بس که بی پروایِ من سرگرمِ عاشِق کُشتن است*
جوهرِ شمشیرِ او پُرخون چو رگ در گردن است
با نظرتنگان نشستن، عمر ضایع کردن است
می شود کوتاه عمرِ رشته تا با سوزن است
صحبتِ ناقابلان، در خاک وُ خونت می کشد
اسبِ کاهل مرد را در روزِ میدان دشمن است
چشم پوشیدن زِ عالم، سدِ يأجوجِ بلاست
خانۀ پُرمال را، قفلی حصارِ آهن است
مرد را ترکِ وطن سازد به عالَم نامدار
زر زِ نامِ شه نگیرد، سکه تا در معدن است
نیست منعم را خلاصی از جفایِ آسمان
دانۀ فربه اسیرِ سیلیِ پرویزن است
تا شدم روشن روان، عالم به چشمم تیره شد
از چراغان، بهره دودی از برایِ روزن است
شمع هر جا هست، باشد روزی اش با خویشتن
هر که دارد پهلویِ چربی، چراغش روشن است
چهره چون می پوشد از من، شوقم افزون می شود*
آتشِ دِل را نقاب افکندنِ او، دامن است
نیست امشَب دفترِ عیشم دگر شیرازه گیر
دستِ گستاخِ که جِلد آن بیاضِ گردن است؟
بکر فکرم هرزه گرد افتاده همچون شاهدان
بس که از سیرابیِ الفاظِ خود، تر دامن است
با اُجاقِ شاهِ مردان هر که خصمی می کند
خانه اش را روشنی از خانه روشن کردن است
اشرف از مینایِ صاحب رخنه کی خیزد صدا؟
دِل شکستن، سرمۀ آوازِ افغانِ من است 🌷
موضوعات مرتبط: محمد سعید اشرف مازندرانی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳
یار در سینه نهان بود نمی دانستم
دِل به سویش نگران بود نمی دانستم
چهره ای دیدم وُ آهنگِ تماشا کردم
غمزه اش رهزنِ جان بود نمی دانستم
تا سحر سِیریِ مهتابِ جمالش بودم
جامهٔ صبر کتان بود نمی دانستم
قُربِ یک ماه به میخانه اقامت کردم
اتّفاقاً رمضان بود نمی دانستم
آن که عمری به طلبکاریَش اشرف بودم
همچو خورشید عیان بود نمی دانستم 🌷
پ.ن:
به تو تکیه کرده ام
و از درختِ تنت
شاخه هایِ مهربانی
مرا در بر گرفته اند. (غاده السمان) 🖤
موضوعات مرتبط: محمد سعید اشرف مازندرانی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳
چو رو آرم به سویِ یار، نورِ دیده را مانم
چو برگردم زِ کویش، بختِ برگردیده را مانم
چنان هر خنده ام را گریه ای از پی روان باشد
که در وقتِ تبسّم ، طفلِ لب برچیده را مانم
چو او آید بَرَم، آهوی رَم خورده است پنداری
چو من سویش روم، بازِ نظر پوشیده را مانم
چو آن شوخِ پری پیکر، رسد غافل مرا بر سَر
روم از خویش، طفلِ از پری ترسیده را مانم
زِ سیلِ اشکِ بی پروا، بنایِ من نرفت از جا
نمی ترسم از این ها، گرگِ باران دیده را مانم
سفر مُهرِ دهانِ شکوۀ من گشته است اشرف
گشایم در وطن لب، نامۀ پیچیده را مانم 🌷
موضوعات مرتبط: محمد سعید اشرف مازندرانی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳
ای کمان ابرو زِ پیکان می توان کشتن مرا
آتشم آتش، زِ باران می توان کشتن مرا
ای که داری قصدِ من کاری به ایمانم مدار
جانِ من از بُردنِ جان می توان کشتن مرا
گردنی از رشتۀ جانم بود باریک تر
تیغِ کین برکش که آسان می توان کشتن مرا
هرچه می خواهی بکن کاری نخواهی ساختن
ای سپهر از تیغِ جانان می توان کشتن مرا
نیست بی نظّارگی آیینه را جان در بدن
زندۀ وصلم زِ هجران می توان کشتن مرا*
زهر اگر کاری نخواهد ساخت تریاکم دهید
