مدّتی شد کز حدیثِ اهلِ دِل گوشم تهی است
چون صدف زین گوهرِ شَهوار، آغوشم تهی است
از دلِ بیدار وُ اشکِ آتشین وُ آه گرم
دستگاه زندگی چون شمعِ خاموشم تهی است
دُردِ تلخی در قدح دارم که کوثر، داغِ اوست
شیشۀ دِل گر چِه از صهبایِ سرجوشم تهی است
گر چِه عمری شد بِه دریا می روم دست وُ بغل
همچو موج از گوهرِ شَهوار، آغوشم تهی است
سرگذشتِ روزگارِ خوشدلی از من مپرس
صفحۀ خاطر از این خوابِ پریشانم تهی است
گفتگویِ پوچِ ناصح را نمی دانم که چیست
این قدر دانم که جایِ پنبه در گوشم تهی است!
خجلتی دارم که خواهد پرده پوشِ من شدن
گر چِه از سجّادۀ تقوی بر وُ دوشم تهی است
گر چِه دارم در بغل چون هاله تنگ آن ماه را*
همچنان از شرم، جایِ او در آغوشم تهی است
می زنم لافِ خودی صائب زِ بیمِ چشمِ زخم
ورنه از زنگِ خودی آیینۀ هوشم تهی است 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
دوش از من بی سبب در بزم رنجیدن چِه بود؟
آن عتاب آلوده هر دَم سویِ من دیدن چِه بود؟
مدّعا آزردنِ من گر نبودت، با رقیب
رازِ دِل گفتن بِه سر گوشیّ وُ خندیدن چِه بود؟
خواستم چون دردِ دِل گفتن بَرَت، عمداً بِه غیر
خویشتن را ساختن مشغول وُ نشنیدن چِه بود؟
گر تو را میلی نبود ای سرو، کآیم از پی ات
آن خرامیدن بِه ناز وُ باز پس دیدن چِه بود؟
جعفری! در نامه ات گر حرفِ نومیدی نبود
وقتِ خواندن نامه سان بر خویش پیچیدن چِه بود؟ 🌷
موضوعات مرتبط: میر محمّد جعفری تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
آتشِ عشقِ تو در سینه فروزان تا چند؟
بر سرِ کویِ تو مجموعِ پریشان تا چند؟
گر چِه دلدادگی ام شهرۀ آفاق بُود
لیک اَندر طلبت رنجِ فراوان تا چند؟
بر سرِ طورم وُ امّیدِ تجلّی دارم
بینِ مقصود وُ من، این پردۀ هجران تا چند؟
بِه ره کعبۀ دِل، هر چِه مَذَلّت شرط است
پایِ پُرآبله وُ خارِ مغیلان تا چند؟
تا بِه تقلید خرافاتی وُ اوهامی بود
دعویِ معرفت وُ دانش وُ عرفان تا چند؟
سعی وُ امّید بُود شرطِ تعالی ای دِل
غفلت وُ سستی وُ بیکاری وُ حِرمان تا چند؟
دامنِ همّت وُ غیرت بِه کمر باید زد
دست بر ناصیه وُ سَر بِه گریبان تا چند؟
مُردم از دردِ دلِ خویش، خدایا! نظری*
ارفعی! آه وُ غَم وُ دیدۀ گریان تا چند؟ 🌷
موضوعات مرتبط: میر عبدالله ارفعی بندرعباسی (شاعر معاصر) 🇮🇷
ای ماهرو! زِ رویِ تو، خورشید آیتی
از شورِ قامتِ تو، قیامت کنایتی
اهلِ دِلی کجاست که از حالِ بیدلان
از رویِ لطف، پیشِ تو گوید حکایتی
ای خار! فرصتی، که بِه دورِ گُل چمن
از روزگارِ هجر نمایم شکایتی
من ناتوان وُ قافله در پیش، کعبه دور
واین راه پُر خطر که ندارد نهایتی
در حیرتم چگونه نویسم بِه پیشِ دوست
شرحِ فراق را که ندارد عبارتی
پایانِ عِشق تا چِه شود، زآن قیاس کن
کَانْدر بدایتش نبُود جُز وخامتی
طلعت! برو بِه روضۀ رضوان، طمع مکن
گر در حریمِ عِشق نداری عبادتی
یادی زِ دورِ جم کن وُ جامی بِه دست گیر
داری تو تا زِ گردشِ دوران فراغتی
خوش باش این دو روزه که از عهدِ باستان
نگْذاشت چرخ سِفله بِه جا جُز حکایتی 🌷
موضوعات مرتبط: اسدالله طلعت تبریزی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
کجا کسی غمِ شب هایِ تارِ من دارد*
بِه جُز وفا که سَری در کنارِ من دارد؟
بِه این خوشم که تو را شرمسارِ من سازد
تحمّلی که دلِ بردبارِ من دارد
سزایِ دوستی ام بین که هر کجا ستمی ست
ذخیره از پی جانِ فگارِ من دارد
گذشت یار زِ من سرگران وُ دانستم
که کار با من وُ با روزگارِ من دارد!
