بِه يُمنِ عِشق دِلم نالۀ حزین دانست*
زِ رشک داغ شد وُ آهِ آتشین دانست
بِه جُز وفایِ تو چیزِ دگر نمی دانم*
خوش آن دِلی که زِ هر دو جهان همین دانست
قرارِ شُهرتِ رازش بِه خویش باید داد
کسی که قاصدِ غمّاز را امین دانست
چنان زِ هجرِ تو شد تلخکام مُشتاقت
که زهر پیشِ لب آورد وُ انگبین دانست
دِلم زِ گرم نگاهی که شیوۀ تو نبود
محبّتی که نداری بِه من یقین دانست
حلال باد بر آن صید زخمِ ناوکِ تو
که خورد تیرِ جگر دوز وُ دلنشین دانست
مرا چِه کار شفایی بِه کفر وُ دین در عِشق
نه عاشقیست که آئینِ آن وُ این دانست 🕯
موضوعات مرتبط: حکیم حسن شفایی اصفهانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
🟦 کوروش را بِه سببِ عدالت محور بودن و حفظ حقوقِ مردمان، بزرگترین پادشاه ایرانی در طولِ تاریخ می دانم که هیچ فرمانروایی بِه شرافتِ او، تاریخ بِه خود ندیده است؛ کوروش یک پادشاه بود بسانِ فرعون و نمرود، با این تفاوت که در انسانیت، نظیرش تا بِه امروز نیامده است؛ در این میان، البته این فرنگی ها بودند که تاریخِ ما را روایت کردند؛ حتی همین حالا هم باید کوروشِ خودمان را از آنان بپرسیم و آنچِه از او می خواهیم را در میانِ نوشتارهایِ آنها بیابیم.
🟥 این در شرایطی است که ما با ۱۰ هزار سال تاریخ، خود را با امریکایی ها که تنها و تنها ۴۰۰ سال پیشینه دارند، مقایسه می کنیم. باید در برابرِ گذشته پُر شکوه خود، غیرت داشت و حساس بود؛ امّا بدانیم که غیرت ورزی بِه ایران، با اسلامیت هیچ منافات ندارد؛ می توان نسبت بِه تاریخِ باستانِ ایران غیور بود امّا مسلمانی را تمام و کمال داشت.
🟪 من عاشقِ فرهنگِ ایران و در پیِ احیایِ فرهنگ هستم، نه نژاد؛ مطلقاً نژاد پرستی را امری باطل می دانم؛ نژاد نه قابلِ دفاع است و نه راه برتری یافتن بر دیگری؛ امّا این فرهنگ است که می توان بِه مدد آن، بر همه مستولی شد؛ بر این باور هستم که بِه ضرسِ قاطع، نیرومندترین و مشعشع ترین فرهنگ در سراسرِ تاریخ بشریت، تاریخ و فرهنگِ ایران، چِه پیش و چِه پس از اسلام است.
موضوعات مرتبط: 📚 بازخوانی آثار اندیشمندان معاصر ایران ، استاد غلامحسین ابراهیمی دینانی (فیلسوف معاصر) 🇮🇷
با خزانِ آرزو حشرِ بهارم کرده اند
از شکستِ رنگ چون صبح آشکارم کرده اند
تا نگاهی گُل کند می بایدم از هم گُداخت
چون حیا در مزرعِ حُسن آبیارم کرده اند
بحرِ امکان خون شد از اندیشهٔ جولانِ من*
موجِ اشکم بر شکستِ دِل سوارم کرده اند
من نمی دانم خیالم یا غبارِ حیرتم
چون سراب از دور چیزی اعتبارم کرده اند
جلوه ها بی رنگی وُ آیینه ها بی امتیاز
حیرتی دارم چِرا آیینه دارم کرده اند
دستگاهِ زخمِ محرومی ست سر تا پایِ من*
بسکه چون مژگان بِه چشمِ خویش خارم کرده اند
بود موقوفِ فنا از اصلِ کار آگاهی ام
سرمه ها در چَشم دارم تا غبارم کرده اند
می روم از خود نمی دانم کجا خواهم رسید
محملِ دردم بِه دوشِ ناله بارم کرده اند
پیش ازین نتوان بِه برقِ منّتِ هستی گُداخت
یک نگاهِ واپسین نذرِ شرارم کرده اند
من شرر پرواز وُ عالم دامگاهِ نیستی
تا دَهَم عرضِ پَرافشانی شکارم کرده اند
با کدامین ذرّه سنجم آبرویِ اعتبار
آنقدر هیچم که از خود شرمسارم کرده اند
بویِ وصلِ کیست بیدل گُلشن آرایِ امّید*
پای تا سر یاس بودم انتظارم کرده اند 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
ای دِل بیا، که نوبتِ مستی گذشته است
وقتِ نشاط وُ باده پرستی گذشته است
از آبِ زندگی، چِه حکایت کند کسی؟*