درد پروردم زِ درمان می توان کشتن مرا
چاره بی حاصل بود اشرف چو کار از کار رفت
از دوا وُ درد یکسان می توان کشتن مرا 🌷
موضوعات مرتبط: محمد سعید اشرف مازندرانی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳
چون کنم خاطرنشان حالِ دلِ مایوس را
با تو کز طفلی زِ سرگوشی ندانی بوس را
گر تو با این رویِ آتشناک در مجلس روی
اضطرابِ شمع مشعل می کند فانوس را
رفته از دستم پری رویی که یادِ عارضش
پنجۀ خورشید می سازد کفِ افسوس را
دخترِ رز سخت شوخ وُ هرزه خند افتاده است
می زند بر سنگ آخر شیشۀ ناموس را
خاکساری ها سرافرازی شود در می کشی
شورِ مستی چتر می سازد دمِ طاووس را
از بزرگان چشمِ صحبت داشتن جهل است جهل
شیوۀ نقارۀ شادی نباشد کوس را
سرنوشتِ بد نکو گردد زِ دولت کاین نگین
زد چو نقشی راست می سازد خطّ معکوس را 🌷
موضوعات مرتبط: محمد سعید اشرف مازندرانی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳
یار در سینه نهان بود نمی دانستم
دل به سویش نگران بود نمی دانستم
چهرهای دیدم و آهنگِ تماشا کردم
غمزهاش رهزنِ جان بود نمی دانستم
تا سحر سِیریِ مهتابِ جمالش بودم
جامهٔ صبر کتان بود نمی دانستم
قُربِ یک ماه به میخانه اقامت کردم
اتّفاقاً رمضان بود نمی دانستم
آنکه عمری بِه طلبکاریَش اشرف بودم
همچو خورشید عیان بود نمی دانستم 🌷
پ.ن:
بی او درین چمن دلِ دیوانه خون گریست
مینایِ مِی زِ دیدنِ پیمانه خون گریست
هرگز کسی زِ صحبت ما روزِ خوش ندید
تا شمع پا نهاد درین خانه، خون گریست
در دیدهٔ چِراغ، گُل افتاد عاقبت
از بس که در مصیبتِ پروانه خون گریست
ــــــــــــــــــــــــــ
بِه نوبتِ تو چنان تنگ گشته روزیِ عمر
که بوسه ای نتوان خواست از لب وُ دهنت
کسی چگونه ترا تنگ در بغل گیرد
که آب می شود از شرمِ پیرهنِ بدنت (مشرقی مشهدی) 🖤
موضوعات مرتبط: محمد سعید اشرف مازندرانی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳
می کند آلودگی دِل را مصفّا بیشتر
می شود پاکیزه وضع از چرکِ دنیا بیشتر
می زند دِل داد از دستِ کریمانِ جهان
بیمِ جان باشد مسافر را بِه دریا بیشتر
از گشادِ جبهۀ اهلِ سَخا اندیشه کن
زآنکه خوفِ راهزن باشد بِه صحرا بیشتر
نقره چون انگشتری گردید، می چسبد بِه لعل
می شود در وقتِ پیری، حرصِ دنیا بیشتر
شد پریشان حالی ام از چینِ پیشانی عیان
سرنوشتم گشت از این اِعراب، خوانا بیشتر
همچنان کز سُرمه نورِ دیده می گردد زیاد
رویِ او گشت از غبارِ خط مصفّا بیشتر
پیر گشتی حرفِ عِشق وُ عاشِقی را واگذار
خواندنِ طفلان بُود، یوسف زلیخا بیشتر
عاشِقان اکثر زِ حرفِ زاهدان افسرده اند
گرمسیری را بُود تأثیرِ سرما بیشتر
رویِ نیکو را زِ چشمِ بد رسد اشرف! زیان
می کُشد آزارِ دوران، مردِ دانا بیشتر 🌷
موضوعات مرتبط: محمد سعید اشرف مازندرانی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳
چو رو آرَم بِه سویِ یار، نورِ دیده را مانم*
چو برگردم زِ کویش، بختِ برگردیده را مانم
چنان هر خنده ام را گِریه ای از پِی روان باشد
که در وقتِ تبسّم، طفلِ لب برچیده را مانم
چو او آید بَرَم، آهویِ رم خورده است پنداری