چرا خموش نباشم چو بشنوی از من
شکایتی که دلِ بی قرار من دارد
مباد از تو خیالم بِه جُز خیالت اگر
گذار در دلِ امّیدوارِ من دارد
زِ دودِ آهِ دلِ من طبیب! معلوم است
که آتشی بِه کمینِ خار خارِ من دارد 🕯
موضوعات مرتبط: عبدالباقی طبیب اصفهانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
مرا بِه بودنِ خود، باوری که باید نیست
اگر چِه می نهم آیینه را برابرِ خویش
هنوز هستیِ من با زمانه در جنگ است
هنوز می طلبم مرگ را بِه سنگرِ خویش
درختِ جنگلم امّا مقیمِ شهرِ حصار
دریغ! وسعتِ دنیایِ سایه گسترِ خویش
سرِ ترانه ندارد سخن سرایِ زمان
سیاه نامۀ اندوه کرده دفترِ خویش
چگونه دستِ محبّت بِه دوست پیش آرَم
چو زیر جامه نهان کرده است خنجرِ خویش؟
صفایِ ساقیِ این روزگار را نازم
که شهد وُ زهر درآمیخته بِه ساغرِ خویش 🌷
موضوعات مرتبط: شادروان بهمن رافعی بروجنی (شاعر معاصر) 🇮🇷
ای خنده زده لعلِ تو بر حقّۀ یاقوت
مرجانِ لبِ لعلِ تو مَر جانِ مرا قوت
یاقوتِ لبِ لعلِ تو چون قوتِ روان است
یاقوت نهم نامِ لبِ لعلِ تو یا قوت؟
هاروت گر از دیدۀ ما روت بدیدی
صد ساحری آموختی از غمزۀ جادوت
از حسرتِ شمشاد قدت گر بدهم جان
از سَرو تراشند مرا تختۀ تابوت
قربانِ وفاتم بِه وفاتم گذری کُن
تا بوت مگر بشنوم از گوشۀ تابوت
صد دِل چو دلِ زارِ جفاکیشِ شفایی
قربانِ کششهایِ کمانخانۀ ابروت 🌷
پ.ن:
دِلم از سنگینیِ نبودنَت خَم شد آپامه 🖤
موضوعات مرتبط: حکیم حسن شفایی اصفهانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
مرا دردِ تو دایم همنشین است
غَمت پیوسته با جانم قرین است
هوس دارم که در پایِ تو میرم
تمنّایِ من از دولت همین است
نظر بر پستۀ تنگِ تو دارم
که چشمِ من بِه غایت خُرده بین است
عذار از دودِ آهِ من نگهدار
که آهِ سوزناکم آتشین است
خیالت بر سَوادِ دیدۀ من
انیسِ مردمِ دریا نشین است
نهفته گوشۀ چشمی بِه ما کن
که هر گوشه رقیبی در کمین است
سرِ ابن حسام وُ خاکِ کویت
که لطفش خوشتر از ماء مَعین است 🌷
پ.ن:
تا بوسی از آن کنجِ دهانم نرسد
درمانِ دِل وُ دردِ نهانم نرسد
جانم بِه لبم رسیده از شوقِ لبت
می میرم اگر لبت بِه جانم نرسد (ادهم آرتیمانی) 🖤
┄┅─═◈═─┅┄
کاش امشَبم آن شمعِ طرب می آمد
وین روز مفارقت بِه شَب می آمد
آن لب که چو جانِ ماست، دور از لبِ ماست
ای کاش که جانِ ما بِه لب می آمد (رهی معیری) 🖤
┄┅─═◈═─┅┄
دِل منوّر کی شود در ظلمت آبادِ بدن
شمع را روشن نمی سازند تا در قالب است
زنده نتْوان بود بی لعلت، که مشتاقِ ترا
یا لبِ شیرینِ تو، یا جانِ شیرین بر لب است (غنی کشمیری) 🖤
┄┅─═◈═─┅┄
تا بوسه ای بِه من زِ لبِ دِلستان رسید
جانم بِه لب رسید وُ لبِ من بِه جان رسید
با آن که تیغ غمزۀ او در نیام بود
زخمش بِه مغز پیشتر از استخوان رسید (صائب تبریزی) 🖤
┄┅─═◈═─┅┄
لبِ تو جانِ شیرین است وُ بی او زندگی تلخ است
بِه کامِ دِل رسم گر بر لب آید جانِ شیرینم (دولت قاجار) 🖤
موضوعات مرتبط: ابن حسام محمّد خوسفی (شاعر روزگار تیموری) 🇮🇷
مایۀ خوشبختیِ دنیا بُود علم وُ ادب
بهتر از هر چیز، بهرِ ما بُود علم وُ ادب
از میان صد هزاران عِشق، عاشِق شو بِه علم
چون که نوری از ید بیضا بُود علم وُ ادب
هستی وُ کالا بِه راه کسبِ دانش صرف کن
بهرِ ما عالی ترین کالا بُود علم وُ ادب
گر نداری علم، صدها گنج را ضایع کنی
کسبِ دانش کن که پا برجا بُود علم وُ ادب
شمسی! اَندر نوجوانی رو پی کسبِ هنر
گوهری بی مثل وُ بی همتا بُود علم وُ ادب 🌷
موضوعات مرتبط: مرحوم شمس الملوک حائری (شاعر معاصر) 🇮🇷
حرفِ حقّ گفتن وُ بر دار شدن، پیشۀ ماست
این شرابی است که بی واهمه در شیشۀ ماست
تا که پروانۀ آن شمعِ شَب افروز شدیم*
ساختن چارۀ ما، سوختن اندیشۀ ماست
دلِ ما با دلِ او اُلفتِ دیرین دارد*
آن که با سنگ بسازد بِه جهان، شیشۀ ماست!