با دل شکسته یی، که زِ هستی گذشته است
خواهی بلند ساز مرا، خواه پست کن
کارِ من از بلندی وُ پستی گذشته است
دارم چنان خیال، که نشکسته ای دِلم
ورهم شکست، چون تو شکستی، گذشته است
بنشین دمیّ وُ باقیِ عمرم عدم شمار
کاین یک دو لحظه، تا تو نشستی، گذشته است
هم در شرابخانه، فغانی خراب بِهْ
کارش چو از خرابی وُ مستی گذشته است 🌷
موضوعات مرتبط: بابا فغانی شیرازی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
حاشا که من بِه موسمِ گُل تَرکِ مِی کُنم
من لافِ عقل می زنم، این کار کِی کنم
مطرب کجاست تا همه محصولِ زهد وُ عِلم
در کارِ چنگ وُ بَربَط وُ آوازِ نِی کُنَم
از قیل وُ قالِ مدرسه حالی دِلم گرفت*
یِک چند نیز خدمتِ معشوق وُ مِی کنم
کِی بود در زمانه وفا؟ جامِ مِی بیار*
تا من حکایتِ جم وُ کاووسِ کِی کنم
از نامهٔ سیاه نترسم که روزِ حشر
با فیضِ لطفِ او صد از این نامه طِی کنم
کو پیکِ صبح؟ تا گله هایِ شبِ فِراق*
با آن خجسته طالعِ فرخنده پِی کنم
این جانِ عاریت که بِه حافظ سپرد دوست*
روزی رُخش ببینم وُ تسلیمِ وی کنم 🌷
موضوعات مرتبط: شمسُ الدّینْ محمّد حافظ (شاعر روزگار تیموری) 🇮🇷
حذر کنید زِ چَشمی که اشک می ریزد*
که اشکِ غَم زده قهرِ خدا برانگیزد
زِ آبِ چشمِ ستمدیدگان بپرهیزید*
که سیل هایِ بلا زِ آبِ چَشم برخیزند
روا مدار که چَشمی بگرید از تو، که دهر*
بِه جایِ اشک، زِ چشمِ تو خون فرو ریزد
بِه هوش باش که این قطره هایِ اشک*
جهان خراب کند گر بِه هم بَر آمیزد
چو در زمانه بِه هر کارِ بد مکافاتی ست
صلاح نیست کسی با زمانه بسْتیزد
کسی نخواهد اگر تیره روزگاری را*
ضرورت است که از آهِ دِل بپرهیزد
سزاست پندِ مرا آنکه عقل دارد وُ هوش
بِه گوشِ هوش چو یِک گوشواره آویزد
خلافِ گفتۀ حافظ، همیشه طلعت را
چو خاطر است حزین، شعرِ تَر برانگیزد 🌷
پ.ن:
کِی شعرِ تر انگیزد خاطر که حزین باشد
یک نکته از این معنی گفتیم وُ همین باشد (حافظ شیرازی) 🖤
موضوعات مرتبط: اسدالله طلعت تبریزی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
عِشقم چنان ربود، که هر پاره از تنم
گویی مگر دِلی دگر اندر هوایِ تست
گفتی بِه زیرِ لب چِه سخن بود با خودت
پنهان میانۀ من وُ دِل ماجرایِ تست 🌷
موضوعات مرتبط: عبدالسّلام پیامی کرمانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
دِلی خواهم که شیدایِ تو باشد
سراپا داغِ سودایِ تو باشد
جهانی مختصر خواهم که در وی
همین جایِ من وُ جایِ تو باشد 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد مقیم فوجی نیشابوری (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
خونابه ای، که راه بِه مژگانِ تَر بَرد*
مشکل، بِه کنجِ سینۀ محزون بِه سر بَرد
هر جا کرشمه دست بِه تیغِ عتاب کرد
روح الامین دوید که زخمی بِدر بَرد
پایِ صبا ببند وُ سرِ شیشه باز کن
کز بزمِ ما، مباد بِه جایی خبر بَرد
از دِل متاعِ مهر وُ وفا گر نمی خری
باری اجازتی که بِه جایِ دگر بَرد
عِشقم امیدوار بِه صد داغِ تازه کرد
کو ناله ای که مژده برایِ جگر بَرد
دیدی که خونِ ناحق پروانه شمع را*
چندان امان نداد که شَب را بِه سر بَرد
داغِ دِلم شکفت شفایی بِه زورِ آه*
گُل نیست که اِلتِجا بِه نسیمِ سحر بَرد 🕯
پ.ن:
بِسمِل شدیم بر سرِ میدانِ آرزو، همراهِ ما هزار تمنّا شهید شد (شفایی اصفهانی) 🖤
موضوعات مرتبط: حکیم حسن شفایی اصفهانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
دوست دارم دِلم رو با عاشِقی آشنا کنم
دوست دارم فقط تو رو صدا کنم
