حبیبی انت ذو من وجودی
فلا تبخل علینا بالرفودی
نه ما را وعده هایِ وصل دادی
فئی یا مونسی تلک الوعودی
شبِ یلدایِ 🍉 هجران کُشت ما را*
الا ایّام وصل الحب عودی
نه صبر از خدمتِ تو می توان کرد
و لا فی الخدمهٔ امکان الورودی
و فی قلبی جوی من حب حب
کنار اضرمت ذات الوقودی
گر آبی می زنی بر آتشِ ما
تلطف لا الی حد الحمودی
بهشتِ عدن خواهی عاشِقی کن
فان العشق جنات الخلودی
عهودِ عِشق را مگذار ای فیض
نه حق فرمود اوفوا بالعقودی 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد محسن فیض کاشانی (عارف روزگار صفوی) 🇮🇷
در جهان افگندهٔ غوغایِ عِشق
عالمی را کردهٔ شیدایِ عِشق
آفتاب وُ ماه وُ اخترها روان
روز وُ شَب سرگشتهٔ سودایِ عِشق
کرد مینایِ فلک قالب تهی
بر زمین تا ریختی صهبایِ عِشق
می دهد جان را حیاتی دم بِه دم
صورِ اسرافیل بی آوایِ عِشق
می کشد جانهایِ اهلِ دِل زِ تن
دستِ عزرائیل استیلایِ عِشق
عقلها را همچو سِحرِ ساحران
می کند یِک لقمه اژدرهایِ عِشق
رفته رفته می شوم از خود تهی
تا سرم پُر گردد از سودایِ عِشق
در دلِ شَب عاشِقان را عیش هاست
خوشتر است از روزها شبهایِ عِشق
روزهایِ تیره بر شَبها فزود*
عمرِ من شد یک شبِ یلدایِ 🍉 عِشق
ای تهی از معرفت زحمت ببر
فیض داند قدرِ نعمتهایِ عِشق 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد محسن فیض کاشانی (عارف روزگار صفوی) 🇮🇷
بِه صبح رُخ همچون شبِ تار
زِ مو ریختی مُشکِ تاتار
درازی وُ تاریکی ای یار
ای پری روی، عنبرین موی
زُلف از شامِ یلدا 🍉 گرفته*
کارم آشفتگی ها گرفته
عِشقت اندر سراپا گرفته
با غَمت خانه یکجا گرفته
چشمِ مستت همچو چنگیز
تُرکِ خونخوار است وُ خونریز
گشته با خلقی دلاویز
زینهار، زینهار، زینهار، ای نگارا
آتشِ فتنه، بالا گرفته
آتشِ فتنه، بالا گرفته
بر دلِ ریشم مَزَن نیش*
زِ آهِ مظلومان بیندیش
کُن حذر از آهِ درویش
گوئیت دِل ای جفاکیش
سختی از سنگِ خارا گرفته
سختی از سنگِ خارا گرفته 🌷
موضوعات مرتبط: ابوالقاسم عارف قزوینی (شاعر معاصر) 🇮🇷
غمزۀ شوخِ تو شیرین حرکاتی دارد*
کشتۀ هر مُژه فرهاد صفاتی دارد
در خورِ توتیِ جان در چمنِ باغِ جمال
چشمۀ خضرِ لبت تازه نباتی دارد
بوسه یی گر بدهی خیر بُوَد باز مَزَن
این فقیری زِ تو امّیدِ زکاتی دارد
خازنِ وصل بگو تا بدهد دادِ دِلم
که زِ دیوانِ ازل بر تو براتی دارد
بی تو بنشستن وُ خاطر زِ تو باز آوردن
کارِ آن است که صبری وُ ثباتی دارد
خواب در دیدۀ پر خونِ دِلش کی گنجد*
هر که بر چهره زِ هر چشم فراتی دارد
هم بِه صبر از شبِ یلدایِ 🍉 فراقت، روزی*
دلِ محنت کِشم امّیدِ نجاتی دارد
صبرِ بی طاقتم از پای درآمد نی نی
شادیِ غَم که قدومش برکاتی دارد
عقل وُ هوش وُ دِل وُ دین در سرِ زُلفت کردم*
گو بفرمای دگر گر خدماتی دارد
از زبانِ من اگر گوش کنی بادِ صبا
با تو یِک لحظه بِه خلوت کلماتی دارد
از دهانِ تو سخن گفت نزاری چِه عجب
که حدیثش چو دهانِ تو حیاتی دارد 🌷
موضوعات مرتبط: حکیم نِزاری قُهستانی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
گوش کردنِ سخنانِ تو، غلط بود غلط
رفتن از ره بِه زبانِ تو، غلط بود غلط
از تو هر جور که شد ظاهر وُ کردم من زار
حمل بر لطفِ نهانِ تو، غلط بود غلط
منِ بی نام وُ نشان را بِه سرِ کویِ وفا
هر که می داد نشانِ تو، غلط بود غلط
با خود از بهرِ تسلّی، شبِ یلدایِ 🍉 فراق*
هر چِه گفتم بِه زبانِ تو، غلط بود غلط
تا زِ چشمِ تو فتادم، بِه نظر بازی من
هر کجا رفت گمانِ تو، غلط بود غلط
در وفایِ خود وُ بد عهدیِ من گر چِه رقیب*
خورد سوگند بِه جانِ تو، غلط بود غلط
محتشم در طلبش آن همه شَب زنده که داشت
چشم سیاره فشانِ تو، غلط بود غلط 🌷
موضوعات مرتبط: کمال الدّین مُحتشم کاشانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