ساعتی نیست که فارغ زِ خیالت باشیم*
روی وُ مویِ تو شَب وُ روز در اندیشۀ ماست
مکن اندیشه زِ دِل سنگیِ اغیار ای دِل
کآنچه بر سنگ اثر بخش بُود، تیشۀ ماست
شعله در بیشۀ ما راه نیابد هرگز
چی نِی ما قلم وُ ملکِ سخن بیشۀ ماست
گر چِه در ذائقه تلخیم، ولی داروییم
درد را چاره شدن، خاصیتِ ریشۀ ماست
ریشۀ خصمِ بد اندیش زِ بُن کنده شود
تا فغان ارّۀ ما، آه وُ نوا تیشۀ ماست
رنجی! این جان وُ سرِ ما وُ حقیقت گویی
حرفِ حقّ گفتن وُ بر دار شدن، پیشۀ ماست 🌷
موضوعات مرتبط: زنده یاد هادی رنجی تهرانی (شاعر معاصر) 🇮🇷
نرگسین چَشما بِه گِردِ نرگسِ تو تیر چیست؟
وان سیاهی اندرو پیوسته همچون قیر چیست؟
گر سیاهی نیست اندر نرگسِ تو، گردِ او
آن سیه مژگانِ زهرآلود همچون تیر چیست؟
گر شراب وُ شیر خواهی ریخته بر ارغوان
پنجههایِ دستِ رنگین پُر شراب وُ شیر چیست؟
گر مثالِ دستِ شاه زنگ دارد زُلفِ تو
پس دو دستِ شاه زنگی بسته در زنجیر چیست؟
آیتی بنبشته ای گردِ لبِ یاقوت رنگ
اندر آن آیت بگو تا معنی وُ تفسیر چیست؟
دِل ترا دادم توکّل بر خدایِ دادگر*
روی کردم سویِ تو تا بر سرم تقدیر چیست؟
مَر مَرا گر کُشته خواهی، پس بکُش یکبارگی*
من کیم، در کُشتنِ من این همه تدبیر چیست؟
مَر مَرا چون زیر کردی در فراقِ رویِ خویش
وانگهی گویی خروش وُ نالهٔ چون زیر چیست؟
ای سنایی در فراقش صابری را پیشه گیر*
جُز صبوری کردن اندر عاشِقی تدبیر چیست؟ 🌷
موضوعات مرتبط: حکیم مجدود سنایی غزنوی (شاعر روزگار غزنوی) 🇮🇷
ای شمع! بِه بزم امشَب، اشک از تو وُ آه از من*
آراستنِ مجلس، گاه از تو وُ گاه از من
فرمود بِه میرِ عِشق، شاهنشهِ مُلکِ حُسن
در غارتِ شهرِ دِل، حکم از تو، سپاه از من
ای لطفِ تواَم شامل، وی مهرِ تواَم در دِل
پیوسته چنین بوده ست، عفو از تو، گناه از من
ای چرخ! اگر داری با ما سرِ هم چشمی
بنْمای که بنْمایم، مهر از تو وُ ماه از من
بی شبهه ستم زشت است، خواه از من وُ خواه از تو
البتّه وفا خوب است، خواه از تو وُ خواه از من
این راه بِه هر تدبیر بایست بِه پایان بُرد
تا چند گران جانی، گاه از تو وُ گاه از من؟
آزاد! چو این بُستان، سرسبز نخواهد ماند
آن بِه که به هم سازیم، گُل از تو، گیاه از من
باقی چو نخواهد ماند دورانِ غم وُ شادی
آن صبحِ سفید از تو، واین شامِ سیاه از من 🕯
موضوعات مرتبط: شادروان علی محمّد آزاد همدانی (شاعر معاصر) 🇮🇷
هر کسی گوید که دردِ عِشق را تدبیر چیست؟
ما سرِ تسلیم بنْهادیم، تا تقدیر چیست
ظاهراً با حلقۀ زُلفِ تو دارد نسبتی
ورنه مقصودِ دلِ دیوانه از زنجیر چیست؟
هر شَب از آشفتگی، زُلفِ تو می بینم بِه خواب*
یا رب! این خوابِ پریشانِ مرا تعبیر چیست؟
ای که هر دَم می کشی تیغی بِه قصدِ خونِ من*
گر بِه قتلِ من تو خوشدل می شوی، تقصیر چیست؟
پیر شد مسکین خیالی در غمِ هجرانِ یار*
وآن جوان هرگز نمی پرسد که حالِ پیر چیست 🌷
موضوعات مرتبط: احمد خیالی بخارایی (شاعر روزگار تیموری) 🇮🇷
آن شیوۀ چشمِ سیهش در بِه درم کرد
پیغامِ نگه، از دو جهان بی خبرم کرد
لعلِ نمکینِ لبت ای غنچۀ فردوس
سَر تا قدم آغشته بِه خونِ جگرم کرد
هر چند که آوارۀ مژگانِ تو بودم
بر هم زدنِ چشمِ تو آواره ترم کرد
این دولتِ بیدار که زُلفِ تو بِه چنگ است
بالله که دعایِ شب وُ آهِ سحرم کرد
پژمرده مبادا گُلِ پیشانیِ خوبان
نَظّارۀ این آینه صاحب نظرم کرد
زاهد! زِ سَر این نخوتِ دستار برون کن
کاین بارِ تغافل بِه خدا دردِ سرم کرد
سیّد! بِه عبث شهرۀ آفاق نگشتم
رسوایِ خلایق بِه جهان، چشمِ تَرم کرد 🌷
پ.ن:
مسلّم است تو را دلبریّ وُ دلداری
از آن که در سرِ هر مو هزار دِل داری
زِ شامِ هجر خبر نیستت، که در همه عصر
شبی نرفته بِه چشمِ تو رنجِ بیداری
از آن زِ دستِ غَمت ناله وُ فغان دارم
که نیستت خبر از راه وُ رسمِ غمخواری (حضوری سلماسی) 🖤
موضوعات مرتبط: سعید محمّد کروخی (شاعر پارسی گوی افغانستان) 🇦🇫
شوریده سری دارم وُ آشفته خیالی
بر جای نمانده ست نه ذوقیّ وُ نه حالی
مسکین دِلم آماجگهِ رنج وُ ملال است
هر روز غَمی دارد وُ هر لحظه ملالی
یک سال نبودم زِ غَم آسوده بِه روزی
یک روز نشد خاطرِ من شاد بِه سالی
نه در پیِ این شامِ سیه، صبحِ سپیدی
نه در پیِ این هجرِ دِل آزار، وصالی
افسوس که با حسرت وُ افسوس سرآمد
دورانِ جوانی همه چون خواب وُ خیالی
نه برد لبم لذّتی از بوسۀ یاری
نه دید دِلم عِشوه ای از چشمِ غزالی
آن کام که دِل خواست، نشد ممکنم از عمر
شد عمرِ گران بر سرِ سودایِ محالی
از آه وُ فغان حاصلم این گشت، صفایی!