دوست دارم یِه روز خدایِ مهربون
گرۀ عشقِ دِلم رو وا کنه
ما دو تا پرستو رو تو هوایِ عاشِقی رها کنه
دوست دارم سبد سبد ستاره ها رو بچینم
آسمونِ عِشقتو ستاره بارون ببینم
تو پُر از ستاره ای، تو ضمیرِ عاشِقونه ای، پُر از اشاره ای
تو شکفتنِ گُلی، تو شکوهِ دفترِ توضلی
دوست دارم دِلم رو با عاشِقی آشنا کنم
دوست دارم فقط تو رو صدا کنم
دوست دارم یِه روز خدایِ مهربون
گرۀ عشقِ دِلم رو وا کنه
ما دو تا پرستو رو تو هوایِ عاشِقی رها کنه
دوست دارم دِلم رو با عاشِقی آشنا کنم
دوست دارم فقط تو رو صدا کنم 🌷
پ.ن:
پرستاری ندارم بر سرِ بالینِ بیماری
مگر آهم ازین پهلو بِه آن پهلو بگرداند. (شفایی اصفهانی) 🕯
| آهنگساز: بهزاد خدارحمی |
| با صدای: علیرضا افتخاری؛ تاریخ انتشار: ۱۳۸۵ |
| 🎼 دانلود آهنگ زیبای آرزو با کیفیت عالی 🎼 |
موضوعات مرتبط: 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، استاد علیرضا افتخاری (خواننده) 🇮🇷
سرمست زِ کاشانه بِه گُلزار برآمد
غلغل زِ گُل وُ لاله بِه یِک بار برآمد
مرغانِ چمن نعره زنان دیدم وُ گویان
زین غنچه که از طرفِ چمنزار برآمد
آب از گُلِ رخسارۀ او عکس پذیرفت
و آتش بِه سرِ غنچۀ گلنار برآمد
سجاده نشینی که مریدِ غمِ او شد
آوازه اش از خانۀ خمار برآمد
زاهد چو کراماتِ بتِ عارضِ او دید
از چلّۀ میان بسته بِه زُنّار برآمد
بر خاک چو من بی دِل وُ دیوانه نشاندش
اندر نظرِ هر که پری وار برآمد
من مفلس از آن روز شدم کز حرمِ غیب
دیبایِ جمالِ تو بِه بازار برآمد
کامِ دِلم آن بود که جان بر تو فشانم
آن کام میسّر شد وُ این کار برآمد
سعدی چمن آن روز بِه تاراجِ خزان داد
کز باغِ دِلش بویِ گُلِ یار برآمد 🌷
| آهنگساز: محمّد جلیل عندلیبی |
| با صدای: علیرضا افتخاری؛ تاریخ انتشار: ۱۳۸۹ |
| 🎼 دانلود آهنگ زیبای سرمست با کیفیت عالی 🎼 |
موضوعات مرتبط: سعدی همیشه خوب (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷 ، 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، استاد علیرضا افتخاری (خواننده) 🇮🇷 ، استاد محمّد جلیل عندلیبی (آهنگساز) 🇮🇷
باز غمِ غریبی، باز بی قراری
باز دلِ شکسته، حالی نداری
مثلِ یِک پرنده در کُنجِ لونه
باز کدوم فصلِ گُل وُ در انتظاری
روزاتو بشمار دلِ آزردۀ من
داغت بِه رویِ پیشونی خوردۀ من
مثلِ برگی گریزون از خشمِ پاییز
نیمه جون از دستِ غَم در پردۀ من
حالا بگو با من تو خصمِ خونگی را
باهاش میشه چطور کنار اومد دِل ای دِل
حالا چطور میشه بِه تو آرامشی داد
با وعدۀ وقتی بهار اومد دِل ای دِل
تا میگم بارون میگی ابرا عقیمن
قطره ای تو چشمشون بارون ندارن
تا میگم باغها سرِ راه نسیمن
میگزی لب که نسیما جون ندارن
باز میگم طاقت بیار، ای دِل که بال وُ پر نداری
غیر از این ای همنشین، تو چارۀ دیگر نداری
غَم باید داغون بشه، حسرت باید پایون بگیره
منتظر شو، راهی از این بهتر نداری 🌷
| آهنگساز: استاد فضل الله توکل |
| با صدای: علیرضا افتخاری؛ تاریخ انتشار: ۱۳۷۹ |
| 🎼 دانلود آهنگ زیبای دل ای دل با کیفیت عالی 🎼 |
موضوعات مرتبط: 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، زنده یاد استاد حسین منزوی (شاعر معاصر) 🇮🇷 ، استاد علیرضا افتخاری (خواننده) 🇮🇷 ، استاد فضلالله توکل (آهنگساز) 🇮🇷
شوخِ بیباکی که رنگِ عیشِ هر کاشانه ریخت
خواست شمعی بر فروزد آتشم در خانه ریخت
فیضِ معنی در خورِ تعلیمِ هر بی مغز نیست
نشئه را چون باده نتوان در دلِ پیمانه ریخت