شامِ هجرانِ تو تشریف بِه هر جا ببرد
در پس وُ پیش هزاران شبِ یلدا 🍉 ببرد
دودِ آتشکده از کلبۀ عاشِق خیزد
گر بِه کاشانهٔ خود آتشِ موسا ببرد
می جهد برقِ جمالی که دهد اجرِ فراق
کیست تا مژده بِه یعقوب وُ زلیخا ببرد
عِشق چون بر سرِ کَس حملهٔ بیداد آرد
اوّلش قوّتِ بگریختن از پا ببرد
هر که را بر درِ نازک بدنان خوانَد عِشق
دِل وُ جانی که بُوَد زِ آهن وُ خارا ببرد
آنکه سود سرِ بازارِ محبّت خواهد
باید آنجا همهٔ سرمایهٔ سودا ببرد
در بَرو باز زَنَم بی رُخِ او رضوان را
گر بِه گلزارِ بهشتم بِه تماشا ببرد
ندهد طوفِ صنمخانه بِه صد حج قبول
شیخِ صنعان که دِلش را بُتِ تَرسا ببرد
با چنین درد که وحشی بِه دعا می طلبد
بایدش کُشت اگر نامِ مداوا ببرد 🌷
پ.ن:
خواب در دیدۀ پر خونِ دِلش کی گنجد
هر که بر چهره زِ هر چشم فراتی دارد
هم بِه صبر از شبِ یلدایِ 🍉 فراقت، روزی
دلِ محنت کِشم امّیدِ نجاتی دارد! (نزاری قهستانی) 🖤
موضوعات مرتبط: کمال الدّین وحشی بافقی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
بارِ فراق بستم وُ جُز پایِ خویش را
کردم وداع جملۀ اعضایِ خویش را
گویی هزار بندِ گران پاره می کنم
هر گام پایِ بادیه پیمایِ خویش را
در زیرِ پایِ رفتنم الماس پاره ساخت
هجرِ تو سنگریزۀ صحرایِ خویش را
هر جا روم زِ کویِ تو سر بر زمین زنم
نفرین کنم ارادۀ بیجایِ خویش را
عُمرِ ابد زِ عهده نمی آیدش برون*
نازم عقوبتِ شبِ یلدایِ 🍉 خویش را
وحشی مجالِ نطقِ تو در بزمِ وصل نیست
طی کن بساطِ عرضِ تمنّایِ خویش را 🌷
پ.ن:
شامِ هجرانِ تو تشریف بِه هر جا ببرد
در پس وُ پیش هزاران شبِ یلدا 🍉 ببرد!
━━━━━━━━━━━━━━━
روزِ عیشی خواستم زاید چِه دانستم که چرخ
حامله دارد بِه صد ماتم شبِ یلدایِ 🍉 من! (وحشی بافقی) 🖤
موضوعات مرتبط: کمال الدّین وحشی بافقی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
همچون فرمانروا بِه سرزمینِ چَشمانَش وارد شدم، و همچون شهیدی بیرون آمدم. 🌷
موضوعات مرتبط: نِزار قباني (شاعر سوریه) 🇸🇾
زِ صورت کِی بگردیده ست عالَم؟
نگردد نیز تا باشد چنین هم
زمین وُ آسمان بر جایِ خویش اند
یِکی گردان، یکی اِستاده محکم
همان خورشید، هر شَب می کند سِیر
همان صبح، او سحرگه می زند دَم
شَب است وُ روز وُ سال وُ ماه، گردند
بِه ترتیب این همه در یکدگر ضَم
اگر عدل است وُ گر ظلم، از من وُ توست
که ما هم جنّتیم وُ هم جهنّم
تو دلتنگی، وگرنه هست دنیا
سرایِ روشن وُ زیبا وُ خرّم
غَم وُ شادی ندارد اعتباری
بِه شادی باده می نوش وُ مخور غَم
جهان تاریک باشد، گر نباشد
در او روشن دِلی از نسلِ آدم 🌷
موضوعات مرتبط: حکیم نِزاری قُهستانی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
مگذار که عمرت بِه تمنّا برود
واین جانِ عزیز از پیِ سودا برود
آن کس که نشست با تو دی، دوش برفت
وَامْروز هرآنکه ماند، فردا برود 🌷
موضوعات مرتبط: علاء الدوله سمنانی (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
🟦 پزهایِ ما اینطوری است! پز تمدّنِ مصرفی! بِه شما بگویم که «تمدّنِ مصرفی» از «وحشی گری» بدتر است! آدمی که فقط در «مَصرف» مُتمدّن می شود، وحشی از او مُترقی تر است؛ چرا؟ برایِ اینکه وحشی، شانسِ متمدّن شدن از طریقِ «تولید» را دارد، امّا آنکه «مصرف کننده» می شود، بی آنکه «تولید کننده» باشد، شانسِ تولیدش را بِه طور طبیعی از دست می دهد.
🟥 «تجمل» یعنی چِه؟ یعنی پیشرفت در مصرف، تمدّن در مصرف! آنچِه که همۀ ماها را در پایش قربانی می کنند تا اینکه شانسِ «تولید» را از ما بگیرند، هم تولیدِ فکری و هم تولیدِ اقتصادی و ماشینی! آری، تمامِ شرق قربانیِ «تولیدِ مصرفی» است؛ بِه چِه وسیله؟ بِه وسیلۀ تقلید! تقلید!