کز مویه چو مویی شدم، از ناله چو نالی* 🌷
پ.ن:
دور از تو مرا عشقِ تو کرده ست بِه حالی
کز مویه چو مویی شدم، از ناله چو نالی*
تا شَب دلِ من سوزی، هر روز بِه جنگی
تا روز تنم کاهی، هر شَب بِه خیالی (مسعود سعد سلمان) 🖤
پ.ن۲:
خانه هایِ زخمِ ما از بس که ره دارد بِه هم
راهِ بیرون شد ندارد ناوَکِ بیدادِ تو! (راغب تبریزی) 🖤
┄┅─═◈═─┅┄
بِه هر آتشی که گردم بِه رهی دچار، سوزم
بِه چراغِ وقف مانم، که بِه هر مزار سوزم (شفایی اصفهانی) 🖤
پ.ن۳:
مجروح شد از شِکوۀ دوران، لبِ ما
ماتمکده شد بهشت، از یا ربِ ما
ما را چِه غَم از روزِ قیامت؟ که بُود
آبستنِ صد روزِ قیامت، شبِ ما (منصف اصفهانی) 🖤
پ.ن۴:
در فُرقتِ تو، زنده نه از سخت جانی ام
جان از کمالِ ضعف، نیاید بِه لب مرا
نکنم بی کسی اظهار، که از رحم مباد
هوسِ کُشتنِ من، از دلِ قاتل برود
یار با غیر وُ غمِ هجر در آغوشم بود
مرگ صد بار بِهْ از زندگی دوشم بود (ابوطالب تبریزی) 🖤
موضوعات مرتبط: شادروان ابراهیم صفایی (شاعر معاصر) 🇮🇷
شَب گردشِ چَشمت قدحی داد بِه خوابم*
امروز چو اشک آینهٔ عالمِ آبم
تا چَشم بر این محفلِ نیرنگ گشودم
چون شمع بِه توفانِ عرق داد حجابم
هر لختِ دِلم نذر پر افشانیِ آهی است*
اجزایِ هوایی ست ورقهایِ کتابم
چون لاله ندارم بِه دلِ سوخته دودی*
عمریست که از آتشِ یاقوت کبابم
بی سوختن از شمع دِماغی نتوان یافت
بر مشقِ گُداز است برات مِیِ نابم
چون سبزه زِ پامالِ حوادث نی ام ایمن
هر چند زِ سَر تا بِه قدم یک مژه خوابم
معنی نتوان در گره لفظ نهفتن
بی پردگی هست در آغوشِ نقابم
بر آب وُ گِلم نقشِ تعلّق نتوان بست
زین آینه پاک است چو تمثال حسابم
کم ظرفیم از غفلتِ خویش است وگرنه
دریاست مِیِ ریخته از جامِ حبابم
واداشت زِ فکرِ عَدَمم شبههٔ هستی
آه از غمِ آن کار که ننمود صوابم
پیمانهٔ عجزم منِ موهوم بضاعت
چندان که بِه قاصد نتوان داد جوابم
گفتی چِه کسی، در چِه خیالی، بِه کجایی*
بیتابِ توام، محوِ توام، خانه خرابم
بیدل نه همین وحشتم از قامتِ پیریست
هر حلقه که آید بِه نظر پا بِه رکابم 🕯
موضوعات مرتبط: میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
پلّه ها در پیشِ رویم، یک بِه یک دیوار شد*
زیرِ هر سقفی که رفتم، بر سَرم آوار شد
خَرقِ عادت کردم امّا بر علیه خویشتن
تا بِه گِردِ گردنم پیچد، عصایم مار شد
اژدهایِ خفته ای بود آن زمینِ استوار
زیرِ پایم ناگه از خوابِ قرون، بیدار شد
مرغِ دست آموزِ خوشخوان، کرکسی شد لاشه خوار*
و آن غزالِ خانگی برگشت وُ گرگی هار شد
گُل فراموشیّ وُ هر گلبانگ، خاموشی گرفت
بس که در گُلشن، شبیخونِ خزان تکرار شد
تا بیاویزند از اینان، آرزوهایِ مرا
جا بِه جا در باغِ ویران هر درختی دار شد
زندگی با تو چِه کرد ای عاشقِ شاعر مگر*
کان دلِ پُر آرزو، از آرزو بیزار شد
بسته خواهد ماند این در، همچنان تا جاودان
گرچِه بر وی کوبه هایِ مُشت مان رگبار شد
زَهرهٔ سقراط با ما نیست رویارویِ مرگ
ورنه جامِ روزگار از شوکران سرشار شد! 🌷
موضوعات مرتبط: زنده یاد استاد حسین منزوی (شاعر معاصر) 🇮🇷
بر خطّ ترکِ طلب، گر راه خواهی یافتن*
پشتِ دست وُ رویِ دست، الله خواهی یافتن
