🟦 در نقلی آمده است: زنانِ مدینه در برگشتِ اهل بیت از شام، در خانۀ زینب کبری «سلاماللّهعلیها» برای عزاداری جمع شدند و حضرت قضایای کربلا و کوفه و شام را بیان می کرد و زن هایِ مدینه اشک می ریختند. سپس حضرت فرمودند: بدانید که داغِ رقيه «سلاماللّهعلیها» در خرابه شام، کمرم را شکست و قدّم را خمید و مویم را سفید کرد!¹
🟥 در نقل ها آمده است: زنِ غساله ای که بدنِ مطهر حضرت رقيه «سلاماللّهعلیها» را غسل می داد، ناگهان دست از کار کشید و دو دست بر سرِ خود زد و گفت: بزرگِ اسیرها کیست؟ حضرت زینب «سلاماللّهعلیها» فرمودند: من هستم. زنِ غساله گفت: این نازدانه چِه بیماری از دنيا رفته است؟ چرا که پشتش از ضرب و شتم، جراحت برداشته است. صدایِ زینب کبری «علیها السلام» بِه گریه بلند شد و فرمود: ای زنِ غساله! این لکّه های کبود، اثرِ تازیانه و کعب نیزه و جای شلاقِ دشمنان است.²
🟦 در نقلی آمده است: وقتی که حضرت رقيه «سلاماللّهعلیها»، سر مقدس سیدالشهداء عَلَيْهِ السَّلَام را از طشت بلند کرده و در بغل گرفت، گاهی طرفِ راستِ صورتش را بر محاسنِ پُر از خونِ پدر می گذاشت؛ گاهی طرفِ چپِ صورتش و محاسن پُر خونِ پدرش را می گرفت و زار زار می گریست.
🟥 هر چقدر خون ها را از محاسنِ پدرش پاک می کرد، باز محاسنِ سیدالشهدا عَلَيْهِ السَّلَام از خون رنگین می شد. پس دهانش را بر روی دهانِ مبارکِ پدرش نهاد و گریۀ شدیدی کرد. ناگهان سرِ مطهر به سخن درآمد و فرمود: دخترم! بیا بیا پیشِ من، که من در انتظارِ توأم. حضرت رقيه «سلاماللّهعلیها»، چون این صدا را شنید، طوری بیهوش شد که از نفس افتاد و دیگر به هوش نیامد. مخدّرات آمدند و او را هر چه تکان دادند، دیدند که روحش از این دنيا مفارقت کرده است.³
صهیونیستها شهیدش کردند...در صفِ خرید بیسکوئیت، غزه
🟦 طاهر بن حارث (عبدالله) دمشقی گوید: شبی در کنارِ یزید نشسته بودم و سرِ مطهرِ امام حسین عَلَيْهِ السَّلَام در میانِ طشتِ طلا پیشِ روی یزید بود. یزید خوابش برد؛ پاسی از شَب گذشت که به یک باره صدای شیون و ناله زنان از خرابه بلند شد. در همین هنگام دیدم که سرِ حسین عَلَيْهِ السَّلَام به اندازه یک نیزه از زمین بلند شد و مانند ابرِ بهاری گریان بود و می فرمود: خدایا! اینان فرزندان و پاره های جگر و یارانِ ما هستند.
🟥 راوی گوید: لرزه بر اندامِ من افتاد و شروع به گریه کردم و از شدتِ فریاد و شیونِ زنان و بچه ها، یزید بیدار شد. سرِ مطهر همچنان در میانِ هوا ایستاده بود و رو به یزید کرد و فرمود: ای یزید! من با تو چه بدی کرده بودم که به من این همه ظلم کردی!؟ خدایا! انتقامِ مرا از یزید بگیر. لرزه بر اندامِ یزید افتاد و پرسید: صدای ناله و گریه برای چیست؟
🟦 گفتند: دختر حسین عَلَيْهِ السَّلَام از خواب بیدار شده و بهانه پدرش را گرفته است. یزید بسیار به خشم آمد و گفت: حال که مرا چنین ناراحت کرده و از خواب و استراحت انداخته اند، کاری می کنم که داغِ دلشان تازه شود و دوباره آتش بگیرند. یزید می خواست دلِ اهل بیت علیهم السلام را بیشتر بسوزاند و إلّا خوب می دانست که دلِ دختر بچه با دیدنِ سرِ پدرش، بیشتر آتش می گیرد. پس رو به غلامانِ خودش کرد و گفت: سرِ حسین عَلَيْهِ السَّلَام را ببرید و جلوی آن دختر بیندازید.⁴
صهیونیستها زخمیش کردند... شهر بعلبک
از خندۀ شیرینِ نمکدانِ دهانت
خون می رود از دِل چو نمک خوردۀ کبابی (سعدی شیرازی) 💔
🟥 راوی گوید: چون اسراء را به سمتِ شام می بردیم، در نزدیکی شهرِ «عسقلان» هوا بسیار گرم شد؛ لشکر پیوسته به اسبانِ خود آب می دادند و بقیه آب را بر روی زمین می ریختند و به اسراء نمی دادند. دختر خردسال حسین عَلَيْهِ السَّلَام که فاطمه صغری (رقیه سلاماللّهعلیها) نام داشت، خود را به سایه بوتهٔ خاری رسانید و در زیرِ همان سایه خوابش برد.