پ.ن:
کریسمس/ تَقلید/ جُنونِ مصرف؛ عده ای از هموطنانمون بِه تقلید از بعضی سلبریتی ها در بِه در دنبالِ کلاه کریسمس از این مغازه بِه اون مغازه میرن؛ زیبا نیست؟
موضوعات مرتبط: زنده یاد دکتر علی شریعتی مَزینانی 🇮🇷 ، 📕 گزیده متن کتاب ، 📚 بازخوانی آثار اندیشمندان معاصر ایران
سرِ آسودگان، آشفته سامان از تو می بینم*
هزاران طُرّهٔ هستی، پریشان از تو می بینم
سَماعِ برگِ گُل بر طَرفِ دامان از تو می دیدم*
کنون رقصِ جگر بر نوکِ مژگان از تو می بینم
بِه طفلِ غنچه در یِک پیرهن نالیده ای عمری*
تَراوُش هایِ داغِ عندلیبان از تو می بینم
نسیمِ غیرتِ حُسن از تو دارد دستِ خاک انگیز*
بُتان را غنچه هایِ جَیب، خندان از تو می بینم
فُتاد از دامنِ خویِ تو تا گُلبرگِ بی باکی*
صبا گر شوخ تازد بر گلستان از تو می بینم
سپردم خویش را با محرمانت، پاس دار ای غَم!*
گر از عیشم رسد گردی بِه دامان از تو می بینم
زبانِ نغمهٔ شُکرِ تو چون کوتَه کنم طالب!؟*
که هر فیضی که بیند جسم از جان از تو می بینم 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد طالب آملی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳
جان شد وُ از دِل نشد آشوبِ جانانم هنوز*
خارخارِ عشقِ او باقی ست در جانم هنوز
یادِ رُخسارِ توام صبحِ ازل در دِل گذشت*
بویِ گُل می آید از چاکِ گریبانم هنوز
تا شد آن زُلفِ مشوّش، روزگار آشوبِ من
گِردِ جمعیّت نمی گردم، پریشانم هنوز
تا گریبانِ وصالِ او رها شد از کفم*
پنجۀ اُلفت نَزَد خاری بِه دامانم هنوز
همّتم بر نعمتِ فردوس، استغنا زَنَد
گر چِه نشنیده ست بویِ برّه بریانم هنوز
لایقِ هنگامۀ شَب زنده داران نیستم
آشنایی می دهد مژگان بِه مژگانم هنوز
اندک اوقاتی ست کز مشقِ تأسّف مانده ام
بِهْ نگردیده ست بر لبْ زخمِ دندانم هنوز
زآن صفِ آهی که بستم شامِ هجرانش بِه چَشم*
سرد می آید خیابان در خیابانم هنوز
ناتمام آورده ایم ایمان بِه کفرِ زُلفِ یار*
گر چِه دادِ کافِری دادم، مسلمانم هنوز
دائمم کُنجِ قفس بوده ست طالب! در نظر
دیده نگرفته ست کامی از گلستانم هنوز 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد طالب آملی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳
تا شَوَم بی خود زِ بویت، هوش نازک می کنم*
تا در آغوشت کَشَم، آغوش نازک می کنم
نغمه، نازک می تَراوَد از لبت، من هم زِ شوق*
در سَماعش پرده هایِ گوش نازک می کنم
بوتهٔ خارِ غَمم لیک از رُعونت هایِ عِشق
جلوه با نخلِ تو دوشادوش نازک می کنم
کامِ شیرین مَشرَبان از تلخی ام بی ذوق نیست
نیشم وُ آمیزشی با نوش نازک می کنم
پرده نازک می کشم طالب صفت بر حُسنِ راز
می کنم گر شعله ای خَس پوش، نازک می کنم 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد طالب آملی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳
بِه شهر وُ کویِ دِل آسایش از طپیدن نیست*
که در قلمروِ سیماب، آرمیدن نیست
زِ بیمِ چیدنِ گُل، گُلشنی زِ ما مگریز
بیا که قسمتِ ما دیدن ست وُ چیدن نیست
بده بِه نغمۀ ما گوشِ خاطر ای مطرب
چکیدۀ خَفَقان قابلِ شنیدن نیست
چو نامِ او بَرَم، از ذوق، مدّتی کارم*
بِه جُز لب وُ دهنِ خویشتن مکیدن نیست
بِه عیش ساخته، دِل را شکفته می دارم*
که بی لبِ تو مرا تابِ غنچه دیدن نیست
دِلیر، بر سرِ نخجیرِ دِل شبیخون آر!
نَفَس مَدُزد! که این صید را رمیدن نیست
رسیده بر مژه خونابۀ دِلت طالب!*
ولی چِه سود؟ که در طالعش چکیدن نیست 🌷
پ.ن:
ازآن تر شد بِه خونِ دیده دامانی که من دارم
که با تردامنان یار است، جانانی که من دارم
کشم تا کِی غمِ هجران؟ اجل گو قصدِ جانم کن
نمی ارزد بِه چندین دردسر جانی که من دارم
مپرس از من که ویران از چِه شد غمخانه ات وحشی؟!