جستجویِ هر چِه باشد مُدعا خاص است وُ بس
گر گِدا جویی، سراغِ شاه خواهی یافتن
هر قدر سیرِ گریبانت چو شمع آید بِه پیش
یوسفِ خود را، مقیمِ چاه خواهی یافتن
ترکِ مطلب گیر، مطلوبت نرفته است از کنار
هر چِه خواهی، چون شدی آگاه، خواهی یافتن
تا بِه پیشانی از ابرو راهِ مقصد دور نیست
گر هلال آید بِه چَشمت، ماه خواهی یافتن
احتیاطت گر نباشد خضرِ راهِ عافیت
هر قدم آبت بِه زیرِ کاه خواهی یافتن
شرم دار ای ذرّه تا کی هستیِ موهوم را
گاه گُم خواهی نمودن، گاه خواهی یافتن
هر چِه یابی، اختیاری نیست، در تسلیم کوش*
مرگ را چون زندگی، ناگاه خواهی یافتن
روز تا پیش است گامی می زن وُ می رفته باش
راحتِ منزل، همان بیگاه خواهی یافتن
پوچ بافان اَمَل را هر قَدَر وا می رسی
رشتهٔ ماشورهٔ جولاه خواهی یافتن
موج وُ گوهر در تلاشِ ساحلند، آگاه باش
طالب وُ واصل، همه در راه خواهی یافتن
زین بلند وُ پست اگر گیری عیارِ اعتبار
دست وُ گردن را زِ پا کوتاه خواهی یافتن
حال وُ استقبالِ دنیا، انفعالی بیش نیست
خواه حاصل کرده باشی، خواه خواهی یافتن
گر بِه عزمِ منزلِ تحقیق خواهی زد قدم
هر چِه اندیشی غبارِ راه خواهی یافتن
بیدل از انجام وُ آغازِ چراغِ زندگی*
بی تکلّف اشک وُ داغ وُ آه خواهی یافتن 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
شبِ وصل است وُ نَبْوَدْ آرزو را دسترس اینجا*
که باشد دشمنِ خمیازه آغوشِ هوس اینجا
چو بویِ گُل گرفتارم بِه رنگِ الفتی ورنه
گُشادِ بالِ پرواز است هر چاکِ قفس اینجا
سراغِ کاروانِ مُلکِ خاموشی بُوَد مشکل
بِه بویِ غنچه همدوش است آوازِ جَرَس اینجا
دلِ عارف چو آیینه بساطِ روشنی دارد
که نقشِ پایِ خود را گُم نمی سازد نفس اینجا
تفاوت می فروشد امتیازت ورنه در معنی
کمالِ عِشق افزون نیست از نقصِ هوس اینجا
غمِ مُستقبل وُ ماضی ست کان را حال می نامی
نقابی در میان است از غبارِ پیش وُ پس اینجا
غبارِ خاطرِ تیغت چِرا شد کوچهٔ زخمم*
که جُز خونابۀ حسرت نمی باشد عَسَس اینجا
نیندازد زِ کف بحرِ قبولش جنسِ مردودی
بِه دوشِ موج دارد ناز بالِش خار وُ خس اینجا
درین ره نقشِ پا هم دارد از امّید منشوری
نبیند داغِ محرومی جبینِ هیچ کس اینجا
چِه امکان است از خالِ لبش خطّ سَر برون آرد
زِ نومیدی نخواهد دست بر سَر زد مگس اینجا
غبارِ ما، همان بادِ فنا خواهد زِ جا بردن
چِه لازم چون سحر منّت کشیدن از نفس اینجا
نه آسان است صیدِ خاطرِ آزادگان بیدل
زِ شوقِ مرغ دارد چاکها جیبِ قفس اینجا 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
شَب است وُ آنچه دِلم کرده آرزو اینجاست
زِ عمر نشمرم آن ساعتی که او اینجاست
زِ چشمِ شوخِ رقیب ای صنم چِه پوشی روی؟
بپوش قلبِ خود از وی که آبرو اینجاست
حذر چِه می کنی از چشمِ غیر وُ صحبتِ خلق
زِ قلبِ خویش حذر کن که گفت و گو اینجاست
نگاهدار دِل از آرزویِ نامحرم*
که فر وُ جاه وُ جمالِ زنِ نکو اینجاست
خیالِ غیر مکن هیچ، کان حجابِ لطیف*
که چون دَرَد، نبود قابلِ رفو، اینجاست
شنیده ام بِه زنی گفت مردِ بد عملی
که نیست شوهر وُ مطلوبِ کامجو اینجاست
قدم گذار بِه مشگویِ من، که خواهد گفت
بِه شوهرِ تو که آن سروِ مشکمو اینجاست؟!