شد نفس از کار، امّا عقدهٔ دِل وانشد
این کلید از پیچ وُ تابِ قفلِ ما دندانه ریخت
ای خوش آن رندی که در خاکِ خراباتِ فنا
رنگِ آسایش چو اشک از لغزشِ مستانه ریخت
اوّلین جوشِ بهارِ عِشق می باشد هوس
بی خس وُ خاشاک نتوان رنگِ آتشخانه ریخت
شَب خیالِ پرتوِ حُسنِ تو زد بر انجمن
شمع چندان آب شد کز دیدهٔ پروانه ریخت
وحشتی کردیم وُ جَستیم از طلسمِ اعتبار
پَر فشانی گَردِ ما بیرونِ این ویرانه ریخت
گریهٔ بلبل پیِ تسخیرِ گُل بیهوده است
بهرِ صیدِ طایرانِ رنگ، نتوان دانه ریخت
بادهٔ دَردی که ناموسِ دو عالم نشئه بود
شوخ چشمیهایِ اشک از بازیِ طفلانه ریخت
سر بِه صحرا دادۀ نیرنگِ سودایِ توام
می توان از مشتِ خاکم عالمِ دیوانه ریخت
گَردِ ناز از دامنِ گیسویِ یار افشانده ام
از گُدازِ من توان آبی بِه دستِ شانه ریخت
از دِلم برداشت بیدل ناله مُهرِ خامشی
اضطرابِ ریشه آبِ خلوتِ این دانه ریخت 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
زِ خندۀ تو، گِره در دِلی نمی مانَد
تو چون گُشاده شَوی، مشکلی نمی مانَد
اگر بهار تویی، شوره زار گُلزارست
اگر کریم تویی، سائلی نمی مانَد
بِه حرف اگر ندهم دِل زِ بی شعوری نیست
تو چون بِه حرف در آیی دِلی نمی مانَد
جهان بِه دیدۀ اربابِ معرفت هیچ است*
چو حق ظهور کند، باطلی نمی مانَد
اگر چِه منزلِ این راه دور بسیارست
تو چون زِ خود گذری، منزلی نمی مانَد
هزار بار بِه از آمدن بُوَد رفتن
زِ زندگانی، اگر حاصلی نمی مانَد
تمامِ مشکلِ عالم درین گِره بسته است
چو دِل گُشاده شود، مشکلی نمی مانَد
صَریرِ¹ کِلکِ تو می آورد جنون، صائب
بِه مجمعی که تویی، عاقلی نمی مانَد 🌷
پ.ن:
۱. صریر: آواز، صدایی که از قلم هنگامِ نوشتن برآید.
موضوعات مرتبط: میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷 ، زنده یاد دکتر ادواردو آنیلی (متفکر ایتالیایی) 🇮🇹
با کمالِ اتحاد از وصل مهجوریم ما*
همچو ساغر مِی بِه لب داریم وُ مخموریم ما
پرتوِ خورشید جُز در خاک نتوان یافتن*
یِک زمین وُ آسمان از اصلِ خود دوریم ما
در تجلّی سوختیم وُ چشمِ بینش وا نشد
سخت پا برخاست جهلِ ما مگر طوریم ما
با وجودِ ناتوانی سر بِه گردون سوده ایم
چون مهِ نو سرخطّ عجزیم وُ مغروریم ما
تهمتِ حکمِ قضا را چاره نتوان یافتن
اختیار از ماست چندانی که مجبوریم ما
مفتِ سازِ بندگی گر غفلت و گر آگهی
پیش نتوان بُرد جُز کاری که مأموریم ما
بحر در آغوش وُ موجِ ما همان محوِ کنار*
کارها با عشقِ بی پرواست معذوریم ما 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
از غمِ هستی چو رَستم، غمگسار آمد بدست
چون گسستم رشتهٔ اغیار، یار آمد بدست
خود چو رفتم از میان، دیدم هم او را در کنار
نقشِ خود چون شستم، آن زیبا نگار آمد بدست
بهرِ آن جانِ جهان، دادم جهانی جان بِه جان
جان چو دادم در رهش، جان بیشمار آمد بدست
در دِلم جا کرد عِشقش، اختیار از من گرفت
چون مرا از من برون کرد، اختیار آمد بدست
سر نهادم بر سرِ عِشق از جهان پرداختم
پا زِ هر کاری کشیدم، تا که کار آمد بدست
عاقبت بین گشتم وُ از پیش کردم کارِ خویش
آنچه در امسال میبایست، پار آمد بدست
جانم از عِشق جوانی تازه شد پیرانه سر
در خزانِ عمر بازم نوبهار آمد بدست
نیشِ مژگان در دِلم چندی بِه حسرت می شکست
خار در دِل کاشتم، تا گُلعذار آمد بدست
آنچه میجوئید یاران در کتابِ فلسفه
فیض را از سنّت هشت وُ چهار¹ آمد بدست 🌷
پ.ن:
۱. هشت وُ چهار: مقصود دوازده امام معصوم است و گاهی از دوازده برج نیز تعبیر کنند.