جهان ویران کند این چشمِ گریانی که من دارم (وحشی بافقی) 🕯
موضوعات مرتبط: محمّد طالب آملی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳
رشتۀ مِهر وُ مَحَبّت نَگسِلَم زآن دِل گُسِل*
تا مرا از زُلفِ او باقی بُوَد بویی بِه دِل
گوشۀ چَشمی بِه گُل هایِ بهاری داشتم*
چون بهارِ رویِ او دیدم، خَجِل گشتم، خَجل
راهِ عِشق ست این، مترس از تشنگی! مردانه باش!*
کاندر این رَه، دجله ها بینی زِ خون هایِ بِحِل
اشکِ بی رنگم گواهی بر دلِ پُر خون نداد*
مُنفَعِل گشتم زِ اظهارِ محبّت، منفعل
پایِ دِل از گِل برون آورده بودم مَردوار*
باز تا آیینۀ زانو فرو رفتم بِه گِل
شعله ای بودم بِه غایت سَرکَش وُ بی اعتدال*
سَرد مِهری هایِ دَهرم کرد زین سان مُعتَدِل
مست را هُشیار نَبوَد دِل نشین، مَعذور دار*
بی خودم گردان! که در بَزمِ تو ننمایم خَجِل
گر تو را رو ساده، ای بَدخو! مرا دِل ساده است*
تو بِه حُسنِ روی می نازی وُ من بر حُسنِ دِل
چندم از دوزخ دَهی تهدید؟ واعظ نیستی!
لال شو طالب! مرا لَختی بِه حالِ خود بِهِل 🌷
پ.ن:
مریض عِشقم وُ جُز داغ سازگارم نیست
علاجِ درد بِه جُز ناله هایِ زارم نیست
تمامِ عمر بِه جُز خاک نیست در نظرم
همه کناره وُ جُز اشک در کنارم نیست
زِ گردشم نتوان کرد منع گردونم
اگر بِه گردِ تو میگردم اختیارم نیست
چنان زِ عشقِ تو مشغول داردم دلِ زار
بِه روزِ خویش که پروایِ روزگارم نیست (طالب آملی) 🖤
موضوعات مرتبط: محمّد طالب آملی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳
سرمایۀ اکسیرِ بقا دُردِ شراب است
باقی همه اجزایِ جهان نقشِ بر آب است
او در دِل وُ بر من رقمِ هستیِ موهوم
چون نامِ کتابی ست که بر پشتِ کتاب است
مغزم بِه جنون برزد وُ خونم بِه مِی آمیخت
اين نغمۀ شوریده که در تارِ رباب است
تا رویِ تو بینم مژه ام پاک کن از اشک*
کز گریه نگاهم چو نفس در ته آب است
سیلی خورِ صد لطمۀ زورق شکنم کرد
اين بحر که تیغ وُ سپرش موج وُ حباب است
بی باده زِ خاکسترِ ما شعله نروید
بر مزرعِ ما ابرِ بلا رطلِ شراب است
نوعی پرِ پروانه نقابِ رُخِ شمع است
پَر سوختنش بر زدنِ بندِ نقاب است 🕯
موضوعات مرتبط: محمّد رضا نوعی خبوشانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
شَب بِه یادِ آن لبِ خموش گذشت*
ناله شد شمع وُ گلفروش گذشت
چَشم بر جلوه ای که وا کردیم
پیش پیشِ نگاه هوش گذشت
عمر رفت وُ هنوز در خوابم
کاروان از سَرم خموش گذشت
زیرِ پا دیدم از نشاط مپرس
مُژه پُل گشت وُ نای وُ نوش گذشت
کاف وُ نون، خلق را، بِه شور آورد
این دو حرف از کجا بِه گوش گذشت
طُرفه راهی، چو شمع پیمودیم
سرِ ما هر قدم زِ دوش گذشت
فقرِ ما، ماتمِ دو عالم داشت
همه جا یِک سیاهپوش گذشت
بی جنون ترکِ وهم نتوان کرد
باده از خُم بِه قدرِ جوش گذشت
گر جنون کرده ای تکلّف چیست
فصلِ پنهان کن وُ بپوش گذشت
سوختن هم غنیمت است ای شمع*
امشَب آمد همان که دوش گذشت
تشنهٔ وصل بود بیدلِ ما*
تیغ شد آب کز گلوش گذشت 🕯
موضوعات مرتبط: میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
پیاله بر کف وُ چشمِ تو در نظر دارم*
دِماغی از گُلِ پیمانه تازه تر دارم
همیشه مستیِ من جامِ جم بِه کف دارد
خبر ندارم وُ از عالمی خبر دارم
زِ سینه صافیِ خود در حصارِ فولادم
زِ سنگِ طعنۀ بدخواه کی حذر دارم
بِه دامن مژه اشکم غبار می ریزد*
چه شد که مایۀ صد بحر در جگر دارم
اسیر ناز بر افلاک می توانم کرد
ببین که چشمِ سیاه که در نظر دارم 🌷
موضوعات مرتبط: جلال الدّین اسیر شهرستانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
خیالِ آن مُژه عمریست در نظر دارم*
درین چمن قلمِ نرگسی بِه سر دارم
نیازِ من همه ناز، احتیاجم اِستغنا*