چو من سویش روَم، بازِ نظر پوشیده را مانم
چو آن شوخِ پری پیکر، رسد غافل مرا بر سر
روَم از خویش، طفلِ از پری ترسیده را مانم
زِ سیلِ اشکِ بی پروا، بنایِ من نرفت از جا
نمی ترسم از این ها، گرگِ باران دیده را مانم
سفر مُهرِ دهانِ شکوۀ من گشته است اشرف
گشایم در وطن لب، نامۀ پیچیده را مانم 🌷
موضوعات مرتبط: محمد سعید اشرف مازندرانی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳
در شبِ هجرِ تو، کارِ دیده ام بی تابی است*
پاسبانِ بختِ خویشم، شیوه ام بی خوابی است
دیدهٔ گریانی از دشتِ جنون آورده ام
از بیابان آبِ شوری تحفهٔ اعرابی است
بزمِ عیشی داده ام، سامان برایِ مقدمت
دیده ام حوض لبالب، چهره ام مهتابی است
یادِ لعلی کرده جا در خاطرم کز حسرتش*
هر چِه آید تا سرشکم در نظر عنابی است
ساده لوح آن کس که خواهد کامِ دِل از روزگار
دور قلب اختر پریشان آسمان دولابی است
آرزویِ آب اگر از چرخِ کم فرصت کنم
چشم تا بر هم زنم، ویرانه ام سیلابی است
آن سراپا اضطرابم من که در بحرِ وجود
بادبانم گردبادی، کشتیم گردابی است 🌷
موضوعات مرتبط: محمد سعید اشرف مازندرانی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳
آستینِ تیره روزی گر برافشانم بِه چرخ
دیدهٔ خورشید چشمِ سرمه داری می شود
گر برون آیی زِ خود فیضت بِه عالم می رسد
حوضْ لب گردان چو گردد آبشاری می شود
عاشِق از بی طاقتی برپا بوَد چون گردباد*
گر بیارامد دمی، مشتِ غباری می شود
بسکه سیراب است اشرف گوهرِ رنگینِ من
گوشِ هوشِ مستمع را گوشواری می شود 🌷
موضوعات مرتبط: محمد سعید اشرف مازندرانی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳
بسترِ نرم نخواهم، که گران خوابیِ بخت؛ سنگ را زیرِ سرم، بالِشِ پر ساخته است. 🌷
پ.ن:
کاش می تونستم این موسیقی رو بِه دوست داشتنی ترین فردِ زندگیم تقدیم کنم امّا افسوس که او با دیگری رفت! 🕯
| آهنگساز: روح انگیز راهگانی |
| با صدای: بی کلام؛ تاریخ انتشار: ۱۳۷۶ |
| 🎼 دانلود آهنگ زیبای سپهر با کیفیت عالی 🎼 |
موضوعات مرتبط: 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، استاد روح انگیز راهگانی (آهنگساز، نویسنده) 🇮🇷 ، محمد سعید اشرف مازندرانی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳
امشَب از یادِ تو در جام، می ای ریخته ام
که زِ بویش سرِ مستان، چو عسس می گردد
بسکه سیراب، زِ هم صحبتیِ چشمِ تر است
نگهم بر رُخِ آئینه، نفس می گردد. 🌷
موضوعات مرتبط: محمد سعید اشرف مازندرانی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳
زِ بس از شور، سرگردانی ام بی تاب می گردد
بِه هر آبی که افتد عکسِ من، گرداب می گردد
فرو می ریزد از یادِ تو، هر ساعت چنان رنگم*
کز آن، روزِ سیاهِ من، شبِ مهتاب می گردد
سبک تر چارۀ من کن، که بی حد تشنۀ وصلم*
بِه این تمکین تو تا آیی، دلِ من آب می گردد
زِ بس آسایشِ عالم زِ من، پهلو تهی سازد
بِه دیواری که افتد عکسِ من، محراب می گردد
بهارِ تازه رویی از تو دارد، آب وُ رنگ اشرف
زِ فیضِ خامه ات، کشتِ سخن سیراب می گردد 🌷