موضوعات مرتبط: محمّد محسن فیض کاشانی (عارف روزگار صفوی) 🇮🇷
شنیدم از لبِ دهقانِ پیرِ پاک سرشت
هر آنچِه میوۀ تلخ آورَد، نباید کِشت
چو صورتِ تو بُود زشت، کار نیکو کن
چنان مکن که بُود کار زشت وُ صورت زشت
چِه آگهی ست تو را وُ مرا، که بر سرِ ما
قضا چِه رفته وُ بر لوحِ ما قدَر چِه نوشت؟
شد اوستادِ ملائک بِه علم، آدم وُ باز
قضایِ ایزدی اش راند از فضایِ بهشت
دگر چگونه سرِ رشته آید اندر دست؟
که چرخ پنبه نمود آنچه را که نصرت رِشت 🌷
موضوعات مرتبط: عبدالحسین نصرت خراسانی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
چون بلایِ هجر، عاشِق را بلایی هست؟ نیست*
در بلایِ هجر، چون من مبتلایی هست؟ نیست
نیست عنّاب وُ شکر در نسخۀ بیمارِ عِشق*
جُز لبِ معشوق، عاشِق را دوایی هست؟ نیست
آنکه دِل بدْهد بِه یاری بی وفا یا رب مباد*
در حقّ عاشِق از این بهتر دعایی هست؟ نیست
نیست عاشِق را بِه غیر از نیستی با دوست، راه
در طریقِ نیستی، ما وُ شمایی هست؟ نیست
ای دریغا! عهدِ خوبان تکیه اش بر گیتی است
ور تو پنداری که گیتی را بقایی هست، نیست
ره بِه مقصد، دور وُ شَب، دیجور وُ ره را رهنمای
یا بِه گوش از گوشه ای بانگِ درایی هست؟ نیست
دستِ نصرت بست آخر چرخ وُ از پایش فکند
تا نپنداری که او را دست وُ پایی هست نیست 🌷
موضوعات مرتبط: عبدالحسین نصرت خراسانی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
در سینه مبین چاکِ منِ دِل نگران را
عشقِ تو قبا ساخته پیراهنِ جان را
از شمعِ رُخت خانۀ دِل راست ضیائی
زآن گونه که از طلعتِ خورشید، جهان را
از شوق بِه سویش نتوانم نظری کرد
سویم گذری گر فتد آن سروِ روان را
ابرویِ تو را غمزه بُود تابعِ فرمان
بر تیر بلی حکم روان است کمان را
کردیم هوایت چو سحابیّ وُ گرفتیم*
از گریه وُ فریاد، زمین را وُ زمان را 🌷
موضوعات مرتبط: حسن سحابی استرآبادی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
دلِ ناشاد من شاید که روزی شادمان گردد
ولی مشکل که آن نامهر هرگز مهربان گردد
مرا گر شادی یی در دِل رسد ناگه، بدان ماند
که در شهری غریبی آید وُ بی خانمان گردد
چنین کامروز زآن بدخو بلاانگیز می بینم
عجب نبْود که روزی فتنۀ آخرْ زمان گردد
گر این بارِ دل من آسمان خواهد که بردارد
نجنبد هیچگه از جایِ خود، چون ناتوان گردد
بر آن بودم که دِل را مرهمِ بهبود خواهد شد
چِه دانستم که جانم را بلایِ ناگهان گردد
اگر جامی جُدا از لعلِ مِی گونِ تو می نوشم
همانجا خون شود، در چشمِ خونریزم روان گردد
غمِ مُحیی بخور زآن پیش کز سودایِ زُلفِ تو*
برآرَد سر بِه شیداییّ وُ رسوایِ جهان گردد 🌷
موضوعات مرتبط: ابومحمد عبدالقادر گیلانی (شاعر روزگار سلجوقی) 🇮🇷
توان بِه صبر نمودن دلِ شکسته درست*
که هیچ نقش نگشته ست نانشسته درست
کسی بِه اُلفتِ سازِ نفس چِه دِل بندد
گِره نمی کند این رشتهٴ گسسته درست
چو اشکِ شمع زیانکارِ محفلِ رنگیم
شکستِ ما نشود جُز بِه چشمِ بسته درست
بِه چارهٴ دلِ مأیوس ما که پردازد*
مگر گداز کند شیشهٴ شکسته درست
روا مدار که مستان شکست بردارند
مبر بِه میکده غیر از سبویِ دسته درست
دگر تظلّمِ اُلفت کجا بَرَد یارب*
دلِ شکسته کزو ناله هم نجسته درست