گُلِ بهارِ توام، رنگ از که بردارم
وصال اگر ثمرِ دیده هایِ بی خوابست*
من این امید زِ آیینه بیشتر دارم
دلِ وداعِ تماشایِ فرصتم کم نیست*
هزار آینه در چشمکِ شرر دارم
بِه یادِ نرگسِ مستش گرفته ام قدحی*
دگر مپرس زِ من، عالمی دگر دارم
خمارِ عیش ندارد مقیمِ دیرِ وفا*
دِلی گداخته ام شیشه در نظر دارم
حضورِ دولتِ بی اعتباریم چِه کم است*
گِره ندارم اگر رشته بی گهر دارم
غمِ فضولیِ وحشت کجا برم یارب*
که شش جهت چو نگه یِک قدم سفر دارم
جنون شکست بِه بیکاری ام زِ عریانی*
بِه دست جایِ گریبان همین کمر دارم
کسی بِه فهمِ کمالم دگر چِه پردازد*
زِ فرق تا بِه قدم عیبم، این هنر دارم
دلیرِ عرصهٔ لافم زِ انفعال مپرس*
همین قدر که نفس خون کنم جگر دارم
کجاست مشتریِ لفظ وُ معنی ام بیدل*
پری متاعم وُ دکّانِ شیشه گر دارم 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
گمان مبر که زِ رویِ تو دیده بردارم*
بِه رویِ توست مرا دیده، تا نظر دارم
چو نقشِ پا بِه رهت دیده دوختم، ترسم*
که بگذری تو، گر از راه دیده بردارم
مباد در دو جهان دستگیر، هیچ کسم
بِه جُز تو در دو جهان گر کسی دگر دارم
خرید بی خودی ام از جفایِ خودداری
سَرم چو نیست، چِه پروایِ دردسر دارم
دگر بِه قتلِ که خنجر کشیده ای، که زِ رشکْ
هزار خنجرِ الماس در جگر دارم
فریبِ شعله چو پروانه ام زِ راه نبرد
که آتشی چو محبّت بِه زیرِ پَر دارم
زِ شش جهت چو رهم بسته است نومیدی
ندانم این همه غَم، از چِه رهگذر دارم 🌷
موضوعات مرتبط: ابوطالب کلیم کاشانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
زِ ناتوانی خود این قَدَر خبر دارم*
که از رُخش نتوانم که دیده بردارم
زمانه آبِ متاعِ کَسان خریده وُ من
نیَم پسند زِ آبی که در گهر دارم
مگر بهانۀ ماندن شود در آن سرِ کوی
سرشک ریزم وُ بازش زِ خاک بردارم
بِه سویِ او روم آن دم که می روم از خود*
زِ خویش بی خبرم لیک ازو خبر دارم
چو دام هر چِه گرفتم بِه من نمی ماند
اگر چِه هیچ ندارم همین هنر دارم
بِه کنجِ خلوتِ غَم همچو شیشۀ نیمه
کمندِ وحدتی از اشک بر کمر دارم
زِ پاسبانیِ دِل آمدم بِه جان، چِه کنم*
نمی توانم ازین شیشه دست بردارم
هوایِ سرکشیِ نفسِ دون زیاده شود
بِه پشت گرمیِ خشتی که زیرِ سر دارم
شکسته رنگیِ خویشم خوش آمدست کلیم*
که دائم آینۀ اشک در نظر دارم 🌷
موضوعات مرتبط: ابوطالب کلیم کاشانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
گمان مبر که بِه سیرِ چمن سری دارم
که من زِ هجرِ قفس دیدۀ تری دارم
بِه صحنِ باغ مرا حُسنِ یار در نظر است
اگر چِه محوِ گُلم رو بِه دیگری دارم
بِه مرغِ نامه برم دیگر احتیاجی نیست
که در هوایِ تو چون دِل، کبوتری دارم
جُز اینکه بال وُ پَر آورده ام زِ ناوکِ دوست
جریده باد بِه مرگم، اگر پَری دارم
چو چشمه ای که فرو بندد وُ نَمی بدهد*
اگر چِه خشک شدم دیدۀ تری دارم
زِ آهِ من شرری بر فلك نماند وليك*
گمان برند که من نیز اختری دارم
بِه رویِ خواهشِ من دستِ رد منه ساقی
که نذرِ لعلِ تو لبریز ساغری دارم
بِه حُسنِ هرزه فریبم مده برو طالب
که من بِه مدّ نظر ماه منظری دارم 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد طالب آملی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳
هر دم از رشکْ بِه خود پیچی وُ تابی دارم
از تو پنهان چِه کنم؟! حالِ خرابی دارم*
دوش می داد بِه ما وعدۀ دیدار بِه خواب
بختِ بیدار گمان داشت که خوابی دارم!
چِه کشم منّتِ مرغی دگر از بهرِ کباب
منکه چون مرغِ دلِ خویش کبابی دارم
بِه شراب دگرم نیست طبیعت محتاج
نوش بادم که چو لعلِ تو شرابی دارم!
عِشق بر دوشِ دِلم بارِ غمِ خویش نهاد
بِه گمانی که مگر طاقت وُ تابی دارم!