چو این کلام، زن از مردِ نابکار شنید
بِه قلبِ خویش بزد دست وُ گفت: او اینجاست
خدا وُ عِشق وُ عفافند رهبرِ زنِ خوب*
بهشتِ شادی وُ فردوسِ آرزو اینجاست
بهار پردهٔ مویین حجابِ عفت نیست
هزار نکتهٔ باریکتر زِ مو اینجاست 🌷
موضوعات مرتبط: شادروان محمّد تقی بهار (شاعر، نویسنده معاصر) 🇮🇷
برچسبها: برای خواهرم , حجاب
تا سر بِه پایِ آن بُتِ رعنا گذاشتیم*
پا بر فرازِ طارمِ اعلا گذاشتیم
قانع بِه فيضِ خشك لبی هایِ ساحليم
گوهر بِه تنگ چشمیِ دریا گذاشتیم
دیگر زِ بیقراریِ ایّام ایمنیم
با این قرارها که بِه مینا گذاشتیم
مائيم وُ يوسفِ دِل وُ زندانِ زندگی
مصرِ عزیز را، بِه زلیخا گذاشتیم
شَب رفت وُ شكوه هایِ دِلم ناشنیده ماند*
این آرزو بِه وعدۀ فردا گذاشتیم
بر آستانِ اهلِ نظر جا گرفته ایم
تا دستِ ردّ بِه سینۀ دنیا گذاشتیم
جُز خارِ خار عِشق، كه در دِل خلیده است*
هر گُل كه داشت خارِ تمنّا، گذاشتیم
در وصفِ آن غزال، غزل هایِ آبدار
مجنون صفت، بِه سینۀ صحرا گذاشتیم 🌷
پ.ن:
آرزو داشتم که در روزگارِ دیگری دوستت می داشتم. (نزار قبانی) ♥️
موضوعات مرتبط: خلیلی افغانی (شاعر پارسی گوی افغانستان) 🇦🇫
آتش زِ دِلم چنان برون می آید
کز سینه صدایِ صد جنون می آید
در بحرِ غمِ عِشق چنان افتادم
کز دیده بِه جایِ آب، خون می آید 🕯
┄┅─═◈═─┅┄
هرگز المی چو محنتِ حرمان نیست
دردی بتر از واقعۀ هجران نیست
گر ترکِ وداع کردمت معذورم
ای جانِ جهان، وداعِ جان آسان نیست 🕯
┄┅─═◈═─┅┄
اوّل همه جامِ آشنایی دادی
آخِر زِ پی اش زهرِ جدایی دادی
چون کُشته شدم، بگفتی این کشتۀ کیست
داد از تو که دادِ بی وفایی دادی 🕯
┄┅─═◈═─┅┄
روزی که وداع، غَم بِه راهم می ریخت
آتش زِ فراق بر گیاهم می ریخت
می رفتم وُ آرزو زِ راهم می رست
می دیدم وُ حسرت از نگاهم می ریخت 🕯
┄┅─═◈═─┅┄
حالتِ خویش چِه حاجت که بِه او شرح دهم
گر مرا سوزِ دِلی هست اثر خواهد کرد
بِه تابِ حوصۀ عاشِقی حسد دارم
که جان سپارد وُ اظهارِ مدّعا نکند
چراغِ دِل که نمی داد روشنی هرگز
تمام نور شد از پرتوِ محبّتِ تو 🕯
پ.ن:
شَب رفت وُ شكوه هایِ دِلم ناشنیده ماند
این آرزو بِه وعدۀ فردا گذاشتیم
جُز خارِ خار عِشق، كه در دِل خلیده است
هر گُل كه داشت خارِ تمنّا، گذاشتیم (خلیلی افغانی) 🖤
پ.ن۲:
گر بمانیم زنده بر دوزیم
دامنی کز فراق چاک شده است
ور بمُردیم عذرِ ما بپذیر
ای بسا آرزو که خاک شده است (ابن یمین) 🖤
پ.ن۳:
شَب است وُ آنچِه دِلم کرده آرزو اینجاست
زِ عمر نشمرم آن ساعتی که او اینجاست (ملک الشعرا بهار) 🖤
موضوعات مرتبط: محمّد مؤمن سبزواری (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
آنجا که خنده لعلِ ترا پرده در شود
طوطی چو مغزِ پسته نهان در شکر شود
چون دستگاه عیش بِه مقدارِ غفلت است
بیچاره آن کسی که زِ خود باخبر شود
مِی خوردنِ مدام مرا بی دِماغ کرد
عادت بِه هر دوا که کنی بی اثر شود
قمری زِ طوق حلقه کند نامِ سرو را
در گلشنی که قامتِ او جلوه گر شود
آئینه خانه ایست خموشی که هر چِه هست
بی گفتگو تمام در او جلوه گر شود
هر آرزو که بشکنی امروز در جگر
فردا که این قفس شکند بال وُ پَر شود
عزلت گزین که قطره بِه این سهل قیمتی
در دامنِ صدف چو کشد پا گهر شود
سوزد بِه داغِ غبن، اگر باغِ جنَّت است
صائب اگر زِ بویِ تو جایِ دگر شود 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
یارب از سر منزلِ مقصد چِه سان یابم سراغ
دیده حیرانست وُ من بی دست وُ پا، دِل بی دِماغ
غیرتِ بی دست وُ پایی هایِ شخصِ همّتم
هر که را سوزد نفس، می بایدم گردید داغ
دِل اگر روشن شود غفلت نمی گنجد بِه چَشم
آنچِه نتوان دید تاریکیست در نورِ چراغ
زشت هم از قُربِ خوبان موجِ خوبی می زند
خار را جوهر کند آیینهٔ دیوارِ باغ
از سبک روحان گرانجانی ست گر ماند اثر
بویِ گُل هر جا رود با خویش بردارد سراغ
ساغرِ فطرت بِه گردش گر نیاید گو میا
نیست کم بویِ جنون هم بهرِ سامانِ دِماغ
کرد آگاهم زِ سور وُ ماتمِ این انجمن
در بهار آوازِ بلبل، در خزان بانگِ کلاغ
بی تپیدن نیست ممکن وضعِ ایجادِ نفس
ای زِ اصلِ کار غافل، زندگی آنگه فَراغ؟
سوختن آماده باش آگاهیت غفلت دمید
صبحِ خود را شام کردی شام می خواهد چراغ
اختلافِ وضعها بیدل لباسی بیش نیست
ورنه یکرنگ است خون در پیکرِ طاووس وُ زاغ 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
رفیقِ همسفرِ روزهایِ بارانی
بیا بِه کوچه بِه پا کُن شبِ غزلخوانی
چقدر فاصله انداخت بینِ من تا تو
سکوتِ سنگیِ دیوار هایِ سیمانی!