موضوعات مرتبط: محمد سعید اشرف مازندرانی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳
دیوانِ سرنوشتم، چون نسخه هایِ اصلی
هر چند بد نوشته است، امّا غلط ندارد
گه در نمک نهانم، گه در شکر چو پسته
اوضاعِ روزگارم، حدّ وسط ندارد 🌷
موضوعات مرتبط: محمد سعید اشرف مازندرانی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳
( اوحدی مراغه ای ) 🖤•چشمانِ تو آهنگیست که من بر همۀ آهنگها ترجیح میدهم آپامه•🖤
( صاحب مازندرانی ) 🖤•دلم بر آتشِ هجران کباب کرد و برفت•🖤
( عطار نیشابوری ) 🖤•من تا وقتِ مرگ عاشقت خواهم ماند آپامه•🖤
📚 از کتاب ایران روحِ یک جهان بی روح، نشر نی، ص۶۵ نوشته ی کلر برییز
( قدسی مشهدی ) 🖤•آسمان در هوایِ تو دیریست مثلِ چشمانِ من اشکبار است•🖤
( قدسی مشهدی ) 🖤•بغلم کن آپامه، استخوان هایم دلتنگِ دستهایت اند•🖤
( رفیق اصفهانی ) 🖤•و از هرآنچه که تو را از آغوشِ من دور می کند بیزارم•🖤
( معینی کرمانشاهی ) 🖤•نبود نيست و نخواهد بود عزيزتر از تو برای من آپامه•🖤
( مولوی جان ) 🖤•چجوری از لبخند زدنِ قلبم موقعِ شنیدنِ صدات برات بگم؟•🖤
( هلالی جغتائی ) 🖤•گر معشوقه ام شوی! من پادشاهِ جهان شوم آپامه•🖤
( میر افضل الدین ثابت ) 🕌 🌹 فقط حیدر امیرالمومنین است 🌹 🕌
( ابوالقاسم حالت ) 🖤•آغوشِ تو سایهگاهِ خستگیِ من است آپامه•🖤
( وحدت کردستانی ) 🖤•از من نپرس چه خبر؟؛ تو خود، شیرین ترین خبری•🖤
( صالحی مشهدی ) 🖤•باران میبارد احساسِ شدید و عمیقی دارم که کنارت باشم آپامه•🖤
( صائب جانمان ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( شاعر: در نسخه، نامعلوم است ) 🕌 🌹 میلاد امام جواد الائمه (ع) 🌹 🕌
( سعدی شیرازی ) 🖤•و به دیوارهایی که میانمان ساختی عکست را آویختم•🖤
( مسیح کاشانی ) 🖤•و گنج هایِ جهان، اگر تو نباشی غباری بیش نیست آپامه•🖤
( بیدل دهلوی ) 🖤•امّا قلبم، همین که تو ساکنِ آنی مرا کافیست•🖤
( فروغی بسطامی ) 🖤•دلم می خواهد آنقدر ببوسمت که تشنگیم تمام شود آپامه•🖤
( اهلی شیرازی ) 🖤•دوستت دارم تا حد حلول در پیراهنت، تا فنا در جانت، آپامه•🖤
( اسیر شهرستانی ) 🕌 🌹و شهادت می دهم که تو جان و مولایِ منی و تو آقایِ منی 🌹 🕌
( فریدون مشیری ) 🕌 🌹 فقط حیدر امیرالمومنین است 🌹 🕌
( حسین منزوی ) 🖤•چه می شد اگر با هم به ستاره ها نگاه می کردیم؟•🖤
( شرمی قزوینی ) 🖤•جانِ فراق دیده ام وصلِ تو آرزو کند•🖤
( صائب جانمان ) ❤️•میلاد حضرت مسیح پیامآورِ عشق و مهربانی مبارک•❤️
( نوذر پرنگ ) 🖤•گویی غم دل باختۀ قلبِ من است•🖤
( هاتف اصفهانی ) 🖤•در شبِ رغائب، نامِ تو مقدم بر همهٔ آرزوهایم بود آپامه•🖤
( امیری فیروزکوهی ) 🖤•آسمان در هوایِ تو دیریست مثلِ چشمانِ من اشکبار است•🖤
📚 از کتاب یادداشتهای روزانه نیما یوشیج، ص۵۱ به کوشش شراگیم یوشیج
صفحه اصلی 💯




































































































































































































































































