چون بِه میزانِ نظر نیک غبارم سنجید
دید کز بارِ نفس طرفه عذابی دارم
صرفه از من نبرد عقل بِه میدانِ جدال
که بِه هر گونه سوالیش جوابی دارم
اینکه هرگز نَبَرم راه بِه مقصد طالب
گُلِ آن است که در طبع شتابی دارم 🌷
پ.ن:
خیالِ آن مُژه عمریست در نظر دارم
درین چمن قلمِ نرگسی بِه سر دارم (بیدل دهلوی) 🖤
پ.ن:
زِ ناتوانی خود این قَدَر خبر دارم
که از رُخش نتوانم که دیده بردارم
━━━━━━━━━━━━━━━
گمان مبر که زِ رویِ تو دیده بردارم
بِه رویِ توست مرا دیده، تا نظر دارم (کلیم کاشانی) 🖤
موضوعات مرتبط: محمّد طالب آملی (شاعر پارسی گوی هند) 🇮🇳
دید مجنون را یکی صحرا نورد
در میانِ بادیه بنشسته فرد
ساخته بر ریگ زِ انگشتان قلم
می زند حرفی برایِ خود رقم
گفت ای مجنونِ شیدا چیست این؟
می نویسی نامه سویِ کیست این؟
هر چِه خواهی در سوادش رنج برد
تیغِ صرصر خواهدش حالی سِتُرد
کی بِه لوحِ خاک باقی ماندش
تا کسی دیگر پس از تو خواندش
گفت شرحِ حُسنِ لیلی می کنم
خاطرِ خود را تسلّی می کنم
می نویسم نامش اوّل در قفا
می نگارم نامۀ عِشق وُ وفا
نیست جُز نامی ازو در دستِ من
زان بلندی یافت قدرِ پستِ من
ناچشیده جرعه ای از جامِ او*
عِشق بازی می کنم با نامِ او 🌷
موضوعات مرتبط: جامی ملقب به خاتم الشعرا (شاعر روزگار تیموری) 🇮🇷
🟥 اين روزها، روزهاىِ فاطمه (س) و اين شب ها، شبهاىِ على (ع) است. با خودم مى گويم چگونه در عمرهاى كوتاه و در بهاره هاى محدود، اين همه جوشش و شكوفايى و اين همه زايش و بارورى!! جوششى كه از مرزِ قرنها گذشته و از محدودۀ جغرافيا و تاريخ پَر كشيده و حتى اين دلِ خسته و اين كويرِ تشنه را در خود گرفته است.
🟦 اين روزها، روزهاىِ فاطمه (س) و اين شَب ها، شب هاىِ على (ع) است. بارها با خودم مى گويم: يك لحظه و اين همه ارزش؟! نُه سال و اين همه استمرار؟! همين لحظه از همين بلندگوهاىِ دور و خسته مى شنوم: فَاطِمَةُ امُّ ابِيهَا. و در جوابِ فرشته ها در مورد اصحابِ كساء مى شنوم: هُمْ فَاطِمَةُ وَ ابِيهَا وَ بَعْلُهَا وَ بَنِيهَا.
🟥 رسالت و ولايت و امامت را فاطمه رابط است و پيوند. اگر بيشتر گوش بدهيم مى توانيم صداىِ حُزن آلودِ على (ع) را از مدينۀ رسول بشنويم كه با چشمِ اشك وُ نواىِ غربت مى گويد: امَّا حُزْنِى فَسَرْمَدٌ وَ امَّا لَيْلِى فَمُسَهَّدٌ. راستى اين فاطمه (س) در كجا ايستاده كه على (ع) اين گونه از او مى گويد؟ اين چِه انسِ عميقى است كه اين گونه حُزنِ سرمد مى آورد؟ اين چِه خورشيدِ در خاك نشسته اى است كه اين گونه شامِ ديجور بِه دنبال مى كِشد؟
🟩 من از فرزندانِ فاطمه (س)، از آن كهكشان هاىِ حلم و حماسه و فرياد و از آن خانۀ مبارك، حرفى نمی زنم. من فقط از فاطمه (س) مى پرسم؟ راستى در او چِه درخششى است كه تا امروز در چشم ها و دل هاىِ ما نشسته است و راهها را نشانه مى زند؟ اين همه ارزش آيا از معرفت و شناخت و يا عِشق و ايمان و يا عمل و تقوا، از كدامين ريشه، سَر برگرفته است؟
پ.ن:
اندوه من در فقدان فاطمه هميشگى است و از اين پس، هر شبِ من تا سحر بِه بيدارى خواهد گذشت. مولا علی (ع) ⁃ نهجالبلاغه، خطبه ۲۰۲
موضوعات مرتبط: 📕 گزیده متن کتاب ، زنده یاد علی صفائی حائری معروف به عین صاد 🇮🇷 ، 📚 بازخوانی آثار اندیشمندان معاصر ایران
جهان پُر درد می بینم دوا کو*
دلِ خوبانِ عالم را وفا کو
ور از دوزخ همی ترسی شَب وُ روز
دلت پُر درد وُ رُخ چون کهربا کو
بهشتِ عدن را بتوان خریدن
ولیکن خواجه را در کف بها کو
خرد گر پیشوایِ عقل باشد*
پس این واماندگان را پیشوا کو
زِ بهرِ نام وُ جان تا بام یابی
چو برگِ توت گشتی توتیا کو
مگر عقلِ تو خود با تو نگفتست
قبا گیرم بیلفنجی بقا کو
درین ره گر همی جویی یکی را
سحرگاهان ترا پشتِ دوتا کو
بِه دعوی هر کسی گوید ترا ام
ولیکن گاه معنی شان گوا کو
سراسر جمله عالم پُر یتیم است*