شریعتِ تو مرا گفت قبله را دریاب
طریقتِ تو مرا برد رو بِه حیرانی
بِه شیخِ شهر، دوباره نوشته ام نامه:
که یِک غزل نفسی تازه کن مسلمانی
ازل ازل همه آن بود، ابد ابد این است
غزل غزل همه باقی، نفس نفس فانی
بِه خانقاه نگاه تو اعتکاف کنند
قلندرانِ غزل، وقتِ شعر درمانی
تو قافِ قلۀ سیمرغِ شعرِ امروزی
بِه بی نشانه ترین خاستگاه ایمانی
و عاشقانِ جهان تسلیت بِه تو گویند
تویی که با تو رقم خورده این ادب دانی
تویی که با تو هنوز آسمان، گُل آذین است
بِه استعاره در این مزرع چراغانی
بگو بِه برج نشینانِ این خراب آباد
بِه ساکنانِ قفس باد خانه ارزانی!
اگر بِه کلبۀ درویشی ام نهی پا را
غزل برایِ تو سر می برم بِه مهمانی
برادرم، پدرم، اصل و فصلِ من عِشق است*
چِه نسبت است مرا با "ی"هایِ پایانی 🌷
پ.ن:
* این مصرع از دیوان شمس وام گرفته شده است.
موضوعات مرتبط: زنده یاد دکتر قیصر امین پور (شاعر معاصر) 🇮🇷 ، زنده یاد دکتر سید حسن حسینی (شاعر معاصر) 🇮🇷
عِشق نفس زد، هوس آتش گرفت*
از دمِ گُل خار وُ خس آتش گرفت
مرغِ دلِ ما چو دهان باز کرد
صاعقه ای زد، قفس آتش گرفت
چشمِ تو شد بدرقۀ کاروان
سوخت حرامی، جَرَس آتش گرفت
دود برآمد زِ نهادِ کلام
جوهرِ معنی، زِ بس آتش گرفت
نامِ تو در جان نفسِ خفته بود*
تا بِه لب آمد، نفس آتش گرفت
حافظِ ما بادۀ گلرنگ خورد
تا بِه قیامت، عَسَس آتش گرفت
اهلِ هوس! آب بیارید آب*
عِشق نفس زد، هوس آتش گرفت 🌷
موضوعات مرتبط: زنده یاد دکتر سید حسن حسینی (شاعر معاصر) 🇮🇷
ما که در گردابِ خاکی قطره ای بی یاوریم
در کنارِ کوچکی هامان جهانِ اکبریم
بر بساطِ این قمارِ نابرابر بر زمین
پاک بازی می کنیم وُ آسمان را می بریم
کم مبین این دستگاه شوکتِ آواره را
فرشِ خود را رویِ عرشِ لحظه ها می گستریم
بارشِ اخم دو عالم رونقِ ما را نبرد
آتشِ بی انتها، لبخندِ بی خاکستریم
ریشۀ ما آب از دریایِ آتش می خورد*
در رگِ جان، شطّی از آتشفشان می پروریم 🌷
موضوعات مرتبط: زنده یاد دکتر سید حسن حسینی (شاعر معاصر) 🇮🇷
ای خدا ای خالقِ مولا علی
از کنارت نیست راهی تا علی
من تو را می خوانم امّا بر زبان
می رود بی اختیارم، یا علی
در علی اندیشم وُ آیا خدا؟
در تو می اندیشم وُ آیا علی؟
ذاتِ یکتایِ تو ما را رهنمون
گشت تا مولایِ بی همتا علی
می درخشد در نیامِ نامِ تو
در شبِ اندیشه برق آسا علی
می شود از لطفِ ناپیدایِ تو
در دلِ گُم گشته ام پیدا علی
قطره قطره می چکی در خاطرم
موجزن می گردد وُ دریا علی
فاش می پرسم: زِ خلقِ کاینات
بود منظوری تو را: الا علی؟
ای که هر جا می شکوفد یادِ تو
مثل گُل، گُل می کند آنجا علی
سر خوشان در مدحِ او: شاید خدا!
خامشان در وصفِ تو: گویا علی!