تلاشِ عجز بِه جایی نمی رسد بیدل
مگر چو شمع کنی کارِ خود نشسته درست 🕯
موضوعات مرتبط: میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
کهن شود همه کس را بِه روزگار ارادت
مگر مرا که همانِ عشقِ اولست وُ زیادت
گرم جواز نباشد بِه پیشگاهِ قبولت
کجا روم که نمیرم بر آستانِ عبادت
مرا بِه روزِ قیامت مگر حساب نباشد
که هجر وُ وصلِ تو دیدم چِه جایِ موت وُ اعادت
شنیدمت که نظر می کنی بِه حالِ ضعیفان*
تبم گرفت وُ دِلم خوش بِه انتظارِ عیادت
گرم بِه گوشۀ چَشمی شکسته وار ببینی
فلک شوم بِه بزرگی وُ مشتری بِه سعادت
بیایمت که ببینم کدام زَهره وُ یارا
روم که بی تو نشینم کدام صبر وُ جلادت
مرا هر آینه روزی تمام کُشته ببینی
گرفته دامنِ قاتل بِه هر دو دستِ ارادت
اگر جنازۀ سعدی بِه کویِ دوست برآرند
زهی حیاتِ نکونام وُ رفتنی بِه شهادت 🌷
موضوعات مرتبط: سعدی همیشه خوب (شاعر روزگار ایلخانی) 🇮🇷
یا رب زِ غَمش تا چند اشکم زِ بصر آید
بنشسته سرِ راهش، شاید زِ سفر آید
تا چند بنالم زار شَب تا سَحر از هجرش
کوکب شِمُرم هر شَب، شاید که سحر آید
هر دم که رُخش بینم خواهم دگرش دیدن
بازش نگرم شاید یِک بارِ دگر آید
از دیده نهان امّا اندر دلِ من جایش
او را طلبم هر شَب شاید که زِ در آید
با کس نتوانم گفت من رازِ درونِ خویش
کز دردِ غمِ هجرش دِل را چِه بِه سر آید
می سوزم وُ می سازم از دردِ فراق امّا
تیرِ غمِ او بر دِل افزون زِ شمَر آید
حیران بِه فغان تا کی با محنت وُ غَم همدم
یارب نظری کان شاه از پَرده بدر آید 🌷
موضوعات مرتبط: 📗 با کاروان شعر عاشورایی و آئینی ، سید محمد حسن طباطبائی میرجهانی (فیلسوف معاصر) 🇮🇷
یا شَب افغانِ شبی، یا سَحر آهِ سحری*
می کند زاین دو یکی در دلِ جانان اثری
خرّم آن روز که از این قفسِ تن برهم*
بِه هوایِ سرِ کویَت بزنم بال وُ پری
در هوایِ تو بِه بی پا وُ سری شهره شدم
یافتم در سرِ کویِ تو عجب پا وُ سری
آنچِه خود داشتم، اندر سرِ سودایِ تو رفت*
حالیا! بر سرِ راهت منم وُ چشمِ تَری
سال ها حلقه زدم بر درِ میخانۀ عِشق
تا بِه رویِ دِلم از غیب گشودند دری
هر که در مزرعِ دِل، تخمِ محبَّت نفشاند
جُز ندامت نبُود عاقبت او را ثمری
خبرِ اهلِ خرابات مپرسید از من
زآنکه امروز من از خویش ندارم خبری
از همه چیز گذشتم که ببینم رُخِ دوست
وحدت! آن روز که کردم سرِ کویش گذری 🌷
پ.ن:
دلبرم! مپسند ایّامم بِه سختی بگذرد (پیروی شیرازی) 🖤
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
جان چیست عمرِ من که نیارم ازان گذشت
نتوان گذشت از تو، زِ جان می توان گذشت! (جویای کشمیری) 🖤
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وفا شمرده ام از سادگی جفایِ تو را
بکن که هر چِه بِه من می کنی سزایِ من است! (صبوری تبریزی) 🕯
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نفروشم بِه دو صد زمزمۀ چنگ وُ رباب
ناله ای را که شبِ هجرِ تو از دِل خیزد (غبار همدانی) 🕯
موضوعات مرتبط: طهماسب قلی خان کلهر (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
بی کسی را کعبهٔ مقصود می دانیم ما
خضر را شمشیرِ زهرآلود می دانیم ما
هستیِ مطلق بوَد از خودنمایی بی نیاز
هر چِه آید در نظر نابود می دانیم ما
