنجرِ جلّاد هم

طالب آن آتش زبان مرغم که چون گردم اسیر
دام خاکستر نمایم، دانۀ صیّاد هم
🌷

پ.ن:

نه خاطری زِ من آسوده نی دِلی شاد است
وجودِ ناقصِ من چشم زخمِ ایجاد است

توئی تو انجمن افروزِ خاطری، ای گُل
حديثِ غيرِ تو بر گوشِ رغبتم باد است

جراحتِ جگرم بی تو با ترشحِ خون
چنانکه دیدۀ عاشِق بِه گِریه معتاد است (طالب آملی)
🕯

پ.ن۲:

غمِ هجرانِ او از پای در آورد مرا؛ تمامِ گلبرگ هایِ خانۀ دِلم خُشکیدند، نور بود. 🖤


موضوعات مرتبط: محمّد طالب آملی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳

تاريخ : دوشنبه نهم بهمن ۱۴۰۲ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

💎 ( طالب آملی ) 💎

از ضعف، بِه هر جا که نشستیم وطن شد
وَز گریه بِه هر سو که گذشتیم چمن شد

جانِ دگرم بخش! که آن جان که تو دادی
چندان زِ غَمَت خاک بِه سَر ریخت که تَن شد

پیراهنی از تارِ وفا دوخته بودم*
چون تابِ جفایِ تو نَیاوَرد، کفن شد

هر سنگ که بر سینه زدم نقشِ تو بگرفت
آن هم صَنَمی بهرِ پرستیدنِ من شد

عُشّاقِ تو هر یک بِه نوایی زِ تو خُشنود*
گر شد ستمی بر سرِ کویِ تو، بِه من شد

از حسرتِ لعلِ تو زِ خونِ مژه، طالب
چندان یَمَنی ریخت که گُجرات، یمن شد
🌷


موضوعات مرتبط: محمّد طالب آملی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳

تاريخ : شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۲ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

💎 ( طالب آملی ) 💎

سرِ آسودگان، آشفته‌ سامان از تو می‌ بینم*
هزاران طُرّهٔ هستی، پریشان از تو می‌ بینم

سَماعِ برگِ گُل بر طَرفِ دامان از تو می‌ دیدم*
کنون رقصِ جگر بر نوکِ مژگان از تو می‌ بینم

بِه طفلِ غنچه در یِک پیرهن نالیده‌ ای عمری*
تَراوُش‌ هایِ داغِ عندلیبان از تو می‌ بینم

نسیمِ غیرتِ حُسن از تو دارد دستِ خاک‌ انگیز*
بُتان را غنچه‌ هایِ جَیب، خندان از تو می‌ بینم

فُتاد از دامنِ خویِ تو تا گُلبرگِ بی‌ باکی*
صبا گر شوخ تازد بر گلستان از تو می‌ بینم

سپردم خویش را با محرمانت، پاس دار ای غَم!*
گر از عیشم رسد گردی بِه دامان از تو می‌ بینم

زبانِ نغمهٔ شُکرِ تو چون کوتَه کنم طالب!؟*
که هر فیضی که بیند جسم از جان از تو می‌ بینم
🌷


موضوعات مرتبط: محمّد طالب آملی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳

تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۲ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

💎 ( طالب آملی ) 💎

جان شد وُ از دِل نشد آشوبِ جانانم هنوز*
خار‌خارِ عشقِ او باقی‌ ست در جانم هنوز

یادِ رُخسارِ توام صبحِ ازل در دِل گذشت*
بویِ گُل می‌ آید از چاکِ گریبانم هنوز

تا شد آن زُلفِ مشوّش، روزگار آشوبِ من
گِردِ جمعیّت نمی‌ گردم، پریشانم هنوز

تا گریبانِ وصالِ او رها شد از کفم*
پنجۀ اُلفت نَزَد خاری بِه دامانم هنوز

همّتم بر نعمتِ فردوس، استغنا زَنَد
گر چِه نشنیده‌ ست بویِ برّه‌ بریانم هنوز

لایقِ هنگامۀ شَب‌ زنده داران نیستم
آشنایی می‌ دهد مژگان بِه مژگانم هنوز

اندک‌ اوقاتی‌ ست کز مشقِ تأسّف مانده‌ ام
بِهْ نگردیده‌ ست بر لبْ زخمِ دندانم هنوز

زآن صفِ آهی که بستم شامِ هجرانش بِه چَشم*
سرد می‌ آید خیابان در خیابانم هنوز

ناتمام آورده‌ ایم ایمان بِه کفرِ زُلفِ یار*
گر چِه دادِ کافِری دادم، مسلمانم هنوز

دائمم کُنجِ قفس بوده‌ ست طالب! در نظر
دیده‌ نگرفته‌ ست کامی از گلستانم هنوز
🌷


موضوعات مرتبط: محمّد طالب آملی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳

تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۲ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( طالب آملی ) 🖤•شبی، به کنجِ خلوت، لبانت را نه با بوسه، با شعر می‌نوشم•🖤