🟦 لشکر از آن وادی کوچ کرده و آن دختر را فراموش کردند. در مسیر، ناگهان زینب کبری «سلاماللّهعلیها» متوجه شد که آن نازدانه از قافله جا مانده است، لذا صدای گریه آن بانو بلند شد و فریاد برآورد: ای قوم! شما را به خدا قسم می دهم که کمی صبر کنید؛ دخترِ برادر و نورِ چشمم گم شده است. همهمه در بینِ لشکر بالا گرفت؛ در آن اثنا، ملعونی به نام «زجر بن قیس» صدایش را بلند کرد و گفت: من می روم و هر گونه باشد آن دخترک را می آورم.
🟥 راوی گوید: من همراه زجر به عقبِ قافله به راه افتادیم؛ از همان دور، نگاهم به آن دخترک افتاد؛ از جای برخاسته بود و دست بر رویِ سرش گذاشته بود؛ گاهی به اطراف نگاه می کرد و گاه می نشست؛ گاه می دوید و بر روی زمین می افتاد و فریاد می کشید: یٰا عمّاه! یٰا عَمّتاه! یا أبتاه! یا أُختاه! یا أخاه.. گاه دیگر نمی توانست راه برود و بر روی ریگ هایِ گرمِ بیابان میغلطید و پاهایش را با دست می گرفت. دیدم که تکه ای از لباسش را پاره کرد و از شدتِ حرارتِ ریگ ها، به کفِ پای خود پیچید.
🟦 در همین حال بود که زجر به او رسید و با تازیانه اش بر تنِ آن دختر زد و بر سرِ او فریاد کشید: برخیز که اسبم هلاک شد تا تو را پیدا کردم! بعد دیدم که بر صورتِ آن دختر سیلی زد و آن دختر ناله «وا أبتاه! وا علیاه!» سر می داد. در آخر آن دخترک را بر عقبِ اسبِ خود انداخت و حرکت کرد. چون به قافله رسید آن دختر را از همان بالای اسب، در عقب قافله بر روی زمین انداخت.⁵
کسی مانندِ من تنها نمانَد
به راهِ زندگانی وانمانَد
خدا را! در قفایِ کاروان ها
غریبی در بیابان جا نمانَد (فریدون مشیری) 💔
صهیونیستها شهیدش کردند... آه، لبنان
۱. ناسخ التواریخ حضرت زینب ع، (طراز المذهب) ج۲ ص۵۲۶؛ الطریق، کاشی، ج۲ ص۲۴۹
۲. وقایع الایام ج۵ ص٨١؛ مرقات الایقان ص۵٢؛ ریاض القدس (خطی) ج٢ص٣٢۴
۳. ریاض القدس، (نسخه خطی) ج٢ ص٣٢٣
۴. تذکرة الشهداء ص٣٣١؛ ریاض القدس (خطی) ج٢ ص۳۲۳
۵. بحرالمصائب ج۷ ص۲۹۹؛ سرور المومنین (نسخه خطی) ص۱۶۳
موضوعات مرتبط: 📕 گزیده متن کتاب ، 📗 با کاروان شعر عاشورایی و آئینی
برچسبها: وعده الهی حق است
📚 از کتاب بر جاده های آبی سرخ، جلد دوم، ص۱۰۰ نوشته ی نادر ابراهیمی
( ژولیده نیشابوری ) 🪴 💙•خدایا! ما را با شادیِ عشق نیز آشنا کُن!•💙 🪴
( صائب جانم ) 💙•سلام بر کسانی که در ماهِ مهمانیِ خدا، دلهایِ خسته را اِحیا میکنند•💙