یتیمی در عرب چون مصطفا کو
سراسر جمله عالم پُر زِ شیر است*
ولی شیری چو حیدر باسخا کو
سراسر جمله عالم پُر زنانند*
زنی چون فاطمه خیر النّسا کو
سراسر جمله عالم پُر شهید است*
شهیدی چون حسینِ کربلا کو
سراسر جمله عالم پُر امام است*
امامی چون علی موسی الرضا کو
سراسر جمله عالم پُر زِ مرد است
ولی مردی چو موسی با عصا کو
سراسر جمله عالم حدیث است*
حدیثی چون حدیثِ مصطفا کو
سراسر جمله عالم پُر زِ عِشق است*
ولی عشقِ حقیقی با خدا کو
سراسر جمله عالم پُر زِ پیر است
ولی پیری چو خضرِ با صفا کو
سراسر جمله عالم پُر زِ حُسن است
ولی حُسنی چو یوسف دلربا کو
سراسر جمله عالم پُر زِ درد است
ولی دردی چو ایوب وُ دوا کو
سراسر جمله عالم پُر زِ تخت است
ولی تختِ سلیمان وُ هوا کو
سراسر جمله عالم پُر زِ مرغ است
ولی مرغی چو بلبل با نوا کو
سراسر جمله عالم پُر زِ پیک است
ولی پیکی چو عُمرِ باد پا کو
سراسر جمله عالم پُر زِ مرکب
ولی مرکب چو دلدل خوش روا کو
سراسر کان گیتی پُر زِ مس شد
زِ مس هم زر نیامد کیمیا کو
سنایی نام بتوان کرد خود را
ولیکن چون سنائیشان سنا کو 🌷
موضوعات مرتبط: حکیم مجدود سنایی غزنوی (شاعر روزگار غزنوی) 🇮🇷 ، 📗 با کاروان شعر عاشورایی و آئینی
آرام بگیر امشَب، ما هر دو پُر از دردیم
در آتش وُ یخبندان، داغیم ولی سردیم
داغیم، نمی فهمیم تا فاجعه راهی نیست
سردیم، نمی خواهیم از فاجعه برگردیم
از مرهمِ یکدیگر تا زخمیِ هم بودن
راهی ست که بی مقصد، با عِشق سفر کردیم
شعریم وُ نمی خوانیم، شوقیم وُ نمی خواهیم
چَشمیم وُ نمی بینیم، سبزیم ولی زردیم
این فصلِ پریشان را برگی بزن وُ بگذر
در متنِ شبِ بی ماه، دنبالِ چِه می گردیم؟
بیداریِ رویایی، دیدی که حقیقت داشت
ما خاطره هامان را از خواب نیاوردیم
تردید نکن در شوق، تصمیم نگیر از خشم
آرام بگیر امشَب، ما هر دو پُر از دردیم 🌷
موضوعات مرتبط: زنده یاد دکتر افشین یداللهی (شاعر،ترانه سرا) 🇮🇷
مسوز ای سنگدِل از انتظارِ مِیْ کبابم را*
بِه دُردِ باده کن تعمیر، احوالِ خرابم را
ادب پَروَردۀ عِشقم، نیاید خیرگی از من
نسوزد آتشِ مِیْ پردۀ شَرم وُ حجابم را
از آن چون مویِ آتش دیده یِک دَم نیست آرامم*
که آتش طَلعَتان دارند نَبضِ پیچ وُ تابم را
نمی شد شبنمِ من خَرجِ دامانِ گُل وُ نسرین
اگر یِک ذرّه در دِل مِهر می بود آفتابم را
بِه دامانِ قیامت پاک نتوان کرد خونِ من*
همین جا پاک کن ای سنگدِل! با خود حسابم را
همان از شوخْ چشمی سر برآرم از گریبانش
اگر صد بار دریا بشکند بر هم حُبابم را
نگردید از جهانِ بی نمک، شوری مرا حاصل
مگر شورِ قیامت خوش نمک سازد کبابم را
گوارا می شود چون مِیْ بِه کامم تلخیِ غربت*
گر آن گُل پیرهن، بر پیرهن پاشد گلابم را
مگر برگِ خزان دیده ست اَوراقِ حَواس من؟
که بی شیرازه می سازد دَمِ سردی کتابم را
چو ماهِ نو سر از پایِ تواضع بر نمی دارم
اگر با آن بزرگی آسمان گیرد رِکابم را
مرا از نامه وُ پیغام صائب! دِل نیاساید*
بِه حرف وُ صوت نتوان داد تسکین اضطرابم را 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
دردم زیاده می شود وُ کم نمی شود
گفتم بِه صنوبر چاره کنم هم نمی شود
شادم اگر دِلم زِ تو بی غَم نمی شود
باری، غمِ تو از دلِ من کم نمی شود
مرهم میار بهرِ دوایِ من ای طبیب
کاین دردِ عاشِقی است، بِه مرهم نمی شود
داغی نهاد بر دِلم آن بی وفا، که عمر
بُگذشت وُ دردمندیِ آن کم نمی شود
سازد بِه داغِ هجر، نسائیّ خاکسار
چون خاطرش بِه وصلِ تو خرّم نمی شود 🌷
پ.ن:
ابر را دیدیم چون ما چشمِ گریانی نداشت
برق هم کم مایه بود، از شعله سامانی نداشت
مایۀ حُزن است هر بیتم زِ سوزِ دِل کلیم!
هیچ مِحنت دیده چون من بیتُ الاَحزانی نداشت (کلیم کاشانی) 🖤
پ.ن۲:
مسوز ای سنگدِل از انتظارِ مِیْ کبابم را!
بِه دُردِ باده کن تعمیر، احوالِ خرابم را!