تا شَوَم بی‌ خود زِ بویت، هوش نازک می‌ کنم*
تا در آغوشت کَشَم،‌ آغوش نازک می‌ کنم

نغمه، نازک می‌ تَراوَد از لبت، من هم زِ شوق*
در سَماعش پرده‌ هایِ گوش نازک می‌ کنم

بوتهٔ خارِ غَمم لیک از رُعونت‌ هایِ عِشق
جلوه با نخلِ تو دوشادوش نازک می‌ کنم

کامِ شیرین‌ مَشرَبان از تلخی‌ ام بی‌ ذوق نیست
نیشم‌ وُ آمیزشی با نوش نازک می‌ کنم

پرده نازک می‌ کشم طالب صفت بر حُسنِ راز
می‌ کنم گر شعله‌ ای خَس‌ پوش، نازک می‌ کنم
🌷


موضوعات مرتبط: محمّد طالب آملی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳

تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۲ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( طالب آملی ) 🖤•بی لبِ تو مرا تابِ غنچه دیدن نیست آپامه•🖤

بِه شهر وُ کویِ دِل آسایش از طپیدن نیست*
که در قلمروِ سیماب، آرمیدن نیست

زِ بیمِ چیدنِ گُل، گُلشنی زِ ما مگریز
بیا که قسمتِ ما دیدن ست وُ چیدن نیست

بده بِه نغمۀ ما گوشِ خاطر ای مطرب
چکیدۀ خَفَقان قابلِ شنیدن نیست

چو نامِ او بَرَم، از ذوق، مدّتی کارم*
بِه جُز لب وُ دهنِ خویشتن مکیدن نیست

بِه عیش ساخته، دِل را شکفته می‌ دارم*
که بی لبِ تو مرا تابِ غنچه دیدن نیست

دِلیر، بر سرِ نخجیرِ دِل شبیخون آر!
نَفَس مَدُزد! که این صید را رمیدن نیست

رسیده بر مژه خونابۀ دِلت طالب!*
ولی چِه سود؟ که در طالعش چکیدن نیست
🌷

پ.ن:

ازآن تر شد بِه خونِ دیده دامانی که من دارم
که با تردامنان یار است، جانانی که من دارم

کشم تا کِی غمِ هجران؟ اجل گو قصدِ جانم کن
نمی‌ ارزد بِه چندین دردسر جانی که من دارم

مپرس از من که ویران از چِه شد غمخانه‌ ات وحشی؟!
جهان ویران کند این چشمِ گریانی که من دارم (وحشی بافقی)
🕯


موضوعات مرتبط: محمّد طالب آملی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳

تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۲ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

( طالب آملی ) 🕯 آه از تو آپامه 🕯

رشتۀ مِهر وُ مَحَبّت نَگسِلَم زآن دِل‌ گُسِل*
تا مرا از زُلفِ او باقی بُوَد بویی بِه دِل

گوشۀ چَشمی بِه گُل‌ هایِ بهاری داشتم*
چون بهارِ رویِ او دیدم، خَجِل گشتم، خَجل

راهِ عِشق‌ ست این، مترس از تشنگی! مردانه باش!*
کاندر این رَه، دجله‌ ها بینی زِ خون‌ هایِ بِحِل

اشکِ بی‌ رنگم گواهی بر دلِ پُر خون نداد*
مُنفَعِل گشتم زِ اظهارِ محبّت، منفعل

پایِ دِل از گِل برون آورده بودم مَردوار*
باز تا آیینۀ زانو فرو رفتم بِه گِل

شعله‌ ای بودم بِه غایت سَرکَش‌ وُ بی‌ اعتدال*
سَرد مِهری‌ هایِ دَهرم کرد زین‌ سان مُعتَدِل

مست را هُشیار نَبوَد د‌ِل‌ نشین، مَعذور دار*
بی‌ خودم گردان! که در بَزمِ تو ننمایم خَجِل

گر تو را رو ساده‌، ای بَدخو! مرا دِل ساده‌ است*
تو بِه حُسنِ روی می‌ نازی وُ من بر حُسنِ دِل

چندم از دوزخ دَهی تهدید؟ واعظ نیستی!
لال شو طالب! مرا لَختی بِه حالِ خود بِهِل
🌷

پ.ن:

مریض عِشقم وُ جُز داغ سازگارم نیست
علاجِ درد بِه‌ جُز ناله‌ هایِ زارم نیست

تمامِ عمر بِه‌ جُز خاک نیست در نظرم
همه کناره وُ جُز اشک در کنارم نیست

زِ گردشم نتوان کرد منع گردونم
اگر بِه گردِ تو می‌گردم اختیارم نیست

چنان زِ عشقِ تو مشغول داردم دلِ زار
بِه‌ روزِ خویش که پروایِ روزگارم نیست (طالب آملی)
🖤


موضوعات مرتبط: محمّد طالب آملی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳

تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۲ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |

💎 ( طالب آملی ) 💎

گمان مبر که بِه سیرِ چمن سری دارم
که من زِ هجرِ قفس دیدۀ تری دارم

بِه صحنِ باغ مرا حُسنِ یار در نظر است
اگر چِه محوِ گُلم رو بِه دیگری دارم

بِه مرغِ نامه برم دیگر احتیاجی نیست
که در هوایِ تو چون دِل، کبوتری دارم

جُز اینکه بال وُ پَر آورده ام زِ ناوکِ دوست
جریده باد بِه مرگم، اگر پَری دارم

چو چشمه ای که فرو بندد وُ نَمی بدهد*
اگر چِه خشک شدم دیدۀ تری دارم

زِ آهِ من شرری بر فلك نماند وليك*
گمان برند که من نیز اختری دارم

بِه رویِ خواهشِ من دستِ رد منه ساقی
که نذرِ لعلِ تو لبریز ساغری دارم

بِه حُسنِ هرزه فریبم مده برو طالب
که من بِه مدّ نظر ماه منظری دارم 🌷


موضوعات مرتبط: محمّد طالب آملی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳

تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ | | نويسنده : ✍️ شعر همیشه خوب |
( خواجوی کرمانی ) ❤️•ای روزگار، سخت گرفتی بر عاشقان! خیلی سخت•❤️
📚 از کتاب قبلۀ عالم، ژئوپلتیک ایران، ص۳۵، نوشته ی گراهام فولر، ترجمه ی عباس مخبر
( نیلوفر لاری پور ) 🖤•برای تو آپامه جانم•🖤
( مشرق تهرانی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( هوشنگ ابتهاج ) 🖤چشمانِ روزه‌ دارم از تو، کی به افطارِ دیدنت می‌رسد آپامه؟•🖤
( صغیر اصفهانی ) 🖤•هنوز بی‌ قرارِ نبودنت هستم؛ نگذار دلتنگی‌ ام سنگین‌ تر شود•🖤
( صائب جانمان ) 🖤•به تو دل دادم و دلتنگی حرفه‌ ام شد•🖤
( رهی معیری ) 🖤•ببینمت، بغلت می کنم به اندازۀ صد سال آپامه•🖤
( محمد رسولی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( شکیب اصفهانی ) 🖤•لمسِ دستت را تصور می کنم آپامه•🖤
( شکیب اصفهانی ) 🖤•آسمان در هوایِ تو دیریست مثلِ چشمانِ من اشکبار است•🖤
( سعدی شیرازی ) 💙•صبح بخیر آپامه… تویی نخستین فکرِ هر صبحِ من•💙
( وحشی بافقی ) 🖤•اگر برای عشق تنها یک عید بود، آن عید همنامِ تو بود آپامه 💌•🖤
📚 از کتاب بر جاده‌ های آبی سرخ، جلد دوم، ص۱۰۰ نوشته ی نادر ابراهیمی
( ژولیده نیشابوری ) 🪴 💙•خدایا! ما را با شادیِ عشق نیز آشنا کُن!•💙 🪴
( صائب جانم ) 💙•سلام بر کسانی که در ماهِ مهمانیِ خدا، دل‌هایِ خسته را اِحیا می‌کنند•💙
( اردلان سرفراز ) 🖤•برای تو آپامه•🖤
( سعدی شیرازی ) 🖤•بند میاد زبونم جلو چشمات؛ باخت دادم گمونم جلو چشمات•🖤
( طالب آملی )‏ 🖤•دوستت دارم تا حد حلول در پیراهنت، تا فنا در جانت•🖤
( کریم فکور ) 🖤•برای تو آپامه•🖤
( مولوی جان ) 🖤•راهی سُراغ داری تا بیشتر دوستَت بِدارَم آپامه؟•🖤
📚 از کتاب گزارش به خاک یونان، ص۲۸۴ نوشته ی نیکوس کازانتزاکیس
( بیدل دهلوی ) 🖤•در این پریشانیِ روزگار، مبادا فراموش کنی دوستت دارم•🖤
( عبید زاکانی ) 🕌 🌹 السلام علیک يا مولای یا صاحب الزمان 🌹 🕌
( لیلا کسری ) 🖤•آسیای سپهر، دور از تو هر شبم استخوان همی‌ ساید•🖤
( رعدی آذرخشی ) 🖤•که بیش تر از آنچه باور کنی دوستت دارم آپامه•🖤
( فیض کاشانی ) 🖤•مرا بخوان یک‌بار با نگاهت، بارِ دوم با صدایت آپامه•🖤
( خواجوی کرمانی ) 🖤•‏تو مأمنِ مهربانِ زندگیِ من هستی آپامه•🖤
( سعدی شیرازی )  🕌 🌹 🇮🇷 الله اکبر  🇮🇷 🌹 🕌
( محمود دولت‌ آبادی ) ❤️•به زیرِ پا فِتَد آن دلی، که بَهرِ تو نَلرزد•❤️
صفحه اصلی 💯
⬇️ لطفا از ديگر مطالب نيز ديدن فرماييد ⬇️
        🌟 مطالب قديمی تر را مشاهده کنید >>


تماس با 
ما
.: Weblog Themes By Best Poems:.