نیست ما را وحشتی از برگ ریزانِ حواس
این زیان ها را سراسر سود می دانیم ما
بارِ منّت بَر نمی تابد دلِ آزادگان
ترکِ احسان را زِ مردم، جود می دانیم ما
آفتاب وُ ماه را با آن ضیا وُ روشنی
دیده هایِ شیرِ خشم آلود می دانیم ما
حق بِه دستِ ماست گر چَشم از جهان پوشیده ایم
آسمان را خانۀ پُر دود می دانیم ما
با دلِ بی آرزویِ خویش می بازیم عِشق
رتبهٔ این آتشِ بی دود می دانیم ما
بر نمی دارد رعونت خاطرِ آزادگان
سرو را شمشیرِ زهرآلود می دانیم ما
حلقهٔ در از درونِ خانه باشد بی خبر
دیده هایِ باز را مسدود می دانیم ما
دعویِ هستی درین میدان دلیلِ نیستی است
هر که فانی می شود، موجود می دانیم ما
در شبستانِ رضا تیغِ زبانِ شکوه نیست
شمعِ ناحق کُشته را خشنود می دانیم ما
در دلِ هرکس که صائب آهِ درد آلود نیست
بی تکلّف، مجمرِ بیعود می دانیم ما! 🌷
موضوعات مرتبط: میرزا محمد علی صائب تبریزی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
گر قندِ لبت قیمتِ جان شد، شده باشد
نایاب متاعی ست گران شد، شده باشد
گر قصّهٔ عشقِ من وُ حُسنِ رُخِ جانان
ضرب المثلِ خلقِ جهان شد، شده باشد
من وصلِ تو را از دِل وُ جان می طلبیدم
این قرعه بِه نامِ دگران شد، شده باشد
چون سود، زیان است بِه بازارِ محبَّت
سودِ من اگر جمله زیان شد، شده باشد
من حرفِ یقین از دهنِ یار شنیدم
گر شیخ پیِ شکّ وُ گمان شد، شده باشد 🌷
موضوعات مرتبط: سید میر آقا مفتون همدانی (شاعر روزگار قاجار) 🇮🇷
من وُ بيداریِ شبها وُ شَب تا روز ياربها
نبيند هيچ کس در خواب، يارب! اين چنين شبها
گشادی تا لبِ شيرين بِه دشنامِ دعاگويان
دعا می گويم وُ دشنام می خواهم از آن لبها
خدا را! جانِ من، بر خاکِ مشتاقان گذاری کن
که در خاک از تمنّایِ تو شد فرسوده قالبها
سيه روزانِ هجران را چِه حاصل بی تو از خوبان؟
که روزِ تيره را خورشيد می بايد، نه کوکبها
معلّم، غالبا، امروز درسِ عِشق می گويد
که در فرياد می بينيم طفلان را بِه مکتبها
شود گر اهلِ مذهب را خبر از مشربِ رندان
بگردانند مذهبها، بياموزند مشربها
هلالی، با قدِ چون حلقه، باشد خاکِ ميدانت
کسی نشناسد او را از نشانِ نعلِ مرکبها 🌷
موضوعات مرتبط: بدرالدّین هلالی جغتایی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
هر که نوشید میِ شوقِ تو نسیانش نیست
وان که محوِ تو شد اندیشهٔ حرمانش نیست
دِل بِه حُسنِ تو مقیّد شد وُ جاوید بمانْد
که زِ فکرِ تو برون آمدن آسانش نیست
تا بِه کی فکر توان کرد وُ سخن تازه نوشت؟
قصّهٔ شوق حدیثی است که پایانش نیست
هیچکس نامهٔ سربستهٔ ما فهم نکرد
نه همین خاتمه اش نیست که عنوانش نیست
سبب از عقل مپرسید که غمنامهٔ ما
درسِ عِشق است که از علم دبستانش نیست
از دِلم ره بِه دِلت عِشق نمودست وُ خوشم
که بِه آن خانه دری هست که دربانش نیست 🌷
موضوعات مرتبط: محمّد حسین نظیری نیشابوری (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
نپرسیدی که در کویم غریبی بود پیدا نیست؛ زِ شادیّ وصالم بی نصیبی بود پیدا نیست! 🌷
پ.ن:
بعد از تو، من چیزی نیستم، جُز اشکِ چَشمانم و ناله هایم و حسرتِ شَب ها. 🖤
| آهنگساز: روح انگیز راهگانی |
| با صدای: بی کلام؛ تاریخ انتشار: ۱۳۷۳ |