غیرِ فرقِ خونفشانِ حضرتش
فرقِ چندانی نداری با علی! 🌷
موضوعات مرتبط: زنده یاد دکتر سید حسن حسینی (شاعر معاصر) 🇮🇷 ، 📗 با کاروان شعر عاشورایی و آئینی
می خواهمت ای خواسته جُز من همه کس را*
وی آخته بر کُشتنِ من تیغِ نفس را
بر من که نباشد دگرم طاقتِ پرواز
با زخمِ زبان تنگ مکن کُنجِ قفس را
آن روز که گردن بِه تمنّایِ تو دادیم
بستیم بِه زنجیر، هیولایِ هوس را
عمرِ گذران قافلۀ یاد مرا برد
گر گوش کنی می شنوی بانگِ جَرس را
با من سخنِ تلخ مگو ای لبِ شیرین
اسراف مکن! شهد مده مور وُ مگس را
دِل شد خزرِ خون وُ تو افسوس ندیدی*
در دیدۀ خشکیدۀ من رودِ اَرس را
با یادِ تو آغشته نبود اَر نفسِ ما
در خلوتِ دِل راه ندادیم نفس را
پایانِ سخن نیست بِه جُز حرفِ نخستین!*
می خواهمت ای خواسته جُز من همه کس را 🌷
موضوعات مرتبط: زنده یاد دکتر سید حسن حسینی (شاعر معاصر) 🇮🇷
ای نوبهارِ خوبی از چهرۀ تو وَردی
وی خلدِ جاودانی از کوچۀ تو گردی
عشقِ تو را نشایند اشتردلانِ نازک
تسلیم را بباید مردی وُ شیر مردی
هر دلِ شکسته یی را در خاطر از تو شوری
هر درد خواره ای را در سینه از تو دردی
انکارِ ما نکردی صاحب غرض بِه خیره
گر تا بِه روز یِک شَب با ما قدم سپردی
چندان سرشک رانم کز آبِ دیده رویم
هم چون شفق بباشد هر آفتاب زردی
جانِ من ار نبودی بیمارِ چشمِ مستت
چندین غذایِ تن را خونابِ دِل نخوردی
زُلفت مگر نزاری در خواب دید زیرا
زنجیر اگر ندیدی دیوانگی نکردی 🌷
موضوعات مرتبط: حکیم نِزاری قُهستانی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
( خواجوی کرمانی ) ❤️•ای روزگار، سخت گرفتی بر عاشقان! خیلی سخت•❤️
📚 از کتاب قبلۀ عالم، ژئوپلتیک ایران، ص۳۵، نوشته ی گراهام فولر، ترجمه ی عباس مخبر
( نیلوفر لاری پور ) 🖤•برای تو آپامه جانم•🖤
( مشرق تهرانی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( هوشنگ ابتهاج ) 🖤چشمانِ روزه دارم از تو، کی به افطارِ دیدنت میرسد آپامه؟•🖤
( صغیر اصفهانی ) 🖤•هنوز بی قرارِ نبودنت هستم؛ نگذار دلتنگی ام سنگین تر شود•🖤
( صائب جانمان ) 🖤•به تو دل دادم و دلتنگی حرفه ام شد•🖤
( رهی معیری ) 🖤•ببینمت، بغلت می کنم به اندازۀ صد سال آپامه•🖤
( محمد رسولی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( شکیب اصفهانی ) 🖤•لمسِ دستت را تصور می کنم آپامه•🖤
( شکیب اصفهانی ) 🖤•آسمان در هوایِ تو دیریست مثلِ چشمانِ من اشکبار است•🖤
( سعدی شیرازی ) 💙•صبح بخیر آپامه… تویی نخستین فکرِ هر صبحِ من•💙
( وحشی بافقی ) 🖤•اگر برای عشق تنها یک عید بود، آن عید همنامِ تو بود آپامه 💌•🖤
📚 از کتاب بر جاده های آبی سرخ، جلد دوم، ص۱۰۰ نوشته ی نادر ابراهیمی
( ژولیده نیشابوری ) 🪴 💙•خدایا! ما را با شادیِ عشق نیز آشنا کُن!•💙 🪴
( صائب جانم ) 💙•سلام بر کسانی که در ماهِ مهمانیِ خدا، دلهایِ خسته را اِحیا میکنند•💙
( اردلان سرفراز ) 🖤•برای تو آپامه•🖤
( سعدی شیرازی ) 🖤•بند میاد زبونم جلو چشمات؛ باخت دادم گمونم جلو چشمات•🖤
( طالب آملی ) 🖤•دوستت دارم تا حد حلول در پیراهنت، تا فنا در جانت•🖤
( کریم فکور ) 🖤•برای تو آپامه•🖤
( مولوی جان ) 🖤•راهی سُراغ داری تا بیشتر دوستَت بِدارَم آپامه؟•🖤
📚 از کتاب گزارش به خاک یونان، ص۲۸۴ نوشته ی نیکوس کازانتزاکیس
( بیدل دهلوی ) 🖤•در این پریشانیِ روزگار، مبادا فراموش کنی دوستت دارم•🖤
( عبید زاکانی ) 🕌 🌹 السلام علیک يا مولای یا صاحب الزمان 🌹 🕌
( لیلا کسری ) 🖤•آسیای سپهر، دور از تو هر شبم استخوان همی ساید•🖤
( رعدی آذرخشی ) 🖤•که بیش تر از آنچه باور کنی دوستت دارم آپامه•🖤
( فیض کاشانی ) 🖤•مرا بخوان یکبار با نگاهت، بارِ دوم با صدایت آپامه•🖤
( خواجوی کرمانی ) 🖤•تو مأمنِ مهربانِ زندگیِ من هستی آپامه•🖤
( سعدی شیرازی ) 🕌 🌹 🇮🇷 الله اکبر 🇮🇷 🌹 🕌
( محمود دولت آبادی ) ❤️•به زیرِ پا فِتَد آن دلی، که بَهرِ تو نَلرزد•❤️
صفحه اصلی 💯




































































































































































































































































