( اردلان سرفراز ) 🖤•برای تو آپامه•🖤
( سعدی شیرازی ) 🖤•بند میاد زبونم جلو چشمات؛ باخت دادم گمونم جلو چشمات•🖤
( طالب آملی ) 🖤•دوستت دارم تا حد حلول در پیراهنت، تا فنا در جانت•🖤
( کریم فکور ) 🖤•برای تو آپامه•🖤
( مولوی جان ) 🖤•راهی سُراغ داری تا بیشتر دوستَت بِدارَم آپامه؟•🖤
📚 از کتاب گزارش به خاک یونان، ص۲۸۴ نوشته ی نیکوس کازانتزاکیس
( بیدل دهلوی ) 🖤•در این پریشانیِ روزگار، مبادا فراموش کنی دوستت دارم•🖤
( عبید زاکانی ) 🕌 🌹 السلام علیک يا مولای یا صاحب الزمان 🌹 🕌
( لیلا کسری ) 🖤•آسیای سپهر، دور از تو هر شبم استخوان همی ساید•🖤
( رعدی آذرخشی ) 🖤•که بیش تر از آنچه باور کنی دوستت دارم آپامه•🖤
( فیض کاشانی ) 🖤•مرا بخوان یکبار با نگاهت، بارِ دوم با صدایت آپامه•🖤
( خواجوی کرمانی ) 🖤•تو مأمنِ مهربانِ زندگیِ من هستی آپامه•🖤
( سعدی شیرازی ) 🕌 🌹 🇮🇷 الله اکبر 🇮🇷 🌹 🕌
( محمود دولت آبادی ) ❤️•به زیرِ پا فِتَد آن دلی، که بَهرِ تو نَلرزد•❤️
( امیر ارجینی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
( بیدل دهلوی ) 🖤•هر روزی که می گذرد، محبتت در قلبم بیشتر می شود آپامه•🖤
📚 از کتاب جاذبه و دافعۀ علی، ص۲۹ نوشته ی استاد مرتضی مطهری
( شاعر: در این نسخه نامشخص است ) 🕌 🌹 فقط حیدر امیرالمومنین است 🌹 🕌
( سعدی شیرازی ) 🖤•می خواهم ترا سویِ جانم آیی، سویِ چَشمانم آیی، آپامه•🖤
( بیدل دهلوی ) 🕯 ♡آه از فراقِ يار؛ مرگم از اين واقعه خوش تر هزار بار♡ 🕯
📚 از کتاب آتش بدون دود، ج۱، ص۹، نوشته ی نادر ابراهیمی
( محمود سنجری ) 🖤•بغلم کن، استخوان هایم دلتنگِ دست هایت اند آپامه•🖤
📚 از کتاب رستاخیز جان [ادبیات، فرهنگ و رسانه]، ص۳۲ نوشته ی سید مرتضی آوینی
( ادیب الممالک فراهانی ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
📚 از کتاب اجازه هست آقای برشت؟،ص۴۴ نوشته ی نادر ابراهیمی
📚 از کتاب آتش بدون دود، ج۲، ص۲۰۴ نوشته ی نادر ابراهیمی
( عطار نیشابوری ) ❤️•فدایِ عشقِ تو جان است، تا به تن چه رسد•❤️
صفحه اصلی 💯







































































































































































































































































