| 🎼 دانلود آهنگ زیبای غربت با کیفیت عالی 🎼 |
موضوعات مرتبط: 🎼 دانلود آهنگ خاطره انگیز و ماندگار ، استاد روح انگیز راهگانی (آهنگساز، نویسنده) 🇮🇷 ، حسین ضمیری اصفهانی (شاعر روزگار صفوی) 🇮🇷
نزديكتر بيا؛ من زنده ام هنوز، امّا.. نزديك تر بيا، من رویِ دستِ فاصله تشييع می شوم 🌷
موضوعات مرتبط: زنده یاد دکتر سید حسن حسینی (شاعر معاصر) 🇮🇷
( محمود دولت آبادی ) ❤️•به زیرِ پا فِتَد آن دلی، که بَهرِ تو نَلرزد•❤️
( امیر ارجینی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( بیدل دهلوی ) 🖤•هر روزی که می گذرد، محبتت در قلبم بیشتر می شود آپامه•🖤
📚 از کتاب جاذبه و دافعۀ علی، ص۲۹ نوشته ی استاد مرتضی مطهری
( شاعر: در این نسخه نامشخص است ) 🕌 🌹 فقط حیدر امیرالمومنین است 🌹 🕌
( سعدی شیرازی ) 🖤•می خواهم ترا سویِ جانم آیی، سویِ چَشمانم آیی، آپامه•🖤
( بیدل دهلوی ) 🕯 ♡آه از فراقِ يار؛ مرگم از اين واقعه خوش تر هزار بار♡ 🕯
📚 از کتاب آتش بدون دود، ج۱، ص۹، نوشته ی نادر ابراهیمی
( محمود سنجری ) 🖤•بغلم کن، استخوان هایم دلتنگِ دست هایت اند آپامه•🖤
📚 از کتاب رستاخیز جان [ادبیات، فرهنگ و رسانه]، ص۳۲ نوشته ی سید مرتضی آوینی
( ادیب الممالک فراهانی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
📚 از کتاب اجازه هست آقای برشت؟،ص۴۴ نوشته ی نادر ابراهیمی
📚 از کتاب آتش بدون دود، ج۲، ص۲۰۴ نوشته ی نادر ابراهیمی
( عطار نیشابوری ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( اوحدی مراغه ای ) 🖤•چشمانِ تو آهنگیست که من بر همۀ آهنگها ترجیح میدهم آپامه•🖤
( صاحب مازندرانی ) 🖤•دلم بر آتشِ هجران کباب کرد و برفت•🖤
( عطار نیشابوری ) 🖤•من تا وقتِ مرگ عاشقت خواهم ماند آپامه•🖤
📚 از کتاب ایران روحِ یک جهان بی روح، نشر نی، ص۶۵ نوشته ی کلر برییز
( قدسی مشهدی ) 🖤•آسمان در هوایِ تو دیریست مثلِ چشمانِ من اشکبار است•🖤
( قدسی مشهدی ) 🖤•بغلم کن آپامه، استخوان هایم دلتنگِ دستهایت اند•🖤
( رفیق اصفهانی ) 🖤•و از هرآنچه که تو را از آغوشِ من دور می کند بیزارم•🖤
( معینی کرمانشاهی ) 🖤•نبود نيست و نخواهد بود عزيزتر از تو برای من آپامه•🖤
( مولوی جان ) 🖤•چجوری از لبخند زدنِ قلبم موقعِ شنیدنِ صدات برات بگم؟•🖤
( هلالی جغتائی ) 🖤•گر معشوقه ام شوی! من پادشاهِ جهان شوم آپامه•🖤
( میر افضل الدین ثابت ) 🕌 🌹 فقط حیدر امیرالمومنین است 🌹 🕌
( ابوالقاسم حالت ) 🖤•آغوشِ تو سایهگاهِ خستگیِ من است آپامه•🖤
( وحدت کردستانی ) 🖤•از من نپرس چه خبر؟؛ تو خود، شیرین ترین خبری•🖤
( صالحی مشهدی ) 🖤•باران میبارد احساسِ شدید و عمیقی دارم که کنارت باشم آپامه•🖤
( صائب جانمان ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( شاعر: در نسخه، نامعلوم است ) 🕌 🌹 میلاد امام جواد الائمه (ع) 🌹 🕌
صفحه اصلی 💯





































































































































































































































































