بِه دامانِ قیامت پاک نتوان کرد خونِ من
همین جا پاک کن ای سنگدِل با خود حسابم را (صائب تبریزی) 🖤
| آهنگساز: پیروز ارجمند؛ پیانو: آندره آرزومانیان |
| با صدای: بی کلام؛ تاریخ انتشار: ۱۳۷۴ |
| 🎼 دانلود آهنگ زیبای تنگه چزابه با کیفیت عالی 🎼 |
موضوعات مرتبط: 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، زنده یاد استاد آندره آرزومانیان (آهنگساز) 🇮🇷 ، سیّده فخرالنساء نسائی (شاعر روزگار تیموری) 🇮🇷 ، استاد پیروز ارجمند (آهنگساز) 🇮🇷
( اوحدی مراغه ای ) 🖤•چشمانِ تو آهنگیست که من بر همۀ آهنگها ترجیح میدهم آپامه•🖤
( صاحب مازندرانی ) 🖤•دلم بر آتشِ هجران کباب کرد و برفت•🖤
( عطار نیشابوری ) 🖤•من تا وقتِ مرگ عاشقت خواهم ماند آپامه•🖤
📚 از کتاب ایران روحِ یک جهان بی روح، نشر نی، ص۶۵ نوشته ی کلر برییز
( قدسی مشهدی ) 🖤•آسمان در هوایِ تو دیریست مثلِ چشمانِ من اشکبار است•🖤
( قدسی مشهدی ) 🖤•بغلم کن آپامه، استخوان هایم دلتنگِ دستهایت اند•🖤
( رفیق اصفهانی ) 🖤•و از هرآنچه که تو را از آغوشِ من دور می کند بیزارم•🖤
( معینی کرمانشاهی ) 🖤•نبود نيست و نخواهد بود عزيزتر از تو برای من آپامه•🖤
( مولوی جان ) 🖤•چجوری از لبخند زدنِ قلبم موقعِ شنیدنِ صدات برات بگم؟•🖤
( هلالی جغتائی ) 🖤•گر معشوقه ام شوی! من پادشاهِ جهان شوم آپامه•🖤
( میر افضل الدین ثابت ) 🕌 🌹 فقط حیدر امیرالمومنین است 🌹 🕌
( ابوالقاسم حالت ) 🖤•آغوشِ تو سایهگاهِ خستگیِ من است آپامه•🖤
( وحدت کردستانی ) 🖤•از من نپرس چه خبر؟؛ تو خود، شیرین ترین خبری•🖤
( صالحی مشهدی ) 🖤•باران میبارد احساسِ شدید و عمیقی دارم که کنارت باشم آپامه•🖤
( صائب جانمان ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( شاعر: در نسخه، نامعلوم است ) 🕌 🌹 میلاد امام جواد الائمه (ع) 🌹 🕌
( سعدی شیرازی ) 🖤•و به دیوارهایی که میانمان ساختی عکست را آویختم•🖤
( مسیح کاشانی ) 🖤•و گنج هایِ جهان، اگر تو نباشی غباری بیش نیست آپامه•🖤
( بیدل دهلوی ) 🖤•امّا قلبم، همین که تو ساکنِ آنی مرا کافیست•🖤
( فروغی بسطامی ) 🖤•دلم می خواهد آنقدر ببوسمت که تشنگیم تمام شود آپامه•🖤
( اهلی شیرازی ) 🖤•دوستت دارم تا حد حلول در پیراهنت، تا فنا در جانت، آپامه•🖤
( اسیر شهرستانی ) 🕌 🌹و شهادت می دهم که تو جان و مولایِ منی و تو آقایِ منی 🌹 🕌
( فریدون مشیری ) 🕌 🌹 فقط حیدر امیرالمومنین است 🌹 🕌
( حسین منزوی ) 🖤•چه می شد اگر با هم به ستاره ها نگاه می کردیم؟•🖤
( شرمی قزوینی ) 🖤•جانِ فراق دیده ام وصلِ تو آرزو کند•🖤
( صائب جانمان ) ❤️•میلاد حضرت مسیح پیامآورِ عشق و مهربانی مبارک•❤️
( نوذر پرنگ ) 🖤•گویی غم دل باختۀ قلبِ من است•🖤
( هاتف اصفهانی ) 🖤•در شبِ رغائب، نامِ تو مقدم بر همهٔ آرزوهایم بود آپامه•🖤
( امیری فیروزکوهی ) 🖤•آسمان در هوایِ تو دیریست مثلِ چشمانِ من اشکبار است•🖤
📚 از کتاب یادداشتهای روزانه نیما یوشیج، ص۵۱ به کوشش شراگیم یوشیج
صفحه اصلی 💯




































































































































































































































































































